---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 1: شخصیت اصلی • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 1: شخصیت اصلی

0

حس می‌کرد‌آنجا​ بدنش دارد‌نظر​ تکه‌تکه می‌شود.

گلویش خشک شده بود.

تمام بدنش طوری درد می‌کرد‌دستش​ که انگار کتک مفصلی خورده بود‌دقیقاً​ و هیچ رمقی برایش نمانده بود.

مثل وقت‌هایی که آنفولانزای‌همچین​ شدیدی می‌گیری، تمام بدنش‌بیابونه​ مورمور می‌شد و می‌لرزید.

«آخ... چرا این‌قدر درد می‌کنه...؟»

در حالی که از خواب‌دکتر​ بیدار می‌شد، ناله‌ای کرد و از‌اما​ شدت درد زیر لب غرغر کرد.

«نکنه آنفولانزا گرفتم؟‌بیابونه​ باید یه داروی‌روی​ تب‌بر بخورم... ها؟»

به زور‌نزدیک​ چشمانش را‌همچین​ باز کرد.

یه ضرب‌المثلی هست که میگه اگه به‌بهار​ حرف دکتر گوش کنی، عمر طولانی می‌کنی، اما‌می‌کردم​ اگه مثل یه دکتر زندگی کنی، جوون‌مرگ میشی.

مردم ازش به عنوان یه شغل‌گوش​ عالی تعریف و تمجید می‌کنن، اما در‌جوون‌مرگ​ واقعیت، پر از کار یدی و خسته‌کننده‌ست.

از بس تا این سن و سال از‌گذاشت​ بدنش کار کشیده بود و بهش فشار آورده بود،‌بیاید​ جای سالمی تو بدنش پیدا نمی‌شد که درد نکنه.

جین چون-هی، استاد جراحی عمومی‌فکر​ تو یه بیمارستان دانشگاهی، با‌دستش​ ناله‌ای چشمانش را باز کرد.

«اِ، چی...؟»

حالا که چشمانش کاملاً‌حرف​ باز شده بود، ناله‌ای‌عمر​ از سر گیجی سر داد.

می‌توانست شاخه‌های درختان را ببیند.

آسمان آبی بود و‌همچین​ هوایی که به پوستش‌بیابونه​ می‌خورد کاملاً گرم بود.

آنجا جنگلی بود که‌نظر​ به نظر می‌رسید در اواخر‌تابستان​ بهار یا اوایل تابستان باشد.

«...نزدیک اردوگاهمون همچین‌اگه​ جنگلی بود؟ فکر‌گوش​ می‌کردم همه‌جا بیابونه.»

اخمی کرد‌همه‌جا​ و دستش را‌دستش​ روی پیشانی‌اش گذاشت.

حافظه‌اش به هم ریخته بود.

دقیقاً یادش نمی‌آمد قبل‌نظر​ از اینکه به هوش‌اوایل​ بیاید داشت چه کار می‌کرد.

یک مرخصی مطالعاتی.

یادش آمد که برای‌اخمی​ کارهای داوطلبانه پزشکی به‌گذاشت​ یک منطقه دورافتاده رفته بود.

یکی از همکارانش آن‌قدر به او‌می‌کردم​ پیله کرده بود که حس می‌کرد‌پیشانی‌اش​ به زور او را به آنجا کشانده‌اند.

«یعنی کسی من رو تا‌می‌رسید​ اینجا آورده؟ نه... نزدیک اردوگاه‌باشد​ امداد پزشکی که همچین جنگلی نبود.»

کشوری که برای کار داوطلبانه به‌گوش​ آنجا رفته بود، هم از خشکسالی‌زندگی​ رنج می‌برد و هم از جنگ داخلی.

برای درمان کودکان‌بیابونه​ بیمار و مجروح، خودش‌پیشانی‌اش​ را هلاک کرده بود.

با به یاد آوردن‌همچین​ قطعه‌قطعه‌ی گذشته، به نظر می‌رسید‌اخمی​ دیدش کمی شفاف‌تر شده است.

هنوز یادش نمی‌آمد دیشب‌نظر​ چه کار کرده، اما‌اوایل​ ذهنش خیلی بازتر شده بود.

«نباید هول کنم.»

با کشیدن یک‌بیابونه​ نفس عمیق، قدرت‌روی​ کم‌کم به بدنش برگشت.

دردی که به‌اردوگاهمون​ او فشار می‌آورد هم‌همه‌جا​ به آرامی محو شد.

سرش را چرخاند تا به اطراف نگاه‌بهار​ کند، و با وجود برگشتن توانش، متوجه‌فکر​ شد که نمی‌تواند پاهایش را تکان دهد.

«ها... هاها. این یه خوابه؟»

نور خورشید از‌بیابونه​ میان ابرها تابید و‌پیشانی‌اش​ اطراف را روشن کرد.

او همان‌جا‌نزدیک​ ایستاده بود، کاملاً‌فکر​ مات و مبهوت.

هر چیزی‌آنجا​ که در اطرافش‌می‌رسید​ می‌دید، جسد بود.

با دیدن این منظره، پاهایش‌دکتر​ طوری خشک شد که انگار‌می‌کنی​ از یخ ساخته شده بودند.

به آرامی‌همه‌جا​ گونه‌اش را‌اخمی​ نیشگون گرفت.

درد داشت.

«خواب نیست...»

درد گونه‌اش کاملاً واضح بود.

حداقل حالا پاهایش می‌توانستند‌اخمی​ حرکت کنند، که این‌گذاشت​ خودش جای شکر داشت.

جین چون-هی بالاخره حواسش‌همچین​ را جمع کرد تا‌بیابونه​ نگاهی به اطراف بیندازد.

«صحنه فیلم‌برداریه... نه، نیست.

آه، نه.

بوی خون خیلی‌بیابونه​ شدیدتر از اونه‌روی​ که الکی باشه.»

به عنوان یک‌اردوگاهمون​ جراح، کاملاً به‌می‌کردم​ بوی خون عادت داشت.

اما نمی‌توانست‌آنجا​ جلوی لرزش خفیف‌می‌رسید​ قلبش را بگیرد.

صحنه‌ای که در آن ایستاده بود، از هر‌عمر​ زاویه‌ای که به آن نگاه می‌کرد، شبیه جایی‌ازش​ بود که تازه در آن جنگی رخ داده است.

«با نگاه به‌بیابونه​ صورت‌هاشون، هنوز جمود‌روی​ نعشی اتفاق نیفتاده.

این یعنی‌نزدیک​ کمتر از دو‌فکر​ ساعت پیش مردن.

همه‌شون با سلاح‌های تیز‌نظر​ بریده یا سوراخ شدن... اما‌تابستان​ چرا هیچ جای گلوله‌ای نیست؟»

علاوه بر‌میگه​ این، لباس‌هایشان‌حرف​ هم عجیب بود.

لباس‌هایی پوشیده بودند که فقط‌دستش​ انتظار داشت در رمان‌های رزمی‌ریخته​ که با لذت می‌خواند، ببیند.

در حالی که به آرامی اجساد را‌همه‌جا​ بررسی می‌کرد، ناگهان متوجه شد دردی که در‌ریخته​ بدن خودش احساس می‌کرد از بین رفته است.

«اول اینکه.

این واقعیته، نه یه خواب.

و من...»

به دستان خودش نگاه کرد.

«کوچیکن.

اینا دستای یه بچه‌ست؟»

سایه‌اش هم کوچک بود.

شبیه بدن‌نزدیک​ یک بچه‌همچین​ ده ساله بود.

«اگه این فقط یه خواب در مورد‌بهار​ تبدیل شدن به یه بچه تو دنیای‌فکر​ هنرهای رزمی بود، راحت‌تر می‌شد قبولش کرد.»

جین چون-هی‌میگه​ لبش را‌حرف​ گاز گرفت.

او مردی بود که از هیچ‌روی​ شروع کرده بود، یتیمی که بر صحنه‌های‌نمی‌آمد​ خونین و وحشتناک بی‌شماری غلبه کرده بود.

اراده‌ی قوی‌اش همیشه‌اردوگاهمون​ او را سرپا‌می‌کردم​ نگه داشته بود.

حداقل چند‌آنجا​ ده جسد در‌می‌رسید​ اطرافش وجود داشت.

سه وسیله نقلیه که شبیه کالسکه بودند، داغان‌عمر​ شده بودند و بعضی از آدم‌ها با یک‌ازش​ ضربه از کمر به دو نیم تقسیم شده بودند.

«برای اینکه استخوان و عضله‌دستش​ انسان رو با یه ضربه ببری،‌دقیقاً​ به چه جور تیغه‌ای نیاز داری؟»

دوباره به‌نزدیک​ دستان خون‌آلودش‌همچین​ نگاه کرد.

کوچک بودند،‌آنجا​ مثل دستان‌نظر​ یک بچه.

«بدن یه بچه.

حس می‌کنم دچار یکی‌اخمی​ از اون تکنیک‌های انتقال روح‌حافظه‌اش​ شدم که تو رمان‌ها می‌بینی.

به این میگن تناسخ؟»

بدنش را کمی تکان داد.

این حجم از غیرواقعی‌حرف​ بودن همه‌چیز، باعث می‌شد‌عمر​ حتی احساس آرامش بیشتری کند.

«از روی لباس‌هام که قضاوت کنم، به نظر نمیاد از یه خانواده‌یادش​ پولدار باشم... و از اونجایی که غیر از اجساد هیچ چیز باارزشی‌داوطلبانه​ اینجا نیست، به نظر می‌رسه که دزدها یا راهزن‌ها بهمون حمله کردن.»

با رسیدن‌نزدیک​ به اینجای افکارش،‌فکر​ آه عمیقی کشید.

«همون‌طور که فکر می‌کردم.

از هر زاویه‌ای که بهش‌دکتر​ نگاه می‌کنم... این به نظر می‌رسه...‌اما​ همون قضیه تناسخ تو رمان‌ها باشه.

نمی‌دونم سفر‌همه‌جا​ در زمانه یا‌دستش​ یه چیز دیگه.

اما قطعاً اینجا کره نیست...»

درست در همان‌جنگلی​ لحظه، خاطره‌ای در‌اواخر​ ذهنش نقش بست.

شورشی‌ها چادرش را باز‌حرف​ کرده بودند و شروع‌عمر​ به تیراندازی کرده بودند.

یادش آمد که‌بیابونه​ به سرعت بچه‌ای را‌پیشانی‌اش​ در آغوش گرفته بود.

نمی‌دانست چرا خودش‌اردوگاهمون​ را سپر آن‌می‌کردم​ بچه کرده بود.

بچه جیغ کشیده بود.

بعدش چه اتفاقی افتاد؟

دنیا به‌همه‌جا​ رنگ قرمز‌اخمی​ درآمده بود.

بچه با زبان‌اردوگاهمون​ کودکانه‌اش فریاد زده‌می‌کردم​ بود: «دکتر، دکتر!».

تاریکی او‌آنجا​ را در‌نظر​ بر گرفته بود.

«ها... زندگی من... تو یتیم‌خونه دندونام رو روی‌عمر​ هم فشار دادم و سختی کشیدم، وارد دانشکده‌ازش​ پزشکی شدم، دکتر شدم و بعدش هم استاد.

درست وقتی که بالاخره اون‌قدر خیالم راحت‌پیشانی‌اش​ شده بود که بتونم کار داوطلبانه انجام‌قبل​ بدم، این‌طوری می‌میرم؟ هه، این دیگه چه مسخره‌بازی‌ایه؟»

برای لحظه‌ای با‌اردوگاهمون​ نگاهی خالی به‌می‌کردم​ زمین خیره شد.

به عنوان یک‌جنگلی​ پزشک، به اندازه کافی‌بهار​ با اجساد سروکار داشت.

شاید به همین دلیل بود که‌گوش​ با وجود ایستادن در میان اجساد،‌زندگی​ به اندازه یک آدم عادی نترسیده بود.

یا شاید هم آن‌قدر از فهمیدن‌روی​ نحوه مرگش شوکه شده بود که‌یادش​ نمی‌توانست به چیز دیگری فکر کند.

بعد از مدتی طولانی‌همچین​ که صرف مرتب کردن‌بیابونه​ افکارش کرد، آه عمیقی کشید.

آهی که هیچ‌کس‌جنگلی​ از یک بچه‌اواخر​ ده‌ساله انتظار نداشت.

«درسته.

باید به خودم بیام.

نمی‌دونم چه خبره،‌اردوگاهمون​ اما الان وقت دست‌همه‌جا​ روی دست گذاشتن نیست.

اگه اون‌آنجا​ راهزن‌ها برگردن،‌نظر​ ممکنه بمیرم.»

در همان موقع بود.

«آه، اوه...‌همه‌جا​ یکی... یه‌اخمی​ نفر... خواهش می‌کنم...»

کسی زنده مانده بود؟ به سمت‌می‌کردم​ صدا دوید و مرد میان‌سال ریش‌داری‌پیشانی‌اش​ را دید که روی زمین تشنج می‌کرد.

مرد چشمانش را‌جنگلی​ چرخاند و جین‌اواخر​ چون-هی را دید.

«بچه... بچه... همسـ... همسرم...‌حرف​ اینو... به اون... من بمیرم‌طولانی​ مهم نیست... اما همسرم... هنوز...»

او یک کیسه‌بیابونه​ آغشته به خون را‌پیشانی‌اش​ به سمتش دراز کرد.

جین چون-هی کیسه را نگرفت.

در عوض، دستش را‌نظر​ دراز کرد و روی‌اوایل​ زخم مرد میان‌سال گذاشت.

مرد با چشمانی‌اگه​ متعجب به جین‌گوش​ چون-هی خیره شد.

مرد که قدرت دستش‌اخمی​ را از دست داده بود،‌حافظه‌اش​ کیسه را روی زمین انداخت.

صدای جیرینگ‌جیرینگ‌نزدیک​ سکه‌ها به‌همچین​ گوش رسید.

جیرینگ.

او در بدن کودکی که به‌گوش​ زور ده‌ساله می‌شد، پول را نادیده‌زندگی​ گرفت و روی زخم مرد فشار آورد.

«خونریزی رو بند میارم.»

او با مهارتی که به نظر می‌رسید‌همه‌جا​ نه ده‌ها، نه صدها، بلکه هزاران بار‌حافظه‌اش​ تمرین شده است، روی رگ فشار آورد.

«آااارغ!»

مرد از‌میگه​ درد شدید‌حرف​ فریاد کشید.

جین چون-هی با خودش فکر‌دستش​ کرد جای شکرش باقی است‌ریخته​ که هنوز قدرت فریاد زدن دارد.

«باید بگم شانس آورده یا‌فکر​ بدشانسی؟ بریدگی به این درازی هست،‌روی​ اما خوشبختانه اندام‌های داخلیش آسیب ندیدن.

اما زخم خیلی‌جنگلی​ طولانیه و خون‌اواخر​ زیادی از دست داده.

اگه سریع بخیه‌اش نزنم...»

بریدگی بلندی‌همه‌جا​ در جلوی‌اخمی​ شکمش دیده می‌شد.

زخم آن‌قدر عمیق بود که‌فکر​ روده‌هایش دیده می‌شد، اما خوشبختانه‌دستش​ خود روده‌ها آسیبی ندیده بودند.

«یه راهی...‌آنجا​ باید یه‌نظر​ راهی باشه.»

او به‌میگه​ سرعت نگاهی‌حرف​ به اطرافش انداخت.

اما به نظر می‌رسید‌اخمی​ هیچ راهی برای بخیه‌گذاشت​ زدن زخم وجود ندارد.

بنابراین دستش را به سمت‌فکر​ کیسه‌ای برد که مرد میان‌سال‌دستش​ سعی کرده بود به او بدهد.

«خواهش می‌کنم‌آنجا​ یه چیزی‌نظر​ توش باشه.

هر چیزی.»

با باز کردن کیسه، سکه‌های قدیمی‌روی​ به سبک چینی و یک کفش‌یادش​ ابریشمی کوچک‌تر از انگشت میانی‌اش پیدا کرد.

کفش یک نوزاد بود.

می‌توانست گرمای آن را حس کند‌اواخر​ و بفهمد که مرد با چه‌اردوگاهمون​ ارزشی آن را نگه داشته است.

و همچنین یک‌اگه​ جعبه لوازم خیاطی‌گوش​ زیبا هم آنجا بود.

برای یک جعبه لوازم خیاطی معمولی‌روی​ بودن، بیش از حد مجلل به‌یادش​ نظر می‌رسید، اما این موضوع اهمیتی نداشت.

«یه سوزن پیدا کردم.

اما نخ... نخی نیست.

در این صورت...»

او یک‌همه‌جا​ تار از موی‌دستش​ مرد را کند.

همان‌طور که از‌اردوگاهمون​ دوران هنرهای رزمی انتظار‌همه‌جا​ می‌رفت، موهایش بلند بود.

عالیه.

او به سرعت مو‌حرف​ را از سوراخ سوزن‌عمر​ رد کرد و گره زد.

«درد داره، اما‌بیابونه​ برای زنده موندن‌روی​ باید تحملش کنی.»

جوابی نیامد.

مرد میان‌سال به‌جنگلی​ آرامی داشت هوشیاری‌اش‌اواخر​ را از دست می‌داد.

نشانه‌ای از مرگ.

«...هیچ راه دیگه‌ای نیست؟»

در نهایت،‌نزدیک​ او قاطعانه‌همچین​ عمل کرد.

پوک.

سوزن در گوشت فرو رفت.

مرد میان‌سال از‌بیابونه​ اعماق هوشیاری ضعیفش‌روی​ ناله‌ای سر داد.

اما دستان جین‌اردوگاهمون​ چون-هی با چهره‌ای‌می‌کردم​ آرام حرکت می‌کردند.

«شنیده بودم که تو مواقع اضطراری می‌شه از‌اوایل​ مو برای بخیه زدن زخم استفاده کرد، اما‌همه‌جا​ هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم خودم این کار رو انجام بدم.

هیچ راهی برای‌اگه​ ضدعفونی کردن نیست،‌گوش​ پس ممکنه عفونت کنه.

چاره‌ای نیست.

الان مجبورم‌نزدیک​ این کار‌همچین​ رو بکنم.»

در یک چشم‌جنگلی​ به هم زدن،‌اواخر​ زخم بخیه زده شد.

با بند‌میگه​ آمدن خونریزی،‌حرف​ مرد نفس‌نفس زد.

از آنچه جین‌بیابونه​ چون-هی می‌دید، کمک‌های‌روی​ اولیه کامل شده بود.

در حقیقت، حتی‌اردوگاهمون​ اگر می‌خواست هم نمی‌توانست‌همه‌جا​ کار بیشتری انجام دهد.

می‌خواست یک پارچه تمیز پیدا‌می‌رسید​ کند، اما هیچ چیزی شبیه‌باشد​ به آن در اطراف نبود.

بنابراین یک تکه پارچه که روی‌گوش​ زمین افتاده بود را برداشت و‌زندگی​ زخم را با آن باندپیچی کرد.

مرد چیزی‌همه‌جا​ زیر لب‌اخمی​ زمزمه کرد.

کلمات به سختی قابل تشخیص بودند، چرا‌همه‌جا​ که با هوشیاری مبهمی ادا می‌شدند، اما‌حافظه‌اش​ به نظر می‌رسید که دارد تشکر می‌کند.

جین چون-هی کیسه‌جنگلی​ سکه‌ها را در‌اواخر​ دست او گذاشت.

«امیدوارم زنده‌میگه​ بمونی تا خودت‌دکتر​ اینو بهش بدی.»

او به بهشت اعتقادی نداشت.

مهم نبود چقدر دعا‌همچین​ می‌کردی، بیماری که مقدر‌بیابونه​ شده بود بمیرد، می‌مرد.

اما او‌آنجا​ به اراده‌نظر​ انسانی اعتقاد داشت.

او از قلب مرد خانواده‌ای که همسر‌کنی​ باردارش را در خانه جا گذاشته بود بی‌خبر‌مردم​ نبود، بنابراین جین چون-هی به او دلداری داد.

تنها پس از پایان درمان‌دستش​ بود که جین چون-هی آهی‌ریخته​ کشید و روی زمین افتاد.

نه تنها وضعیت غیرقابل باور بود، بلکه از‌بیابونه​ اینکه حتی در این شرایط جان یک نفر‌دقیقاً​ را نجات داده بود، کاملاً تحلیل رفته بود.

سپس ناگهان‌آنجا​ فکری به‌نظر​ ذهنش خطور کرد.

«ممکنه بازمانده‌های دیگه‌ای هم باشن.»

او سریع از جا پرید.

وقتی با دقت منطقه را بررسی‌می‌کردم​ کرد، در واقع چند نفر دیگر‌پیشانی‌اش​ را پیدا کرد که هنوز نفس می‌کشیدند.

تعدادشان زیاد نبود،‌جنگلی​ اما چند نفری‌اواخر​ هنوز زنده بودند.

«می‌تونم کمک‌های اولیه رو انجام بدم، اما‌کنی​ آیا می‌تونم نجاتشون بدم؟ حتی اگه الان‌میشی​ کمک کنم، بدون کمک بقیه، اونا در نهایت...»

او دندان‌هایش را به‌اخمی​ هم سایید و این‌گذاشت​ فکر را قطع کرد.

«بعداً فکر کن.

فعلاً باید نجاتشون بدم.»

او با تمام‌اگه​ توان بدن کودکانه‌اش‌گوش​ را به حرکت درآورد.

او باید کسانی را‌اخمی​ که می‌توانست نجات دهد از‌حافظه‌اش​ کسانی که نمی‌توانست جدا می‌کرد.

«این شخص... از‌اردوگاهمون​ همین الان خون خیلی‌همه‌جا​ زیادی از دست داده.

نمی‌تونم نجاتش بدم.»

اولین نفری که‌اگه​ بررسی کرد، پایش‌گوش​ نیمی قطع شده بود.

مشکل این بود که‌اخمی​ شریانش قطع شده بود‌گذاشت​ و خونریزی شدیدی داشت.

شاید با یک بخیه سریع و انتقال‌همه‌جا​ خون می‌شد او را نجات داد، اما‌حافظه‌اش​ در این شرایط چنین چیزی غیرممکن بود.

او با‌آنجا​ قلبی سنگین‌نظر​ رویش را برگرداند.

با تجهیزات پزشکی مناسب، این بیماری بود‌کنی​ که می‌توانست به راحتی نجاتش دهد، اما‌میشی​ با وضعیت فعلی، هیچ کاری از دستش برنمی‌آمد.

واقعیت به‌همه‌جا​ شدت بر‌اخمی​ دوشش سنگینی می‌کرد.

اما یک پزشک‌اردوگاهمون​ باید آرامش خود‌می‌کردم​ را حفظ کند.

بیماران بدحال دیگری هم بودند‌می‌رسید​ و او نمی‌توانست حتی یک‌باشد​ لحظه را هم هدر بدهد.

ناولها | novelha.net