---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 732: فصل 732 • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 732: فصل 732

0

روبه‌روی محراب، راهب‌فکرش​ بودای خونین داشت‌برید​ برای مردم موعظه می‌کرد.

«بودای خونین فرموده است. بزرگ‌ترین پیشکش‌ها، سه چرخ خلوص است. او گفته که باید این را به خاطر بسپارید. اولین چرخ خلوص این است‌باشه​ که کسی که پیشکش را تقدیم می‌کند، نباید قصدی برای خودنمایی داشته باشد. دومین چرخ این است که کسانی که کمک دریافت می‌کنند نیز‌یعنی​ نباید افکار پلید در سر بپرورانند. و سومین چرخ این است که چیزی که به عنوان پیشکش داده می‌شود هم باید پاک و خالص باشد.»

دانگ، دانگ، دانگ، دانگ—

زنگوله‌ای که از عصایش‌فکرش​ آویزان بود تکان خورد و‌خونش​ جای صدای موکتاک را گرفت.

مردم دست‌هایشان را‌فکرش​ به هم چسباندند‌برید​ و دعا کردند.

«این با اراده سه چرخ خلوص هم‌خوانی دارد، پس چطور‌شدن​ می‌تواند چیزی جز شرافتمندی باشد؟ این دقیقاً همان تعریف "بخشیدن‌انگار​ بدون دلبستگی" است که در سوترا الماس درباره‌اش صحبت شده.»

واااااااه!

صحنه‌ای پر‌آورد​ از تعصب‌فکرش​ و جنون بود.

با این حال، تو یه دورهمی معمولی‌گذاشت​ فرقه جاودانه خون، معمولاً به جای گاو،‌خواهند​ یه کوه از جنازه آدم‌ها پیدا می‌شد.

درست همون موقع،‌سیر​ یکی از روستایی‌ها یه‌عطا​ گاو رو آورد جلو.

فکرش رو می‌کردم، یه گاو؟

راهب بودای خونین‌جلو​ گلوی گاو رو برید‌برید​ و گذاشت خونش بریزه.

«با قربانی کردن این گاو، بقیه‌برید​ سیر خواهند شد. این عصاره اناری‌بقیه​ است که بودای خونین عطا می‌کند.»

خون گاو‌بقیه​ شروع به‌خواهند​ بخار شدن کرد.

یه غبار خونی‌گذاشت​ به سمت لاشه‌قربانی​ گاوها حرکت کرد.

فوووش!

بعد، انگار که زمان به عقب‌برید​ برگشته باشه، لاشه گاوها جوری تازه شدن‌سیر​ که انگار همین الان ذبح شده بودن!

دسته‌های مگس‌های سیاهی که‌خواهند​ اونجا جمع شده بودن،‌شروع​ با تعجب فرار کردن.

با دیدن این‌گذاشت​ صحنه، جین چون-هی‌قربانی​ تازه فهمید قضیه چیه.

اون گوشت گاو‌جلو​ خشک‌شده! یعنی این‌طوری‌گلوی​ درست شده بود؟

اینم حتماً‌جلو​ یه جور‌می‌کردم​ جادو بود.

تازه کردن‌بقیه​ دوباره مواد‌خواهند​ غذایی فاسد.

نیاز به قربانی داشت، اما با این‌کردن​ وجود، به عنوان یه جادو برای نگهداری‌شروع​ غذا، خیلی خوب بود... یا شایدم نبود؟

هرچند، فعلاً این روشی‌فکرش​ برای استفاده از گوشت‌گذاشت​ گاو برای بازسازی گوشت گاوه.

قطعاً می‌تونست‌جلو​ مشکل گرسنگی فوری‌گلوی​ رو حل کنه.

وقتی غبار غلیظ خون از‌عصاره​ بین رفت، حدود ده تا‌شدن​ گاو به حالت اولیه‌شون برگشته بودن.

البته ده تا زیاده... اما‌بریزه​ هنوز یه کوه بزرگ از لاشه‌عصاره​ گاو پشت سرشونه. می‌خواد چیکار کنه؟

یه گاو زنده‌جلو​ در ازای ده‌گلوی​ تا گاو مرده.

نسبت بدی نبود، اما این کار‌برید​ گاوهای مرده رو زنده نمی‌کرد، فقط‌بقیه​ گوشتشون رو دوباره قابل استفاده می‌کرد.

البته همینش هم فوق‌العاده بود، اما نمی‌تونست‌عطا​ که هر بار برای بالا بردن بازدهی‌سمت​ قصابی، یه گاو سالم رو بکشه، نه؟

چه نقشه‌ای تو سرشه؟

مدتی گذشت.

یه نفر که تو‌می‌کردم​ یه ردای قرمز خونی پوشونده‌بریزه​ شده بود، اومد جلوی محراب.

صورتش معلوم نبود،‌سیر​ اما هیکل کوچیکش نشون‌عطا​ می‌داد که یه بچه‌ست.

خیلی زود، ردای‌گذاشت​ خونی برداشته شد‌قربانی​ و صورتش مشخص شد.

یه دختربچه بود.

همون دختری که جین‌می‌کردم​ چون-هی قبلاً خواهر و‌خونش​ برادراش رو درمان کرده بود.

همون‌طور که‌بقیه​ فکر می‌کردم...‌خواهند​ قربانی کردن انسان؟

دختر با چشم‌هایی که‌خونش​ از گریه پف کرده‌بقیه​ بود، به اطرافش خیره شد.

انگار که می‌خواست تو این‌می‌کردم​ سفر آخرش، تصویر همه چیزای‌بریزه​ اطرافش رو تو حافظه‌اش حک کنه.

یه شعله سیاه تو‌می‌کردم​ سینه‌اش زبانه می‌کشید، اما اون‌بریزه​ بارها و بارها سرکوبش می‌کرد.

چشم‌های قرمزش از بس گریه‌عصاره​ کرده بود، هر بار که‌شدن​ یه قطره اشک می‌ریخت می‌سوخت.

برای همین‌برید​ اشک‌هاش رو‌خونش​ نگه داشت.

«آبجی! نرو! نرو!»

«آبجی، آبجی! خواهش می‌کنم!»

خواهر و برادراش‌سیر​ از پایین به‌اناری​ سمت محراب دویدن.

اما بزرگترا‌برید​ جلوی بچه‌ها‌خونش​ رو گرفتن.

دختر به حرف اومد.

تو داستان‌های قدیمی، تو‌می‌کردم​ یه همچین وقت‌هایی، طرف‌خونش​ می‌گفت که از بهشت مراقبشونه.

اما اون نمی‌دونست که‌خواهند​ اصلاً همچین جایی واقعاً‌شروع​ وجود داره یا نه.

اگه آدم مجبور بود برای رسیدن به جایی مثل‌سیر​ بهشت از یه همچین روشی استفاده کنه، پس امپراتور‌غبار​ یشم و بودا همه‌شون مثل یه مشت حشره موذی نبودن؟

اگه اونا واقعاً دلشون به حال‌گلوی​ همه موجودات زنده می‌سوخت، پس چرا‌کردن​ اجازه می‌دادن همچین طاعونی وجود داشته باشه؟

«گریه نکنید! قوی بمونید! وقتی پول‌برید​ رو گرفتید، ندیدش دست یه احمق‌بقیه​ دیگه. همون موقع برید زمین بخرید!»

«آبجی!»

«هیچ‌وقت به هیچ‌کس‌گذاشت​ دیگه‌ای پول ندید.‌قربانی​ به هیچ‌کس اعتماد نکنید.»

«آبجی!»

«اون عوضی‌ای که به خودش میگه عموی ما، میاد تا پول رو بگیره. اون آشغال‌ترین‌عصاره​ آدم روی زمینه، پس هیچ‌وقت پول رو بهش ندید. اون خانمی که صاحب مسافرخونه‌ست آدم‌انگار​ قابل اعتمادیه. اگه اوضاع خیلی سخت شد، از اون کمک بخواید. من قبلاً باهاش صحبت کردم.»

این دنیای نفرین‌شده.

دختر با‌برید​ پاهای خودش‌خونش​ رفت بالا.

«من آماده‌ام، کچل.»

راهب بودای‌جلو​ خونین لبخند‌می‌کردم​ مهربونانه‌ای زد.

«این دختر در اینجا آرزو دارد که خودش را پیشکش کند،‌کرد​ پس چطور می‌توانیم خوشحال نباشیم؟ این دختر به سرزمین پاک بهشت خواهد‌برگشته​ رفت و همه شما در این زندگی رستگاری را دریافت خواهید کرد.»

واااااااه!

روستایی‌ها تشویق کردن.

دختر رو به‌فکرش​ ستونی که روی محراب‌گذاشت​ برپا شده بود، بستن.

راهب بودای‌بقیه​ خونین یه‌خواهند​ خنجر درآورد.

خنجر خیلی آشنایی بود، به‌بریزه​ شکل یه مرد و زن‌خواهند​ که در حال هم‌آغوشی بودن.

یکی از دلایلی که‌فکرش​ جین چون-هی به این سرزمینِ‌خونش​ فراتر از مرزها اومده بود.

خنجر صومعه رعد کوچک!

درست تو همون لحظه‌ای‌خواهند​ که خنجر می‌خواست قلب‌شروع​ دختر رو سوراخ کنه.

کلنگ!

یه چیزی به خنجر صومعه‌می‌کردم​ رعد کوچک برخورد کرد و‌بریزه​ باعث شد به پرواز دربیاد.

قطره‌های خون روی‌فکرش​ مچ دست راهب‌برید​ بودای خونین نشست.

با کمال تعجب،‌سیر​ یه خنجر دیگه تو‌عطا​ زمین فرو رفته بود.

این یعنی حمله‌کننده‌گذاشت​ هم یه خنجر‌قربانی​ دقیقاً شبیه همون داشت.

«ای که خنجر بودای‌فکرش​ شادمان را در دست‌گذاشت​ داری، کدام نیکوکاری هستی؟»

درست همون موقع،‌فکرش​ یه نفر دستش‌برید​ رو برد بالا.

همون نوازنده نابینا.

«آه، عذر می‌خوام‌گذاشت​ که تو همچین روز‌کردن​ جشنواره قشنگی مزاحم شدم.»

قدم به قدم رفت جلو.

جوری که بدون حتی‌می‌کردم​ چک کردن مسیر با عصاش‌بریزه​ می‌رفت جلو، ابهت خاصی داشت.

جین چون-هی به حرف اومد.

«نمیشه بی‌خیال‌برید​ این قربانی‌خونش​ کردن انسان بشید؟»

«ای نیکوکار،‌آورد​ چرا این‌طور‌فکرش​ فکر می‌کنی؟»

خیلی زود،‌جلو​ جین چون-هی‌می‌کردم​ رسید جلوی محراب.

«آه، می‌پرسی چرا این‌طور فکر می‌کنم؟‌اناری​ سؤال تازه‌ای بود. معمولاً اول با‌غبار​ جمله "تو کی هستی؟" روبه‌رو میشم.»

از زیر‌برید​ باندها، خط‌خونش​ فک‌اش مشخص بود.

یه لبخند کمرنگ.

اما در عین‌فکرش​ حال یه لبخند به‌گذاشت​ طرز عجیبی سرد بود.

مرد جوان همون‌طور که بدون‌عصاره​ هیچ تردیدی با پاهای کثیفش‌شدن​ قدم روی محراب می‌گذاشت، گفت.

«کشتن یه بچه فقط برای‌بریزه​ به دست آوردن یکم گوشت‌خواهند​ گاو زیاده‌روی نیست، به نظرت؟»

وووونگ~

«آره، از‌بقیه​ این طرف.‌خواهند​ خوب پیداش کردی.»

یه گربه سیاهِ‌گذاشت​ سیاه با نوازش‌قربانی​ یهو ها-ریون خرخر کرد.

بعد، شاید از بس حس خوبی‌گلوی​ بهش دست داده بود، یه گاز‌کردن​ محکم از دست یهو ها-ریون گرفت.

با اینکه کوچیک‌فکرش​ بودن، اما دندون‌های‌برید​ یه جانور روحی بودن.

دست یه آدم معمولی پاره می‌شد،‌اناری​ اما یهو ها-ریون فقط با آرامش‌غبار​ به خاروندن چونه گربه ادامه داد.

روبه‌روی یهو‌برید​ ها-ریون، شهر‌خونش​ مزرعه‌ای قرار داشت.

«حالا که اون حرومزاده‌های فرقه جاودانه‌گلوی​ خون خودشون رو یه جایی قایم کردن،‌بقیه​ بهترین کار اینه که برم پیش برادرم.»

تو همون لحظه، یهو ها-ریون‌گلوی​ و گربه سیاه غیب شدن و‌کردن​ فقط پس‌تصویرهایی ازشون به جا موند.

راهب بودای‌برید​ خونین به جین‌بریزه​ چون-هی نگاه کرد.

جین چون-هی‌آورد​ هم نگاهش‌فکرش​ رو جواب داد.

حتی تو این وضعیت هم،‌گلوی​ هیچ اثری از تردید تو‌قربانی​ چهره راهب بودای خونین دیده نمی‌شد.

نه تنها احساس شرم‌خواهند​ نمی‌کرد، بلکه باور داشت‌شروع​ کاری که داره می‌کنه درسته.

«گفتی معاوضه یک کودک با مقداری‌قربانی​ گوشت گاو زیاده‌روی است. از یک‌اناری​ جهت، شاید حق با تو باشد. آمیتابها.»

«...»

«با این حال، لطفاً به این مردم نگاه کن.‌بریزه​ اگر یک نفر خودش را پیشکش کند، این گوشت‌های‌شروع​ گندیده تازه می‌شوند و برای مدت طولانی دوام می‌آورند.»

«به خاطر گوشت؟»

«بله. درست است. در زمانی که یک نفرین باعث مرگ گروهی گاوها می‌شود، جلوگیری از فاسد شدن‌کرد​ گوشت این گاوها همان چیزی است که این مردم را نجات خواهد داد. بیماری گاوها در عرض‌الان​ یک سال از بین خواهد رفت. با قربانی کردن دوازده نفر، همه آن‌ها نجات پیدا خواهند کرد.»

جین چون-هی جواب داد:

«که میگی‌جلو​ رستگاری. پس لابد‌گلوی​ ماهی یه باره.»

«دقیقاً. تو این روستا بچه‌هایی هستن که دارن از‌بخار​ گرسنگی می‌میرن، درست مثل همین دختر. اگه یه بچه‌فوووش​ بتونه جون هزارتا بچه رو نجات بده، نظرت چیه؟»

وااااااااه!

روستایی‌ها راهب‌آورد​ بودای خونین‌فکرش​ رو تشویق کردن.

مردم این دوره و‌می‌کردم​ زمونه معمولاً تو سن کم‌بریزه​ ازدواج می‌کردن و بچه‌دار می‌شدن.

بچه‌های زیادی هم می‌آوردن.

این فضیلت‌برید​ یه آدم بالغ‌بریزه​ به حساب می‌اومد.

و برای تأمین شکم بچه‌هایی‌می‌کردم​ که باید بزرگ می‌کردن، قربانی‌بریزه​ کردن یه یتیم براشون قابل‌قبول بود.

راهب بودای‌جلو​ خونین به‌می‌کردم​ حرفش ادامه داد:

«تازه، این دختر با‌خواهند​ میل خودش به اینجا‌شروع​ اومده. این جای شکرگزاری نداره؟»

«با میل خودش؟»

جین چون-هی‌آورد​ به دخترک‌فکرش​ نگاه کرد.

راهب بودای خونین ادامه داد:

«سه قربانی قبلی هم با روحیه فداکاری و با‌بخار​ میل خودشون عروج کردن. همه این‌ها لطف و رحمتیه‌فوووش​ که بودای خونین بهمون عطا کرده. چطور می‌تونیم شکرگزار نباشیم؟»

نامو آمیتابها بودا.

صدای خواندن‌آورد​ سوترا مورمورکننده‌فکرش​ و ترسناک بود.

جین چون-هی گفت:

«این اجبار بود.»

«اجبار...»

«از این واقعیت که این بچه هیچی‌برید​ نداره سوءاستفاده کردی و با قولِ مراقبت‌سیر​ از خواهر و برادراش مجبورش کردی. اشتباه می‌گم؟»

او بچه‌هایی رو‌فکرش​ می‌شناخت که تو‌برید​ سن کم ازدواج می‌کردن.

برای جین چون-هی، این اصلاً شبیه ازدواج‌عطا​ نبود، بلکه قاچاق انسان برای پول بود،‌سمت​ اما اون بچه هفت‌ساله بهش می‌گفت ازدواج.

پدر و مادرش بهش می‌گفتن‌بریزه​ ازدواج و مردی هم که‌خواهند​ با پول خریدتش می‌گفت این ازدواجه.

راهب بودای خونین گفت:

«با اینکه درسته من همچین پیشنهادی دادم، اما اجباری‌بریزه​ در کار نبود. می‌دونی؟ من همین پیشنهاد رو به‌شروع​ خیلی‌های دیگه هم دادم، نه فقط به این بچه.»

به پدرها، مادرها، خواهر‌خواهند​ و برادرهای کوچیک‌تر، برادرهای‌شروع​ بزرگ‌تر و خواهرهای بزرگ‌تر...

«اما بین همشون، فقط‌خونش​ این دختر پیشنهادم رو قبول‌سیر​ کرد. این جای شکر نداره؟»

«و این بچه‌جلو​ ناامیدترین و بیچاره‌ترین‌گلوی​ آدم این روستا نبود؟»

«انسان‌ها موجوداتی هستن که پر از رنج‌گذاشت​ و طمع‌ان. خیلی کم پیش میاد آدم شریفی‌عصاره​ پیدا بشه که بخواد خودش رو فدا کنه.»

«...»

ناگهان یاد ساما هیون افتاد.

برادر کوچیک‌تری که مجبور‌فکرش​ شد با دستای خودش‌گذاشت​ جون ساما هه رو بگیره.

در گذشته، اون هم خودش‌گلوی​ رو فدا کرده بود تا‌قربانی​ مراقب خواهر و برادرش باشه.

احتمالاً این همون مفهوم‌خواهند​ قربانی کردنه که فرقه‌شروع​ بودای خونین ازش حرف می‌زد.

اما در نهایت، اون همه‌چیزش رو از‌کردن​ دست داد و مجبور شد با کشتن‌شروع​ خواهرش، پاکی خودش رو هم نابود کنه.

جنون تا‌آورد​ مغز استخونش‌فکرش​ نفوذ کرده بود.

سعی کرده بود خودش رو همراه با دنیا بسوزونه،‌بریزه​ و اگه یهو ها-ریون از فرقه شیطان آسمانی اعظم‌شروع​ نکشته بودش، مجبور می‌شد به همین مسیر ادامه بده.

مثل افسانه کفش‌های قرمز بود.

زندگی‌ای که توش یه نفر‌بریزه​ باید اون‌قدر می‌رقصید تا یکی‌خواهند​ مچ پاهاش رو قطع کنه.

«در گذشته، وقتی شیطان خون خشکیده حمله‌برید​ کرد، ساما هیون جوان سعی کرد حتی با‌خواهند​ فدا کردن خودش از ساما هه محافظت کنه.

و سعی‌جلو​ کرد من رو‌گلوی​ هم نجات بده.»

اگه خود جین‌سیر​ چون-هی همونجا مرده بود،‌عطا​ دنیا چطور تغییر می‌کرد؟

ناگهان، جین چون-هی به‌خونش​ خواهر و برادری که‌بقیه​ داشتن زار می‌زدن نگاه کرد.

چهره ساما‌آورد​ هه رو تو‌می‌کردم​ صورت اونا می‌دید.

و تو دختری‌فکرش​ که اونجا آویزون بود،‌گذاشت​ ساما هیون رو می‌دید.

تراژدی فقط صحنه نمایشش‌خواهند​ رو عوض می‌کنه؛ همیشه‌شروع​ خودش رو تکرار می‌کنه.

اگه رسم دنیا این بود.

«می‌تونی بگی این برای اون دوتا بچه‌برید​ هم یه اتفاق خوشحال‌کننده‌ست؟ اینکه با سوزوندن خواهرشون‌خواهند​ پول به دست آوردن و قراره خوشبخت بشن؟»

حالا دیگه می‌دونست.

ساما هه هرگز خوشحال نمی‌شد.

اگه برادرش می‌مرد‌گذاشت​ و اون زنده می‌موند،‌کردن​ هیچ‌وقت دنیا رو نمی‌بخشید.

«نامو آمیتابها بودا.»

صدای راهب‌جلو​ بودای خونین‌می‌کردم​ تاریکی رو شکافت.

«نوازنده دوره‌گرد. می‌فهمم چرا فرد نیکوکار‌اناری​ این‌طور حرف می‌زنه. اما بقیه موجودات‌غبار​ زنده چی؟ اونا باید از گرسنگی بمیرن؟»

او به مردم اشاره کرد.

روستایی‌ها جا خوردن‌جلو​ و بعد به‌گلوی​ همدیگه نگاه کردن.

«اگه نتونن این گوشت گاو‌گلوی​ رو بخورن، از گرسنگی می‌میرن. برای‌کردن​ نجات دادن اونا، یه قربانی لازمه.»

صدای راهب بودای‌سیر​ خونین پر از‌اناری​ انرژی درونی بود.

قدرتش به‌برید​ مردم جون‌خونش​ دوباره داد.

«د-درسته! این چیزی‌جلو​ نیست که یه غریبه‌برید​ بخواد توش دخالت کنه!»

«اون دختر خودش گفت که می‌خواد‌برید​ خودش رو فدا کنه! تو کی‌بقیه​ هستی که نخود هر آش می‌شی!»

«نکنه تو‌بقیه​ می‌خوای شکم ما‌عصاره​ رو سیر کنی!»

«بهت گفتن‌برید​ قدیس، واقعاً باورت‌بریزه​ شده که هستی!»

تو همون لحظه،‌جلو​ یه سنگ به‌گلوی​ سمتش پرتاب شد.

تق!

خورد تو سر جین چون-هی.

با افتادن اولین سنگ،‌خونش​ دومی، سومی و چهارمی‌بقیه​ هم پشت سرش اومدن.

مردم به فحش‌جلو​ دادن و سنگ‌گلوی​ پرتاب کردن ادامه دادن.

اون مرد‌جلو​ باید از سر‌گلوی​ راه برداشته می‌شد.

فقط با خلاص شدن از شر این آدم دورو‌بخار​ که جوری حرف می‌زد انگار تنها آدم بیدار اینجاست، من‌بعد​ و بچه‌هام می‌تونستیم از گرسنگی جون سالم به در ببریم.

«پس خودت قربانی شو!»

«راست میگه! ای‌جلو​ آدم دورو که‌گلوی​ فقط حرف زدن بلدی!»

جین چون-هی می‌تونست‌فکرش​ جاخالی بده، اما فقط‌گذاشت​ گذاشت سنگ‌ها بهش بخورن.

بدن مقاومش در برابر تیغ،‌عصاره​ با چندتا سنگی که آدمای‌شدن​ عادی پرتاب می‌کردن دردی حس نمی‌کرد.

در عوض، این قفسه سینه‌بریزه​ و قلبش بود که حس‌خواهند​ می‌کرد داره از وسط شکافته می‌شه.

«آه، می‌فهمم.

این مردم، آره.

تا وقتی خودشون‌سیر​ نباشن، هر کس دیگه‌ای‌عطا​ باشه براشون فرقی نمی‌کنه.»

با این حال،‌گذاشت​ هیچ رنجی بزرگ‌تر از‌کردن​ مردن از گرسنگی نبود.

برای همین‌آورد​ نمی‌تونست بگه‌فکرش​ که درک نمی‌کنه.

«گمشو! قدیس لعنتی!»

همون موقع بود.

«بسیییییه! تمومش کنید! من! من‌بریزه​ قربانی می‌شم! این تنها چیزیه‌خواهند​ که باید اتفاق بیفته! همین!»

با فریاد دختر،‌جلو​ جین چون-هی برگشت‌گلوی​ تا نگاه کنه.

اون بچه‌ای بود که بیشتر از همه‌گذاشت​ توسط روستایی‌ها تحقیر می‌شد، کسی که تو‌خواهند​ پست‌ترین و فلاکت‌بارترین جای ممکن زندگی می‌کرد.

هیچ سوادی‌بقیه​ نداشت و‌خواهند​ نمی‌تونست بخونه.

روزهایی رو گذرونده‌گذاشت​ بود که فکر‌قربانی​ می‌کرد هیچ آینده‌ای نداره.

روزهایی که با‌جلو​ سرسختی زندگی می‌کرد چون‌برید​ نمی‌تونست از جونش بگذره.

و با‌جلو​ این حال،‌می‌کردم​ فریاد زد:

«لعنت به همه‌تون! نزنینش! در حالی که همه شما پست‌فطرتا‌شدن​ برای مرگ من هورا می‌کشیدین، اون تنها آدم بزرگی بود‌انگار​ که گفت بس کنید! راهب، زود باش منو بکش! انجامش بده!»

حتی جیغی‌برید​ کشید و بدنش‌بریزه​ رو تکون داد.

دخترک هم‌زمان‌آورد​ داشت گریه‌فکرش​ می‌کرد و می‌خندید.

به طرز عجیبی،‌فکرش​ به نظر می‌رسید‌برید​ خیالش راحت شده.

«حداقل یه نفر هست‌خواهند​ که میگه این کار دیوانه‌وار‌بخار​ اشتباهه! حداقل همین رو دارم!»

اما روستایی‌ها دست برنداشتن.

«بکشینش پایین!‌آورد​ اون حرومزاده‌فکرش​ رو بکشین پایین!»

«یه کاری کنید‌فکرش​ دیگه هیچ‌وقت نتونه پاشو‌گذاشت​ تو این روستا بذاره!»

واااااااه!

جنون داشت پخش می‌شد.

میل به پنهان کردن شرمشون با این ترس‌گذاشت​ که ممکنه خانواده‌هاشون از گرسنگی بمیرن ترکیب شد‌عصاره​ و مثل یه بیماری مسری به همه سرایت کرد.

حتی بعضی‌ها از‌فکرش​ یه جایی ابزار‌برید​ کشاورزی آورده بودن.

«اگه نمیای‌بقیه​ پایین، پس‌خواهند​ تو هم بمیر!»

«فقط بمیر!»

درست همون لحظه‌جلو​ که جین چون-هی‌گلوی​ می‌خواست حرکتی بکنه.

«ساکت.»

یه صدای بم و آروم.

صدای بلندی نبود، اما به دلایلی،‌قربانی​ همه حس کردن یه نفر همین‌اناری​ الان از روی قبرشون رد شده.

لمس مرگ.

بدن همه زیر‌فکرش​ یه فشار عجیب در‌گذاشت​ هم شکست و افتادن.

«ا-اون!»

اونجا، در سایه‌روشن‌گذاشت​ ماه، مردی با چشم‌های‌کردن​ قرمزِ درخشان ایستاده بود.

یهو ها-ریون‌آورد​ به سمت‌فکرش​ زمین فرود اومد.

کوا-گوا-گوا-گوا-گوانگ!

در همون لحظه، نیت‌خواهند​ قتل ستاره قاتل آسمانی‌شروع​ بر روی زمین رها شد.

ناولها | novelha.net