چپتر 42: چپتر 42
0رئیس سالنضمانت چونا بهقابل حرف آمد.
«در این صورت، سالنتنهایی چونا دیگه درباره هویتاومد ارباب جوان سوالی نمیپرسه.»
تصمیمش کاملاً قاطعانه بود.
از طرف دیگه، رئیس سالن طبقابل سوزنی با سماجت شروع کرد بهبالا کنکاش درباره مهارتهای پزشکی جین چون-هی.
«رئیس سالنضمانت گیاهان دارویی حرفیتوجهی برای گفتن نداره؟»
با این حرف،آخر رئیس سالن گیاهانمیکرد دارویی با خوشرویی خندید.
«من تمام عمرم رو به عنوان خدمتگزار خانواده جگال زندگی کردم. این پیرزن تمام عمرشباختهای مجرد مونده و به نظر میرسه استاد عمارت هم تو موقعیت ازدواج نیست. اما اینکهبذارین همچین شاگرد جوون و رعنایی رو آورده، به نظرم اونقدر بانمکه که دلم ضعف میره براش.»
«هه، تو کهیوهو از همین الانقابل کاملاً دلت رو باختهای.»
رئیس سالنضمانت طب سوزنیقابل نوچنوچ کرد.
بعد، رولحظه کرد بهتنهایی رئیس سالن رزمی.
«رئیس سالن رزمی چطور؟»
«وقتی یه استاد تو قلمرو تحول با خودتوننرمتر آوردین، من دیگه چه جور رئیس سالن رزمیایتنهایی هستم؟ تو رو خدا، فقط بذارین بازنشسته بشم.»
«...»
«مثل اینکهلحظه این پیرمرد تنهامقاومت کسیه که مخالفه.»
بعد از اون،رعنایی بحث برای مدتاونقدر طولانی ادامه پیدا کرد.
یک چیز قطعی بود: بعد از اینکهتوجهی یوهو ضمانت جین چون-هی رو کرد، جولحظه به طرز قابل توجهی نرمتر شده بود.
به نظر میرسیدطرز اعتماد به یوهو تاشده این حد بالا بود.
در نهایت، رئیس سالن طبمقاومت سوزنی که تا لحظه آخراعلام به تنهایی مقاومت میکرد، کوتاه اومد.
«پس من نتیجهگیری رو اعلام میکنم. سالن جراحی جدید در تاریخ دیگهایهمین تاسیس میشه و رئیس سالن جراحی، جین چون-هی، متونی درباره هنر جراحی خودشجور مینویسه و این متون در داخل عمارت پزشکی آموزش داده و راستیآزمایی میشن.»
«ما ازقطعی دستور استادضمانت عمارت پیروی میکنیم.»
و بهضمانت این ترتیب، جلسهتوجهی به پایان رسید.
شبی که جلسهرعنایی تموم شد، جین چون-هیبانمکه تا مدتها خوابش نمیبرد.
او روزی چهار ساعت میخوابید.
معمولاً به محضطرز اینکه سرش بهنرمتر بالش میرسید، خوابش میبرد.
اما امروز بهآخر دلایلی، حس میکرد چیزیکوتاه تو دلش سنگینی میکنه.
«آه، اینطوری نمیشه.»
در نهایت،قطعی جین چون-هیضمانت رفت بیرون.
فکر کرد اگهطرز کمی بدنش رو حرکتشده بده، شاید خوابش بگیره.
وقتی بیرون رفت، ستارههاتنهایی مثل گلهای گندم سیاه تونتیجهگیری آسمونِ قیرگون شکوفه داده بودن.
جین چون-هی یادرعنایی رمانی افتاد کهاونقدر تو جوانیش خونده بود.
واقعاً حس میکرد عطرضمانت گلهای گندم سیاه قرارهنرمتر آسمون تاریک رو پر کنه.
با حال و هوای هئو سانگ-وون از بونگپیونگ،میرسید میخواست حرکت پای سه جوهره خودش رو تمرینمیکرد کنه که متوجه شد چراغ اتاق جلسه روشنه.
«کی ممکنهلحظه این وقتتنهایی شب بیدار باشه؟»
وقتی بهجوون اتاق جلسه نزدیکنظرم شد، صداهایی شنید.
«هی خیلی اذیت شد. یهطرز بچه کمسن و سال کهمیرسید درگیر افکار پنهان بزرگترا شده.»
«روسای سالنهای عمارت پزشکی آدمای معمولیاینرمتر نیستن. مگه همهشون نقشه نمیکشیدن کهلحظه ارباب جوان رو به سالنهای خودشون بکشونن؟»
«به جزلحظه رئیس سالنتنهایی گیاهان دارویی.»
«حتماً متوجه شده که این پسر استعداد خاصی تو داروشناسی نداره.براش راستش رو بخوای، با اینکه هنر جراحی این پسر رو قبولتحول دارم، اما مگه تو بقیه چیزا مثل یه لوح سفید نیست؟»
«با این حال، سرعت یادگیریش به طرزتوجهی ترسناکی بالاست. حتی من هم تو جوونیملحظه نمیتونستم دانش رو به این سرعت یاد بگیرم...»
«واقعاً، استاد؟ تا این حد...»
«هاها. البته من هم به عنوان یه نابغه زیر این آسمونمیکنم شناخته میشدم و مهارتهای پزشکیم سریعتر از بقیه پیشرفت میکرد. اما...متون اگه فقط بحث حفظ کردن باشه، اون پسر، هی، از منم بهتره.»
«استاد داره حسابی منوآورده بالا میبره. صورتم دارهدلم از خجالت داغ میشه.»
جین چون-هی همونطور کهضمانت به صداها گوش میداد،نرمتر با خودش فکر کرد.
«متوجه نشدهضمانت بودم کهقابل تا این حده.»
«علاوه بر این، اون از همین الان حواس مورد نیاز یه پزشک رو داره،تاریخ برای همین طب سوزنیش هم به زودی به قلمرو بالایی میرسه. و همه ایندستور رو میدونن. به همین خاطره که همه روسای سالنها اینقدر جا خوردن و حریص شدن.»
«پس، از دیدگاه رئیس سالن گیاهان دارویی، براش سودمندترضعف بوده که ارباب جوان به طور مستقل تو سالنرزمی جراحی مستقر بشه و از اونجا باهاش رابطه برقرار کنه.»
«از دیدگاه اون، میشهضمانت گفت این بهترین انتخابنرمتر برای سالن گیاهان دارویی بود.»
«شاید به همین دلیله که رئیس سالن طب سوزنی تا لحظه آخرِ آخر نتونست بیخیال بشه.میکرد در مورد رئیس سالن رزمی هم، برام سواله که آیا اون هم چشم طمع به سرعتمتون پیشرفت ارباب جوان دوخته بود که علناً به بهونه درخواست بازنشستگی داشت قشقرق به پا میکرد؟»
«نه، به نظرآخر میرسید که واقعاًمیکرد میخواست بازنشسته بشه؟»
«استاد، مگه شما فقط یکی دو روزه که توضعف این جلسات عمارت شرکت میکنین؟ فکر میکنین آدمایی که نسلهاچطور به خانواده جگال خدمت کردن، بیدلیل قشقرق به پا میکنن؟»
خنده آرومقطعی جگال لینضمانت به گوش رسید.
«درسته. حق با توئه. اینجا عمارت پزشکی ماست، جایی که حتی رئیس سالن رزمی که شمشیر به دست میگیره هم از حیلهگریجراحی استفاده میکنه. در حالت عادی، اون باید با بیمیلی حرف میزد و میخواست که خودش به جین چون-هی آموزش بده، با این استدلالشبی که اگه شخصاً هنرهای رزمی رو به کسی که یه استاد قلمرو تحول بهش خدمت میکنه آموزش نده، اعتبار خودش زیر سوال میره.»
«خوب اینو میدونین. در نهایت،مقاومت من نامحسوس دخالت کردم واعلام نقشهاش رو نقش بر آب کردم.»
پس به خاطر همینآورده بود که اون اولشدلم اونطوری رفتار کرده بود.
فکر میکرد اونا فقط به یهقابل هنر پزشکی تایید نشده و یهبالا بچه با اصالت نامعلوم مشکوک بودن.
به نظر میرسید رئیس سالن طب سوزنی تامیرسید لحظه آخر به جین چون-هی شک داشت، برای همینکوتاه فکر میکرد طبیعیه که هنوز اعتمادش رو جلب نکرده.
اما بهلحظه نظر میرسید کهمقاومت قضیه این نبود.
«کسی که واقعاً هیچ اصراری نداشت، احتمالاً رئیسدلم سالن چونا بود. اون یه بار امتحان کرد، مطمئنبعد شد که منِ مدیرکل پشتشم و بعد ول کرد.»
«اینکه تو قدم پیش گذاشتیطرز به این معنیه که این خواستِاعتماد منه، مگه نه؟ همهشون متوجه شدن.»
«با این حال،طرز رئیس سالن طبنرمتر سوزنی نتونست بیخیال بشه.»
«مگه سالن طب سوزنی همون سالنی نیست که به شدت کمبود نیرو داره؟ اوناتاریخ بیشترین نسبت پزشکان عمارت رو تشکیل میدن، اما هنوزم کمبود نیرو دارن که همیندستور خودش گویای همهچیزه. و مگه این هیِ ما کاملاً استثنایی نیست؟ حتماً خیلی خواهان داره.»
«واو. همهشونجوون واقعاً روباههای پیرنظرم و مکار بودن.»
درست همون موقع،یوهو اون دو تاقابل صدا قطع شدن.
به نظر میرسید کهقابل با وجود فاصله زیاد، متوجهاعتماد حضور جین چون-هی شده بودن.
اگه الانلحظه فرار میکرد، اوضاعمقاومت فقط عجیبتر میشد.
جین چون-هی ازرعنایی قصد سرفهای کرد وبانمکه گلویش را صاف کرد.
همان موقع، صدایییوهو از داخل اوقابل را صدا زد.
«هیِ خودمون که.طرز این وقت شب چیشده شده که اومدی اینجا؟»
«خوابم نمیبرد.»
جین چون-هیجوون این را گفتنظرم و رفت داخل.
داخل اتاق،قطعی استادش و یوهوطرز تنها نشسته بودند.
از طومارهای بامبو و کتابهای پخش وشده پلا روی زمین، معلوم بود که داشتندتنهایی کارهای جلسه امروز را سر و سامان میدادند.
چشمان استادش با دیدنتنهایی جین چون-هی با مهربانیاومد هلالی شد و لبخند زد.
«یه لحظه صبر کن.آورده الان یه چای براتدلم دم میکنم که خوابت ببره.»
«ای بابا، استاد. لطفاًضمانت شأن خودتون رو حفظنرمتر کنید. خودم میرم دم میکنم.»
یوهو با اصرار جلوی استاد را کهشده میخواست خودش دست به کار شود گرفتتنهایی و برای دم کردن چای رفت بیرون.
همان موقع، چشم جین چون-هیمقاومت به فنجان چایی افتاد کهاعلام جلوی استادش هم گذاشته شده بود.
قبلاً عمراً میفهمیدرعنایی این چای ازاونقدر چه گیاهانی درست شده.
اما الان، فقط ازضمانت روی بوی آن، جین چون-هیشده دقیقاً میدانست چه ترکیباتی دارد.
«یه چای برایطرز پروندن خواب ونرمتر باز کردن ذهن.»
استادش اصلاً قصد خوابیدن نداشت.
حتی اگر ترکیباتی برایآورده باز کردن ذهن داشت،دلم باز هم اثرش موقتی بود.
این کار فقط عقب انداختنطرز خوابِ امروز به فردا بود؛میرسید نمیتوانست خستگی را غیب کند.
آدمیزاد در نهایت باید بخوابد.
مریضی مثللحظه استادش که دیگرمقاومت جای خود داشت.
«دلم میخواد یه چیزی بگم...»
کلمات نوک زبانش میچرخیدند.
او تازه فهمیدهطرز بود که وظایف استادشده عمارت چقدر سنگین است.
«هی، چیزی میخوای بگی؟»
جین چون-هی لبخند معذبی زد.
«استاد، نظرتونقطعی چیه چای روطرز با هم بخوریم؟»
«منظورت اون چای خوابآوریه کهتوجهی قراره تو بخوری، یا اینبالا چای خوابپرونی که من دارم میخورم؟»
لحنش مثل آرومآخر کردن یک بچه بود،کوتاه اما حرفهایش نیش داشت.
«فرقی نمیکنه، فقط دلمآورده میخواد جفتمون یه چایدلم رو با هم بخوریم.»
«اینطوری که خیلی دردسر میشه.طرز من واقعاً دلم میخواد مطمئن بشماعتماد بچه کوچیکی مثل تو حتماً میخوابه.»
«چه خوب کهطرز جفتمون یه احساسنرمتر رو داریم، استاد.»
«انگار بعدلحظه از شرکت تومقاومت جلسه، زبونبازتر شدی.»
استادش ریز خندید.
بعد دستشقطعی را روی سرطرز جین چون-هی کشید.
«اینطوری بدآموزی داره. هر چی میگی، فقط به دلم میشینه. فکرنهایت کنم داشتن یه شاگرد تو جیانگهو یعنی همین. این استاد احمقتجراحی نگرانه که نمیتونه به خاطر بیدار موندنت درست و حسابی دعوات کنه.»
«...»
«هی.»
صدای استادشقطعی در سکوتضمانت شب پیچید.
«بله، استاد.»
«عمارت پزشکیلحظه برای توتنهایی چه معنیای میده؟»
سوال سختی بود.
با خودش فکر کرد کسی مثل او که تازه پایش به عمارتبالا پزشکی باز شده، چقدر میتواند از آنجا بداند، اما انگار استادش میخواستجراحی جوابی بشنود که حتی همین تجربه کوتاه را هم در بر بگیرد.
بعد از کلی کلنجارقابل رفتن، جین چون-هی بامیرسید تردید به حرف آمد.
«برای من، عمارتآخر پزشکی مثل دژ راهزنهایکوتاه دریایی روی یک رودخونهست.»
«نه کوه، نه دریا. یه دژاونقدر روی رودخونه؟ اگه دژه، مگه اونجا پاتوقالان راهزنهای دریایی نیست؟ چرا همچین فکری میکنی؟»
«اگه زندگی یه آدم رو به آب تشبیه کنیم، مگه ما تو کوهها به دنیا نمیایم ومقاومت برای مردن به سمت دریا سرازیر نمیشیم؟ بعد دریا دوباره تبدیل به بارون میشه و روی کوههامتون میباره. رودخونه این وسط قرار داره. راهزنهای دریایی همون آدمای شروری هستن که مسیر آب رو میبندن.»
«پس عمارت پزشکی جاییه کهتوجهی آدمای شروری که مسیر آببالا رو میبندن توش جمع شدن.»
«راهزنهای دریایی آدمایی هستن که تا با هر چیزینتیجهگیری که آزادانه از کنارشون رد میشه درگیر نشن، دلشونمتونی آروم نمیگیره. تازه، پول و جنس هم اخاذی میكنن.»
با شنیدن اینرعنایی حرف، استادش از تهبانمکه دل زد زیر خنده.
«آره. پول ویوهو جنس هم مهمن.قابل واقعاً خیلی مهمن.»
انگار که از جواب شاگردشتوجهی حسابی کیف کرده باشد، با محبتنهایت بیشتری دست روی سر او کشید.
«هی.»
«بله، استاد.»
«اگه عمارت پزشکی دژ راهزنهای دریاییه، پس تو کهشده الان استاد تالار یکی از تالارهاش شدی، یه جوراییمیکرد کاپیتان راهزنها محسوب میشی. به خاطر همینه که خوابت نمیبره؟»
«حس میکردم قفسهطرز سینهام سنگین شده وشده نفس کشیدن برام سخته.»
«بایدم همینطور باشه. دقیقاً همینه. یه پزشک فقط در قبال جون بیماری که جلوشتاریخ نشسته مسئوله. اما یه استاد تالار فرق داره. یه استاد تالار باید مسئول جون تکتکپیروی بیمارای تالارش باشه. واسه همینه که همه استادان تالار اینقدر به آب و آتیش میزنن.»
استادش لحظهای مکث کردآورده و دوباره دستش رادلم روی سر جین چون-هی کشید.
«...هرچند اونقدر مغرورنیوهو که کمتر پیش میادتوجهی به روی خودشون بیارن.»
اگر اوضاع از این قرار بود، پس بارمیرسید روی دوش استاد عمارت که مسئولیت تمام آنمیکرد تالارها را بر عهده داشت، چقدر باید سنگین میبود؟
نگاه جین چون-هیآخر به فنجان چایمیکرد استادش گره خورد.
فنجانی که کمیرعنایی بزرگتر و سنگینتر ازبانمکه یک فنجان معمولی بود.
جین چون-هی مدتیوهو طولانی به معنایقابل این موضوع فکر کرد.
طولی نکشیدضمانت که حضور یوهوتوجهی را حس کرد.
جین چون-هی به حرف آمد.
«استاد.»
«چیه؟»
«چای سرد که مزه نمیده.توجهی حالا که قراره چای بخوریم،بالا یه چای گرمِ تازهدم بهتر نیست؟»
با این وجود، از آنجایی که حتیکوتاه استادی مثل او هم یک بیمار محسوبتاریخ میشد، جین چون-هی پیشنهاد خودش را مطرح کرد.
«داری پیشنهاد میدیرعنایی چای بخوریم واونقدر با هم برگردیم؟»
«آسمون شب روشنه، برای همین قدمقابل زدن با هم حس تنهایی نمیده. ستارههانهایت واقعاً قشنگن، استاد. مثل گلهای گندم سیاه.»
جین چون-هی با یادآوری دیالوگیتوجهی از رمانی که در جوانی خواندهنهایت بود، با سماجت حرفش را زد.
در نهایت،لحظه استادش لبخند تلخیمقاومت زد و گفت.
«وقتی اینطوری میگی، دیگه چارهای ندارم.اونقدر خیلی خب. بیا با هم قدمهمین بزنیم و ستارهها رو تماشا کنیم.»
«بعد ازقطعی خوردن یهضمانت چای گرم.»
«آره. بیا چای گرم بخوریم.»
بالاخره لبخندیلحظه روی لبهای مصمممقاومت جین چون-هی نشست.
«من براتون میریزم، استاد.»
«اصلاً راه فرار نمیذاری.»
«منم یه استاد تالارقابل تو عمارت پزشکیام. نمیتونممیرسید بیگدار به آب بزنم.»
«هاهاها، بامزهای، اما هنوز خیلی راه در پیش داری. باید چیزهایمیکنم زیادی از مدیرکل یو یاد بگیری. باید حسابی دردسر بکشی تا حتیداخل تو خلوت خودمون هم به جای ارباب جوان، بهت بگن استاد تالار.»
جین چون-هی سر تکان داد.
به عنوان کسی کهضمانت یک مبارز نبود، اصلاًنرمتر چنین غرور کاذبی نداشت.
قصد داشت هر چیزیقابل که به درد بخورمیرسید بود را یاد بگیرد.
اما قبل از آن،تنهایی باید چای خوابآور رااومد توی فنجان استادش میریخت.
در حال حاضر،رعنایی این مهمترین وظیفهاونقدر جین چون-هی بود.