---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1026: سرعتِ اژدها (بخشِ ۲) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1026: سرعتِ اژدها (بخشِ ۲)

0

«پسر، من فکر می‌کردم زندگیِ خودم خیلی داغونه. حتماً عاشقِ‌اونم​ بهترین دوستت شدی که خواهرت هم هست.» خندهٔ آجاتار کوهی‌سولوس​ را که لانه‌اش زیرِ آن قرار داشت، به لرزه درآورد.

هیئتِ مارمولکی‌اش به بدنی انسان‌نما دگردیسی یافت که فلس‌ها و جرمِ اولیه‌اش‌دارد​ را حفظ کرده بود. با این حال، حالا آجاتار پا و دست داشت‌احتمالاً​ و به‌بلندیِ فالوئل ایستاده بود و قدش به بیش از ۲۰ متر می‌رسید.

دریک کفِ دستِ غول‌آسایش را جلوی لیث‌اطاعت​ گذاشت: «بپر بالا.» لیث آن‌قدر عجله داشت‌تشکیل​ که توضیحی نخواست و فقط اطاعت کرد.

آجاتار به چند دیگ و دایرهٔ جادو که آزمایشش را تشکیل می‌دادند، سر تکان‌تشکیل​ داد: «نمی‌تونم گام‌های وارپی باز کنم که تا این‌قدر دور بره و شک دارم‌وقت​ اون‌قدر وقت داشته باشی که کارم رو تموم کنم و بعدش بهت کمک کنم.»

بینش حیات نشان داد که دریک به لطفِ چند رشته از جادوی روح،‌احتمالاً​ آن‌ها را از راهِ دور پایدار نگه داشته است. این رشته‌ها اجراکننده را به‌لیزر​ ساخته‌هایش پیوند می‌دادند و به او اجازه می‌دادند انرژی‌های ناپایدار را متوقف نگه دارد.

«یعنی من آدمِ بدی‌ام که آرزو می‌کنم فالوئل این چیزا رو بهمون یاد بده، اونم‌بدی‌ام​ در حالی که دوستامون احتمالاً دارن جونشون رو به خطر می‌ندازن یا حتی بدتر؟» سولوس‌حتی​ نمی‌توانست چشم از آن دستگاهِ جادویی بردارد. لیث اما از یک لیزر هم متمرکزتر مانده بود.

«پس می‌ریم سراغِ بهترین گزینهٔ بعدی. می‌دونم بال داری، پس بهتره‌دایرهٔ​ ازشون استفاده کنی. سرعتِ اژدها.» یک گام‌های وارپ که به ناکجاآباد‌کنم​ ختم می‌شد، در هوا و در فاصلهٔ دوازده متریِ دریک پدیدار شد.

لیث پرسید:‌آن‌قدر​ «منظورت "سرعتِ‌توضیحی​ خدا" نیست؟»

آجاتار دستی را که لیث را رویش نگه داشته بود با‌حالی​ دستِ دیگرش پوشاند و بعد مثلِ یک پرتاب‌گرِ وزنه شروع کرد‌چشم​ به چرخیدن دورِ خودش: «نه، اون فقط یه اصطلاحه. سرعتِ اژدها واقعیه.»

اما جانورِ امپراطور به‌جای اینکه بعد از یک چرخش متوقف شود، هر لحظه سریع‌تر و‌بدی‌ام​ سریع‌تر شد، تا جایی که وقتی لیث در راهروی بُعدی به پرواز درآمد، به چنان‌حتی​ سرعتِ عظیمی رسیده بود که هالهٔ محافظِ دورِ زرهِ پوست‌دزد بر اثرِ مقاومتِ هوا آتش گرفت.

این پیش از آن بود که لیث طلسمِ پروازش‌چند​ را فعال کند. پیش از آنکه به هیئتِ ویرملینگِ خود‌گام‌های​ دگردیسی یابد و تلفیقِ هوا و آتش را فعال کند.

طلسمِ پروازِ لیث، یعنی شاهینِ اوج‌گیر، نه‌تنها به او اجازه می‌داد با سرعتِ چندصد‌تشکیل​ کیلومتر بر ساعت حرکت کند، بلکه تیغه‌ای از باد در مسیرِ پیشِ رویش می‌ساخت‌وقت​ که از چشمانش محافظت می‌کرد و با ایجادِ اثرِ مکشِ هوا، سرعتش را افزایش می‌داد.

در عوض، تلفیقِ آتش و هوا چنان قدرتی به بال‌هایش داد که‌دوستامون​ هر بار بال‌زدنشان صدای رعد تولید می‌کرد. به لطفِ گام‌های آجاتار، لیث چندده‌بردارد​ کیلومتر را میان‌بر زده بود و پروازش را با سرعتی سرسام‌آور آغاز کرد.

او شبیهِ ستارهٔ دنباله‌دارِ سیاهی شده بود که در‌انرژی‌های​ شعله‌ها پوشیده شده و در آسمانِ شب اوج می‌گرفت‌چیزا​ و با گذشتِ هر ثانیه به مقصدش نزدیک‌تر می‌شد.

حالا، در‌آن‌قدر​ کلبهٔ بابا یاگا،‌نخواست​ پایین در معادن.

فلوریا پرسید:‌آدمِ​ «دارید می‌گید‌آرزو​ بهم خیانت شده؟»

بابا یاگا یا همان نانا پاسخ داد: «نه، دارم می‌گم اگه ناندی‌دارد​ رو برای کمکت نمی‌فرستادم، الان مرده و دفن شده بودی. به‌محضِ اینکه از‌احتمالاً​ اینجا بری بیرون، هیچ‌چیز نمی‌تونه جلوی دشمنانت رو برای رسیدن به هدفشون بگیره.»

فریا آن‌قدر خشمگین بود که بر هالهٔ بابا یاگا غلبه‌دیگ​ کرد و توانست روی پا بایستد: «پس این یه باج‌گیریه!‌وارپی​ یا تسلیم می‌شیم یا ما رو می‌ندازید تو دهنِ گرگ، درسته؟»

نانا سر تکان داد: «باج‌گیری سلاحِ ترسوهاست. اگه می‌خواید تا رفعِ‌دایرهٔ​ خطر همین‌جا بمونید، باهاتون مثلِ مهمان‌های افتخاری رفتار می‌شه. همون‌طور که قبلاً‌این‌قدر​ گفتم، نه دستم رو علیه‌تون بلند می‌کنم و نه مجبورتون می‌کنم برید.»

پاسخِ او همهٔ آن‌ها را‌می‌کنم​ شوکه کرد، چرا که نمی‌توانستند‌اونم​ بفهمند هدفِ نهاییِ نانا چیست.

«اما حتی بعد از اینکه ارتش و نامردگان منطقه رو ترک کنن، تو بازم می‌میری،‌بدی‌ام​ فلوریای عزیزم. یادت میاد ناندی در مورد بیداری و خطراتش برای یه جادوگری که از‌حتی​ قبل قدرتمنده، چی برات توضیح داد؟» نانا پرسید و فلوریا در پاسخ سر تکان داد.

«این همون اتفاقیه که قراره برات بیفته. برای همینه که قرارمون رو اینجا، پایین توی یه معدنِ‌داد​ کریستالِ قدرتمند ترتیب دادم. دردی که قبلاً حس کردی به خاطرِ اینه که بیداریت نزدیکه، اما با‌بهت​ این‌همه ناخالصی، با چنین بدنِ ضعیفِ انسانی‌ای، هرگز از این فرایند جونِ سالم به در نمی‌بری.» نانا گفت.

«مزخرفه! من می‌تونم هر نوع زخمی رو درمان کنم و‌دیگ​ حتی اگه لازم باشه نیروی زندگیم رو بهش بدم.» کویلا هم‌باز​ بلند شد و حاضر نشد چنین دروغِ مضحکی را باور کند.

«درمان؟» بابا یاگا خندید. «بیدارشده‌ها می‌تونن هر نوع زخمی رو درمان کنن‌دوستامون​ و فقط با یه نفس سرزندگی‌شون رو برگردونن، اما خیلی‌هاشون وقتی هسته‌شون‌جادویی​ تکامل پیدا می‌کنه می‌میرن. اگه حرفم رو باور نداری از ناندی بپرس.»

«حق با اونه.» مینوتور غرولند کرد. «حتی اگه بدنت از شوکِ چنین تغییرِ‌یعنی​ ناگهانی‌ای جونِ سالم به در ببره، اگه هسته‌ات شروع به ترک‌خوردن بکنه هیچ‌دارن​ جادویی نیست که بتونه درستش کنه. بدونِ کمک، هیچ شانسی برای زنده موندن نداری.»

واژهٔ بیدارشده برای فریا معنایی نداشت، اما توصیفش با‌چند​ کارهایی که فلوریا و کویلا در حینِ مبارزه با‌نمی‌تونم​ اودی‌ها در کولا از لیث دیده بودند، هم‌خوانی داشت.

یعنی لیث واقعاً می‌تونه هم‌نخواست​ یه بیدارشده باشه و هم یه‌دایرهٔ​ دورگه؟ این‌جوری خیلی چیزا منطقی می‌شه.

آن‌ها هم‌زمان این‌طور فکر کردند.

فلوریا پرسید: «پس‌بهمون​ اگه قبول کنم،‌اونم​ کمکم می‌کنی بیدار بشم؟»

«بازم غلطه. چرا باید به چیزِ به این پیش‌پاافتاده‌ای راضی بشی؟ هزاران، اگه نگیم ده‌ها‌می‌ندازن​ هزار بیدارشده تو سراسرِ موگار هست. چرا وقتی می‌تونی چیزی خیلی فراتر از این باشی،‌گزینهٔ​ فقط یکی از اون خیلِ عظیم بشی؟» چشمانِ بابا یاگا از مانا و اشتیاق درخشید.

«به حرفایی که قبلاً زدم گوش ندادی؟ دورگه‌ها بهترین ویژگی‌های‌می‌ندازن​ هر دو دنیا رو به دست میارن. به دورگه‌های مسخ‌شده-هیولای‌لیزر​ ارباب یا دگردیسان که دورگه‌های انسان-جانورِ امپراطور هستن فکر کن.

«بیدار کردنِ یه نفر تو سطحِ من آسونه، اما تو یه نمونهٔ‌بهمون​ بی‌نظیری. یه جواهرِ گران‌بها برای تحقیقاتِ من. تو یه خودبیدارشده‌ای که هنوز‌بدتر​ فرایند رو کامل نکرده و این وسط بینِ مرگ و زندگی گیر افتاده.

«بچه‌های من نقص دارن، یا اگه این‌طور ترجیح می‌دی باید بگم درهم‌شکسته‌ان، و هستهٔ خونشون هم‌سولوس​ همین‌طوره. برای همینه که در حالی که یه بیدارشده همیشه می‌تونه به یه نامرده تبدیل بشه، برعکسِ‌بهتره​ این قضیه اون‌قدر اتفاقِ نادریه که می‌تونم کسایی رو که موفق شدن با انگشتای یه دست بشمرم.

«نقشهٔ من اینه که بهت یه هستهٔ خون اعطا کنم، اونم در حالی که‌خطر​ نیروی زندگیت هم خیلی ناپایداره و هم به‌راحتی قابلِ دست‌کاریه. برخلافِ ساخته‌های قبلیم، هستهٔ خونِ‌سراغِ​ تو برای جایگزینی با هستهٔ مانا طراحی نمی‌شه، بلکه قراره در کنارش هم‌زیستی داشته باشه.

«این‌جوری، وقتی رویه تموم بشه و تو بیدار بشی، هستهٔ‌می‌ندازن​ خون فشارِ روی بدنت رو کم می‌کنه و از مقدارِ‌لیزر​ عظیمِ انرژیِ آزادشده استفاده می‌کنه تا عدمِ تعادلش رو برطرف کنه.

«علاوه بر اون، توانایی‌های احیا و سرسختیِ‌آدمِ​ معمولِ نامردگان، زنده موندنت رو تضمین می‌کنه، مهم‌اونم​ نیست این فرایند چقدر خشن باشه.» نانا گفت.

«می‌خوای منو یه‌بهمون​ دورگه کنی؟» فلوریا مات‌حالی​ و مبهوت مانده بود.

«نقشِ من تو این داستان چیه؟ فکر می‌کردم منو به خدمت گرفتی‌دارن​ چون نمی‌تونستی تحمل کنی که روی بچه‌های خودت دست بلند کنی.» چشمانِ ناندی‌لیزر​ به شکاف‌هایی آتشین بدل شد، چرا که نقشهٔ بابا یاگا ثانیه‌به‌ثانیه نامعقول‌تر می‌شد.

او در آن غارها با خودِ اصلی‌اش مبارزه نکرده بود. مسخ‌شدهٔ‌حتی​ بازگشته در واقع از راهِ دوری آمده بود. بابا یاگا او‌مانده​ را با وعدهٔ درمانِ وضعیتش در ازای کمک، به خدمت گرفته بود.

آن‌ها به معادنِ کریستالِ فیمار رفته بودند. در آنجا، بابا یاگا به او مأموریت‌بده​ داده بود تا نامردگانی را که مشغولِ استخراجِ کریستال‌ها بودند از بین ببرد و منطقه‌جادویی​ را امن نگه دارد، تا خودش در این فرصت زمینه را برای مهمانانشان آماده کند.

ناولها | novelha.net