---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 294: چپتر 294 • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 294: چپتر 294

0

«چه هدف دیگه‌ای؟»

تخم‌مرغ عسلی‌اسب​ رو گذاشتم‌البته​ تو دهنم.

دقیقاً به‌اندازه پخته شده بود،‌هنرهای​ ولی بازم هیچ مزه‌ای حس‌جای​ نمی‌کردم و این نگران‌کننده بود.

با این حال،‌وحشتناکی​ وانمود کردم که‌هنرهای​ دارم با لذت می‌خورم.

بالاخره باید زحمت کسی‌درگیر​ که اینو درست کرده‌عادی​ بود رو در نظر می‌گرفتم.

«تخم‌مرغ رو خوب آب‌پز کردی.»

«هاهاها، خیالم راحت شد هیونگ. آها، راستی. این فقط حدس‌جای​ محافظ‌هاست، اما فکر می‌کنن راهزن‌ها دنبال محموله آژانس محافظت بودن.‌ساده​ همه محافظ‌هایی که واقعاً باهاشون شمشیر زدن، این حس رو داشتن.»

«...»

این چیزی نبود که فقط با چشم‌مقایسه​ دیده باشن؛ اگه موقع شمشیر زدن این‌وجود​ حس بهشون دست داده بود، احتمالاً حقیقت داشت.

این یه چیزی‌شایع‌تر​ تو مایه‌های غریزه‌مردم​ یه شمشیرزن بود.

و اگه شرایط‌مردم​ واقعی هم به‌رزمی​ همین سمت پیش می‌رفت...

'چیزی که موقع درمانشون حس‌عادی‌ای​ کردم این بود که محافظ‌ها به‌طور‌جای​ غیرعادی‌ای زخم‌های کاری زیادی برداشته بودن.'

روستایی‌ها هم‌باشه​ حسابی آسیب‌درگیر​ دیده بودن.

بین اونا، آسیب‌های‌شایع‌تر​ ناشی از لگد اسب‌عادی‌ای​ از همه شایع‌تر بود.

البته که زخم‌های وحشتناکی بودن.

اونا داشتن با مردم‌مردم​ عادی‌ای که چیزی از‌نمی‌دونستن​ هنرهای رزمی نمی‌دونستن، بازی می‌کردن.

اما جای زخم‌های روی بدن محافظ‌ها، یادگار مبارزاتی‌عادی​ بود که توش جونشون رو کف دستشون گذاشته‌یعنی​ بودن، نه اینکه فقط یه بازی ساده باشه.

از دید راهزن‌ها، درگیر شدن با محافظ‌هایی که‌هنرهای​ هنرهای رزمی آموزش دیده بودن، در مقایسه با‌یادگار​ مردم عادی، دردسر خیلی بزرگی به حساب می‌اومد.

اینکه با این وجود بازم این‌رزمی​ کار رو کرده بودن، یعنی هدفی‌بدن​ داشتن که ارزش این ریسک رو داشته.

«پس خود محموله هدف اصلی بوده... اینکه قضیه فقط سر‌می‌کردن​ پول نبوده، احتمالاً یعنی شانس زیادی هست که یه نفر‌اینکه​ این کار رو سفارش داده باشه. محافظ‌ها چیز دیگه‌ای نگفتن؟»

«همم، اگه به کسی‌درگیر​ شک داشتن حتماً اسمی ازش‌دردسر​ می‌بردن، اما هیچ‌کس چیزی نمی‌دونه.»

«توی محموله چیه؟»

«شنیدم که محرمانه‌ست. اما... سخته که فکر کنیم‌بازی​ یه شیء باستانی یا فوق‌العاده ارزشمنده، چون اگه‌جونشون​ واقعاً این‌طور بود، از محافظ‌های رده‌بالاتری استفاده می‌کردن.»

«در این‌البته​ صورت، رئیس‌مردم​ راهزن‌ها باید بدونه.»

«آره، تو یه‌دید​ چشم به هم‌آموزش​ زدن فرار کرد.»

«پس قضیه از این قراره...»

جین چون-هی این رو‌عادی‌ای​ گفت و بعد با‌بازی​ چاپستیکش چند لقمه دیگه خورد.

در حالت عادی، یه کاسه کامل‌هنرهای​ و حتی بیشتر رو تموم می‌کرد، اما‌بدن​ بیشتر از این خوردن براش سخت بود.

چون-و نگاهی به برادرش و بعد به کاسه‌عادی​ نیمه‌پر برنج انداخت و در حالی که وانمود می‌کرد‌هدفی​ متوجه چیزی نشده، ادامه داد: «مشکوکه، مگه نه هیونگ؟»

«آره. اصلاً شبیه‌شایع‌تر​ یه وضعیت عادی‌مردم​ به نظر نمی‌رسه.»

دژ ببر خیزان که سفارش‌هنرهای​ رو قبول کرده بود، محموله رو‌روی​ دزدید و روستا رو غارت کرد.

قاضی شهر و سربازهای پاسگاه‌عادی‌ای​ که بلافاصله بعد از متوقف‌می‌کردن​ شدن ماجرا، خودشون رو رسوندن.

و کارهاشون که سعی‌درگیر​ داشتن بدون هیچ مقدمه‌ای‌عادی​ محموله رو مصادره کنن.

'از همه بدتر،‌شایع‌تر​ حتی خود محافظ‌ها هم‌عادی‌ای​ نمی‌دونن محتوای محموله چیه.'

جین چون-هی با چهره‌ای‌عادی‌ای​ خسته، گوشه چشم‌هاش رو‌بازی​ پاک کرد و گفت.

«تیکه‌های این پازل خیلی دقیق‌تر از اونی کنار هم چیده شدن‌جای​ که بشه اسمش رو گذاشت اتفاق. با این حال، وقتی هیچ‌باشه​ جرمی ثابت نشده، نمی‌تونم فقط بر اساس شواهد غیرمستقیم وارد عمل بشم.»

اژدهای طلایی که اعلی‌حضرت بهم هدیه‌آموزش​ داده دور مچم پیچیده شده، اما‌حساب​ این بیشتر شبیه یه کارت اعتباریه.

اگه همین‌طوری بی‌گدار به آب بزنم و هر‌هنرهای​ جور دلم خواست ازش استفاده کنم، ممکنه اعلی‌حضرت‌یادگار​ به جای گرفتن سود، بیاد و خودمو جمع کنه.

'با این حال، احتمالاً باید‌هنرهای​ پول اسبی که از ایستگاه‌جای​ بین‌راهی قرض گرفتم رو بدم.'

درست همون‌البته​ موقع، چشم‌های‌مردم​ چون-و برق زد.

«با این وجود، شرط می‌بندم یه‌آموزش​ نقشه فوق‌العاده می‌کشی تا حسابی بهشون‌حساب​ درس عبرت بدی، مگه نه هیونگ؟»

«نه، اصلاً همچین قصدی ندارم.»

با شنیدن این حرف، چون-و‌هنرهای​ با چشم‌های گرد شده بهش خیره‌روی​ شد، انگار اصلاً انتظارش رو نداشت.

'همم... این همون نگاهیه‌مردم​ که من وقتِ نگاه‌نمی‌دونستن​ کردن به استادم داشتم.'

انگار که خانواده جگال همیشه یه استراتژی‌مقایسه​ عمیق می‌چیدن تا همه‌چیز رو بدون اینکه‌وجود​ روحی خبردار بشه، حل و فصل کنن.

البته که‌اسب​ راه استفاده از‌وحشتناکی​ استراتژی وجود داره.

اما واقعاً نیازی هست که‌هنرهای​ این‌قدر به خودمون زحمت بدیم‌جای​ و وقت و انرژی صرف کنیم؟

'مخصوصاً وقتی که باید برم‌عادی‌ای​ پایتخت و بایگانی‌های مخفی قصر‌می‌کردن​ امپراتوری رو زیر و رو کنم...؟'

استفاده از همچین استراتژی‌های بزرگ، درخشان‌آموزش​ و هوشمندانه‌ای برای هر اتفاقی، کافیه‌حساب​ تا آدم رو از پیری دق‌مرگ کنه.

«می‌تونم شبونه برم اونجا‌البته​ و یواشکی فالگوش وایستم. مشکل‌رزمی​ حل می‌شه. چرا که نه؟»

«... آ...‌وحشتناکی​ آره، درسته.‌عادی‌ای​ این راحت‌ترین راهه.»

«دقیقاً. پس یاد‌وحشتناکی​ گرفتن هنرهای رزمی‌هنرهای​ به چه دردی می‌خوره؟»

یعنی اسکندر هم وقتی گره گوردین رو برید، همین‌دردسر​ حس رو داشت؟ وقتی یه راه ساده هست، چرا باید‌ریسک​ خودمون رو درگیر اون همه خرد و حکمت عمیق کنیم؟

چون-و یکی‌اسب​ از ابروهاش رو‌وحشتناکی​ در هم کشید.

«هیونگ، من‌وحشتناکی​ هیچ‌وقت تکنیک‌های مخفی‌کاری‌هنرهای​ رو یاد نگرفتم...»

«مشکلی نیست، من بلدم. مهم‌تر از‌هنرهای​ اون، تو همین‌جا می‌مونی و از‌روی​ محافظ‌ها و محموله مراقبت می‌کنی. فهمیدی؟»

بالاخره یکی باید‌دید​ از محموله که هدف‌مقایسه​ دشمن بود، محافظت می‌کرد.

و چون-و، عضوی از فرقه وودانگ‌مردم​ با چهره‌ای شبیه به افراد جناح‌می‌کردن​ غیرمتعارف، برای این نقش عالی بود.

چون-و برای لحظه‌ای‌مردم​ تو فکر فرو رفت‌نمی‌دونستن​ و بعد نیشخندی زد.

«هیونگ، یه شرط دارم.»

«چیه؟»

«بیشتر غذا بخور.»

«چی؟»

ابروی جین‌البته​ چون-هی از این‌عادی‌ای​ درخواست غیرمنتظره پرید.

چون-و حرف دیگه‌ای اضافه کرد.

«باید بیشتر بخوری. به نظر‌وحشتناکی​ میاد این به مذاقت خوش نیومده،‌بازی​ پس می‌رم یکم مرغ درست کنم.»

«همون مرغ کرچ؟»

«می‌خوام یکیش رو بخرم. با یه قیمت‌رزمی​ منصفانه. تو همچین وضعیتی، حتی یه ذره‌یادگار​ پول بیشتر هم می‌تونه براشون کمک‌حال باشه.»

«زبون‌باز شدی.»

«هیونگ، با‌اسب​ این وضع‌البته​ از پا درمیای.»

چون-و این‌وحشتناکی​ رو گفت‌عادی‌ای​ و بلند شد.

بعد رفت تا‌وحشتناکی​ یه غذای جدید‌هنرهای​ برای برادرش درست کنه.

آشپزی سرگرمیش نبود، و از اونجایی که همه‌چیز‌عادی​ رو با اشتها می‌خورد، چندان آدم خوش‌خوراکی به‌یعنی​ حساب نمی‌اومد، در نتیجه آشپز خیلی خوبی هم نبود.

با این حال، اون کسی بود که به‌هنرهای​ امپراتور مشت وودانگ به عنوان استادش خدمت کرده بود‌مبارزاتی​ و مسئولیت آماده کردن غذاهاش رو بر عهده داشت.

کارهای پایه‌وحشتناکی​ و اساسی‌عادی‌ای​ رو بلد بود.

'بهترین کار اینه که‌مردم​ با آب مرغ یه‌نمی‌دونستن​ سوپ برنج درست کنم.'

رنگ و روی‌دید​ برادرش حتی از‌آموزش​ قبل هم پریده‌تر می‌شد.

سرزندگی و انرژیش قطعاً از قبل بهتر شده بود،‌رزمی​ اما چون-و هیچ راهی نداشت تا بفهمه این وضعیت‌توش​ و بدتر شدن رنگ و روش چه معنی‌ای می‌ده.

با این‌وحشتناکی​ حال، می‌دونست که‌هنرهای​ نشونه خوبی نیست.

و می‌دونست‌البته​ که برادرش باید‌عادی‌ای​ یه چیزی بخوره.

اون نگران هیونگش بود.

'این بارون چقدر بی‌رحمه.'

فعلاً انداختن یه پتو روی‌هنرهای​ شونه‌هاش کمک می‌کرد تا بدنش‌جای​ بیشتر از این سرد نشه.

حتی به خودش اومد و‌عادی‌ای​ دید داره آرزو می‌کنه که ای‌جای​ کاش برادرش یه مریضی سخت می‌گرفت.

اون‌وقت حداقل‌باشه​ مجبور می‌شد‌درگیر​ استراحت کنه.

'هیونگ... قویه.

مصمم و استواره.

و به‌البته​ خاطر همینه‌مردم​ که نگران‌کننده‌ست.'

با خودش فکر کرد‌درگیر​ که برادرش احتمالاً اصلاً نمی‌دونه‌دردسر​ چقدر اطرافیانش رو نگران می‌کنه.

بخش بودو.

این اسم این منطقه بود.

در دنیای شیطان بهشتی عالی، امپراتوری‌هنرهای​ هوا از یک سیستم تقسیمات کشوری‌روی​ نسبتاً عجیب استفاده می‌کرد: سیستم ایالت-شهرستان-بخش.

یک بخش خاص،‌دید​ در یک شهرستان خاص،‌مقایسه​ در یک ایالت خاص.

یک چیزی در همین مایه‌ها.

اگر بخواهم با اصطلاحات‌عادی‌ای​ کره‌ای بگویم، چیزی شبیه به‌می‌کردن​ دونگ‌سونگ-اوپ، در چوروون-گونِ گانگوون-دو بود.

به عبارت دیگر،‌وحشتناکی​ راحت‌ترین راه برای‌هنرهای​ فهمیدنش این بود:

فرماندار = شهردار.

گفتنش به این شکل باعث می‌شود خیلی کوچک‌هنرهای​ به نظر برسد، اما جمعیت یک بخش به‌تنهایی‌یادگار​ چیزی حدود صد تا دویست هزار نفر بود.

قدرتی که با این مقام همراه بود،‌نمی‌دونستن​ آن‌قدر عظیم بود که می‌توانست یک پرنده در‌توش​ حال پرواز را از آسمان به زمین بیندازد.

این چیزی بود که در طول‌هنرهای​ آموزش‌هایش به عنوان استاد جوان عمارت در‌بدن​ عمارت پزشکی فلس سفید یاد گرفته بود.

«چون تو رمان شیطان‌درگیر​ بهشتی عالی هیچ‌وقت به‌عادی​ این چیزها اشاره‌ای نشده بود.»

شیطان بهشتی با دانستن این مسائل اداری می‌خواست چه کار کند؟‌بازی​ او آدم شلوغی بود که تمام وقتش صرف خرد کردن سر‌اینکه​ اعضای ریاکار جناح متعارف و کثافت‌های جناح غیرمتعارف در مقابلش می‌شد.

جزئیات اداری‌وحشتناکی​ به چه‌عادی‌ای​ دردش می‌خورد؟

با این حال، جین چون-هی که حالا در دنیای واقعی دشت‌های مرکزی حضور‌بدن​ داشت، باید به عنوان مجازاتِ ورود به دنیای شیطان بهشتی عالی، هر سال‌آموزش​ با دقت و وسواس مالیاتش را پرداخت می‌کرد و به زندگی‌اش ادامه می‌داد.

«یعنی شیطان‌باشه​ بهشتی هم‌درگیر​ مالیات میده؟»

رمان شاهکار و کلاسیک رزمی، یعنی شیطان بهشتی عالی،‌رزمی​ همان‌طور که از سبکش انتظار می‌رفت، طبیعتاً هیچ‌وقت صحنه‌ای‌توش​ از مالیات دادن شیطان بهشتی را به تصویر نکشیده بود.

اما هر چه فکر می‌کرد، برایش سوال بود که مقامات‌جای​ محلی اصلاً می‌توانستند از صد هزار کوهستان مالیات بگیرند؟ حتی با‌باشه​ وجود آن‌همه گنجینه‌های باشکوه طلا و نقره‌ای که در آنجا بود.

«پس با این‌وحشتناکی​ حساب، شیطان بهشتیِ‌هنرهای​ ما فرار مالیاتی داره؟»

با این حال، اصناف تجاری‌ای‌شدن​ که در سایه‌های فرقه شیطانی فعالیت‌بزرگی​ می‌کردند، احتمالاً هنوز هم مالیات می‌دادند.

چون حتی‌اسب​ فرقه خون طلایی‌وحشتناکی​ هم مالیات می‌داد.

البته از آنجا که آن‌ها جایی بودند که «به‌طور رسمی»‌جای​ فقط چیزهای «قانونی» می‌فروختند، دفترهای حسابرسی‌شان احتمالاً دوگانه، سه‌گانه یا‌ساده​ حتی چهارگانه تنظیم می‌شد، اما باز هم مجبور بودند مالیات بدهند.

بنابراین، عمارت پزشکی‌وحشتناکی​ فلس سفید هم‌هنرهای​ باید مالیات می‌داد.

یادگیری نحوه پرداخت این مالیات‌ها و‌آموزش​ چگونگی به حداقل رساندن آن‌ها، یکی از‌می‌اومد​ مهم‌ترین بخش‌های آموزش استاد جوان عمارت بود.

بر اساس اطلاعاتی که از طریق آن‌عادی‌ای​ آموزش‌ها به دست آورده بود، کل جمعیت‌روی​ امپراتوری هوا حدود هشتاد میلیون نفر بود.

البته، این احتمالاً فقط جمعیتی بود که به‌طور‌بازی​ رسمی در دفاتر دولتی ثبت شده بود؛ مطمئناً‌جونشون​ تعداد عظیمی از افراد ثبت‌نشده هم وجود داشتند.

«جمعیت زمینِ قدیم هم تقریباً‌عادی‌ای​ تو همین حدود بود، پس‌می‌کردن​ شاید از نظر تاریخی دقیق باشه.»

از آنجا که هر منطقه‌ای که به عنوان ایالت تعیین می‌شد،‌بزرگی​ مانند شانشی یا سیچوان، حداقل چند میلیون نفر جمعیت داشت، طبیعی بود‌بوده​ که یک بخش به‌تنهایی صد تا دویست هزار نفر جمعیت داشته باشد.

البته، این فقط با‌البته​ احتساب جمعیتی بود که در‌رزمی​ دفاتر دولتی ثبت شده بودند.

علاوه بر این.

مقام یک فرماندار‌وحشتناکی​ هم دارای اختیارات قضایی‌رزمی​ و هم اجرایی بود.

این دورانی بود‌دید​ که هیچ تفکیک قوایی‌مقایسه​ در آن وجود نداشت.

به همین دلیل اصلاً عجیب نبود که شخصیتی مثل‌رزمی​ قاضی بائو در طول روز به امور مالیاتی رسیدگی‌توش​ کند و شب‌ها دستور احضار جلاد را فریاد بزند.

«حداقل قانون‌گذاری دست قصر امپراتوریه.»

با این حال، به خاطر قوانین مبهمی... که‌نمی‌دونستن​ به عنوان «حکم» فرماندار شناخته می‌شدند، سخت بود‌توش​ بگوییم که این قوا کاملاً از هم جدا هستند.

آن‌ها یک قدرت فراقانونی بودند‌شدن​ که بدون اغراق می‌شد بهشان‌خیلی​ لقب پادشاهان کوچک را داد.

«تو یک بخش، معمولاً دو کاپیتان از دفتر اجرای قانون وجود دارن که حدود هزار سرباز پاسبان زیر دستشونه،‌جونشون​ درسته؟ سیصد نفر از اونا سواره‌نظام هستن تا راهزن‌های اسب‌سوار و یاغی‌ها رو کنترل کنن، اینا همون نخبگان واقعی‌ان...‌یعنی​ و هفتصد نفر بقیه هم بین روستاها و شهرک‌های کوچک داخل بخش پخش میشن تا امنیت عمومی رو تامین کنن...»

این روش استاندارد‌مردم​ کارکرد سیستم اداری‌رزمی​ در این منطقه بود.

نگهبان‌ها، سربازان پاسبان... در‌مردم​ نهایت، ویژگی‌هایی شبیه به‌نمی‌دونستن​ کلانترهای سبک آمریکایی داشتند.

آن‌ها به خودی خود یک گروه مسلح‌مقایسه​ بودند و می‌توانستند برای تضمین نظم عمومی،‌وجود​ فوراً سلاح بکشند و از زور استفاده کنند.

شاید از یک واحد نظامی ضعیف‌تر بودند،‌عادی‌ای​ اما همچنان یک گروه مسلح محسوب می‌شدند‌روی​ که در آن، تعداد حرف اول را می‌زد.

جین چون-هی در‌مردم​ ذهنش به آرامی‌رزمی​ صدا زد: «سیستم.»

«...»

همان‌طور که‌باشه​ انتظار می‌رفت،‌درگیر​ هیچ اتفاقی نیفتاد.

به همین ترتیب، او سعی کرد کلماتی مثل «تسلط»، «تجربه»، «پنجره مهارت»‌می‌کردن​ و «موجودی» را با خودش زمزمه کند - کلماتی که هر خواننده رمان‌های‌دید​ تناسخی حداقل یک بار آن‌ها را امتحان می‌کرد - اما هیچ اتفاقی نیفتاد.

با این فکر که شاید‌هنرهای​ ژانر داستان متفاوت باشد، حتی‌جای​ سعی کرد بگوید: «پنجره صورت‌های فلکی.»

...

باز هم هیچ.

«به عنوان یک انسان، اگه قراره‌مردم​ کسی رو تو همچین جایی بندازی،‌می‌کردن​ حداقل باید یه ذره وجدان داشته باشی.

این کمترین حق آدم‌عادی‌ای​ نیست که حداقل یه‌بازی​ پنجره تجربه بهش بدی؟»

معمولاً وقتی یک چیزی‌مردم​ را یاد می‌گیری، به‌نمی‌دونستن​ عنوان یک مهارت ثبت می‌شود.

بارها و بارها از آن استفاده می‌کنی، میزان تسلطت‌دردسر​ بالا می‌رود و وقتی به اندازه کافی بالا رفت،‌ارزش​ به یک مهارت خداگونه و خفن تکامل پیدا می‌کند.

و وقتی این مهارت‌ها‌البته​ جمع می‌شوند، کلاست به‌هنرهای​ یک کلاس مخفی تغییر می‌کند.

مگه نباید این‌طوری باشه؟

«من تو یه دنیای رزمی افتادم و‌رزمی​ هنوزم مثل زمین باید مالیات بدم، پس‌یادگار​ آخه چرا هیچ پنجره سیستمی‌ای در کار نیست؟»

او به این نتیجه رسید که همه این‌ها به این خاطر است که کتابی‌وجود​ که به‌طور تصادفی خوانده بود، «شیطان بهشتی عالی» بود. این اتفاق به این دلیل‌هست​ افتاده بود که نویسنده به دنبال ایجاد حس و حال یک رمان رزمی کلاسیک بود.

اگر اسمش «شیطان بهشتی عالی رده SSS» یا «شیطان بهشتی شکارچی می‌شود» بود، قطعاً اوضاع این‌طور نمی‌شد.

هیچ مهارت مخفی‌کاری‌ای وجود نداشت که با فشار دادن‌می‌کردن​ یک دکمه فعال شود، اما او تکنیک حرکت پایی‌گذاشته​ داشت که حدود یک میلیون بار تمرینش کرده بود.

امروز هم‌البته​ دوباره از‌مردم​ آن استفاده می‌کنم.

سبک مخفی‌کاریِ مخصوص جین چون-هی.

حرکت پای سه جوهره!

علاوه بر آن، روش مخفی‌کاری‌هنرهای​ پایه‌ای که از ایلکانه به‌جای​ او رسیده بود هم وجود داشت.

البته، بدون داشتن پنجره‌مردم​ سیستم، این به عنوان‌نمی‌دونستن​ یک مهارت ثبت نشده بود.

فقط تمرین‌های بی‌پایان و‌درگیر​ مغزآب‌کن و تکنیک الهی‌عادی​ فعال‌سازی مبدأ در کار بود.

«کاش می‌تونستم آدما رو با‌وحشتناکی​ مهارت شفا درمان کنم و مرده‌ها‌بازی​ رو با مهارت رستاخیز زنده کنم.»

به لطف خستگی‌مردم​ ذهنی‌اش، جوک‌های دیوانه‌واری مدام‌نمی‌دونستن​ به ذهنش خطور می‌کرد.

ناولها | novelha.net