---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 322: چپتر ۳۲۲ • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 322: چپتر ۳۲۲

0

جین چون-هی در حالی که چشم به میدان نبرد دوخته بود، به‌بودن​ کمک «هنر الهی ذهن دوگانه» و «تکنیک الهی فعال‌سازی مبدأ»، همراه با مرحله‌ققنوس​ پنجمش که حالا به قلمرو دگرگونی رسیده بود، وضعیت خودش را بررسی کرد.

تشخیص نهایی‌اش‌میدانی​ از وضعیت‌جنگجوهاش​ خودش این بود.

«آهان، پس دلیلش اینه که هیچ‌چندانی​ آدم عادی و غیرنظامی‌ای اینجا نیست.‌جنگجوهاش​ و اینکه هیچ بچه‌ای این اطراف نیست.»

اینکه آیا شمشیرزنی در قلمرو دگرگونی اونجا حضور‌برای​ داشت یا نه، یا اینکه چندتا استاد درجه‌جوون​ یک دارن با هم می‌جنگن، هیچ‌کدومشون اهمیت چندانی نداشت.

حتی اگه تو میدانی بود که قوی‌ترین جنگجوهاش فقط به اندازه‌نداده​ یه نخود انرژی درونی تو دانتیان‌شون داشتن، اگه همون‌ها شروع می‌کردن‌جوون​ به قتل‌عام مردم عادی، قلبش به درد می‌اومد و بی‌قرار می‌شد.

اگه وسط اون بلبشو جسد یه بچه کوچیک رو‌درونی​ می‌دید، احساس خفگی بهش دست می‌داد و از اینکه‌درد​ نمی‌دونست باید چه غلطی بکنه، حسابی به هم می‌ریخت.

در مقابل، الان وسط نبردی بین ده استاد برتر زیر آسمان بود و طوفانی‌اندازه​ از گانگ چی به پا شده بود. با اینکه سلاح‌های بی‌شماری به هم برخورد‌بی‌قرار​ می‌کردن و آدم‌ها کشته می‌شدن، و با وجود اینکه طبیعتاً حس ناخوشایند و سنگینی داشت...

اما کنترل خودش‌کنترل​ رو کاملاً از‌بودن​ دست نداده بود.

«پس بودن یا نبودن مردم عادی برای من این‌قدر مهمه. آره، الان‌بودن​ که فکرشو می‌کنم، حتی وقتی اون جنگجوهای جوون تو مجمع اژدها و‌اژدها​ ققنوس به جون هم افتادن، باز هم اعصابم این‌قدر به هم نریخته بود.»

برای جین چون-هی،‌قوی‌ترین​ این وضعیت یک «جنگ»‌نخود​ واقعی به حساب نمی‌اومد.

البته نمی‌دونست بقیه بهش چی‌اهمیت​ می‌گن. جنگ بین رزمی‌کارها، اگه بخوایم‌قوی‌ترین​ دقیق بگیم، هنوزم یه جنگ بود.

اما اینجا نه یه منطقه مسکونی‌بودن​ بود و نه مردم بی‌گناه بر‌فکرشو​ اثر برخورد تیغ‌های سرگردان کشته می‌شدن.

«این‌طوری نفس کشیدن خیلی راحت‌تره.»

انگار بالاخره یکی از‌جنگجوهاش​ تعریف‌های شخصی خودش رو برای‌درونی​ کلمه «جنگ» پیدا کرده بود.

و جالب اینجا بود که اصلاً‌چندانی​ می‌تونست تو همچین شرایطی به این‌جنگجوهاش​ موضوع فکر کنه و تحلیلش کنه.

«آهان... به خاطر اینه که ظرفیتم بالا رفته. ورود به قلمرو دگرگونی، به‌می‌کنم​ دست آوردن گوی اژدهای بالدار و از همه مهم‌تر، اون هنرهای نهایی الهی مختلف.‌حساب​ به خاطر همین چیزهاست که ظرفیت ذهنی‌ام به طرز فوق‌العاده‌ای وسیع و محکم شده.»

البته درمان یه ترومای‌وجود​ روانی که از قبل‌اما​ وجود داشت، کار ساده‌ای نبود.

ذهن با‌میدانی​ بدن فیزیکی‌جنگجوهاش​ فرق می‌کرد.

این هم بخشی از‌هیچ‌کدومشون​ مسیر زندگی جین چون-هی،‌حتی​ خاطراتش و زخم‌هاش بود.

با این حال، الان‌کاملاً​ می‌تونست با دید بازتری بهش‌این‌قدر​ نگاه کنه و تحلیلش کنه.

اگه ذهن جین چون-هی قبل از ورود به قلمرو‌کنترل​ دگرگونی به اندازه یه فنجون بود، الان واقعاً به‌فکرشو​ اندازه یه وان حموم چهار نفره بزرگ شده بود.

«اینکه فقط با بالا رفتن یه مرحله، همچین تغییری ایجاد‌دانتیان‌شون​ بشه... شاید برای همینه که رسیدن به قلمرو دگرگونی برای‌بی‌قرار​ همه این‌قدر سخته. یه تغییر به این شدت... اگه این‌طوره، پس...

استادهای قلمرو‌دارن​ اسرارآمیز واقعاً‌هیچ‌کدومشون​ نباید انسان باشن.»

اگه خودش الان یه وان حموم چهار نفره‌برای​ بود، پس اون سه فرمانروا که به قلمرو‌جوون​ اسرارآمیز رسیده بودن دیگه چه جور موجوداتی بودن؟

یعنی ذهن‌کشته​ اون‌ها به اندازه‌طبیعتاً​ یه دریاچه بود؟

اصلاً با ذهنی‌قوی‌ترین​ به بزرگی یه دریاچه‌نخود​ می‌شه چی کار کرد؟

«با این حال... در برابر‌اهمیت​ اون موجودی که اون زمان‌میدانی​ دیدم، هیچی به حساب نمیاد.»

اژدهای بال‌دار.

اگه قلمرو اسرارآمیز یه‌وجود​ دریاچه بود، اژدهای بال‌دار‌اما​ قطعاً یه اقیانوس بود.

از ته‌میدانی​ دلش حس می‌کرد‌فقط​ که دقیقاً همین‌طوره.

«هوووف... همین چند وقت پیش بود که از بالا رفتن سرعت نوشتن مقاله‌هام و‌اندازه​ به دست آوردن یه قدرت ترمیم خارق‌العاده، تو پوست خودم نمی‌گنجیدم. همون‌طور که می‌گن،‌بی‌قرار​ آدم به اندازه درکش دنیا رو می‌بینه. هنوز خیلی راه دارم تا به اونجا برسم.»

با یه گوشه از ذهنش در حال‌نبودن​ بررسی وضعیت خودش بود، با یه گوشه‌وقتی​ دیگه میدان نبرد رو زیر نظر داشت.

و با بخشی دیگه از‌طبیعتاً​ ذهنش، به راهنمایی فکر می‌کرد‌کاملاً​ که اونو تا اینجا کشونده بود.

به رمان‌میدانی​ شیطان بهشتی‌جنگجوهاش​ عالی فکر کرد.

تو اون رمان، شیطان بهشتی، یهو ها-ریون، که‌حتی​ به قلمرو اسرارآمیز رسیده بود، غول آخر داستان‌انرژی​ رو شکست می‌داد و رمان همون‌جا تموم می‌شد.

اون فقط یه داستان بود.

همون‌طور که هر شروعی یه‌طبیعتاً​ پایانی داره، یه رمان هم خیلی‌نداده​ ساده به خط آخرش رسیده بود.

اما این دنیایی که‌جنگجوهاش​ توش بود، واقعیت داشت. یه‌درونی​ دنیای زنده و کامل بود.

بعد از اون قراره چه اتفاقی‌چندانی​ بیفته؟ اون زمانی که اژدهای بال‌دار‌جنگجوهاش​ ازش حرف می‌زد، دقیقاً کِی بود؟

«غول آخر تو داستان جلوی‌نداده​ یهو ها-ریون به زانو دراومد‌مهمه​ و یه دیالوگ کاملاً کلیشه‌ای گفت.»

—که که که... یعنی این پایان کاره؟ اما‌اما​ مهم نیست. تا وقتی که انسان‌ها تو وجودشون‌مهمه​ طمع و خواسته داشته باشن، من قطعاً برمی‌گردم.

این دیگه تهِ کلیشه بود.

یه دیالوگ که اون‌قدر‌هیچ‌کدومشون​ تو داستان‌ها تکرار شده بود‌اگه​ که دیگه هیچ جذابیتی نداشت.

اما... اگه‌اما​ واقعیت داشته‌کاملاً​ باشه چی...؟

اگه اون‌کشته​ عوضی واقعاً‌وجود​ برگرده چی...؟

اون‌وقت خود جین چون-هی‌جنگجوهاش​ باید چه انتخاب‌هایی می‌کرد و‌درونی​ چطور خودش رو آماده می‌کرد؟

جین چون-هی با اون ذهن وسیع و قدرتمندش،‌حتی​ پشت سر هم به چیزهایی فکر می‌کرد که‌انرژی​ یه آدم عادی حتی نمی‌تونست تصورشون رو بکنه.

به خاطر همین پردازش‌های ذهنی، جریان‌بودن​ چی اطراف بدن جین چون-هی به‌فکرشو​ طرز عجیبی شگفت‌انگیز و غیرعادی شده بود.

یه لحظه به شدت‌وجود​ داغ می‌شد و لحظه‌اما​ بعد دوباره یخ می‌کرد.

پزشک‌های عمارت هم‌قوی‌ترین​ برای اینکه مزاحمش نشن،‌نخود​ اصلاً بهش نزدیک نمی‌شدن.

و همین‌طور که زمان می‌گذشت، بالاخره‌چندانی​ سر و کله یه نیروی سوم هم‌فقط​ پیدا شد که به میدان نبرد می‌پیوست.

فرقه شیطانی خورشید و ماه.

همون‌هایی که تو دنیا‌وجود​ به اسم فرقه شیطانی شناخته‌کنترل​ می‌شدن، وارد میدان نبرد شدن.

از الان به بعد، یه نبرد‌اندازه​ سه‌جانبه‌ی پر هرج‌ومرج شروع شده بود‌همون‌ها​ که هیچ‌کس توش متحد اون یکی نبود.

«تماشا می‌کنم. می‌خوام ببینم چه‌اهمیت​ فلسفه رزمی‌ای رو برای خودتون انتخاب‌قوی‌ترین​ کردین... به تماشا کردن ادامه می‌دم.»

جین چون-هی اصلاً چشم‌کاملاً​ از میدان برنداشت و نگاهش‌این‌قدر​ رو روی مبارزه قفل کرد.

در حالی که عمارت پزشکی فلس سفید عقب‌نشینی کرده بود و‌داشتن​ برای دفع هرگونه حمله احتمالی آرایش دفاعی می‌گرفت، و هم‌زمان برای پذیرش‌اون​ مجروحان آماده می‌شد، دو گروه دیگه هم دقیقاً همین کار رو می‌کردن.

عمارت پزشکی میدان سیاه که همراه با‌نداشت​ جناح غیرمتعارف ظاهر شده بود، و عمارت پزشکی‌نخود​ هواجو که همراه با اتحاد رزمی اومده بود.

البته اون‌ها نیروی رزمی قدرتمندی مثل عمارت پزشکی فلس سفید با خودشون نیاورده بودن؛ به‌جنگجوهای​ همین خاطر، درمانگاهِ عمارت پزشکی هواجو فقط از حدود دویست نفر تشکیل شده بود و‌بقیه​ عمارت پزشکی میدان سیاه هم که تعداد رزمی‌کارهای بیشتری داشت، کلاً چهارصد نفر نیرو داشت.

«بزرگ‌ترین مشکل اینه که هیچ‌طبیعتاً​ راهی وجود نداره بفهمیم آیا خون‌آفرین‌نداده​ پیر هیولا هم اینجاست یا نه.»

هواجو یاکسون قطعاً نیومده بود.

اول از همه، حکیم دارو اون‌قدر دل و جرئت نداشت که مستقیم وارد‌فقط​ همچین حمام خونی بشه، و از اونجایی که درمان آسیب‌های فیزیکی و تروما‌درد​ تخصص اصلی‌اش نبود، خیلی کم پیش می‌اومد تو همچین موقعیت‌هایی خودش رو قاطی کنه.

اما خون‌آفرین‌اما​ پیر هیولا‌کاملاً​ فرق می‌کرد.

ممکن بود اومده‌می‌شدن​ باشه، ممکن هم‌ناخوشایند​ بود نیومده باشه.

و هیچ‌میدانی​ راهی برای‌جنگجوهاش​ فهمیدنش وجود نداشت.

نوع هنر کوچک کردن عضله که او قبلاً جلوی جین‌میدانی​ چون-هی به نمایش گذاشته بود، یک تکنیک بزرگ و عجیب و‌شروع​ شگفت‌انگیز بود که حتی استادان باتجربه جیانگهو را هم فریب می‌داد.

جنسیت، سن، ویژگی‌های ظاهری،‌کاملاً​ صدا، همه چیز قابل‌برای​ پنهان کردن و تغییر بود.

حتی هنر تغییر چهره ساما هیون که هنوز از قلمرو دگرگونی فراتر‌بودن​ نرفته بود، مثل یک روح بود؛ به همین خاطر تشخیص خون‌آفرین پیر هیولا‌ققنوس​ که مدت زمان غیرقابل تصوری زندگی کرده بود، تقریباً غیرممکن به نظر می‌رسید.

بنابراین، درست در همین جا و‌اندازه​ همین حالا، پزشکان عمارت پزشکی دشت‌همون‌ها​ سیاه فقط کار خودشان را انجام می‌دادند.

به این ترتیب، سه عمارت پزشکی در‌نداشت​ حومه این میدان نبرد خونین مستقر شدند‌اندازه​ و درمانگاه‌هایشان را سر پا نگه داشتند.

با این حال، نبرد مدام‌نداده​ شدت می‌گرفت و اصلاً وقتی برای‌آره​ مراجعه به این درمانگاه‌ها باقی نمی‌گذاشت.

'به نظر می‌رسه تنها استراتژی یا‌ناخوشایند​ تاکتیک، همون آرایش شمشیره. اما خب،‌بودن​ اینم یه مبارزه تو جیانگهوعه دیگه.'

البته، استراتژیست اتحاد رزمی و‌فقط​ استراتژیست جناح غیرمتعارف کاملاً از‌دانتیان‌شون​ انتخاب‌های تاکتیکی دست نکشیده بودند.

با این حال، مشکل اصلی جنگجویان هر فرقه‌حتی​ بودند که نیروی رزمی مستقیم اتحاد یا جناح‌انرژی​ محسوب نمی‌شدند و فقط آن‌ها را همراهی کرده بودند.

«من دو گانگ-جا از‌کاملاً​ فرقه نیلوفر خونی‌ام! همه‌برای​ شما جوجه‌ها، بیاید جلو---!»

در مورد آن هنرمند رزمی که مثل شیر غرش می‌کرد‌کاملاً​ و بی‌هدف مشت می‌انداخت، نیازی به گفتن نبود که هیچ‌وقتی​ دلیلی برای پیروی از کنترل و دستورات جناح غیرمتعارف نمی‌دید.

جناح غیرمتعارف جایی بود‌جنگجوهاش​ که در آن قدرت‌انرژی​ به معنای عدالت بود.

شاید اگر استاد فرقه نیلوفر خونی جداگانه به او دستور می‌داد که از جناح‌اندازه​ غیرمتعارف پیروی کند، اوضاع فرق می‌کرد، اما این‌طور نبود. اگر او تشخیص می‌داد که‌بی‌قرار​ هنرهای رزمی‌اش برای تنهایی جنگیدن به اندازه کافی برجسته است، دقیقاً همین کار را می‌کرد.

غرور محکم یک هنرمند رزمی، که با هزاران، ده‌ها هزار و‌آره​ صدها هزار بار کوبیدن مشت به دیوار، خونریزی و بهبودی دوباره‌باز​ شکل گرفته بود، در گوشش زمزمه می‌کرد که همین کار را بکند.

«من چانگ جین از فرقه یک‌ناخوشایند​ نیزه هستم، زیر پرچم اتحاد رزمی! دو‌نبودن​ گانگ-جا از فرقه نیلوفر خونی! بیا جلو!»

«کاهههات! یه منافق‌قوی‌ترین​ از جناح متعارف!‌اندازه​ خوبه! بیا بجنگیم!»

درست است.

این غرور محکم‌کنترل​ در اتحاد رزمی‌بودن​ هم تفاوتی نداشت.

حتی با وجود اینکه شاه نیزه برای متوقف‌اما​ کردن این وضعیت خودش را وسط انداخته بود، اتحادی‌آره​ که قدرت اجرایی نداشت مثل یک قلعه شنی بود.

هنرمند رزمی فرقه یک نیزه به درستی از‌انرژی​ کنترل اتحاد رزمی پیروی نکرد و تیغه‌اش را‌مردم​ برای کشتن جنگجوی جناح غیرمتعارف که جلویش بود، چرخاند.

هیچ تجهیزات ارتباطی‌ای وجود نداشت‌اهمیت​ و آنجا منطقه‌ای کوهستانی و‌میدانی​ جنگلی به نام کوه هانگ بود.

درک وضعیت نبرد‌کنترل​ در اینجا کار‌بودن​ فوق‌العاده سختی بود.

فقط متحد‌کشته​ وجود داشت‌وجود​ یا دشمن.

حتی اگر می‌خواستند تاکتیک‌هایی طراحی کنند، جنگجویان مثل‌انرژی​ یک ارتش با صدای طبل حرکت نمی‌کردند، بنابراین نبردهای‌قلبش​ پراکنده و بی‌نظم یکی پس از دیگری شکل می‌گرفت.

البته، استراتژیست‌های جناح غیرمتعارف و اتحاد رزمی هر دو می‌دانستند که اوضاع این‌طور‌فقط​ پیش خواهد رفت و توانسته بودند چند ترفند حداقلی هم پیاده کنند، اما حتی‌می‌اومد​ آن‌ها هم با اقدامات جاسوس، یعنی رهبر جوخه دفاع شمشیر، به باد هوا رفت.

جین چون-هی که داشت‌کاملاً​ این صحنه را تماشا‌برای​ می‌کرد، زیر لب گفت:

«فرقه شیطانی برای حمله میاد.»

مرد جوانی که با برقی آبی در چشمانش همه‌چیز را زیر نظر‌همون‌ها​ داشت، مثل یک اثر هنری زیبا و باوقار بود، اما به دلایلی،‌بلبشو​ رنگ‌پریدگی عجیبی هم داشت که انگار هر لحظه ممکن بود محو شود.

«درست میگی.»

استاد در کنار شاگردش ماند.

انگار که حرف‌های جین چون-هی یک‌ناخوشایند​ نشانه بود، فرقه شیطانی خورشید و‌بودن​ ماه، و دو ارباب جوان ظاهر شدند.

«لباس‌های رزمی شش خانواده‌جنگجوهاش​ بذر شیطانی به طرز‌انرژی​ عجیبی راحت قابل تشخیصه.»

«به خاطر بسپارشون.»

فاصله قابل‌توجهی تا درمانگاه داشتند.

شاگرد داشت تماشا می‌کرد.

به نوعی، طوری بود که آدم‌اندازه​ با خودش فکر می‌کرد نکند فقط‌همون‌ها​ دارد به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌شود.

چکه-

قطره بارانی صورت‌کنترل​ جین چون-هی را لمس‌نبودن​ کرد و پایین لغزید.

و یکی دیگر.

چکه-چکه-

باران داشت شروع می‌شد؟

حتی با وجود بارش‌کاملاً​ باران، حالت ایستادن جین‌برای​ چون-هی هیچ تزلزلی پیدا نکرد.

حتی در حالی که زیر باران‌ناخوشایند​ سرد خیس می‌شد، مرد جوان بدون‌بودن​ هیچ لغزشی به دوردست نگاه می‌کرد.

مرد جوانی که به نظر می‌رسید هر لحظه‌انرژی​ ممکن است ناپدید شود، فقط همان‌جا ایستاده بود و‌قلبش​ حتی رنگ‌پریده‌تر و ساکت‌تر از قبل به نظر می‌رسید.

استاد از‌دارن​ کنار شاگردش‌هیچ‌کدومشون​ محافظت می‌کرد.

«اونا باید نخبگانی باشن که توسط‌بودن​ سه تا از شش خانواده بذر شیطانی‌می‌کنم​ فرستاده شدن و با هم متحد شدن.»

«بهم بگو‌کشته​ چقدر از‌وجود​ اوضاع دستگیرت شده.»

مطالعه یک استراتژیست.

این یکی از‌می‌جنگن​ پایه‌ای‌ترین و کاربردی‌ترین روش‌های‌نداشت​ تمرینی خانواده جگال بود.

تکنیک الهی فعال‌سازی مبدأ‌کاملاً​ مغزش را تا حد‌برای​ ممکن پر کرده بود.

«ساختار فرماندهی دست اون دو تا ارباب جوانه. اونا از این دو نفر دستور می‌گیرن، برای همین‌آره​ در مقایسه با اتحاد رزمی یا جناح غیرمتعارف، اتحاد فوق‌العاده‌ای دارن و از طریق اون، قدرت رزمی‌نمی‌اومد​ دسته‌جمعی‌شون خیلی صیقل‌خورده‌تره. اونا دارن هم جناح غیرمتعارف و هم اتحاد رزمی رو بدون هیچ تبعیضی می‌کشن.»

صدایش واضح بود،‌قوی‌ترین​ اما هیچ احساسی‌اندازه​ در آن وجود نداشت.

این صدای یک استراتژیست بود.

«آره. وضعیت تنفست چطوره؟»

در جواب سوال‌می‌شدن​ استادش، جین چون-هی‌ناخوشایند​ با آرامش جواب داد:

«...هنوز خوبه.»

«خوبه.»

جگال لین گاهی اوقات با خودش فکر می‌کرد که‌این‌قدر​ آیا مرد جوان روبه‌رویش موجودی است که نه از‌اژدها​ گوشت و استخوان، بلکه از کریستال‌های برف ساخته شده است.

همیشه در زمستان حضور داشت،‌طبیعتاً​ اما تا تابستان می‌رسید، قبل از‌نداده​ اینکه کسی متوجه شود ناپدید می‌شد.

مرد جوانی با آن حال و هوای‌نخود​ عجیب و وقار غریبش، عادت داشت که‌می‌کردن​ خودش را ذوب کند و از بین ببرد.

«بهم بگو دیگه چی می‌بینی. و اونا رو یکی یکی تحلیل کن. زنده‌ها‌فقط​ و مرده‌ها رو. فقط زمانی که بتونی همه اونا رو مشاهده کنی، می‌تونی‌درد​ بالاخره به عنوان یه استراتژیست از خانواده جگال قدمی رو به جلو برداری.»

«استاد، شما هم‌کنترل​ با پدرم این‌بودن​ پروسه رو طی کردید؟»

«...»

جگال لین‌میدانی​ به این‌جنگجوهاش​ سوال جوابی نداد.

مژه‌هایش که مثل‌می‌جنگن​ پر بودند، پایین افتادند‌نداشت​ و این‌طور جواب داد:

«نیازی نیست کسی به‌طور خاص روی این‌نبودن​ تمرین نظارت کنه. تماشای زنده‌ها و مرده‌ها‌وقتی​ کاریه که تنهایی هم می‌شه انجامش داد.»

جگال لین ناگهان به‌وجود​ یاد خودش در جریان حادثه‌کنترل​ قاتل دیوانه فلس خونین افتاد.

طولی نکشید‌میدانی​ که لبخند‌جنگجوهاش​ محوی زد.

«البته... تمرین کردن در حالی که‌چندانی​ از حمام خونی که خودت راه‌جنگجوهاش​ انداختی لذت می‌بری هم چیز خوبیه.»

برای یک لحظه، جنون ناآشنایی‌نداده​ از استادش احساس شد، اما‌مهمه​ جین چون-هی نگاهش را برگرداند.

ناولها | novelha.net