---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1009: بیداریِ قدرت (بخشِ ۱) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1009: بیداریِ قدرت (بخشِ ۱)

0

نامرده‌ای دیگر حلقهٔ آتشی رها کرد که حریفانش را وادار به عقب‌نشینی کرد و‌طلاییِ​ از این فرصت برای یورش بردن به کویلا بهره برد. فریا در آخرین لحظه‌سپرهای​ او را به کناری هل داد و ضربه را به جای او به جان خرید.

شمشیرِ بلند قفسهٔ سینه‌اش را شکافت تا اینکه‌خود​ قبضه به بدنش برخورد کرد و هنگامِ اصابت به‌مقاومتی​ اوریکالکومِ زرهِ پوست‌دزدِ تقویت‌شده‌اش، صدای زنگ‌داری به وجود آورد.

حریفی که مهارتِ کمتری داشت از دیدنِ تیغه‌ای که با‌خاکستر​ تمامِ طولش از پشتِ او بیرون زده بود به وجد‌یکی​ می‌آمد، اما جادوگرکُش در عوض از ترس به خود لرزید.

بیش از حد آسان بود.

یورش هنگامِ عبور از اوریکالکوم، گوشت و استخوان با هیچ مقاومتی‌تبدیل​ روبه‌رو نشده بود. با عقل جور درنمی‌آمد؛ به‌ویژه که حتی یک‌پیکان‌های​ اینچ از تیغه نه خونی بود و نه داخلِ بدنش قرار داشت.

نامرده سلاحش را مثلِ کفِ دستش می‌شناخت و محال بود متوجه نشود که خیلی چیزها با هم‌مقاومتی​ جور درنمی‌آیند. سعی کرد تیغه را بیرون بکشد، اما دیگر خیلی دیر شده بود. شکافِ بُعدیِ ایجادشده‌دستش​ در جلوی فریا که به پشتش راه داشت بسته شد و سلاح را به دو نیم خُرد کرد.

جادوگرکُش از درد جیغ کشید و با تمامِ توانش تیغه را پیش از آنکه خیلی‌حاکمِ​ دیر شود احیا کرد. این تلاش‌ها قلبش را از مانا لبریز کرد و موقعیتش را‌پوشاندنِ​ لو داد؛ فریا هم با یک حرکتِ سریعِ رپیرش، نامرده را به خاکستر تبدیل کرد.

فریا در حالی که جرقه‌های طلاییِ‌بیرون​ حاکمِ بُعدی سلاحش را می‌پوشاند، به‌جادوگرکُش​ جلو یورش برد و گفت: «این یکی.»

رگباری از پیکان‌های طاعون را رها کرد و به‌رپیرش​ سربازانِ جادوگری که نامردگان مانندِ سپرهای گوشتی برای پوشاندنِ‌جلو​ خطِ آتشش به کار گرفته بودند، هیچ اعتنایی نکرد.

جادوگرکُش‌ها شانه بالا انداختند و حرکاتِ شمشیرِ لازم برای پدید آوردنِ یک‌عبور​ گلولهٔ آتشین را اجرا کردند. این انفجار به همراهانشان آسیب می‌رساند، چرا که‌اینچ​ تغذیه از جادوی نامردگان مانندِ سم بود، اما نمی‌توانستند بگذارند فریا نزدیک شود.

ناگهان پیکان‌های طاعون و سربازان جابه‌جا شدند و‌سریعِ​ جادوگرکُش‌ها را وادار کردند تا روی جاخالی دادن‌بُعدی​ تمرکز کنند، وگرنه مثلِ پنیرِ سوئیسی سوراخ‌سوراخ می‌شدند.

فریا میانِ دو نفر از آن‌ها‌بیرون​ بلینک کرد، چرا که می‌دانست مانای‌جادوگرکُش​ خودش نمی‌تواند به او آسیبی برساند.

فریا به سمتِ دشمنانش که به‌طورِ غریزی دفاع می‌کردند ضربه‌خاکستر​ زد، اما هالهٔ طلاییِ اطرافِ رپیر فضا را شکافت و شکافی‌رگباری​ ناپایدار در مقابلشان بر جای گذاشت و گفت: «دو و سه.»

انفجار از جلو و پیکان‌ها از پشت به آن‌ها اصابت کردند، و فریا‌اوریکالکوم​ هم بی‌هیچ خراشی به کنارِ کویلا بلینک کرد. حاکمِ بُعدی مانای زیادی می‌طلبید،‌تیغه​ اما تا زمانی که فعال بود، هیچ‌کدام از طلسم‌های بُعدی‌اش زمانِ اجرا نداشتند.

جادوگرکُشی که می‌خواست به کویلا حمله کند، ناگهان ایستاد و چنان‌تبدیل​ روی فریا تمرکز کرد که تا پیش از آنکه خیلی دیر‌پیکان‌های​ شود، متوجه نشد نخِ نقره‌ایِ کویلا به تیغه‌اش برخورد کرده است.

بقیهٔ جادوگرکُش‌ها از روندِ اوضاع راضی نبودند و از‌وجد​ آنجا که معدن‌کاوان پیش‌تر رازِ تیغه‌هایشان را از طریقِ‌آسان​ آویزهای ارتباطی فاش کرده بودند، نامردگان نبرد را مغلوبه می‌دانستند.

جادوگرکُش‌ها با قبضهٔ سلاح‌هایشان به دیوارها ضربه زدند و‌رپیرش​ به متحدانشان علامت دادند تا به کمکشان بیایند. نعش‌خوارها‌جلو​ از راه رسیدند، اما نه آن‌گونه که جادوگرکُش‌ها انتظار داشتند.

با بافتنِ آرایهٔ حسِ حیات، دنیای مقابلِ چشمانِ فلوریا دگرگون شده بود. همه‌چیز،‌اوریکالکوم​ حتی آسمان، به سایه‌هایی از رنگِ خاکستری درآمده بود. تنها رنگ‌هایی که می‌دید،‌تیغه​ متعلق به تجهیزاتِ خودش، سربازانش و چند لکهٔ انسان‌نما درونِ دیوارِ سنگیِ روبه‌رویش بود.

فلوریا پس از استفاده از جادوی نخستین‌حرکتِ​ برای تقلید از اثراتِ آرایه و علامت‌گذاریِ‌طلاییِ​ موقعیتِ دشمنان با رشته‌های نور گفت: «آتش‌به‌اختیار!»

با شمشیرِ استوکش به نزدیک‌ترین دشمن ضربه زد،‌بود​ سنگِ سخت را طوری شکافت که گویی کاغذ‌لرزید​ است و طلسم‌های ذخیره‌شده درونِ غارتگر را رها کرد.

اوریون شمشیرِ استوکِ او را افسون کرده بود تا بتواند به‌تنهایی طلسم‌ها را در‌طلاییِ​ خود نگه دارد. غارتگر، فلوریا را از بارِ ذهنیِ لازم برای آماده نگه‌داشتنِ چند طلسم‌گوشتی​ رها می‌کرد و در صورتِ از دست دادنِ تمرکزش، مانع از محو شدنِ آن‌ها می‌شد.

برخلافِ حلقه نگه‌دارنده جادو، استوک نمی‌توانست طلسم‌ها را تا ابد نگه دارد، بلکه فقط‌گوشت​ برای مدتی کوتاه قادر به این کار بود. با این حال، نبردها به‌ندرت طولانی‌داخلِ​ می‌شدند و داشتنِ معادلِ موقتِ چند حلقه نگه‌دارنده جادو از همهٔ رده‌ها، کاربردهای بی‌شماری داشت.

خوبیِ پنهان شدن درونِ زمین این بود که نعش‌خوارها را از دید‌حالی​ پنهان می‌کرد و هیچ سلاح یا عنصرِ عادی‌ای نمی‌توانست روی آن‌ها اثر بگذارد.‌جادوگری​ اما از سوی دیگر، به‌محضِ اینکه لو می‌رفتند، به اهدافی بی‌دفاع تبدیل می‌شدند.

شنا کردن درونِ زمین، آن‌ها را در مقایسه با کسی که می‌توانست راه برود یا بدود‌لرزید​ کُند می‌کرد و همچنین آن‌ها را در برابرِ جادوی زمین به‌شدت آسیب‌پذیر می‌ساخت. غارتگرِ فلوریا باعث‌اینچ​ شد سنگ‌های پیرامونِ یکی از نعش‌خوارها به درون منفجر شود و او را در دم بکشد.

سربازان نیز از او پیروی کردند و با استفاده از چوب‌دستی‌های جادوی‌حالی​ زمین، دیگر نعش‌خوارها را بیرون کشیدند و بدن‌هایشان را خُرد کردند. پیکرهای درهم‌شکستهٔ‌جادوگری​ نامردگانِ شوکه‌شده مانند کرم روی زمین می‌خزیدند تا برای درمانِ خود زمان بخرند.

توانایی‌های احیای یک نعش‌خوار با ترول‌ها برابری می‌کرد و به آن‌ها اجازه می‌داد زخم‌هایشان را کسری از ثانیه‌روبه‌رو​ پس از شکافته شدن ترمیم کنند. علاوه بر آن، نعش‌خوارها می‌توانستند مانند بیشترِ نامردگان از عنصر تاریکی در شکلِ‌متوجه​ جادوی راستینِ آن استفاده کنند و به دلیلِ قرابتِ طبیعی‌شان با عنصر زمین، آن را نیز به کار ببرند.

با این حال، بدلی یا راستین، همهٔ طلسم‌ها باید‌رپیرش​ اجرا می‌شدند. نامردگان از آنجا که قرار بود نامرئی باشند،‌گفت​ فقط طلسم‌های پشتیبانی و ابزارهای حملاتِ غافلگیرانه را آماده داشتند.

چرخشِ ناگهانیِ اوضاع، چیزی جز قدرتِ فیزیکیِ غیرطبیعی و جادوی نخستین برایشان باقی نگذاشت. اولی‌خود​ به دلیلِ شکستگی‌های متعددشان ارزشِ چندانی نداشت، در حالی که دومی در برابرِ طلسم‌های تاریکیِ‌به‌ویژه​ قدرتمندِ ردهٔ ۳ که درونِ ابزارهای کیمیاگری ذخیره شده بود، کارِ زیادی از پیش نمی‌برد.

فلوریا به کاوشگران که تمامِ تلاششان را می‌کردند تا سرِ راهِ‌تبدیل​ نیروهای کمکی قرار نگیرند و هر طور که می‌توانستند از آن‌ها پشتیبانی‌طاعون​ کنند، دستور داد: «جادوی زمین رو مهروموم کنید تا هیچ‌کدومشون فرار نکنن!»

کاوشگران سر تکان دادند و هم‌صدا‌عوض​ شروع به خواندنِ وِرد کردند و‌عبور​ زمانِ اجرای آرایه را به‌شدت کاهش دادند.

فلوریا با دیدنِ حالتِ وحشت‌زدهٔ‌لبریز​ چهرهٔ جادوگرکُش‌ها، وقتی فهمیدند زمانشان‌خاکستر​ رو به پایان است، پوزخند زد.

برای بدتر شدنِ اوضاعشان، بدون اینکه نعش‌خوارها از ارادهٔ خود برای مسدود کردنِ تمامِ اَشکالِ‌خود​ جادوی زمین از درونِ غارها استفاده کنند، کاوشگران اکنون آزاد بودند تا با استفاده از طلسم‌های‌حتی​ ساده، سوراخ‌هایی در سقف و دیوارها باز کنند و نور خورشید را به داخل راه دهند.

این کار مناطقِ امنی ایجاد کرد‌موقعیتش​ که نامردگان نمی‌توانستند قدم در آن‌ها‌حالی​ بگذارند و حرکاتشان را به‌شدت محدود کرد.

فلوریا طلسمِ تاریکیِ ضعیفی را که نعش‌خوارِ بخت‌برگشته به سمتش پرتاب کرد نادیده‌اوریکالکوم​ گرفت و گذاشت به زرهش برخورد کند، و سپس سینهٔ او را با‌تیغه​ غارتگر شکافت و انفجارِ تاریکی‌ای رها کرد که او را به خاکستر تبدیل کرد.

دست‌وپاهایش و سرش هنوز زنده بودند؛ نشانهٔ روشنی از اینکه فلوریا قلب‌حالی​ را خطا زده بود، و این به نعش‌خوار اجازه می‌داد تا بالاتنهٔ‌سربازانِ​ ازدست‌رفته‌اش را با سرعتی که با چشمِ غیرمسلح قابل‌مشاهده بود، احیا کند.

فلوریا گفت: «توی قرعه‌کشی افتضاحم.» و با استفاده از یک طلسمِ‌اما​ هوای ساده، پنج عضوِ بدن را غلتان به منطقه‌ای آفتابی فرستاد،‌استخوان​ جایی که انگار آن‌ها را درونِ کوره انداخته باشد، آتش گرفتند.

اما تا زمانی که نعش‌خوار کاملاً بسوزد‌حرکتِ​ و خاکستر شود، بقیه خود را بازیابی‌طلاییِ​ کرده بودند و اکنون دوش‌به‌دوشِ جادوگرکُش‌ها می‌جنگیدند.

یک استادِ شمشیرزنیِ نامرده به سمتِ فلوریا یورش برد تا او را از اجرای طلسم‌های بیشتر بازدارد و‌روبه‌رو​ در موضعِ دفاعی قرار دهد. او از قدرتی که فلوریا با آن به‌راحتی حمله‌اش را دفع کرد، مسیرِ‌محال​ تیغه را تغییر داد و طلسمی را که برای تکمیلِ حملهٔ بعدی‌اش می‌بافت از بین برد، شوکه شد.

ناولها | novelha.net