چپتر 1: شخصیت اصلی
0حس میکردآنجا بدنش داردنظر تکهتکه میشود.
گلویش خشک شده بود.
تمام بدنش طوری درد میکرددستش که انگار کتک مفصلی خورده بوددقیقاً و هیچ رمقی برایش نمانده بود.
مثل وقتهایی که آنفولانزایهمچین شدیدی میگیری، تمام بدنشبیابونه مورمور میشد و میلرزید.
«آخ... چرا اینقدر درد میکنه...؟»
در حالی که از خوابدکتر بیدار میشد، نالهای کرد و ازاما شدت درد زیر لب غرغر کرد.
«نکنه آنفولانزا گرفتم؟بیابونه باید یه دارویروی تببر بخورم... ها؟»
به زورنزدیک چشمانش راهمچین باز کرد.
یه ضربالمثلی هست که میگه اگه بهبهار حرف دکتر گوش کنی، عمر طولانی میکنی، امامیکردم اگه مثل یه دکتر زندگی کنی، جوونمرگ میشی.
مردم ازش به عنوان یه شغلگوش عالی تعریف و تمجید میکنن، اما درجوونمرگ واقعیت، پر از کار یدی و خستهکنندهست.
از بس تا این سن و سال ازگذاشت بدنش کار کشیده بود و بهش فشار آورده بود،بیاید جای سالمی تو بدنش پیدا نمیشد که درد نکنه.
جین چون-هی، استاد جراحی عمومیفکر تو یه بیمارستان دانشگاهی، بادستش نالهای چشمانش را باز کرد.
«اِ، چی...؟»
حالا که چشمانش کاملاًحرف باز شده بود، نالهایعمر از سر گیجی سر داد.
میتوانست شاخههای درختان را ببیند.
آسمان آبی بود وهمچین هوایی که به پوستشبیابونه میخورد کاملاً گرم بود.
آنجا جنگلی بود کهنظر به نظر میرسید در اواخرتابستان بهار یا اوایل تابستان باشد.
«...نزدیک اردوگاهمون همچیناگه جنگلی بود؟ فکرگوش میکردم همهجا بیابونه.»
اخمی کردهمهجا و دستش رادستش روی پیشانیاش گذاشت.
حافظهاش به هم ریخته بود.
دقیقاً یادش نمیآمد قبلنظر از اینکه به هوشاوایل بیاید داشت چه کار میکرد.
یک مرخصی مطالعاتی.
یادش آمد که برایاخمی کارهای داوطلبانه پزشکی بهگذاشت یک منطقه دورافتاده رفته بود.
یکی از همکارانش آنقدر به اومیکردم پیله کرده بود که حس میکردپیشانیاش به زور او را به آنجا کشاندهاند.
«یعنی کسی من رو تامیرسید اینجا آورده؟ نه... نزدیک اردوگاهباشد امداد پزشکی که همچین جنگلی نبود.»
کشوری که برای کار داوطلبانه بهگوش آنجا رفته بود، هم از خشکسالیزندگی رنج میبرد و هم از جنگ داخلی.
برای درمان کودکانبیابونه بیمار و مجروح، خودشپیشانیاش را هلاک کرده بود.
با به یاد آوردنهمچین قطعهقطعهی گذشته، به نظر میرسیداخمی دیدش کمی شفافتر شده است.
هنوز یادش نمیآمد دیشبنظر چه کار کرده، امااوایل ذهنش خیلی بازتر شده بود.
«نباید هول کنم.»
با کشیدن یکبیابونه نفس عمیق، قدرتروی کمکم به بدنش برگشت.
دردی که بهاردوگاهمون او فشار میآورد همهمهجا به آرامی محو شد.
سرش را چرخاند تا به اطراف نگاهبهار کند، و با وجود برگشتن توانش، متوجهفکر شد که نمیتواند پاهایش را تکان دهد.
«ها... هاها. این یه خوابه؟»
نور خورشید ازبیابونه میان ابرها تابید وپیشانیاش اطراف را روشن کرد.
او همانجانزدیک ایستاده بود، کاملاًفکر مات و مبهوت.
هر چیزیآنجا که در اطرافشمیرسید میدید، جسد بود.
با دیدن این منظره، پاهایشدکتر طوری خشک شد که انگارمیکنی از یخ ساخته شده بودند.
به آرامیهمهجا گونهاش رااخمی نیشگون گرفت.
درد داشت.
«خواب نیست...»
درد گونهاش کاملاً واضح بود.
حداقل حالا پاهایش میتوانستنداخمی حرکت کنند، که اینگذاشت خودش جای شکر داشت.
جین چون-هی بالاخره حواسشهمچین را جمع کرد تابیابونه نگاهی به اطراف بیندازد.
«صحنه فیلمبرداریه... نه، نیست.
آه، نه.
بوی خون خیلیبیابونه شدیدتر از اونهروی که الکی باشه.»
به عنوان یکاردوگاهمون جراح، کاملاً بهمیکردم بوی خون عادت داشت.
اما نمیتوانستآنجا جلوی لرزش خفیفمیرسید قلبش را بگیرد.
صحنهای که در آن ایستاده بود، از هرعمر زاویهای که به آن نگاه میکرد، شبیه جاییازش بود که تازه در آن جنگی رخ داده است.
«با نگاه بهبیابونه صورتهاشون، هنوز جمودروی نعشی اتفاق نیفتاده.
این یعنینزدیک کمتر از دوفکر ساعت پیش مردن.
همهشون با سلاحهای تیزنظر بریده یا سوراخ شدن... اماتابستان چرا هیچ جای گلولهای نیست؟»
علاوه برمیگه این، لباسهایشانحرف هم عجیب بود.
لباسهایی پوشیده بودند که فقطدستش انتظار داشت در رمانهای رزمیریخته که با لذت میخواند، ببیند.
در حالی که به آرامی اجساد راهمهجا بررسی میکرد، ناگهان متوجه شد دردی که درریخته بدن خودش احساس میکرد از بین رفته است.
«اول اینکه.
این واقعیته، نه یه خواب.
و من...»
به دستان خودش نگاه کرد.
«کوچیکن.
اینا دستای یه بچهست؟»
سایهاش هم کوچک بود.
شبیه بدننزدیک یک بچههمچین ده ساله بود.
«اگه این فقط یه خواب در موردبهار تبدیل شدن به یه بچه تو دنیایفکر هنرهای رزمی بود، راحتتر میشد قبولش کرد.»
جین چون-هیمیگه لبش راحرف گاز گرفت.
او مردی بود که از هیچروی شروع کرده بود، یتیمی که بر صحنههاینمیآمد خونین و وحشتناک بیشماری غلبه کرده بود.
ارادهی قویاش همیشهاردوگاهمون او را سرپامیکردم نگه داشته بود.
حداقل چندآنجا ده جسد درمیرسید اطرافش وجود داشت.
سه وسیله نقلیه که شبیه کالسکه بودند، داغانعمر شده بودند و بعضی از آدمها با یکازش ضربه از کمر به دو نیم تقسیم شده بودند.
«برای اینکه استخوان و عضلهدستش انسان رو با یه ضربه ببری،دقیقاً به چه جور تیغهای نیاز داری؟»
دوباره بهنزدیک دستان خونآلودشهمچین نگاه کرد.
کوچک بودند،آنجا مثل دستاننظر یک بچه.
«بدن یه بچه.
حس میکنم دچار یکیاخمی از اون تکنیکهای انتقال روححافظهاش شدم که تو رمانها میبینی.
به این میگن تناسخ؟»
بدنش را کمی تکان داد.
این حجم از غیرواقعیحرف بودن همهچیز، باعث میشدعمر حتی احساس آرامش بیشتری کند.
«از روی لباسهام که قضاوت کنم، به نظر نمیاد از یه خانوادهیادش پولدار باشم... و از اونجایی که غیر از اجساد هیچ چیز باارزشیداوطلبانه اینجا نیست، به نظر میرسه که دزدها یا راهزنها بهمون حمله کردن.»
با رسیدننزدیک به اینجای افکارش،فکر آه عمیقی کشید.
«همونطور که فکر میکردم.
از هر زاویهای که بهشدکتر نگاه میکنم... این به نظر میرسه...اما همون قضیه تناسخ تو رمانها باشه.
نمیدونم سفرهمهجا در زمانه یادستش یه چیز دیگه.
اما قطعاً اینجا کره نیست...»
درست در همانجنگلی لحظه، خاطرهای دراواخر ذهنش نقش بست.
شورشیها چادرش را بازحرف کرده بودند و شروععمر به تیراندازی کرده بودند.
یادش آمد کهبیابونه به سرعت بچهای راپیشانیاش در آغوش گرفته بود.
نمیدانست چرا خودشاردوگاهمون را سپر آنمیکردم بچه کرده بود.
بچه جیغ کشیده بود.
بعدش چه اتفاقی افتاد؟
دنیا بههمهجا رنگ قرمزاخمی درآمده بود.
بچه با زباناردوگاهمون کودکانهاش فریاد زدهمیکردم بود: «دکتر، دکتر!».
تاریکی اوآنجا را درنظر بر گرفته بود.
«ها... زندگی من... تو یتیمخونه دندونام رو رویعمر هم فشار دادم و سختی کشیدم، وارد دانشکدهازش پزشکی شدم، دکتر شدم و بعدش هم استاد.
درست وقتی که بالاخره اونقدر خیالم راحتپیشانیاش شده بود که بتونم کار داوطلبانه انجامقبل بدم، اینطوری میمیرم؟ هه، این دیگه چه مسخرهبازیایه؟»
برای لحظهای بااردوگاهمون نگاهی خالی بهمیکردم زمین خیره شد.
به عنوان یکجنگلی پزشک، به اندازه کافیبهار با اجساد سروکار داشت.
شاید به همین دلیل بود کهگوش با وجود ایستادن در میان اجساد،زندگی به اندازه یک آدم عادی نترسیده بود.
یا شاید هم آنقدر از فهمیدنروی نحوه مرگش شوکه شده بود کهیادش نمیتوانست به چیز دیگری فکر کند.
بعد از مدتی طولانیهمچین که صرف مرتب کردنبیابونه افکارش کرد، آه عمیقی کشید.
آهی که هیچکسجنگلی از یک بچهاواخر دهساله انتظار نداشت.
«درسته.
باید به خودم بیام.
نمیدونم چه خبره،اردوگاهمون اما الان وقت دستهمهجا روی دست گذاشتن نیست.
اگه اونآنجا راهزنها برگردن،نظر ممکنه بمیرم.»
در همان موقع بود.
«آه، اوه...همهجا یکی... یهاخمی نفر... خواهش میکنم...»
کسی زنده مانده بود؟ به سمتمیکردم صدا دوید و مرد میانسال ریشداریپیشانیاش را دید که روی زمین تشنج میکرد.
مرد چشمانش راجنگلی چرخاند و جیناواخر چون-هی را دید.
«بچه... بچه... همسـ... همسرم...حرف اینو... به اون... من بمیرمطولانی مهم نیست... اما همسرم... هنوز...»
او یک کیسهبیابونه آغشته به خون راپیشانیاش به سمتش دراز کرد.
جین چون-هی کیسه را نگرفت.
در عوض، دستش رانظر دراز کرد و رویاوایل زخم مرد میانسال گذاشت.
مرد با چشمانیاگه متعجب به جینگوش چون-هی خیره شد.
مرد که قدرت دستشاخمی را از دست داده بود،حافظهاش کیسه را روی زمین انداخت.
صدای جیرینگجیرینگنزدیک سکهها بههمچین گوش رسید.
جیرینگ.
او در بدن کودکی که بهگوش زور دهساله میشد، پول را نادیدهزندگی گرفت و روی زخم مرد فشار آورد.
«خونریزی رو بند میارم.»
او با مهارتی که به نظر میرسیدهمهجا نه دهها، نه صدها، بلکه هزاران بارحافظهاش تمرین شده است، روی رگ فشار آورد.
«آااارغ!»
مرد ازمیگه درد شدیدحرف فریاد کشید.
جین چون-هی با خودش فکردستش کرد جای شکرش باقی استریخته که هنوز قدرت فریاد زدن دارد.
«باید بگم شانس آورده یافکر بدشانسی؟ بریدگی به این درازی هست،روی اما خوشبختانه اندامهای داخلیش آسیب ندیدن.
اما زخم خیلیجنگلی طولانیه و خوناواخر زیادی از دست داده.
اگه سریع بخیهاش نزنم...»
بریدگی بلندیهمهجا در جلویاخمی شکمش دیده میشد.
زخم آنقدر عمیق بود کهفکر رودههایش دیده میشد، اما خوشبختانهدستش خود رودهها آسیبی ندیده بودند.
«یه راهی...آنجا باید یهنظر راهی باشه.»
او بهمیگه سرعت نگاهیحرف به اطرافش انداخت.
اما به نظر میرسیداخمی هیچ راهی برای بخیهگذاشت زدن زخم وجود ندارد.
بنابراین دستش را به سمتفکر کیسهای برد که مرد میانسالدستش سعی کرده بود به او بدهد.
«خواهش میکنمآنجا یه چیزینظر توش باشه.
هر چیزی.»
با باز کردن کیسه، سکههای قدیمیروی به سبک چینی و یک کفشیادش ابریشمی کوچکتر از انگشت میانیاش پیدا کرد.
کفش یک نوزاد بود.
میتوانست گرمای آن را حس کنداواخر و بفهمد که مرد با چهاردوگاهمون ارزشی آن را نگه داشته است.
و همچنین یکاگه جعبه لوازم خیاطیگوش زیبا هم آنجا بود.
برای یک جعبه لوازم خیاطی معمولیروی بودن، بیش از حد مجلل بهیادش نظر میرسید، اما این موضوع اهمیتی نداشت.
«یه سوزن پیدا کردم.
اما نخ... نخی نیست.
در این صورت...»
او یکهمهجا تار از مویدستش مرد را کند.
همانطور که ازاردوگاهمون دوران هنرهای رزمی انتظارهمهجا میرفت، موهایش بلند بود.
عالیه.
او به سرعت موحرف را از سوراخ سوزنعمر رد کرد و گره زد.
«درد داره، امابیابونه برای زنده موندنروی باید تحملش کنی.»
جوابی نیامد.
مرد میانسال بهجنگلی آرامی داشت هوشیاریاشاواخر را از دست میداد.
نشانهای از مرگ.
«...هیچ راه دیگهای نیست؟»
در نهایت،نزدیک او قاطعانههمچین عمل کرد.
پوک.
سوزن در گوشت فرو رفت.
مرد میانسال ازبیابونه اعماق هوشیاری ضعیفشروی نالهای سر داد.
اما دستان جیناردوگاهمون چون-هی با چهرهایمیکردم آرام حرکت میکردند.
«شنیده بودم که تو مواقع اضطراری میشه ازاوایل مو برای بخیه زدن زخم استفاده کرد، اماهمهجا هیچوقت فکر نمیکردم خودم این کار رو انجام بدم.
هیچ راهی برایاگه ضدعفونی کردن نیست،گوش پس ممکنه عفونت کنه.
چارهای نیست.
الان مجبورمنزدیک این کارهمچین رو بکنم.»
در یک چشمجنگلی به هم زدن،اواخر زخم بخیه زده شد.
با بندمیگه آمدن خونریزی،حرف مرد نفسنفس زد.
از آنچه جینبیابونه چون-هی میدید، کمکهایروی اولیه کامل شده بود.
در حقیقت، حتیاردوگاهمون اگر میخواست هم نمیتوانستهمهجا کار بیشتری انجام دهد.
میخواست یک پارچه تمیز پیدامیرسید کند، اما هیچ چیزی شبیهباشد به آن در اطراف نبود.
بنابراین یک تکه پارچه که رویگوش زمین افتاده بود را برداشت وزندگی زخم را با آن باندپیچی کرد.
مرد چیزیهمهجا زیر لباخمی زمزمه کرد.
کلمات به سختی قابل تشخیص بودند، چراهمهجا که با هوشیاری مبهمی ادا میشدند، اماحافظهاش به نظر میرسید که دارد تشکر میکند.
جین چون-هی کیسهجنگلی سکهها را دراواخر دست او گذاشت.
«امیدوارم زندهمیگه بمونی تا خودتدکتر اینو بهش بدی.»
او به بهشت اعتقادی نداشت.
مهم نبود چقدر دعاهمچین میکردی، بیماری که مقدربیابونه شده بود بمیرد، میمرد.
اما اوآنجا به ارادهنظر انسانی اعتقاد داشت.
او از قلب مرد خانوادهای که همسرکنی باردارش را در خانه جا گذاشته بود بیخبرمردم نبود، بنابراین جین چون-هی به او دلداری داد.
تنها پس از پایان درماندستش بود که جین چون-هی آهیریخته کشید و روی زمین افتاد.
نه تنها وضعیت غیرقابل باور بود، بلکه ازبیابونه اینکه حتی در این شرایط جان یک نفردقیقاً را نجات داده بود، کاملاً تحلیل رفته بود.
سپس ناگهانآنجا فکری بهنظر ذهنش خطور کرد.
«ممکنه بازماندههای دیگهای هم باشن.»
او سریع از جا پرید.
وقتی با دقت منطقه را بررسیمیکردم کرد، در واقع چند نفر دیگرپیشانیاش را پیدا کرد که هنوز نفس میکشیدند.
تعدادشان زیاد نبود،جنگلی اما چند نفریاواخر هنوز زنده بودند.
«میتونم کمکهای اولیه رو انجام بدم، اماکنی آیا میتونم نجاتشون بدم؟ حتی اگه الانمیشی کمک کنم، بدون کمک بقیه، اونا در نهایت...»
او دندانهایش را بهاخمی هم سایید و اینگذاشت فکر را قطع کرد.
«بعداً فکر کن.
فعلاً باید نجاتشون بدم.»
او با تماماگه توان بدن کودکانهاشگوش را به حرکت درآورد.
او باید کسانی رااخمی که میتوانست نجات دهد ازحافظهاش کسانی که نمیتوانست جدا میکرد.
«این شخص... ازاردوگاهمون همین الان خون خیلیهمهجا زیادی از دست داده.
نمیتونم نجاتش بدم.»
اولین نفری کهاگه بررسی کرد، پایشگوش نیمی قطع شده بود.
مشکل این بود کهاخمی شریانش قطع شده بودگذاشت و خونریزی شدیدی داشت.
شاید با یک بخیه سریع و انتقالهمهجا خون میشد او را نجات داد، اماحافظهاش در این شرایط چنین چیزی غیرممکن بود.
او باآنجا قلبی سنگیننظر رویش را برگرداند.
با تجهیزات پزشکی مناسب، این بیماری بودکنی که میتوانست به راحتی نجاتش دهد، امامیشی با وضعیت فعلی، هیچ کاری از دستش برنمیآمد.
واقعیت بههمهجا شدت براخمی دوشش سنگینی میکرد.
اما یک پزشکاردوگاهمون باید آرامش خودمیکردم را حفظ کند.
بیماران بدحال دیگری هم بودندمیرسید و او نمیتوانست حتی یکباشد لحظه را هم هدر بدهد.