چپتر 709: چپتر 709
0«بله، استاد. شنیدم با "هنر وضوح عالی فعالسازیحال مبدأ" که خودتون شخصاً برام ابداع کردین همپنجمش هماهنگی خوبی داره، واسه همین دارم سخت تلاش میکنم.»
هنر وضوح عالی فعالسازی مبدأ.
هنر رزمیای بود که از «هنرفرد مبدأ عمیق» برتر بود، اما بهعملکردهای پای «تکنیک الهی فعالسازی مبدأ» نمیرسید.
جین چون-هی اینپخش یکی رو همراحت خودش خلق کرده بود.
تکنیک الهی فعالسازیمیشد مبدأ، هنر مخفییادش خانواده جگال بود.
بنابراین، انتقالتواناییهای دادنش بهچند دیگران غیرممکن بود.
هنر مبدأ عمیق یه هنر پایه وچند مقدماتی بود و اونقدر تو جیانگهو پخش شدهمحاسبه بود که میشد راحت به بقیه یادش داد.
با اینجیانگهو حال، کاستیهایشده زیادی داشت.
در مقایسه با تکنیک الهیبقیه فعالسازی مبدأ، افزایش قدرت توزیادی مرحله پنجمش چندان چشمگیر نبود.
تو زمینههایی مثل حفظ کردن، شهود، قضاوتارتقا و محاسبات ذهنی، میتونست یه آدم معمولی روواکنش به یه نابغه تبدیل کنه، اما فقط همین.
به همین خاطر، جینمورد چون-هی دست به کاربرابر شد و خلقش کرد.
هنر وضوح عالی فعالسازی مبدأ.
این چیزی بودمیشد که میشد بهش گفتداد یه هنر رزمی تخصصی.
در حالی که هنر مبدأ عمیق عملکرد کلی مغز رو بهبود میبخشید وآگاهی تکنیک الهی فعالسازی مبدأ روی ایجاد یه هوش فراانسانی تمرکز داشت، هنر وضوحتوجهی عالی فعالسازی مبدأ تو دو زمینه از هنر مبدأ عمیق برتر و برجستهتر بود.
حفظ کردن.
و محاسبات ذهنی.
با اینکه تو این دو مورد هم به پایکاستیهای تکنیک الهی فعالسازی مبدأ نمیرسید، اما تواناییهای فرد روچشمگیر تا چند برابر بیشتر از هنر مبدأ عمیق ارتقا میداد.
مغز عملکردهای مختلفی داره.
حفظ کردن، محاسبات ذهنی،مورد شناخت، محاسبه، آگاهی فضایی،برابر واکنش فیزیکی و غیره.
میشد گفتجیانگهو مهمترین عضوشده بدن انسانه.
هنر مبدأ عمیق هنریراحت بود که اون رو بهکاستیهای طور «قابل توجهی» تقویت میکرد.
تکنیک الهی فعالسازیفرد مبدأ هنری بود کهارتقا اون رو «متعالی» میکرد.
بنابراین.
هنر وضوح عالیپخش فعالسازی مبدأ، یه هنربقیه رزمی بسیار کاربردی بود.
جین چون-هی این رو برای آموزش دادن بهحال گا-وول خلق کرد، اما بعد از اینکه ساختش،پنجمش اولین کسی که یادش گرفت کسی نبود جز موول!
و میگن که استادش،چند جگال لین هم ازمیداد این بابت خیلی راضی بود.
البته، یه ترفند هم برایتواناییهای جلوگیری از پخش شدنش بهارتقا بیرون توش گنجونده شده بود.
طوری طراحی شده بودشده که فقط داخل یهیادش آرایش خاص میشد پرورشش داد.
از اونجایی که تکنیک الهی فعالسازی مبدأ و تمام هنرهای رزمیداشت زیرشاخهاش، روشهای پرورش انرژی درونی بودن که به جای جمعآوری انرژیحفظ درونی، روی مغز اثر میذاشتن، این موضوع مشکل بزرگی محسوب نمیشد.
«خوبه. باید سخت تلاشچند کنی. بیا اینجا، بذارمیداد مچ دستت رو ببینم.»
«بله، استاد.»
گا-وول مچ دستش روشده دراز کرد و نبضشیادش رو به جین چون-هی داد.
با گرفتن دستش و بررسی آروم انرژی درونیاش، میتونستکاستیهای ببینه که او همین الان هم انرژی درونی معادلچشمگیر نصف یک چرخه شصت ساله رو تو بدنش داره.
هنر چی نامیرای اژدهایچند بهاری او تازه به زورعملکردهای به مرحله دوم رسیده بود.
دلیل اینکه با وجود موندن تو چنینچند مرحله پایینی اینقدر انرژی درونی داشت، به خاطرمحاسبه اکسیرهایی بود که خانواده گا براش فرستاده بودن.
هشت خانواده بزرگ امپراتوری جزو برجستهترینراحت خانوادههای بزرگ این امپراتوری بودن، بنابراینزیادی تهیه چنین اکسیرهایی براشون کار سختی نبود.
«اکسیرها رو هم خیلی خوب جذب کردی. اماحال حواست باشه تا وقتی تو هنر چی نامیرای اژدهایچندان بهاری به مرحله پنجم نرسیدی، دیگه اکسیری مصرف نکنی.»
«چشم، استاد.»
«خوبه. انرژی درونیات ثابته و هنر وضوح عالی فعالسازی مبدأ تو مرحلهعملکردهای سومه. از الان به بعد، میتونم با جدیت آموزش تکنیکهای مشت وانسانه لگد رو بهت شروع کنم. تو تمرینات هنرهای خارجی هم کوشا بودی؟»
«البته. هر روز سطلهای آب رو از پلههایادش بالا میبرم. و تازه، دارم تعقیب و ضربهقدرت به نقاط طب سوزنی رو هم تحمل میکنم.»
تمرین حمل سطل آبراحت برای ساختن عضلات پایینتنهحال و ایجاد حس تعادل بود.
علاوه بر اون، تعقیب و ضربه به نقاط طب سوزنیمختلفی یه روش تمرینی هنرهای خارجی بود که با توزیع یکنواختبدن انرژی درونی تو کل گوشت و پوست، بدن رو تقویت میکرد.
تو گذشته، جین چون-هی هم هنرهای خارجیاش روبرابر با کتک خوردن تا حد مرگ از یوهوآگاهی یا ضربه خوردن از آدمکهای چوبی تمرین کرده بود.
و این تمرینات هنرهای خارجی اخیراً هم ادامه داشت، چون یوهوکاستیهای تنها کسی بود که میتونست به بدن مقاوم در برابر تیغهزمینههایی جین چون-هی اونقدر محکم ضربه بزنه که بشه اسمش رو تمرین گذاشت.
«اصل اساسی اینه که اول هنرهای درونی و خارجی رو یاد بگیری،مقایسه تو بدنت بهشون مسلط بشی و بعد فرمهای هنرهای رزمی رو یاد بگیری.قضاوت اگه این رو رعایت نکنی، بعداً رسیدن به مراحل بالاتر برات سخت میشه.»
جین چون-هی در حالیچند که دستهاش رو پشتشمیداد قلاب کرده بود، ادامه داد.
«خب حالا... تکنیکهای پایه مشت و لگد روبرابر بهت یاد میدم. وقتی به اینا مسلط شدی، بعدشفضایی هنر رزمیای که دلت میخواد رو بهت آموزش میدم.»
«چیزی که دلم میخواد، میگین...»
«میتونه یه هنر شمشیرزنی باشه، یا یه تکنیک مشتزنی، مگهزیادی نه؟ بهترین کار اینه که یه هنر رزمی رو یادزمینههایی بگیری که هم بهت بیاد و هم ازش لذت ببری.»
البته، برای انجام اینچند کار، یه کاری بودمیداد که او باید انجام میداد.
روشهای تمرینی که ازمورد استادهاش، جگال لین وبرابر یوهو بهش ارث رسیده بود.
با استفاده از روشهایی که جین چون-هیبقیه پایهگذاری کرده و بهشون اضافه کرده بود،مقایسه او حالا باید تا سرحد مرگ تمرین میکرد.
همینطور هم میشد.
درد طاقتفرسایی در راه بود، درستبیشتر مثل همون موقعی که ساما هه توآگاهی گذشته از شدت فشار بالا آورده بود.
«اما به لطف همون، هه-آتواناییهای حالا میتونه هر جا کهارتقا میره از خودش محافظت کنه!»
برای زنده موندن تو جیانگهویی که مثل کوهی از تیغ و جنگلی از شمشیرمقایسه بود، آدم باید میتونست حتی اگه توسط یه استاد اوج غافلگیر شد، یه شمشیرمحاسبات رو با لبه دستش دفع کنه و با زانو به دانتیان پایینی طرف ضربه بزنه.
ساما ههشده حالا میتونست اینبقیه کار رو بکنه.
میوه تلاشهای خونینش!
«حالا. بیا شروع کنیم.»
«چشم، استاد.»
و مدت کوتاهی بعد.
گا-وول باتواناییهای صدایی درچند حال مرگ گفت:
«اس... استاد.برجستهتر من... دارم میمیرم.تواناییهای واقعاً دارم میمیرم...»
«داری عالیجیانگهو کار میکنی! حالا،میشد یه بار دیگه!»
شبیه کسی بودمیشد که زمانی بازی رویداد یک پا انجام میداد.
یوهو در طولاینکه جلسه تمرین، جینفرد چون-هی رو تماشا میکرد.
تا زمانی کهپخش تمرین تموم شد،راحت خورشید غروب کرده بود.
عمارت پزشکی حتیمیشد تو شب هم باداد نور ضعیفی روشن بود.
فقط به خاطر اینکه پزشکهابرابر استراحت میکردن، به این معنیمختلفی نبود که بیماریها هم استراحت میکنن.
برعکس، موارد زیادی بود که وضعیتفرد بیمار تو شب به شدت بدترعملکردهای میشد، برای همین یکی باید بیدار میموند.
این وظیفه معمولاً به دوشمیشد پزشکهای پایه و پزشکهای میانیِحال پر سر و صدا میافتاد.
پزشکهای ارشد پیر وراحت خسته بودن، بنابراین باید بهشونکاستیهای اجازه داده میشد که بخوابن.
اگه اتفاقی میافتاد و اون جوجههای وحشتزده دواندوان میاومدنعملکردهای تا بیدارشون کنن، تازه اون موقع بود که بدنهایمهمترین ضعیفشون رو میکشیدن تا وضعیت بیمار رو بررسی کنن.
باز هم امروز همهجا ساکته.
یه روز معجزهآسا بود.
کی فکرش رو میکردراحت یه شب تو عمارتحال پزشکی بتونه اینقدر آروم باشه.
جین چون-هی تو سکوتچند قدم میزد و بهمیداد ستارهها خیره شده بود.
یوهو یهبرجستهتر قدم عقبترمورد ازش راه میرفت.
مثل یه سایه.
«هنوزم کارشده برای انجامراحت دادن داری؟»
«یه سری گزارشها رو تو عمارتبیشتر پزشکی مرتب میکنم، چند تا متنمحاسبه پزشکی مینویسم... و بعدش احتمالاً میخوابم.»
«...که اینطور.»
یوهو بعد از گفتن همینمیشد چند کلمه، دوباره به دنبالحال کردن جین چون-هی ادامه داد.
«دیگه لازمشده نیست دنبالمراحت بیای، مگه نه؟»
«...»
«نمیدونم استاد نگراناینکه چیه، اما همونطورفرد که میبینی، من سالمم.»
«...»
یوهو جوابی نداد.
فقط بهتواناییهای راه رفتن پشتبرابر سرش ادامه داد.
«مثل اینکه اصلاًاینکه قصد نداری بهفرد حرفم گوش بدی. بیخیال.»
جین چون-هی غرولندیپخش کرد و واردراحت جنگل بامبو شد.
تو شبهای جنگلمیشد بامبو میشد صداهاییادش زیادی رو شنید.
صدای خشخش برگها، جیرجیرچند حشرات و حتی صدایمیداد پرندهای ناشناس از دوردست.
جین چون-هیبرجستهتر به ستارههامورد نگاه کرد.
با نگاهی خیرهپخش تو دلش گفت:راحت یعنی زمین هم بینشونه؟
و بعد با خودش فکر کرد:یادش توی رمانها معمولاً ابعاد کلاً با همافزایش فرق دارن، پس فکر کردن بهش بیفایدهست؟
واقعاً از وقتهاییفرد که اینطوری غرقبیشتر فکر میشم متنفرم.
یه دلتنگی عجیب برای خونه.
حتی اگه میتونستپخش برگرده هم اینراحت کار رو نمیکرد.
جین چون-هی حالا چیزهایراحت باارزش زیادی اینجا داشت کهکاستیهای نمیتونست هیچکدومشون رو رها کنه.
اما وقتی به زمین فکر میکرد،بیشتر گاهی اوقات قلبش طوری درد میگرفتمحاسبه انگار وزنه سنگینی روش گذاشته باشن.
حالا که بهش فکر میکنم...
هرچی بیشترجیانگهو فکر میکرد، اوضاعمیشد کمی سختتر میشد.
احساس کردشده که واقعاً بایدبقیه بیشتر کار کنه.
جنگل بامبو، صداها، باد، ماه، ستارهها،بیشتر صدای قدمها، به هم خوردن بالهایمحاسبه یه پرنده، صدای حشرات، هوای کوهستان.
هوای ولرم.
چک.
ناگهان.
مایع گرمی روی صورتش چکید.
با پشت دستش پاکش کرد.
قرمز بود.
همم...؟
فکر کرد شاید خوندماغچند شده و به بینیش دستعملکردهای زد، اما بینیش خشک بود.
چک، چک.
دیدش برایجیانگهو یه لحظهشده قرمز شد.
آه، چشمامه.
چرا داشتتواناییهای از چشماشچند خون میاومد؟
نمیتونست درک کنه.
«یوهو، یهجیانگهو چیز عجیبی تومیشد بدنم حس میکنم.»
برگشت.
یوهو دور خودش چرخید.
نه، یوهو که حالشمورد خوب بود؛ یعنی این دیدبیشتر خودش بود که داشت میچرخید؟
یوهو گفت: «دقیقاًپخش همونطوری شد کهراحت استاد گفته بود.»
حتی تو اینمیشد وضعیت هم ذهنشیادش هنوز کار میکرد.
«یوهو، دارم اشک خون میریزم و سرم گیج میره. امروز صبحشناخت موقع گردش بهشتی بزرگ هیچ مشکلی نداشتم. این یه بیماری جیانگهوئه؟هنری یکم با انحراف چی فرق داره، آخه اصلاً دلیل علمیش چیه...»
تلپ.
اما همون همپخش خیلی طول نکشید وبقیه دهن پرحرفش بسته شد.
بدن لاغرش به عقب افتاد.
درست تو لحظهای که سرش داشتبیشتر به زمین میخورد، یوهو یقه لباسمحاسبه جین چون-هی رو گرفت و نگهش داشت.
یقه کشبرجستهتر اومد امامورد پاره نشد.
«تچ.»
سبک بود.
با اونهمه کاری که هر روزبیشتر انجام میداد، طبیعی بود که حتیمحاسبه یه آدم سالم هم اینقدر لاغر بشه.
اما از اونجایی که انرژی درونیفرد عمیقی داشت، طبیعتاً ظاهرش از یهعملکردهای آدم سالم هم سالمتر به نظر میرسید.
هرچند کهجیانگهو در واقعیت هممیشد واقعاً سالمتر بود.
چک، چک.
خون همچنانتواناییهای از چشمهای جینبرابر چون-هی جاری بود.
اینکه حتی تو حالتمورد بیهوشی هم داشت اشک خونبیشتر میریخت، منظره کاملاً عجیبی بود.
«چه دردسری.»
لحنش خشن بود،میشد اما بیمار دریادش هر صورت بیمار بود.
یوهو با احتیاط جینچند چون-هی رو بلند کردمیداد و به راه افتاد.
با هر قدم، خونی که از چشمهاش میریختبرابر لباس یوهو رو خیس میکرد، اما در کمالآگاهی تعجب، تمام اون خون داشت جذب بدن یوهو میشد.
«حالا داری بهپخش هر روشی کهراحت شده پیشکش میدی.»
«...»
هر قطره خونیفرد که جین چون-هی میریخت،ارتقا وارد بدن یوهو میشد.
حتی اون اشکهایاینکه خونی که رویفرد صورتش جاری بود.
این یه منظرهپخش عجیب بود که هیچکسبقیه دیگهای ازش خبر نداشت.
«اومدی؟»
استادش، جگال لین، دقیقاًمورد همون موقع داشت چیزیبرابر روی کاغذ برنج مینوشت.
«بله.»
«وضعیتش چطوره؟»
«بیشتر از چیزی که فکر میکردمبیشتر به خودش فشار آورده، و وضعیتشمحاسبه هم از چیزی که فکر میکردم بدتره.»
«کاملاً مشخصه. با اینمورد وضعی که پیش میره، توبیشتر قراره به آسمونها صعود کنی.»
«واقعاً همهشجیانگهو تقصیر اون مجسمهمیشد گلی روباه لعنتیه...»
«اینطوری بهتر نیست؟ کدوم مقام الهی توداد این دنیا وظایفش رو انجام میده بدون اینکهمرحله حتی بدونه داره چیکار میکنه؟ فقط همین پسره.»
جگال لین بعد از گفتن این حرف، دوبارهمیداد پرسید: «آه، نکنه به خاطر اینه که اونفیزیکی مجسمههای گلی روباه که تو بازار میفروشن خیلی زشتن؟»
«...آره، زشتن.»
«با این حال، هی فکر میکرد اونا بانمکن و خوشش میاومد.کاستیهای دیدم که مخصوصاً همونی که یه گوی قرمز دستشه رو خیلی دوستمثل داره و میگه شبیه توئه، و هر روز روی میزش نگهش میداره.»
«...سلیقهش عجیبه.شده اصلاً چشمراحت زیباییشناس نداره.»
«هاهاها. درسته. این پسرچند کسیه که سیبزمینی رومیداد به گل ارکیده ترجیح میده.»
یوهو نمیتونست درک کنه.
نمیفهمید چرا از یهشده چیز زشت خوشش میاومدیادش و بهش میگفت بانمک.
حتی بین همون مجسمههای گلی، مگه همونهایی رو که با دستداشت ساخته شده بودن تو اتاق مطالعهاش ردیف نکرده بود و به جایکردن مجسمههایی که یه استاد با ظرافت تراشیده بود، به اونا نمیگفت بانمک؟
«باید خودم یکی بگیرم. از همون زشتها. مثل اینکه قصد دارهشناخت بعداً یه وسیله جالب از قاره غربی بگیره و توش جاسازیهنری کنه. اگه این اتفاق بیفته، مجبوری تا آخر عمرت باهاش سر کنی.»
«نه آخه، اگه قراره بسازتش،تواناییهای نباید مثل بقیه مجسمههای الهیارتقا پرزرقوبرق و بزرگ درستش کنه؟»
«وقتی سلیقهشجیانگهو تو مایههای سیبزمینیه،میشد چیکار میتونی بکنی؟»
یوهو در حالی کهراحت جین چون-هی رو رویحال تخت میگذاشت غرولند کرد.
جگال لین که تا همین چند لحظهارتقا پیش داشت موذیانه سر به سر یوهو میذاشت،واکنش حالا چهرهای کاملاً جدی به خودش گرفته بود.
حالت چهره استادی که مچ دستفرد شاگردش رو گرفته بود، به طرزعملکردهای ترسناکی بیروح و خالی از احساس بود.
«وضعیت سلامتیش چطوره؟»
«کسی که میگفت براش مهم نیستیادش این پسر زنده بمونه یا بمیره،مقایسه حالا چه راحت این سؤال رو میپرسه.»
«...»
«حالش خوبه. مثل همیشه سالمه.تواناییهای اما این فقط از نظر پزشکیه؛میداد فلسفه رزمی کلاً یه چیز دیگهست.»
با گفتن اینپخش حرف، یه سوزنراحت طلایی بیرون آورد.
«قراره حسابی درد بکشه.»
«اگه نتونه از پسش بربیاد، تا آخرارتقا عمرش مثل یه آدم کور زندگی میکنه،فضایی و اگه بتونه... از آسمونها هم فراتر میره.»
«...»
«به نظرت استاد بیرحمی هستم؟»
«روش آموزشتشده که اصلاًراحت عادی نیست.»
«خودش این بلا رو سر خودش آورده، پس باید مسئولیتش رو هم قبول کنه. وواکنش حتی اگه تا آخر عمرش هم نتونه ببینه، فکر نمیکنم لزوماً چیز بدی باشه. اگه زندگیشکاربردی رو طوری بگذرونه که بقیه ازش مراقبت کنن، شانس کمتری برای بیرون رفتن و مردن داره.»
«به عنوانبرجستهتر یه استادمورد این رو میگی؟»
با شنیدن اینپخش حرف، لبخند کمرنگی رویبقیه لبهای جگال لین نشست.
یوهو از اونمیشد لبخند سرمایی تویادش وجودش حس کرد.