چپتر 1019: پایانِ وقت (بخشِ ۱)
0نعشخوار در حالی که زندانیاش را خفه میکرد، گفت: «سعی کنید فرارسودش کنید، اول این رو میکشیم و بعد نوبت شما میشه. نیروی کمکیِبتوانند زیادی جلوتر منتظرتونه. فلوریا ارناس رو به ما بدید و شاید زنده بمونید.»
فلوریا پوزخند زد و در حالی که صدایش را از میانِکنند پنجههایی که تقریباً راهِ نفسش را بسته بود بیرون میداد، گفت:اعصابی «چه مزخرفاتی. شما نمیخواید هیچکدوممون رو بکشید. با دیروس چه معاملهای کردید؟»
نعشخوار چنان جا خورد کهنامردگانِ حقیقت را به زبان آوردحمله و پرسید: «از کجا میدونی؟»
«اوه، بیخیال، من که احمق نیستم. نامردگانِ دو روز پیش برای کشتن حملهگفته کردن و متحد داشتن، در حالی که شما تنها عمل میکنید و وقتتونسوخت رو با حرف زدن تلف کردید. کاملاً مشخصه که مالِ یه گروهِ دیگهاید.»
ادامه داد: «فقط ولان دیروس اونقدر دیوانهست که هر چی داره روسودش به خطر بندازه و یه مشت کرمِ نامیرا رو بسیج کنه تا فقطکنند دستش به یه زنِ ۲۱ ساله برسه. در ضمن، من فلوریا هستم، احمق.»
نعشخوار با تقلید از صدای ولان گفت: «ممنون، اینجوری همهچیز آسونتر میشه. تقریباًزیرِ دربارهٔ همهچیز حق با توئه. اون ما رو نفرستاده تا دستگیرت کنیم، بلکهشمالیِ فرستاده تا هر سهتاتون رو بکشیم. یه بچه در ازای یه بچه. با سودش.»
فلوریا سادگیِ خودش را لعنت کرد و آرزو کرد کاش نعشخوارکردن دربارهٔ نیروی کمکی دروغ گفته باشد تا خواهرانش بتوانند فرار کنند. نایِمالِ او زیرِ فشارِ فزاینده شروع به تغییرِ شکل کرد و ریههایش سوخت.
صدای روی اعصابی توجهِ همه را به گوشهٔ شمالیِ تونل جلب کرد: «اعتراضگفته دارم!» در همان حال، صاحبِ صدا پشتِ سرِ نعشخوار بلینک کرد و هرسوخت دو بازوی او را همزمان با چیزی شبیه به دو داسِ یکدستی قطع کرد.
موروک اری، رنجرِ پیشینِ منطقهٔ هسار و خواستگارِ کویلا بدونِ اینکه خودش بداند، از زمانیلعنت که راهشان از هم جدا شده بود تغییرِ چندانی نکرده بود. او گفت: «من کوچیکهشروع رو واسه خودم برداشتم. نمیذارم ماهها کارِ سختم به خاطرِ چندتا عوضیِ آدمخوار هدر بره.»
مردی در اواسطِ دههٔ بیستِ زندگیاش بود، با حدودِ ۱٫۸ متر قد،نایِ موهای سیاه و چشمانِ قهوهایِ تیره. موهایش که زمانی نامرتب بود، حالاهمه بهخوبی آراسته شده بود و تهریشش به یک ریشِ بزی تبدیل شده بود.
موروک چندان به ظاهرش اهمیت نمیداد، اما نمیخواست وقتی دوباره باکردن کویلا روبهرو میشود، شبیه به ولگردها به نظر برسد. به گفتهٔمشخصه کارفرمایش، رعایت نکردنِ بهداشتِ فردی برای بیشترِ زنان یک خطِ قرمز بود.
کویلا که نمیدانست ازسودش آمدنش خیالش راحت شود یاآرزو نگران، گفت: «باز هم تو؟»
موروک گفت: «دلت برام تنگ شده بود، عزیزم؟» از آنجا که بازوهای نعشخوارسادگیِ به خاکستر تبدیل شده بودند اما صاحبشان هنوز زنده بود، موروک داسها را درزیرِ سینه و سرِ او فرو کرد و آنها را غرق در جادوی تاریکی کرد.
درد چهرهٔ نامرده را در همدروغ کشید و بعد دیگر چیزی براینایِ در هم کشیده شدن باقی نماند.
فلوریا نفسِ عمیقی کشید تا بر دردِ کورکنندهٔ زخمهایش غلبهحمله کند و غارتگر را به دستِ چپش فراخواند؛ تنها بازویی کهکاملاً پس از دررفتگیِ بازوی اصلیاش توسطِ نعشخوار، هنوز میتوانست تکان دهد.
لحظهای که موروک ظاهر شده بود، نعشخوارها حملهشان را از سر گرفته بودند. تعدادِباشد نسبتاً زیادی از آنها باقی مانده بود و کارِ تیمیِ بینقصشان به آنها برتری میداد.توجهِ فلوریا نیمهجان بود، فریا رمقی برایش نمانده بود و از چنین فاصلهای کویلا بیفایده بود.
یک نعشخوار با موروک درگیر شد و به لطفِ سبکِ مبارزهٔ دودستیاش و چکشهای جنگیِ یکدستیاش که داسهاکاش را در جای خود قفل میکرد، او را مشغول نگه داشت. نعشخوارِ دیگری برای کشتن به سمتِ فلوریا هجومتوجهِ برد، در حالی که بقیه کویلا، یعنی ضعیفترین حلقه را هدف گرفتند و آخرین نفر درخواستِ نیروی کمکی کرد.
نامرده در آویزِ ارتباطیاشکاش فریاد زد: «وضعیتِ قرمز.باشد تکرار میکنم، وضعیتِ قرمز!»
فلوریا بینِ بازوی مجروحش و اینکه تقریباً خفه شده بود، تمرکزش را از دست داده بود و همراهحرف با آن، تمامِ طلسمهایی را که آماده کرده بود نیز از دست داد. از آنجا که موروک بیش ازنامیرا حد مشغول بود و نمیتوانست از او محافظت کند، فلوریا هیچ شانسی برای پیروزی در برابرِ یک نعشخوار نداشت.
باید وقت بخرم. هنوز باید اونقدر مانا داشتهکرد باشم که بتونم زرهِ پوستدزد رو چند باربتوانند فعال کنم و از جادوی نخستین استفاده کنم.
در همان حال که نامرده چنان سریعفرستاده دورش میچرخید که چشمانش او را فقط شبیهِلعنت هالهای تار میدید، این فکر از ذهنش گذشت.
فلوریا مثلِ فرفره چرخید تا حرکاتِ دشمن را دنبال کند. نعشخوار با شمشیرِ کوتاهش غارتگرفزاینده را دفع کرد و با تیغهٔ دیگرش به سمتِ مغزِ او یورش برد. فلوریا دنداندارم روی جگر گذاشت، دستِ راستش را بالا برد و رگباری از طلسمهای تاریکی رها کرد.
نعشخوار با لبخندی مطمئن ضربات را خورد و به حملهاش ادامه داد. حلقههای نگهدارندهٔتنها جادویش از مدتها پیش خالی شده بودند و با بدنی که مثلِ بازویش درهمشکسته بود،ولان فلوریا شبیهِ موشی به دام افتاده بود که آخرین تلاشش را برای گاز گرفتن میکرد.
دستکم نعشخوار اینطور فکر میکرد، تا اینکه دستِ راستِ فلوریا دستِ او را دفعباشد کرد و طلسمهای تاریکیای که پدید آورده بود، قلبش را نابود کردند. برخلافِ جادوگرانِاعصابی بدلی، یک جادوگرِ راستین همیشه میتوانست طلسمهای جادوی نخستین را به نسخهٔ قدرتمندترشان تبدیل کند.
یک بیدارشده با تحریکِ هستهٔ مانایش میتوانست در صورتِ لزوم طلسمهایش را تاسادگیِ ردهٔ ۳ ارتقا دهد. تنها عیبش این بود که مانای زیادی مصرف میکرد،نایِ زیرا طلسمهای ردهپایین برای داشتنِ چنین قدرتی ساخته نشده بودند و باید تثبیت میشدند.
موروک هیچ وقتی برای تلف کردن نداشت و مردهها حرفبتوانند نمیزدند. او نعشخوار را سپرِ خود قرار داد، به هیئتِ چشمِروی مستبدش دگردیسی کرد و چشمِ سیاه روی پیشانیاش را فعال کرد.
ستونِ کوچکِ تاریکی سرِ نعشخوار را نابود کرد و او را برای مدتی کور وعمل کر گذاشت، آنقدر که موروک بتواند بهسرعت او را بکشد. رنجرِ سابق یک آدمِ عادیاونقدر نبود، بلکه فرزندِ یک انسان و یک جانورِ امپراطور به نامِ چشمِ مستبد یا تایرانت بود.
وقتی به سنِ بلوغ رسیده بود، درست همانطور که مادرش او رادروغ طرد کرده بود، ذاتِ انسانیاش را کنار گذاشته بود. به لطفِ کمکِشکل پدرش، طولی نکشید که یاد گرفت چطور با جادوی نور دگردیسی کند.
با این حال، برخلافِ جانورانِ جادویی، ظاهرِ انسانیای که به خود میگرفت آرمانی نبود،خودش بلکه کپیِ دقیقی از همان بدنی بود که با آن متولد شده بود. دوبارهفشارِ به هیئتِ انسانیاش دگردیسی کرد تا کویلا را نترساند و برای نجاتِ آنها بلینک کرد.
صدایی آزرده گفت:آرزو «چطور میتونی اینقدردروغ کند باشی، بچه؟»
صدا بم و قدرتمند بود و با اینکه چیزی در حدِ یک زمزمه بود،تنها مثلِ یک فریادِ جنگی در تونلها پژواک مییافت. نامردگانی که از قبل جلوی دو خواهرِولان ارناس بودند، سعی کردند پیشرویشان را متوقف کنند، اما حتی واکنشهای آنها هم کافی نبود.
هیکلی غولآسا دو انسان را به کناری هل داد و تیغهاش را تابگفته داد و نامردگان را مثلِ علف درو کرد. حتی دونیم شدن هم برایسوخت یک نعشخوار مشکلی نبود، البته مگر اینکه زخم غرق در جادوی آشوب میشد.
نامردهٔ باقیمانده خارج از تیررسِ تیغه بود، بنابراین تازهوارد رگباری از گلولههایسودش آشوبِ ردهٔ ۱ رها کرد که او را سوراخسوراخ کرد، هرچند کهبتوانند از قبل برای فرار شروع به ادغام شدن با سنگ کرده بود.
فقط فلوریا شاهدِ این کشتار بود، زیرا خواهرانش نمیتوانستند نگاهشان را از منجیِ خودفشارِ بردارند. موجود ۲٫۷۴ متر قد داشت، با سرِ یک گاوِ نر، بالاتنهٔ یک مردِجلب درشتهیکل، و پایینتنهای که شبیهِ گاوِ نر بود اما میتوانست روی دو پا حرکت کند.
خواهرانِ ارناس پیش از این هرگز سلاحی شبیهِ آنچه او در دستِمتحد راستش گرفته بود، ندیده بودند. شبیهِ یک شمشیرِ بزرگ بود، اما بهجایگروهِ قبضه، دستکشی داشت که بهعنوانِ محافظِ دست در آن ادغام شده بود.
طراحیِ پاتا به همان اندازه برایشان ناآشنالعنت بود که رونهای بنفش و کریستالهای ماناییباشد که تمامِ طولِ سلاح را تزئین کرده بودند.