چپتر 732: فصل 732
0روبهروی محراب، راهبفکرش بودای خونین داشتبرید برای مردم موعظه میکرد.
«بودای خونین فرموده است. بزرگترین پیشکشها، سه چرخ خلوص است. او گفته که باید این را به خاطر بسپارید. اولین چرخ خلوص این استباشه که کسی که پیشکش را تقدیم میکند، نباید قصدی برای خودنمایی داشته باشد. دومین چرخ این است که کسانی که کمک دریافت میکنند نیزیعنی نباید افکار پلید در سر بپرورانند. و سومین چرخ این است که چیزی که به عنوان پیشکش داده میشود هم باید پاک و خالص باشد.»
دانگ، دانگ، دانگ، دانگ—
زنگولهای که از عصایشفکرش آویزان بود تکان خورد وخونش جای صدای موکتاک را گرفت.
مردم دستهایشان رافکرش به هم چسباندندبرید و دعا کردند.
«این با اراده سه چرخ خلوص همخوانی دارد، پس چطورشدن میتواند چیزی جز شرافتمندی باشد؟ این دقیقاً همان تعریف "بخشیدنانگار بدون دلبستگی" است که در سوترا الماس دربارهاش صحبت شده.»
واااااااه!
صحنهای پرآورد از تعصبفکرش و جنون بود.
با این حال، تو یه دورهمی معمولیگذاشت فرقه جاودانه خون، معمولاً به جای گاو،خواهند یه کوه از جنازه آدمها پیدا میشد.
درست همون موقع،سیر یکی از روستاییها یهعطا گاو رو آورد جلو.
فکرش رو میکردم، یه گاو؟
راهب بودای خونینجلو گلوی گاو رو بریدبرید و گذاشت خونش بریزه.
«با قربانی کردن این گاو، بقیهبرید سیر خواهند شد. این عصاره اناریبقیه است که بودای خونین عطا میکند.»
خون گاوبقیه شروع بهخواهند بخار شدن کرد.
یه غبار خونیگذاشت به سمت لاشهقربانی گاوها حرکت کرد.
فوووش!
بعد، انگار که زمان به عقببرید برگشته باشه، لاشه گاوها جوری تازه شدنسیر که انگار همین الان ذبح شده بودن!
دستههای مگسهای سیاهی کهخواهند اونجا جمع شده بودن،شروع با تعجب فرار کردن.
با دیدن اینگذاشت صحنه، جین چون-هیقربانی تازه فهمید قضیه چیه.
اون گوشت گاوجلو خشکشده! یعنی اینطوریگلوی درست شده بود؟
اینم حتماًجلو یه جورمیکردم جادو بود.
تازه کردنبقیه دوباره موادخواهند غذایی فاسد.
نیاز به قربانی داشت، اما با اینکردن وجود، به عنوان یه جادو برای نگهداریشروع غذا، خیلی خوب بود... یا شایدم نبود؟
هرچند، فعلاً این روشیفکرش برای استفاده از گوشتگذاشت گاو برای بازسازی گوشت گاوه.
قطعاً میتونستجلو مشکل گرسنگی فوریگلوی رو حل کنه.
وقتی غبار غلیظ خون ازعصاره بین رفت، حدود ده تاشدن گاو به حالت اولیهشون برگشته بودن.
البته ده تا زیاده... امابریزه هنوز یه کوه بزرگ از لاشهعصاره گاو پشت سرشونه. میخواد چیکار کنه؟
یه گاو زندهجلو در ازای دهگلوی تا گاو مرده.
نسبت بدی نبود، اما این کاربرید گاوهای مرده رو زنده نمیکرد، فقطبقیه گوشتشون رو دوباره قابل استفاده میکرد.
البته همینش هم فوقالعاده بود، اما نمیتونستعطا که هر بار برای بالا بردن بازدهیسمت قصابی، یه گاو سالم رو بکشه، نه؟
چه نقشهای تو سرشه؟
مدتی گذشت.
یه نفر که تومیکردم یه ردای قرمز خونی پوشوندهبریزه شده بود، اومد جلوی محراب.
صورتش معلوم نبود،سیر اما هیکل کوچیکش نشونعطا میداد که یه بچهست.
خیلی زود، ردایگذاشت خونی برداشته شدقربانی و صورتش مشخص شد.
یه دختربچه بود.
همون دختری که جینمیکردم چون-هی قبلاً خواهر وخونش برادراش رو درمان کرده بود.
همونطور کهبقیه فکر میکردم...خواهند قربانی کردن انسان؟
دختر با چشمهایی کهخونش از گریه پف کردهبقیه بود، به اطرافش خیره شد.
انگار که میخواست تو اینمیکردم سفر آخرش، تصویر همه چیزایبریزه اطرافش رو تو حافظهاش حک کنه.
یه شعله سیاه تومیکردم سینهاش زبانه میکشید، اما اونبریزه بارها و بارها سرکوبش میکرد.
چشمهای قرمزش از بس گریهعصاره کرده بود، هر بار کهشدن یه قطره اشک میریخت میسوخت.
برای همینبرید اشکهاش روخونش نگه داشت.
«آبجی! نرو! نرو!»
«آبجی، آبجی! خواهش میکنم!»
خواهر و برادراشسیر از پایین بهاناری سمت محراب دویدن.
اما بزرگترابرید جلوی بچههاخونش رو گرفتن.
دختر به حرف اومد.
تو داستانهای قدیمی، تومیکردم یه همچین وقتهایی، طرفخونش میگفت که از بهشت مراقبشونه.
اما اون نمیدونست کهخواهند اصلاً همچین جایی واقعاًشروع وجود داره یا نه.
اگه آدم مجبور بود برای رسیدن به جایی مثلسیر بهشت از یه همچین روشی استفاده کنه، پس امپراتورغبار یشم و بودا همهشون مثل یه مشت حشره موذی نبودن؟
اگه اونا واقعاً دلشون به حالگلوی همه موجودات زنده میسوخت، پس چراکردن اجازه میدادن همچین طاعونی وجود داشته باشه؟
«گریه نکنید! قوی بمونید! وقتی پولبرید رو گرفتید، ندیدش دست یه احمقبقیه دیگه. همون موقع برید زمین بخرید!»
«آبجی!»
«هیچوقت به هیچکسگذاشت دیگهای پول ندید.قربانی به هیچکس اعتماد نکنید.»
«آبجی!»
«اون عوضیای که به خودش میگه عموی ما، میاد تا پول رو بگیره. اون آشغالترینعصاره آدم روی زمینه، پس هیچوقت پول رو بهش ندید. اون خانمی که صاحب مسافرخونهست آدمانگار قابل اعتمادیه. اگه اوضاع خیلی سخت شد، از اون کمک بخواید. من قبلاً باهاش صحبت کردم.»
این دنیای نفرینشده.
دختر بابرید پاهای خودشخونش رفت بالا.
«من آمادهام، کچل.»
راهب بودایجلو خونین لبخندمیکردم مهربونانهای زد.
«این دختر در اینجا آرزو دارد که خودش را پیشکش کند،کرد پس چطور میتوانیم خوشحال نباشیم؟ این دختر به سرزمین پاک بهشت خواهدبرگشته رفت و همه شما در این زندگی رستگاری را دریافت خواهید کرد.»
واااااااه!
روستاییها تشویق کردن.
دختر رو بهفکرش ستونی که روی محرابگذاشت برپا شده بود، بستن.
راهب بودایبقیه خونین یهخواهند خنجر درآورد.
خنجر خیلی آشنایی بود، بهبریزه شکل یه مرد و زنخواهند که در حال همآغوشی بودن.
یکی از دلایلی کهفکرش جین چون-هی به این سرزمینِخونش فراتر از مرزها اومده بود.
خنجر صومعه رعد کوچک!
درست تو همون لحظهایخواهند که خنجر میخواست قلبشروع دختر رو سوراخ کنه.
کلنگ!
یه چیزی به خنجر صومعهمیکردم رعد کوچک برخورد کرد وبریزه باعث شد به پرواز دربیاد.
قطرههای خون رویفکرش مچ دست راهببرید بودای خونین نشست.
با کمال تعجب،سیر یه خنجر دیگه توعطا زمین فرو رفته بود.
این یعنی حملهکنندهگذاشت هم یه خنجرقربانی دقیقاً شبیه همون داشت.
«ای که خنجر بودایفکرش شادمان را در دستگذاشت داری، کدام نیکوکاری هستی؟»
درست همون موقع،فکرش یه نفر دستشبرید رو برد بالا.
همون نوازنده نابینا.
«آه، عذر میخوامگذاشت که تو همچین روزکردن جشنواره قشنگی مزاحم شدم.»
قدم به قدم رفت جلو.
جوری که بدون حتیمیکردم چک کردن مسیر با عصاشبریزه میرفت جلو، ابهت خاصی داشت.
جین چون-هی به حرف اومد.
«نمیشه بیخیالبرید این قربانیخونش کردن انسان بشید؟»
«ای نیکوکار،آورد چرا اینطورفکرش فکر میکنی؟»
خیلی زود،جلو جین چون-هیمیکردم رسید جلوی محراب.
«آه، میپرسی چرا اینطور فکر میکنم؟اناری سؤال تازهای بود. معمولاً اول باغبار جمله "تو کی هستی؟" روبهرو میشم.»
از زیربرید باندها، خطخونش فکاش مشخص بود.
یه لبخند کمرنگ.
اما در عینفکرش حال یه لبخند بهگذاشت طرز عجیبی سرد بود.
مرد جوان همونطور که بدونعصاره هیچ تردیدی با پاهای کثیفششدن قدم روی محراب میگذاشت، گفت.
«کشتن یه بچه فقط برایبریزه به دست آوردن یکم گوشتخواهند گاو زیادهروی نیست، به نظرت؟»
وووونگ~
«آره، ازبقیه این طرف.خواهند خوب پیداش کردی.»
یه گربه سیاهِگذاشت سیاه با نوازشقربانی یهو ها-ریون خرخر کرد.
بعد، شاید از بس حس خوبیگلوی بهش دست داده بود، یه گازکردن محکم از دست یهو ها-ریون گرفت.
با اینکه کوچیکفکرش بودن، اما دندونهایبرید یه جانور روحی بودن.
دست یه آدم معمولی پاره میشد،اناری اما یهو ها-ریون فقط با آرامشغبار به خاروندن چونه گربه ادامه داد.
روبهروی یهوبرید ها-ریون، شهرخونش مزرعهای قرار داشت.
«حالا که اون حرومزادههای فرقه جاودانهگلوی خون خودشون رو یه جایی قایم کردن،بقیه بهترین کار اینه که برم پیش برادرم.»
تو همون لحظه، یهو ها-ریونگلوی و گربه سیاه غیب شدن وکردن فقط پستصویرهایی ازشون به جا موند.
راهب بودایبرید خونین به جینبریزه چون-هی نگاه کرد.
جین چون-هیآورد هم نگاهشفکرش رو جواب داد.
حتی تو این وضعیت هم،گلوی هیچ اثری از تردید توقربانی چهره راهب بودای خونین دیده نمیشد.
نه تنها احساس شرمخواهند نمیکرد، بلکه باور داشتشروع کاری که داره میکنه درسته.
«گفتی معاوضه یک کودک با مقداریقربانی گوشت گاو زیادهروی است. از یکاناری جهت، شاید حق با تو باشد. آمیتابها.»
«...»
«با این حال، لطفاً به این مردم نگاه کن.بریزه اگر یک نفر خودش را پیشکش کند، این گوشتهایشروع گندیده تازه میشوند و برای مدت طولانی دوام میآورند.»
«به خاطر گوشت؟»
«بله. درست است. در زمانی که یک نفرین باعث مرگ گروهی گاوها میشود، جلوگیری از فاسد شدنکرد گوشت این گاوها همان چیزی است که این مردم را نجات خواهد داد. بیماری گاوها در عرضالان یک سال از بین خواهد رفت. با قربانی کردن دوازده نفر، همه آنها نجات پیدا خواهند کرد.»
جین چون-هی جواب داد:
«که میگیجلو رستگاری. پس لابدگلوی ماهی یه باره.»
«دقیقاً. تو این روستا بچههایی هستن که دارن ازبخار گرسنگی میمیرن، درست مثل همین دختر. اگه یه بچهفوووش بتونه جون هزارتا بچه رو نجات بده، نظرت چیه؟»
وااااااااه!
روستاییها راهبآورد بودای خونینفکرش رو تشویق کردن.
مردم این دوره ومیکردم زمونه معمولاً تو سن کمبریزه ازدواج میکردن و بچهدار میشدن.
بچههای زیادی هم میآوردن.
این فضیلتبرید یه آدم بالغبریزه به حساب میاومد.
و برای تأمین شکم بچههاییمیکردم که باید بزرگ میکردن، قربانیبریزه کردن یه یتیم براشون قابلقبول بود.
راهب بودایجلو خونین بهمیکردم حرفش ادامه داد:
«تازه، این دختر باخواهند میل خودش به اینجاشروع اومده. این جای شکرگزاری نداره؟»
«با میل خودش؟»
جین چون-هیآورد به دخترکفکرش نگاه کرد.
راهب بودای خونین ادامه داد:
«سه قربانی قبلی هم با روحیه فداکاری و بابخار میل خودشون عروج کردن. همه اینها لطف و رحمتیهفوووش که بودای خونین بهمون عطا کرده. چطور میتونیم شکرگزار نباشیم؟»
نامو آمیتابها بودا.
صدای خواندنآورد سوترا مورمورکنندهفکرش و ترسناک بود.
جین چون-هی گفت:
«این اجبار بود.»
«اجبار...»
«از این واقعیت که این بچه هیچیبرید نداره سوءاستفاده کردی و با قولِ مراقبتسیر از خواهر و برادراش مجبورش کردی. اشتباه میگم؟»
او بچههایی روفکرش میشناخت که توبرید سن کم ازدواج میکردن.
برای جین چون-هی، این اصلاً شبیه ازدواجعطا نبود، بلکه قاچاق انسان برای پول بود،سمت اما اون بچه هفتساله بهش میگفت ازدواج.
پدر و مادرش بهش میگفتنبریزه ازدواج و مردی هم کهخواهند با پول خریدتش میگفت این ازدواجه.
راهب بودای خونین گفت:
«با اینکه درسته من همچین پیشنهادی دادم، اما اجباریبریزه در کار نبود. میدونی؟ من همین پیشنهاد رو بهشروع خیلیهای دیگه هم دادم، نه فقط به این بچه.»
به پدرها، مادرها، خواهرخواهند و برادرهای کوچیکتر، برادرهایشروع بزرگتر و خواهرهای بزرگتر...
«اما بین همشون، فقطخونش این دختر پیشنهادم رو قبولسیر کرد. این جای شکر نداره؟»
«و این بچهجلو ناامیدترین و بیچارهترینگلوی آدم این روستا نبود؟»
«انسانها موجوداتی هستن که پر از رنجگذاشت و طمعان. خیلی کم پیش میاد آدم شریفیعصاره پیدا بشه که بخواد خودش رو فدا کنه.»
«...»
ناگهان یاد ساما هیون افتاد.
برادر کوچیکتری که مجبورفکرش شد با دستای خودشگذاشت جون ساما هه رو بگیره.
در گذشته، اون هم خودشگلوی رو فدا کرده بود تاقربانی مراقب خواهر و برادرش باشه.
احتمالاً این همون مفهومخواهند قربانی کردنه که فرقهشروع بودای خونین ازش حرف میزد.
اما در نهایت، اون همهچیزش رو ازکردن دست داد و مجبور شد با کشتنشروع خواهرش، پاکی خودش رو هم نابود کنه.
جنون تاآورد مغز استخونشفکرش نفوذ کرده بود.
سعی کرده بود خودش رو همراه با دنیا بسوزونه،بریزه و اگه یهو ها-ریون از فرقه شیطان آسمانی اعظمشروع نکشته بودش، مجبور میشد به همین مسیر ادامه بده.
مثل افسانه کفشهای قرمز بود.
زندگیای که توش یه نفربریزه باید اونقدر میرقصید تا یکیخواهند مچ پاهاش رو قطع کنه.
«در گذشته، وقتی شیطان خون خشکیده حملهبرید کرد، ساما هیون جوان سعی کرد حتی باخواهند فدا کردن خودش از ساما هه محافظت کنه.
و سعیجلو کرد من روگلوی هم نجات بده.»
اگه خود جینسیر چون-هی همونجا مرده بود،عطا دنیا چطور تغییر میکرد؟
ناگهان، جین چون-هی بهخونش خواهر و برادری کهبقیه داشتن زار میزدن نگاه کرد.
چهره ساماآورد هه رو تومیکردم صورت اونا میدید.
و تو دختریفکرش که اونجا آویزون بود،گذاشت ساما هیون رو میدید.
تراژدی فقط صحنه نمایششخواهند رو عوض میکنه؛ همیشهشروع خودش رو تکرار میکنه.
اگه رسم دنیا این بود.
«میتونی بگی این برای اون دوتا بچهبرید هم یه اتفاق خوشحالکنندهست؟ اینکه با سوزوندن خواهرشونخواهند پول به دست آوردن و قراره خوشبخت بشن؟»
حالا دیگه میدونست.
ساما هه هرگز خوشحال نمیشد.
اگه برادرش میمردگذاشت و اون زنده میموند،کردن هیچوقت دنیا رو نمیبخشید.
«نامو آمیتابها بودا.»
صدای راهبجلو بودای خونینمیکردم تاریکی رو شکافت.
«نوازنده دورهگرد. میفهمم چرا فرد نیکوکاراناری اینطور حرف میزنه. اما بقیه موجوداتغبار زنده چی؟ اونا باید از گرسنگی بمیرن؟»
او به مردم اشاره کرد.
روستاییها جا خوردنجلو و بعد بهگلوی همدیگه نگاه کردن.
«اگه نتونن این گوشت گاوگلوی رو بخورن، از گرسنگی میمیرن. برایکردن نجات دادن اونا، یه قربانی لازمه.»
صدای راهب بودایسیر خونین پر ازاناری انرژی درونی بود.
قدرتش بهبرید مردم جونخونش دوباره داد.
«د-درسته! این چیزیجلو نیست که یه غریبهبرید بخواد توش دخالت کنه!»
«اون دختر خودش گفت که میخوادبرید خودش رو فدا کنه! تو کیبقیه هستی که نخود هر آش میشی!»
«نکنه توبقیه میخوای شکم ماعصاره رو سیر کنی!»
«بهت گفتنبرید قدیس، واقعاً باورتبریزه شده که هستی!»
تو همون لحظه،جلو یه سنگ بهگلوی سمتش پرتاب شد.
تق!
خورد تو سر جین چون-هی.
با افتادن اولین سنگ،خونش دومی، سومی و چهارمیبقیه هم پشت سرش اومدن.
مردم به فحشجلو دادن و سنگگلوی پرتاب کردن ادامه دادن.
اون مردجلو باید از سرگلوی راه برداشته میشد.
فقط با خلاص شدن از شر این آدم دوروبخار که جوری حرف میزد انگار تنها آدم بیدار اینجاست، منبعد و بچههام میتونستیم از گرسنگی جون سالم به در ببریم.
«پس خودت قربانی شو!»
«راست میگه! ایجلو آدم دورو کهگلوی فقط حرف زدن بلدی!»
جین چون-هی میتونستفکرش جاخالی بده، اما فقطگذاشت گذاشت سنگها بهش بخورن.
بدن مقاومش در برابر تیغ،عصاره با چندتا سنگی که آدمایشدن عادی پرتاب میکردن دردی حس نمیکرد.
در عوض، این قفسه سینهبریزه و قلبش بود که حسخواهند میکرد داره از وسط شکافته میشه.
«آه، میفهمم.
این مردم، آره.
تا وقتی خودشونسیر نباشن، هر کس دیگهایعطا باشه براشون فرقی نمیکنه.»
با این حال،گذاشت هیچ رنجی بزرگتر ازکردن مردن از گرسنگی نبود.
برای همینآورد نمیتونست بگهفکرش که درک نمیکنه.
«گمشو! قدیس لعنتی!»
همون موقع بود.
«بسیییییه! تمومش کنید! من! منبریزه قربانی میشم! این تنها چیزیهخواهند که باید اتفاق بیفته! همین!»
با فریاد دختر،جلو جین چون-هی برگشتگلوی تا نگاه کنه.
اون بچهای بود که بیشتر از همهگذاشت توسط روستاییها تحقیر میشد، کسی که توخواهند پستترین و فلاکتبارترین جای ممکن زندگی میکرد.
هیچ سوادیبقیه نداشت وخواهند نمیتونست بخونه.
روزهایی رو گذروندهگذاشت بود که فکرقربانی میکرد هیچ آیندهای نداره.
روزهایی که باجلو سرسختی زندگی میکرد چونبرید نمیتونست از جونش بگذره.
و باجلو این حال،میکردم فریاد زد:
«لعنت به همهتون! نزنینش! در حالی که همه شما پستفطرتاشدن برای مرگ من هورا میکشیدین، اون تنها آدم بزرگی بودانگار که گفت بس کنید! راهب، زود باش منو بکش! انجامش بده!»
حتی جیغیبرید کشید و بدنشبریزه رو تکون داد.
دخترک همزمانآورد داشت گریهفکرش میکرد و میخندید.
به طرز عجیبی،فکرش به نظر میرسیدبرید خیالش راحت شده.
«حداقل یه نفر هستخواهند که میگه این کار دیوانهواربخار اشتباهه! حداقل همین رو دارم!»
اما روستاییها دست برنداشتن.
«بکشینش پایین!آورد اون حرومزادهفکرش رو بکشین پایین!»
«یه کاری کنیدفکرش دیگه هیچوقت نتونه پاشوگذاشت تو این روستا بذاره!»
واااااااه!
جنون داشت پخش میشد.
میل به پنهان کردن شرمشون با این ترسگذاشت که ممکنه خانوادههاشون از گرسنگی بمیرن ترکیب شدعصاره و مثل یه بیماری مسری به همه سرایت کرد.
حتی بعضیها ازفکرش یه جایی ابزاربرید کشاورزی آورده بودن.
«اگه نمیایبقیه پایین، پسخواهند تو هم بمیر!»
«فقط بمیر!»
درست همون لحظهجلو که جین چون-هیگلوی میخواست حرکتی بکنه.
«ساکت.»
یه صدای بم و آروم.
صدای بلندی نبود، اما به دلایلی،قربانی همه حس کردن یه نفر همیناناری الان از روی قبرشون رد شده.
لمس مرگ.
بدن همه زیرفکرش یه فشار عجیب درگذاشت هم شکست و افتادن.
«ا-اون!»
اونجا، در سایهروشنگذاشت ماه، مردی با چشمهایکردن قرمزِ درخشان ایستاده بود.
یهو ها-ریونآورد به سمتفکرش زمین فرود اومد.
کوا-گوا-گوا-گوا-گوانگ!
در همون لحظه، نیتخواهند قتل ستاره قاتل آسمانیشروع بر روی زمین رها شد.