---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 950: فصل 950 • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 950: فصل 950

0

نانجینگ شهر عظیمی بود.

بارها و بارها گسترش پیدا کرده بود، تا جایی‌بدون​ که سه لایه دیوار شهری داشت و حتی روستاهای‌برای​ نسبتاً بزرگی بیرون از این دیوارها شکل گرفته بودند.

در منطقه‌ای حدود ده لی‌اول​ (تقریباً چهار کیلومتر) دورتر از‌چرا​ نانجینگ، دشت وسیعی امتداد داشت.

این دشت که نزدیک رودخانه یانگ‌تسه بود، آن‌قدر منظره‌طرف​ زیبایی داشت که در روزهای خوش‌آب‌وهوا، افراد ثروتمند بیرون می‌آمدند،‌هرج‌ومرج​ زیراندازهایشان را پهن می‌کردند و غرق تفریح و سرگرمی می‌شدند.

اما.

حالا همان مکان به صحنه‌مگه​ قتل‌عام، کوهی از اجساد و‌هیچ​ دریایی از خون تبدیل شده بود.

کاملاً طبیعی بود، چون صدها نفر‌سگ‌های​ در یک درگیری هرج‌ومرج‌گونه داشتند شمشیرها و‌گرفتی​ تیغ‌هایشان را به سمت هم تاب می‌دادند!

«بمیر، حروم‌زاده دروازه شمشیر سرخ!»

«خودت بمیر، آشغال موکبانگ‌مون!»

دروازه شمشیر سرخ، از‌تحریکش​ جناح غیرمتعارف مستقر در نانجینگ،‌بدون​ و موکبانگ‌مون از جناح متعارف.

این دو مدت‌ها رقیب هم‌اول​ بودند و حالا کارشان به‌چرا​ یک نبرد خونین کشیده شده بود.

اما این دو فرقه‌جون‌سان‌مون​ تنها کسانی نبودند که‌شمشیرت​ در این مکان حضور داشتند.

«اون عوضی‌های بون‌سوائه‌رو رو بکشید!»

«اول سگ‌های جون‌سان‌مون رو بکشید!»

«آاااخ! عوضی! چرا شمشیرت‌بکشید​ رو طرف ما گرفتی! نکنه‌عوضی​ رفتی طرف دروازه شمشیر سرخ؟!»

«چرت نگو! تو‌سگ‌های​ همونی هستی که جون‌سان‌مون‌چرا​ تحریکش کرده، مگه نه؟!»

صحنه پر‌چرت​ از هرج‌ومرج‌همونی​ مطلق بود.

همه بدون هیچ آرایشی با هم‌هرج‌ومرج​ قاطی شده بودند، وضعیتی که دشمنان‌قاطی​ از هر طرف محاصره‌شان کرده بودند.

با این حال،‌بون‌سوائه‌رو​ هیچ قصدی برای‌سگ‌های​ توقف مبارزه نشان نمی‌دادند.

با این وضع،‌سگ‌های​ بیشترشان می‌مردند و‌عوضی​ عده کمی زنده می‌ماندند.

و در حالی که همه داشتند شمشیرهایشان‌مگه​ را به سمت هم تاب می‌دادند، متوجه‌قاطی​ چیزی که در آسمان ظاهر شده بود نشدند.

یا اینکه چیزی‌هستی​ داشت از آن‌هرج‌ومرج​ بالا سقوط می‌کرد.

کوا-کوانگ!

انگار یک‌اول​ شهاب‌سنگ سقوط‌جون‌سان‌مون​ کرده بود.

با غرش کرکننده‌ای، گرد و خاک به‌مگه​ هوا برخاست و موج شوک در تمام‌قاطی​ جهات پخش شد و منطقه را درنوردید.

«آخ!»

«چی بود! اون‌بون‌سوائه‌رو​ دیگه چی بود! سربازای‌جون‌سان‌مون​ دولتی توپ شلیک کردن؟!»

صدای گوش‌خراش انفجار و‌جون‌سان‌مون​ لرزش زمین باعث شد‌شمشیرت​ همه دست از مبارزه بکشند.

در حالی که به ابر‌هستی​ گرد و غبار خیره شده بودند،‌بدون​ دیدند که ناگهان گردبادی شکل گرفت.

فووووش.

گرد و غبار مثل‌بکشید​ یک فواره آب رقصید‌آاااخ​ و به آسمان اوج گرفت.

و در آن نقطه، یک‌آاااخ​ سگ غول‌پیکر در حالی که‌گرفتی​ زبانش بیرون افتاده بود، ایستاده بود.

«اون دیگه چه کوفتیه...»

«یک جانور...‌همونی​ روحی؟ یه‌تحریکش​ سگ... جانور روحیه؟»

«اون... همون جانور روحی عمارت‌اول​ پزشکی فلس سفید نیست؟ همونی‌چرا​ که میگن ایلوانگ آسمان‌ها نگهش می‌داره...»

و.

آن‌ها مردی با زیبایی بی‌نظیر‌هستی​ را دیدند که روی پشت‌همه​ این سگ غول‌پیکر ایستاده بود.

سگ غول‌پیکر عجیب بود،‌تحریکش​ اما زیبایی مرد بیش‌همه​ از حد سورئال بود.

لرزی به جانشان افتاد.

دلیلش چه بود؟ چهره‌اش مثل یک‌عوضی​ نقاشی زیبا بود، اما لحظه‌ای که او‌چرت​ را دیدند، مو بر تنشان سیخ شد.

به همین خاطر، نخاعشان خاطره‌ای‌هستی​ فراموش‌شده را بیرون کشید و از‌بدون​ طریق دهانشان به بیرون پرتاب کرد.

«اون... اون ایلوانگ آسمان‌هاست!»

«چرا؟ آخه‌عوضی‌های​ چرا ایلوانگ آسمان‌ها‌اول​ باید اینجا باشه؟!»

نبرد به آرامش فرو رفت.

این همان جذبه‌ای‌نگو​ بود که جین‌تحریکش​ چون-هی به همراه داشت.

همه به جین‌هستی​ چون-هی که از آسمان‌مطلق​ افتاده بود، خیره شدند.

فشار فوق‌العاده‌ای بود.

لب‌هایش به‌اول​ آرامی از‌جون‌سان‌مون​ هم باز شد.

انگار می‌خواست «وحی»‌نگو​ نازل کند، همه‌تحریکش​ روی او تمرکز کردند.

و.

«ویییییییییییییییییییینننننننننننننگ---!»

چهره‌ای بی‌حالت‌اول​ مثل مجسمه‌جون‌سان‌مون​ بودا، و.

وقاری زیبا همچون یک جاودانه!

اما صدا، نویز هیولاوار و وحشتناکی بود که‌همه​ تا به حال نشنیده بودند؛ صدایی که پرده‌حال​ گوششان را می‌خراشید و جمجمه‌شان را به لرزه درمی‌آورد.

«آاااااخ!»

«یـ-یه هنر‌اول​ صوتی! این صدای‌آاااخ​ غش‌آور ایلوانگ آسمان‌هاست!»

صدای غش‌آور!

جین چون-هی بی‌خبر بود، اما مردم جیانگهو برای هنر صوتی او اسمی انتخاب کرده بودند‌محاصره‌شان​ و به آن «صدای غش‌آور» می‌گفتند. این اسم به این دلیل روی آن گذاشته شده‌حالی​ بود که هر کسی مورد اصابت این هنر صوتی قرار می‌گرفت، بدون استثنا از هوش می‌رفت.

«گوشاتون رو بگیرید!»

«از انرژی درونی‌تون استفاده کنید!»

با این حال.

مردم جیانگهو هم احمق نبودند.

به‌خصوص کسانی که در استان جیانگ‌سو زندگی می‌کردند و‌عوضی​ برای این سوال که «اگه با ایلوانگ آسمان‌ها روبه‌رو‌همونی​ شدیم چیکار کنیم؟» جواب مخصوص به خودشان را داشتند.

استفاده از انرژی‌سگ‌های​ درونی روی پرده‌عوضی​ و مجاری گوش.

خنثی کردن اثر هنر صوتی!

البته.

مشکل اینجا بود‌بون‌سوائه‌رو​ که مردم نمی‌دانستند‌سگ‌های​ جوابشان درست نیست.

بزززززز!

«کوک. کوهوک!»

این وضعیت برای‌هستی​ هیانگ پیونگ-هو، جنگجویی از‌مطلق​ جون‌سان‌مون هم صدق می‌کرد.

او که یک جنگجوی درجه‌یک بود،‌سگ‌های​ احساس کرد ضربه چی هنر صوتی‌طرف​ مثل پتک روی تمام بدنش فرود می‌آید.

«گوش‌هام... من‌اول​ که گوش‌هام رو‌آاااخ​ گرفتم، پس چطور؟!»

فکر می‌کرد فقط‌نگو​ با گرفتن گوش‌هایش‌تحریکش​ در امان می‌ماند.

اما.

بدنش به زودی‌بون‌سوائه‌رو​ مجبور شد لرزش‌سگ‌های​ فوق‌العاده‌ای را تحمل کند.

«کوک! چی داره به زور وارد بدنم می‌شه!‌شمشیرت​ نـ-نگو که! اون داره با استفاده از یه‌هستی​ هنر صوتی تمام بدنم رو با چی می‌کوبه؟!»

همزمان احساس کرد دانتیانش‌همونی​ به هم می‌پیچد و‌هرج‌ومرج​ چی و خون بدنش می‌لرزد.

اگر جین چون-هی این صحنه را می‌دید، می‌گفت: «اوه، این تکنیک دست سنگین درونی‌دشمنان​ با استفاده از ارتعاشات امواج صوتیه! روشی که از تکنیک شکستن سنگ کلیه و مجاری‌می‌ماندند​ ادراری الهام گرفته شده!» اما او در وضعیتی نبود که بتواند این حرف‌ها را بشنود.

«پوهاک!»

او فوراً‌اول​ دچار جراحت‌جون‌سان‌مون​ داخلی شد.

چی و خون که از‌هستی​ دانتیانش جریان داشت در هم گره‌بدون​ خورد و او روی زانوهایش افتاد.

الب

یهو بحث‌عوضی‌های​ مقامات دولتی‌بکشید​ رو وسط کشید؟!

قیافه همه رزمی‌کارها شبیه شیرینی‌آاااخ​ ماهی‌شکلی شد که یه ماهی‌گرفتی​ واقعی رو قورت داده باشه.

«در شعاع صد لی از نانجینگ، غیرنظامیان به جز مقامات دولتی حق‌هیچ​ حمل سلاح ندارن. علاوه بر این، اعمال خشونت‌آمیز و قتل غیرقانونی ممنوعه.‌نمی‌دادند​ می‌فهمید؟ همه‌تون مجرم‌هایی هستید که دسته‌جمعی قانون همایونی امپراتوری رو نقض کردید.»

سکوت سنگینی‌همونی​ فضا رو‌تحریکش​ فرا گرفت.

در اصل، قضیه همین بود.

در اصل.

اما کی تا‌نگو​ حالا به این‌تحریکش​ چیزا عمل می‌کرد؟

دیوانه یکتا داشت می‌گفت.

'همه‌تون مجرمید!'

دیوانه یکتای آسمان‌ها‌سگ‌های​ اعلامیه خودش رو‌عوضی​ صادر کرده بود.

بون جا-گون با انگشت اتهام‌زنش اشاره‌تحریکش​ کرد و داد زد: «پس پیمان‌هیچ​ عدم تجاوز رو چی فرض کردی؟!»

رگ آبی‌رنگی‌همونی​ روی پیشانی‌اش‌تحریکش​ بیرون زده بود.

جین چون-هی با‌بون‌سوائه‌رو​ آرامش به بون‌سگ‌های​ جا-گون نگاه کرد.

با نگاه کردن به چشم‌های آبی دیوانه یکتا،‌شمشیرت​ بون جا-گون یه جورایی احساس کرد شبیه میمون‌هستی​ سنگی‌ایه که جلوی بودا ایستاده، اما پا پس نکشید.

'دیوانه یکتای آسمان‌ها! بهت میگن یکی از شونزده استاد‌مطلق​ برتر زیر آسمان، اما حق با منه! تو جرئت نمی‌کنی‌قصدی​ جلوی این همه آدم دست از پا خطا کنی... هاه!؟'

درست وقتی که داشت اراده‌اش رو‌هرج‌ومرج​ محکم می‌کرد، بون جا-گون ناگهان متوجه‌قاطی​ شد که دیوانه یکتا ناپدید شده.

تو همون لحظه‌بون‌سوائه‌رو​ شوک، دیوانه یکتا درست‌جون‌سان‌مون​ جلوی چشم‌هاش ظاهر شد.

سرعتش واقعاً وحشتناک‌سگ‌های​ بود، انگار که فضا‌چرا​ رو تا کرده باشه!

دستش رو دراز کرد تا‌هستی​ از هنر رزمی منحصربه‌فرد فرقه‌اش،‌همه​ یعنی نخل بونسوئه استفاده کنه.

اما.

قبل از اینکه دستش‌بکشید​ بتونه کامل دراز بشه،‌آاااخ​ دیوانه یکتا اول ضربه زد.

دستش مثل شاخه بید حرکت می‌کرد، یه‌چرا​ نمونه بارز از مشت نرم، با این حال‌همونی​ قدرت هرکولی کوه تای رو تو خودش داشت.

کواک!

'چـ-چطور این‌قدر سریعه... کراک!'

تق.

بام!

شانه، بازو و‌نگو​ استخوان فکش همه‌تحریکش​ با هم در رفتند.

در یک چشم به هم زدن،‌هرج‌ومرج​ بدن انسان مثل یه اسباب‌بازی اوراق‌شده‌قاطی​ که استخوان‌هاش از جا دراومده، فرو ریخت!

نمرده بود.

اما درد‌اول​ داشت! نمی‌تونست هیچ‌آاااخ​ نیرویی جمع کنه!

«کواااااااااه!»

و در میان‌هستی​ شوک و درد، جین‌مطلق​ چون-هی لبخند درخشانی زد.

«اوه، اما شما بودید‌بکشید​ که اول پیمان عدم تجاوز‌عوضی​ رو نقض کردید، مگه نه؟»

به همین‌اول​ راحتی، بون‌جون‌سان‌مون​ جا-گون افتاد.

حتی در حال افتادن هم قلبش به شدت‌هرج‌ومرج​ می‌تپید و بون جا-گون که روی زمین پهن شده‌محاصره‌شان​ بود، فکر کرد حتماً عقلش رو از دست داده.

«دیوانه یکتای‌همونی​ آسمان‌ها واقعاً‌تحریکش​ دیوانه شده!»

«اون... واقعاً دیوانه است!‌بکشید​ دیوانه یکتای آسمان‌ها تبدیل به‌عوضی​ دیوانه یکتای حقیقی آسمان‌ها شده!»

«همه آروم باشید!‌سگ‌های​ دیوانه یکتای آسمان‌ها‌عوضی​ الان تنهاست! هول نکنید!»

هرج و‌چرت​ مرج همه‌جا‌همونی​ رو فرا گرفت.

اما مگه‌همونی​ جین چون-هی نیازی‌مگه​ داشت منتظرشون بمونه؟

مثل یه صاعقه،‌بون‌سوائه‌رو​ به سمت نفر‌سگ‌های​ بعدی پرواز کرد!

و دوباره، یک استاد اوج‌آاااخ​ دیگه افتاد، در حالی که‌گرفتی​ تمام بدنش در رفته بود.

«هوانگ‌گو!»

«هاپ!»

«خوب بازی کن! فقط نکششون!»

«هاپ هاپ!»

و هوانگ‌گو‌چرت​ شروع به‌همونی​ حرکت کرد.

«گررر! دیگه نمی‌تونم‌هستی​ بایستم و ظلم تو‌مطلق​ رو تماشا کنم... کراک!»

وقتی سومین جنگجو افتاد.

مردم تازه فهمیدند.

'یعنی دیوانه یکتای آسمان‌ها جدیه؟'

'یعنی واقعاً قصد‌هستی​ داره مفصل‌های همه آدم‌های‌مطلق​ اینجا رو در بیاره!؟'

به طور غریزی، با متحدانشون‌اول​ یا حداقل کسایی که باهاشون‌چرا​ دوست بودند، دور هم جمع شدند.

اگر دسته‌جمعی حمله‌سگ‌های​ می‌کردند، شاید می‌تونستند‌عوضی​ یه جوری برنده بشن!

«اگه با تعداد بالا بهش فشار‌تحریکش​ بیاریم، حتی دیوانه یکتای آسمان‌ها هم نمی‌تونه‌آرایشی​ نادیده‌مون بگیره! آرایش شمشیر رو آماده کنید!»

این‌طور فکر می‌کردند.

و در مقابلشون، جین‌بکشید​ چون-هی لبخند درخشانی زد و‌عوضی​ با انگشتش بهشون اشاره کرد.

«خب خب، بیمارای عزیز.‌جون‌سان‌مون​ بدخلقی رو بذارید کنار.‌شمشیرت​ دیگه وقت درمانتونه، مگه نه؟»

«واااااااااه!»

استادها گروهی حمله کردند.

اما نتیجه‌عوضی‌های​ در نهایت‌بکشید​ همون بود.

یک نیت قلبی‌سگ‌های​ رزمی از نوک انگشتان‌چرا​ جین چون-هی شکوفا شد.

او زمان رو تقسیم‌همونی​ کرد، دوباره تقسیمش کرد،‌هرج‌ومرج​ و دوباره، و دوباره.

در یک لحظه از سکون ظاهراً‌هرج‌ومرج​ بی‌نهایت، چشم‌های آبی‌اش تبدیل به شهاب‌سنگ‌هایی‌قاطی​ شدند که محیط اطراف رو می‌شکافتند.

بام-بام-بام-بام-بام!

تک‌تک اونا‌اول​ دچار دررفتگی‌جون‌سان‌مون​ کامل بدن شدند.

این آغاز سفر‌نگو​ اجباری حیات‌بخشیِ دیوانه‌تحریکش​ یکتای آسمان‌ها بود.

غذای مخصوص‌عوضی‌های​ مسافرخانه بکرین،‌بکشید​ «دامپلینگ گوشت کهنه».

در مقایسه با رستوران‌های دیگه که اسم‌های پر‌شمشیرت​ زرق و برقی مثل «دامپلینگ اژدها و ققنوس» روی‌تحریکش​ غذاهاشون می‌ذاشتند، این اسم به طرز چشمگیری ساده بود.

اما هیچ رستوران‌نگو​ دیگه‌ای جرئت نمی‌کرد از‌مگه​ این اسم استفاده کنه.

چون اونا‌همونی​ از عمارت پزشکی‌مگه​ فلس سفید می‌ترسیدند!

بنابراین.

مسافرخانه‌های دیگه آیتم‌های جدیدی مثل «دامپلینگ‌عوضی​ گوشت چرخ‌کرده کهنه!» یا «دامپلینگ گوشت کهنه‌چرت​ و میگو!» رو به منوشون اضافه کردند.

بعضی‌ها حتی تا جایی پیش‌هستی​ رفتند که کریستال‌های یخی گرون‌قیمت رو‌بدون​ برای کهنه کردن گوشت‌شون تهیه کردند.

اگر در طول فرآیند کهنه شدن،‌هرج‌ومرج​ گوشت به طور اتفاقی فاسد می‌شد، نگهبان‌ها‌وضعیتی​ با باتوم‌های چرخانشون دوان‌دوان از راه می‌رسیدند.

دلیلش این بود که فرمانداری بکرین، اگر هیچ کار‌عوضی​ دیگه‌ای هم نمی‌کرد، حداقل با دقتی عجیب و غریب‌همونی​ شروع به برخورد جدی با بهداشت مواد غذایی کرده بود.

اما، اونا که نمی‌تونستند همین‌طوری اجازه‌عوضی​ بدن مسافرخانه بکرین کنارشون بزنه و‌رفتی​ تمام مشتری‌های ثابتشون رو بدزده، مگه نه؟!

شاید به همین دلیل بود؟

فرمانداری بکرین، در مقایسه با‌مگه​ سایر مناطق جیانگهو، به رشد بی‌نظیری‌آرایشی​ در آشپزی دست پیدا کرده بود.

حالا، حتی دکه‌های خیابونی‌بکشید​ هم با غذاهای محلی‌آاااخ​ هر شهر دیگه‌ای برابری می‌کردند.

این یک‌اول​ استانداردسازیِ رو به‌آاااخ​ رشدِ واقعی بود.

یک مبارزه شمشیر واقعی‌همونی​ از طعم‌ها، یک دوئل مرگ‌مطلق​ و زندگی بر سر مزه.

می‌گفتند همین که یه کسب‌وکار تونسته اینجا‌مطلق​ دوام بیاره، خودش مدرکیه که نشون میده‌دشمنان​ اون مسافرخانه توانایی فتح دنیا رو داره.

فرمانداری بکرین تا‌بون‌سوائه‌رو​ این حد رقابتی‌سگ‌های​ و شدید بود.

اثرات موج‌گونه این موضوع نه تنها‌عوضی​ در داخل فرمانداری بکرین، بلکه به‌رفتی​ مناطق همسایه هم شروع به گسترش کرد.

و.

در اتاق خصوصی مسافرخانه شاه اژدها، یک غول قدرتمند‌بدون​ با سنت دویست ساله که از زمان‌هایی که فرمانداری بکرین‌توقف​ فقط شهرستان بکرین بود، به خاطر غذاهای خوشمزه‌اش شهرت داشت.

مهمانانی وارد‌عوضی‌های​ اون اتاق‌بکشید​ خصوصی شده بودند.

اونا حتی افراد مشهوری بودند‌آاااخ​ که اخیراً شهرتشون به عنوان خبره‌های‌نکنه​ غذا در سراسر جیانگهو پیچیده بود.

سه محقق جیانگهو.

اونا نشسته بودند‌هستی​ و داشتند «دامپلینگ‌هرج‌ومرج​ سوپ گوشت کهنه» می‌خوردند.

غذایی که با اعتماد به‌اول​ نفس ادعا می‌کرد دامپلینگ سوپ‌چرا​ رو با گوشت کهنه درست کرده!

و رأی نهایی این بود.

«اینجا هم‌چرت​ غذاهاش کاملاً‌همونی​ قابل خوردنه.»

«با این حال،‌هستی​ به خوبی مال‌هرج‌ومرج​ مسافرخانه بکرین نیست.»

«ولی فکر کنم‌بون‌سوائه‌رو​ من این سبک رو‌جون‌سان‌مون​ یکم بیشتر ترجیح میدم؟»

خیلی خوبه!

اما همین به‌نگو​ تنهایی یک دستاورد‌تحریکش​ قابل توجه بود.

مگه دامپلینگ‌های گوشت کهنه همونایی‌مگه​ نبودند که با برنده مسابقه آشپزی‌آرایشی​ امپراتوری رقابت کردند و شکستش دادند؟

همون‌طور که از‌بون‌سوائه‌رو​ رستورانی با سنت‌سگ‌های​ دویست ساله انتظار می‌رفت.

مهارت مسافرخانه‌اول​ شاه اژدها‌جون‌سان‌مون​ واقعاً چشمگیر بود!

و درست همون لحظه‌ای‌همونی​ که فکر کردند جریان‌هرج‌ومرج​ مشتری‌ها داره تغییر می‌کنه.

تغییر سریع موضع‌شون برای سازگاری با‌هرج‌ومرج​ زمانه و عرضه یه دامپلینگ جدید،‌قاطی​ احتمالاً راز بقای دویست ساله‌شون بود!

در واقع، تو تجارت‌بکشید​ غذا، آدم نباید هیچ رحم،‌عوضی​ مروت و غروری داشته باشه.

سه محقق‌اول​ فکر می‌کردند که‌آاااخ​ بد هم نیست.

برای این سه محقق،‌همونی​ داستان دیوانه یکتای آسمان‌ها‌هرج‌ومرج​ بهترین چاشنی ممکن بود.

«راستی، اون داستان رو شنیدید؟»

دیوانه یکتای آسمان‌ها.

شاهکارهای اخیرش (؟) حالا‌جون‌سان‌مون​ به گوش یکی از‌شمشیرت​ سه محقق هم رسیده بود.

ناولها | novelha.net