---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1015: پایانِ خط (بخشِ ۱) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1015: پایانِ خط (بخشِ ۱)

0

فریا به کویلا گفت: «این‌قدر تعجب نکن، من که کر و لال نیستم.‌راست​ بعد از کولا، سرِ یه چیزی ناراحت بودی، با این حال حاضر نشدی‌نداره​ در موردش با من حرف بزنی و کلی از وقتت رو با فلوریا گذروندی.»

«بماند که هر بار من نزدیک می‌شم، شما دوتا یهو بحث رو‌می‌گذرونیم​ عوض می‌کنید و بعدش هم قیافه‌تون شبیهِ گناهکارا میشه. کویلا قبل از کولا‌بذارم​ هرگز رازی از من نداشت، برای همین فهمیدنِ اینکه چی شده سخت نبود.

«لیث تنها کسیه که همه‌مون می‌شناسیمش‌وقتی​ و رازهاش رو از پدر و‌گردنم​ مادرمون و حتی از همدیگه پنهان کردیم.»

کویلا آهی کشید: «لیث راست میگه که ما خیلی وقتمون رو با هم می‌گذرونیم. مثلِ یه کتاب‌وبالِ​ دستم رو می‌خونی، فریا. هر چی گفتی درسته، اما به من ربطی نداره که این چیزا رو‌فقط​ باهات در میون بذارم، درست همون‌طور که تو هم بهم نگفتی تو زانتیا واقعاً چه اتفاقی افتاد.»

فریا که مبهوت شده بود‌پدر​ پرسید: «متوجه شدی؟» همیشه فکر می‌کرد‌آهی​ رازِ محافظ پیشِ او محفوظ است.

«معلومه که متوجه شدم. راستی، این حسِ حسادت دوطرفه‌ست. مردم من رو نابغه می‌دونن، با این‌می‌خونی​ حال بزرگ‌ترین دستاوردم همیشه این بوده که حلقهٔ ضعیفِ گروهمون باشم. درسته، من زود یاد می‌گیرم و‌افتاد​ جادوم هم قویه، اما وقتی پای عمل وسط میاد، یا وبالِ گردنم یا یه جعبهٔ کمک‌های اولیه.

«در عوض شما دوتا، نه تنها تو زمینه‌های کاریِ خودتون بهترین هستید، بلکه تو هر‌اولیه​ شرایطی می‌تونید گلیمتون رو از آب بیرون بکشید. حتی تو لاروئل هم فقط من بودم‌موندم​ که جا موندم. موروک راست می‌گفت، شاید جوون باشم، اما به اندازهٔ یه فسیلِ پیر قوی‌ام.»

در آن لحظه، حال‌وهوای شادِ آن‌ها تلخ شده بود. همان‌طور که کویلا نمی‌توانست حرف‌های‌عمل​ فریا را انکار کند، خواهرانش هم راهی نداشتند تا این حقیقت را که کویلا‌شرایطی​ واقعاً ضعیف بود، تلطیف کنند. هروقت جابه‌جا می‌شدند، اولویتِ اولشان همیشه حفظِ امنیتِ او بود.

در سکوت به راهشان ادامه دادند و عمیق‌تر به زیرِ زمین رفتند تا‌راست​ اینکه وقتِ برگشتن به اردوگاه برای شام فرا رسید. از اکتشاف خسته بودند و‌چیزا​ از این کشف که پیوندِ اعتمادشان به‌خاطرِ شخصِ خاصی خدشه‌دار شده بود، غمگین بودند.

می‌تونم دربارهٔ اتفاقاتِ کولا با لیث روبه‌رو بشم، اما نمی‌خوام‌خیلی​ مجبورش کنم سفرهٔ دلش رو باز کنه. همین‌طوری هم مشکلاتِ‌ربطی​ ریشه‌داری تو اعتماد کردن داره و نمی‌خوام دوستیمون رو خراب کنم.

فریا در حالی که دروازه‌ای بُعدی به چادرشان باز می‌کرد،‌میاد​ با خودش فکر کرد: قسم می‌خورم اگه حتی کامیلا هم بدونه‌بلکه​ چه خبره و من آخرین نفری باشم که می‌فهمم، حسابشو می‌رسم.

فلوریا به گزارش‌های زیردستانش گوش داد و فریا‌یاد​ هم همین کار را کرد. کویلا در حالی‌میاد​ که منتظرِ بازگشتِ آن‌ها بود، شام را آماده کرد.

کویلا با خودش فکر کرد: واقعاً آشپزی رو دوست‌پنهان​ دارم. از نظرِ نیاز به توجه به جزئیات و مخلوط‌کتاب​ کردنِ موادِ مختلف در عینِ حفظِ تعادلشون، خیلی شبیهِ جادوئه.

سربازها چیزی برای گزارش نداشتند، در حالی که معدن‌کاوان نسبتاً خوش‌بین بودند. هنوز چیزی پیدا نکرده بودند،‌گفتی​ اما خیلی به‌ندرت پیش می‌آمد که رگه‌های کریستال تا این حد به سطحِ زمین نزدیک باشند و‌مبهوت​ حتی اگر هم بودند، احتمالاً نامردگان پیش از این آن‌ها را برای فریب دادنِ رهگذران تخلیه کرده بودند.

با این حال، اعضای سپرِ کریستالین خبرهای خوبی نیاوردند. دیده بودند که آن دو سروان‌اولیه​ بیش از حدِ معمول از آویزهای شخصی‌شان استفاده می‌کردند. علاوه بر این، هم کورتوس و‌موندم​ هم لوتا بیشترِ وقتشان را داخلِ چادرهایشان می‌گذراندند، جایی که افرادِ فریا نمی‌توانستند تعقیبشان کنند.

فلوریا تمامِ اطلاعات را با بریون در میان گذاشت. ژنرال‌جادوم​ از اینکه همکارانش در ارتش تحتِ نظر قرار بگیرند خوشحال نبود،‌اولیه​ اما با این حال نمی‌توانست نگرانی‌های او را هم نادیده بگیرد.

بریون گفت: «می‌گم سوابقشون رو‌پدر​ دوباره بررسی کنن و تحقیقات‌کردیم​ رو به خانواده‌هاشون هم گسترش می‌دم.»

فلوریا گفت: «قربان، مسئله فقط دشمن‌های خارجی نیست. هر دوی‌خیلی​ ما می‌دونیم که ولان دیروس متحدانِ زیادی داره. هر حادثه‌ای‌ربطی​ که اینجا پیش بیاد رو می‌شه به‌راحتی گردنِ نامردگان انداخت.

«بعد از بلایی که سرِ خاندانِ نوراگور اومد،‌عمل​ به یه پیروزی نیاز داره تا دوباره کفهٔ‌زمینه‌های​ ترازو رو برگردونه. برای همین نمی‌خواستم بیام اینجا.»

«می‌دونم، ولی اگه چارهٔ دیگه‌ای داشتم‌باشم​ احضارت نمی‌کردم.» اما بریون فقط نیمی‌وقتی​ از حقیقت را به زبان می‌آورد.

ارتش واقعاً با کمبودِ نیرو روبه‌رو بود، اما او فلوریا را انتخاب کرده بود چون‌خیلی​ مأموریت کاملاً تضمین‌شده به نظر می‌رسید و پیدا کردنِ رگه‌های کریستال در سابقهٔ کاری‌اش عالی‌بذارم​ جلوه می‌کرد. واکنشِ درخشانِ او به حملهٔ نامردگان، اوضاع را از این هم بهتر کرده بود.

پیدا کردنِ معدنِ کریستال به‌خودیِ‌خود کارِ بزرگی بود، اما قاپیدنش‌خیلی​ از چنگِ دشمنِ شماره‌یکِ پادشاهی دقیقاً همان دستاوردی بود که‌ربطی​ می‌توانست مسیرِ شغلیِ فلوریا را دوباره به روالِ عادی برگرداند.

«منو در جریان بذار و اگه‌وقتی​ نیروی کمکی خواستی، درنگ نکن و‌گردنم​ مستقیم به خودم خبر بده. پایانِ ارتباط.»

فریا و فلوریا پس از بازگشت به چادرشان، کویلا را در‌قویه​ حالِ صحبت با تلیا اورمان پیدا کردند. کاوشگرِ ارشدِ سلطنتی داشت‌زمینه‌های​ تمامِ تلاشش را می‌کرد تا کویلا را به تغییرِ شغل راضی کند.

تلیا گفت: «نگرانِ آرایه‌ها نباش. خودم بهت‌حتی​ یاد می‌دم و با استعدادی که داری،‌میگه​ بعید می‌دونم راه افتادنت خیلی طول بکشه.»

وقتی حرفش تمام شد، کویلا قول داد که به آن فکر کند و به هر کدام یک بشقاب‌درسته​ خوراکِ گوشت و سبزیجات داد. آبِ داغِ خوراک، سرمایی را که از گذراندنِ کلِ روز در غارهای تاریک و‌متوجه​ مرطوب در استخوان‌هایشان نشسته بود بیرون کشید و در عینِ حال بقیهٔ موادِ غذا را هم گرم نگه می‌داشت.

تلیا بشقابش را پاک کرد و باز هم غذا خواست: «لذیذه. اگه متأهل‌جعبهٔ​ نبودم حتماً ازت خواستگاری می‌کردم. تو درمانگر و کاوشگرِ فوق‌العاده‌ای هستی و حالا‌بکشید​ می‌بینم آشپزِ معرکه‌ای هم هستی. اصلاً کاری هست که توش مهارت نداشته باشی؟»

کویلا آهی‌بوده​ کشید و‌ضعیفِ​ گفت: «جنگیدن.»

تلیا جواب داد: «به جمعِ ما خوش اومدی. البته تو نهایتاً می‌تونی عضوِ تازه‌کارِ‌میگه​ گروه باشی. حداقلش اینه که دیروز یه کمکی کردی، در حالی که بیشترِ اعضای‌باهات​ واحدِ من، از جمله خودم، فقط خودمونو خیس کردیم و برای مامانامون عر زدیم.»

فریا یکباره پرسید: «جدی می‌گی؟» و‌آهی​ همان لحظه که حرف از دهانش‌می‌گذرونیم​ پرید، فهمید چقدر سؤالش بی‌ادبانه بوده است.

تلیا بدونِ ذره‌ای خجالت سر تکان داد: «آره. هیچ قهرمانی‌میاد​ بینِ کاوشگرهای سلطنتی پیدا نمی‌کنی. بد برداشت نکن، ما آدمای خوب‌بلکه​ و خوش‌قلب زیاد داریم، فقط وقتی خطر پیداش می‌شه، دستشویی‌مون می‌گیره.

«ما از اون جادوگرایی که تمامِ عمرشونو تو آزمایشگاه‌ها یا دربارها حبس‌وقتی​ می‌شن شجاع‌تریم، اما اصلاً به دردِ جنگ نمی‌خوریم. از طرفِ دیگه، نرخِ‌خودتون​ مرگ‌ومیرمون تو ارتش از همه پایین‌تره و امید به زندگی‌مون از همه بیشتر.»

پس از کمی گپ زدن و تبادلِ ترفندهایی دربارهٔ نحوهٔ تشخیصِ کریستال‌ها‌کشید​ که در طولِ اکتشاف به دردِ خواهرانِ ارناس می‌خورد، و بعد از‌اما​ اینکه هر سه نفرشان در سکوت با هم توافق کردند، فلوریا پرسید:

«تلیا، تا حالا‌همدیگه​ با سروان کورتوس‌آهی​ یا لوتا کار کردی؟»

تلیا جواب داد: «من اون‌قدر تو این کار بوده‌ام که تقریباً همه‌گردنم​ رو بشناسم. بی‌ادبیمو ببخش، ولی اصلاً دوست ندارم پشت‌سرِ همکارام حرف بزنم‌گلیمتون​ و بعید می‌دونم دلیلت برای این سؤال این باشه که ازشون خوشت اومده.»

فلوریا گفت: «نمی‌خوام براشون نقطه‌ضعف بتراشم. فقط می‌خوام بدونم می‌تونم‌جادوم​ بهشون تکیه کنم یا نه. پرونده‌های پرسنلی‌شون اطلاعاتِ محدودی بهم می‌ده‌اولیه​ و آدم که از خودِ کافه‌دار نمیپرسه آبجوش خوبه یا نه.»

تلیا گفت: «منطقیه.» سپس مدتی فکر کرد و با خود‌کردیم​ سنجید که چطور به‌خاطرِ بی‌کفایتیِ کورتوس تا یک‌قدمیِ مرگ رفته بود‌می‌خونی​ و اینکه آیا می‌تواند جانش را به لوتا بسپارد یا نه.

«کورتوس مثل خر لجبازه، ولی عقلش از خر هم کمتره. با وجودِ‌می‌گذرونیم​ اینکه تو میدونِ نبرد فعاله، هیچ‌وقت نتونست از درجهٔ سروان بالاتر بره،‌میون​ چون دقیقاً به همون اندازه که پیروزی به دست آورده، شکست هم خورده.»

ناولها | novelha.net