---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 53: فصل ۵۳ • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 53: فصل ۵۳

0

«نه. نمی‌تونم.‌حتی​ تا اینو ندم‌دیدنش​ نوه‌ام بخوره، برنمی‌گردم.»

البته این حرف‌ها و قوانین‌همه​ مال جیانگهو بود؛ این پیرزن‌حتی​ ذره‌ای به این چیزها اهمیت نمی‌داد.

جین چون-هی آهی کشید.

درست در همان لحظه، متوجه لکه‌زمین​ قرمز تیره‌ای شد که روی لبه‌رزمی​ لباس پیرزن در حال پخش شدن بود.

جین چون-هی که‌آغاز​ جا خورده بود، مچ‌بدهد​ دست او را گرفت.

«ای بچه پررو! فکر‌می‌رسید​ کردی کی هستی که‌نوه​ دست یه بزرگتر رو می‌گیری!»

«مادرجان، آرنجتون کاملاً خراشیده‌غذا​ شده! موقع بالا اومدن‌بوده​ از پله‌ها زمین خوردید؟»

«ساکت شو بچه!»

برای کسی که هنرهای رزمی یاد گرفته بود، شاید‌بحث​ قضیه فرق می‌کرد، اما بالا آمدن از پله‌های عمارت‌رساندن​ پزشکی برای یک پیرزن معمولی اصلاً کار راحتی نبود.

«بذارید زانوتون رو هم ببینم.»

«اِ... این‌بار​ بچه پررو‌غذا​ رو ببین؟»

«ای بابا،‌موقع​ فقط بذارید‌اومدن​ یه نگاه بندازم.»

پیرزن تا آخرش هم حاضر نشد‌نیامده​ زانویش را نشان دهد، اما از ظاهرش‌می‌خواست​ پیدا بود که بدجور زمین خورده است.

و با توجه به زخم‌های‌همه​ روی دست‌هایش، مشخص بود که فقط‌آغاز​ یک بار هم زمین نخورده است.

غذا هم‌بار​ حتماً خیلی سنگین‌حتماً​ بوده... خدای من...

به نظر می‌رسید این همه راه را بالا‌ساکت​ آمده بود تا به نوه بی‌معرفتش که حتی در‌فرق​ آغاز بهار هم به دیدنش نیامده بود، غذا بدهد.

جین چون-هی متوجه چیزی شد.

بحث غذا دادن‌نظر​ نیست. اون فقط می‌خواست‌آمده​ روی نوه‌اش رو ببینه.

اگر هدفش فقط رساندن غذا بود،‌خیلی​ می‌توانست از درمانگاه پایین کوه بخواهد‌همه​ که آن را به دستش برسانند.

این مادربزرگ‌موقع​ حتماً خیلی دلتنگ‌پله‌ها​ نوه‌اش شده بود.

و روی آن پله‌های‌بهار​ بلند و طولانی، بارها‌چیزی​ و بارها زمین خورده بود.

جین چون-هی گفت:‌نظر​ «اول باید درمان بشید،‌آمده​ پس لطفاً بیاید تو.»

قصد داشت او را به‌حتماً​ سالن بیشه بامبو راهنمایی کند، جایی‌می‌رسید​ که از بازدیدکنندگان خارجی پذیرایی می‌کردند.

می‌توانست همان‌جا درمانش‌بالا​ کند و بعد‌زمین​ نوه‌اش را صدا بزند.

من که‌حتی​ قبلاً از یوهو،‌دیدنش​ مدیرکل، اجازه گرفتم.

حتی وقتی قرار بود انعطاف‌پذیری به‌راه​ خرج دهد، باید در چارچوب قوانین‌بهار​ انجام می‌شد؛ این اصل جین چون-هی بود.

پیرزن گفت: «جو دو-هوا.‌غذا​ این اسم نوه‌امه. توی‌بوده​ سالن طب سوزنی کار می‌کنه.»

سالن طب سوزنی، بخشی از عمارت پزشکی بود‌ساکت​ که مسئولیت طب سوزنی و موکسا را بر‌قضیه​ عهده داشت و به شدتِ شلوغی‌اش معروف بود.

جین چون-هی پشتش را‌بهار​ به سمت پیرزن خم کرد‌بحث​ تا او را کول کند.

«بفرمایید، سوار کولم بشید.»

«خودم می‌تونم رو‌نخورده​ دو تا پای‌خیلی​ خودم راه برم!»

«اما دارید خیلی خونریزی می‌کنید، مادرجان. من‌خوردید​ به لجبازی‌تون گوش دادم، پس شما هم‌گرفته​ این یه بار به حرف من گوش کنید.»

جثه پیرزن آن‌قدر کوچک بود‌دیدنش​ که جین چون-هی می‌توانست به‌دادن​ راحتی او را حمل کند.

درست وقتی وارد عمارت‌می‌رسید​ پزشکی شدند و سه قدم‌بی‌معرفتش​ برداشتند، با یوهو روبه‌رو شدند.

نفس‌نفس می‌زد،‌بار​ انگار با‌غذا​ عجله آمده بود.

«این شخص... کیه؟»

جین چون-هی از ترس اینکه مبادا پیرزن را‌چیزی​ بیرون کنند، سریع گفت: «برای شروع بهار، یه‌اگر​ مقدار غذا برای نوه‌اش آورده. اسم نوه‌اش جو دو-هواست.»

«جو دو-هوا؟»

با شنیدن این‌نخورده​ حرف، یکی از ابروهای‌سنگین​ یوهو در هم رفت.

پیرزن داد زد:‌بالا​ «برای چی اینجا‌زمین​ وایستادید؟ بریم دیگه!»

یوهو گفت:‌حتی​ «...فعلاً متوجهم. لطفاً‌دیدنش​ خوب مراقبشون باش.»

یوهوی همیشگی دو سه بار موضوع‌راه​ را بررسی می‌کرد، اما به دلایلی،‌بهار​ امروز ملایمت به خرج داده بود.

او تا به حال‌غذا​ سابقه نداشت از کسی‌بوده​ بخواهد مراقب شخص دیگری باشد.

این چیزی بود که در شخصیت‌زمین​ یوهویی که جین چون-هی تا الان‌رزمی​ دیده بود، غیرقابل تصور به نظر می‌رسید.

یعنی این یوهو‌آغاز​ هم تو خونه‌نیامده​ یه مادربزرگ داره؟

خب، به هر‌نظر​ حال اجازه گرفته‌راه​ بود، پس مشکلی نبود.

درست در همان لحظه،‌غذا​ گروهی از افراد از‌بوده​ پشت سر بالا می‌آمدند.

«عمارت پزشکی‌موقع​ فلس سفید همون‌طوریه‌پله‌ها​ که همیشه بود.»

وقتی به عقب برگشت، افرادی را‌نیامده​ دید که لباس پزشکان را پوشیده‌اون​ بودند و در حال صحبت بودند.

با این حال، حروفی که‌همه​ روی سینه‌شان نوشته شده بود، متعلق‌آغاز​ به عمارت پزشکی فلس سفید نبود.

عمارت پزشکی هواجو.

آن‌ها چه کار مهمی‌اومدن​ می‌توانستند در عمارت پزشکی‌ساکت​ فلس سفید داشته باشند؟

نگاه جین چون-هی برای لحظه‌ای‌دیدنش​ روی آن‌ها ماند و سپس به‌نیست​ سمت سالن بیشه بامبو حرکت کرد.

درمان مادربزرگ در اولویت بود.

جین چون-هی به یکی از اعضای عمارت که از آنجا‌کسی​ می‌گذشت گفت تا به شخصی به نام جو دو-هوا از‌آمدن​ سالن طب سوزنی خبر دهد که مادربزرگش به دیدنش آمده است.

«پیغامت رو می‌رسونم، اما افراد سالن‌نیامده​ طب سوزنی هیچ‌وقت یه جا بند‌اون​ نمی‌شن، برای همین احتمالاً یکم طول می‌کشه.»

این زمانی بود که‌می‌رسید​ آن‌ها در حال سر و‌بی‌معرفتش​ کله زدن با بیماران بودند.

علاوه بر این، دوره درست قبل‌خیلی​ از شروع بهار زمانی بود که‌همه​ بیماران حتی بیشتری از راه می‌رسیدند.

سرمای هوا شکسته و هوا خوبه، برای‌خوردید​ همین دقیقاً همون فصلیه که تازه‌کارهای جیانگهو‌گرفته​ می‌زنن بیرون و سر همدیگه رو می‌شکونن.

برخلاف زمستان، پیدا کردن‌بهار​ طعمه راحت‌تر بود، بنابراین‌چیزی​ نیازی نبود نگران گرسنگی باشند.

باد ملایم بود، برای‌می‌رسید​ قایق‌سواری عالی بود و‌نوه​ برای دوئل کردن حتی بهتر.

هیچ فصلی بهتر‌نخورده​ از این برای‌خیلی​ بیرون رفتن نبود.

و تمام آن تازه‌کارهای مجروح‌پله‌ها​ جیانگهو برای یک دورهمی در‌کسی​ عمارت پزشکی فلس سفید جمع می‌شدند.

به لطف آن‌ها، پزشکان عمارت‌دیدنش​ برای مراقبت از مجروحان داشتند خودشان‌نیست​ را تا حد مرگ خسته می‌کردند.

در میان آن‌ها، سالن‌می‌رسید​ طب سوزنی بیشتر از‌نوه​ همه تحت فشار بود.

«مادرجان، حالا که تا‌غذا​ اینجا اومدید، بیاید زخم‌هاتون‌بوده​ رو کامل درمان کنیم.»

«چیزی نیست. به‌بالا​ حال خودش بذارمش،‌زمین​ خودش خوب می‌شه.»

«ای بابا، شما قول دادید. من‌نیامده​ به لجبازی‌تون گوش دادم، حالا شما‌اون​ هم باید به لجبازی من گوش کنید.»

جین چون-هی که دید هیچ‌همه​ چیز دیگری جواب نمی‌دهد، در نهایت‌آغاز​ سلاح نهایی‌اش را بیرون کشید: جذابیتش.

لبخند پسری با حال و‌حتماً​ هوای یک نجیب‌زاده جوان، برای‌نظر​ نرم کردن دل پیرزن کافی بود.

«ای جان، چه‌بالا​ پسر بانمک و خوش‌تیپی.‌خوردید​ باشه. تسلیم، من تسلیمم.»

«ممنونم!»

«تشکر برای چی؟ این‌می‌رسید​ منم که باید ممنون باشم.‌بی‌معرفتش​ خدای من، تو چقدر دل‌رحمی...»

پیرزن نوچی کرد و‌غذا​ از بقچه‌اش شیرینی‌ای که آماده‌خدای​ کرده بود را بیرون آورد.

یک خمیر گل‌شکل بود که در شربت سرخ‌ساکت​ شده بود، و فقط نگاه کردن به آن‌قضیه​ موجی از عطر شیرین را در هوا پخش می‌کرد.

مادرجان، چیزی‌حتی​ آماده کردی که‌دیدنش​ خیلی زحمت می‌بره.

جین چون-هی شیرینی‌ای که‌می‌رسید​ پیرزن تعارف کرده بود‌نوه​ را در دهانش گذاشت.

«هه هه هه.»

وقتی مثل یک کودک لبخند زد، چین‌خوردید​ و چروک‌های روی گونه‌های پیرزن تکان خورد،‌گرفته​ انگار که به یاد نوه خودش افتاده بود.

«اسمت چیه؟»

«جین چون-هی هستم.»

«نباید همیشه‌بار​ این‌قدر مهربون‌غذا​ باشی. فهمیدی؟»

پیرزن زانویش‌موقع​ را به‌اومدن​ او نشان داد.

با دیدن آن،‌آغاز​ جین چون-هی برای‌نیامده​ لحظه‌ای وحشت کرد.

«مادرجان، درد نداشت؟»

منظره دلخراشی بود.

آن‌قدر دردناک به نظر می‌رسید که یک‌خوردید​ فرد عادی بعد از اولین زمین خوردن، با‌شاید​ گریه راهش را کج می‌کرد و برمی‌گشت پایین.

«چند وقته‌حتی​ دارید پله‌ها‌بهار​ رو بالا میاید؟»

«نمی‌دونم.»

این خیلی جدیه.‌نخورده​ خدا کنه غضروف‌خیلی​ زانوش سالم مونده باشه.

جین چون-هی زانوی مادربزرگ را نگه داشت‌خوردید​ و با دقت بررسی کرد که آیا‌گرفته​ مشکلی در استخوان وجود دارد یا نه.

خوشبختانه، زانوی او‌آغاز​ از یک آدم‌نیامده​ معمولی هم سالم‌تر بود.

«چقدر عجیب. با این‌که‌می‌رسید​ این‌قدر محکم زمین خورده،‌نوه​ اما غضروفش کاملاً سالمه.»

عجیب بود،‌بار​ اما خب‌غذا​ چیز خوبی بود.

تنها کاری که‌بالا​ باید می‌کرد، درمان‌زمین​ این زخم باز بود.

هنوز چرک نکرده بود‌بهار​ و ترشحی نداشت، بنابراین‌چیزی​ یک درمان ساده کفایت می‌کرد.

جین چون-هی سوزنی برداشت و‌همه​ روی یکی از نقاط فشاری فشار‌آغاز​ آورد تا او را بی‌حس کند.

حالا به سطحی از مهارت رسیده‌خیلی​ بود که می‌توانست خودش را به‌همه​ عنوان یک پزشک جیانگهو معرفی کند.

اگر کسی می‌فهمید که او این مهارت‌ها را‌ساکت​ در کمتر از یک سال پس از ورود‌قضیه​ به این دنیا به دست آورده، حتماً شاخ درمی‌آورد.

«مادربزرگ، درد داره؟»

«عجیبه. اصلاً هیچی حس نمی‌کنم.»

جواب داد.

جین چون-هی با ریختن یک الکل‌زمین​ قوی که برای مصارف پزشکی ساخته‌رزمی​ شده بود، زخم را ضدعفونی کرد.

بعد از آن، چیزی که‌دیدنش​ جین چون-هی بیرون آورد نخ بخیه‌نیست​ نبود، بلکه یک چسب بافتی بود.

«نخ‌های بخیه بعد از استفاده تو‌راه​ جراحی وانگ گاک-یون معروف شدن. اما‌بهار​ الان نیازی به استفاده ازشون نیست.»

نخ‌های بخیه.

در ابتدا، جین چون-هی با خودش فکر کرده بود‌برای​ که آیا باید مثل انسان‌های باستان، با استفاده از روده‌اما​ گاو یا گوسفند نخ‌های بخیه طبیعی درست کند یا نه.

با این حال، از آنجا که ماده اصلی بخشی‌بحث​ از اندام‌های داخلی یک حیوان بود، هیچ راهی برای جلوگیری‌می‌توانست​ از عفونت یا واکنش‌های التهابی در داخل بدن وجود نداشت.

«ماده‌ای بی‌ضرر برای بدن انسان که حداقل ۶۰ تا‌بی‌معرفتش​ ۸۰ درصد از استحکام کششی خودش رو داخل بدن‌دادن​ حفظ کنه و وقتی زمانش رسید، خودبه‌خود جذب بشه.»

یوهو به‌بار​ این هدف‌غذا​ رسیده بود.

با یک قرص روحی.

قرص روحی را می‌شد به‌دیدنش​ عنوان شکلی از چی توصیف کرد‌نیست​ که تجسم فیزیکی پیدا کرده بود.

به شکل یک قرص وجود‌همه​ داشت، اما پس از جذب شدن‌آغاز​ در بدن، به چی تبدیل می‌شد.

او از یک پزشک عمارت خواسته بود تا‌بوده​ با استفاده از عنصر فلز در هنر الهی‌بی‌معرفتش​ پنج عنصر، آن را به شکل یک نخ ببافد.

این چیزی بود که‌اومدن​ حتی خود جین چون-هی هم‌برای​ به آن فکر نکرده بود.

«و این‌طوری‌حتی​ هزینه جراحی سر‌دیدنش​ به فلک کشید.»

اولین چیزی که بافتند‌می‌رسید​ یک تک‌رشته بود، یک‌نوه​ رشته نخ ضخیم و تکی.

سطح آن صاف بود و واکنش‌خیلی​ بافتی پایینی داشت که منجر به عوارض‌راه​ جانبی کمتری می‌شد، اما پایداری کمتری داشت.

به آن‌موقع​ نخ تک‌رشته‌ای‌اومدن​ هم می‌گفتند.

جین چون-هی این را‌بهار​ ارتقا داد و به‌چیزی​ یک چندرشته‌ای تبدیل کرد.

چندرشته‌ای به این معنی بود که‌راه​ چندین نخ ظریف را به هم‌بهار​ می‌بافتند تا یک نخ واحد تشکیل شود.

آن‌قدر محکم بود که می‌شد از آن به عنوان نخ‌نظر​ ماهیگیری استفاده کرد، اما باکتری‌ها به راحتی می‌توانستند بین رشته‌ها‌دیدنش​ گیر بیفتند و همین باعث می‌شد بهداشتی‌تر از تک‌رشته نباشد.

علاوه بر این، بافتن نخ‌های‌پله‌ها​ نامرئی و نازک در چندین لایه،‌هنرهای​ به مهارت بسیار زیادی نیاز داشت.

به آن نخ مرکب می‌گفتند.

در حالی که یک پزشک عمارت‌راه​ تک‌رشته را بافته بود، برای ارتقای آن‌دیدنش​ به چندرشته‌ای، به شش پزشک نیاز بود.

«اما چیزی که نیاز داشتیم همون چندرشته‌ای بود. ما‌خدای​ نمی‌تونستیم مطمئن باشیم که استحکام کششی تا کی دوام‌آغاز​ میاره، و از طرفی باید بافت ملتهب رو بخیه می‌زدیم.»

این چیزی‌موقع​ بود که‌اومدن​ یوهو گفته بود.

قیمت آن بسته به اینکه از کدام قرص روحی به عنوان ماده‌اون​ اولیه استفاده می‌شد بسیار متفاوت بود، اما حتی ارزان‌ترین آن‌ها، وقتی به‌دستش​ نخ بخیه تبدیل می‌شد، از بافتن نخی از طلای خالص هم گران‌تر درمی‌آمد.

«نمی‌خوای بخیه‌اش بزنی؟ شنیدم‌می‌رسید​ عمارت پزشکی فلس سفید‌نوه​ تو این کار خیلی ماهره.»

یعنی از نوه‌اش شنیده‌غذا​ بود؟ به نظر می‌رسید‌بوده​ که اطلاعات زیادی دارد.

نخ‌های بخیه‌ای که به این روش‌زمین​ ساخته می‌شدند، حتی همین الان هم‌رزمی​ جان افراد زیادی را نجات می‌دادند.

اما به خاطر روند‌بهار​ ساخت دیوانه‌وارشان، نمی‌شد همین‌طوری و‌بحث​ بی‌دلیل از آن‌ها استفاده کرد.

«مگه قصد دارید برید‌می‌رسید​ بیرون و هنرهای رزمی‌نوه​ تمرین کنید یا همچین چیزی؟»

«من چطور‌بار​ می‌تونم همچین‌غذا​ کاری بکنم؟»

«پس بدون بخیه‌بالا​ هم همین‌قدر کافیه‌زمین​ و خوب می‌شه.»

هزینه‌های پزشکی‌حتی​ در این‌بهار​ دنیا بالا بود.

علاوه بر این، یک درمانگاه که وابسته به عمارت پزشکی فلس سفید نباشد،‌دیدنش​ ممکن است نداند چگونه بخیه‌ها را بکشد و حتی به آن دست هم‌رساندن​ نزند، و احتمال زیادی وجود داشت که یک دکتر قلابی داوطلب این کار شود.

در کمال تعجب، این دنیا پر‌خیلی​ از پزشکان بدون مجوزی بود که‌همه​ هیچ‌کس صلاحیتشان را تأیید نکرده بود.

این یکی از عواقب‌اومدن​ مخرب انتقال مخفیانه مهارت‌های پزشکی‌برای​ از استاد به شاگرد بود.

اگرچه از زمان تأسیس عمارت‌های پزشکی این آسیب تا‌بحث​ حدودی کمتر شده بود، اما هنوز هم تعداد بی‌شماری‌رساندن​ پزشک قلابی وجود داشت که در کره مدرن غیرقابل‌تصور بود.

این به این دلیل بود که هنوز سیستمی ایجاد نشده‌حتی​ بود که در آن دولت کیفیت آموزش را تأیید کند،‌اون​ امتحان بگیرد و برای نظارت بر آن‌ها مجوز صادر کند.

حقیقت این بود که یک بیمار هیچ راهی‌بوده​ برای بررسی و تأیید حتی ساده‌ترین چیزها نداشت،‌بی‌معرفتش​ مثلاً اینکه آیا یک دارو مؤثر است یا نه.

از طرف دیگر، زخمی در این حد را می‌شد‌برای​ با چسب بافتی به اندازه کافی بست و تا‌می‌کرد​ زمانی که پوست بهبود می‌یافت، چسب به طور طبیعی می‌افتاد.

و مهم‌تر از همه، باعث صرفه‌جویی‌نیامده​ در هزینه‌ها می‌شد، چون دیگر نیازی‌اون​ به مراجعه مجدد به درمانگاه نبود.

«مادربزرگ، اما وقتی این‌می‌رسید​ رو بزنم، تا یه‌نوه​ مدت نمی‌تونید زیاد تکون بخورید.»

مشکل اینجا بود‌نخورده​ که زخم دقیقاً‌خیلی​ زیر زانو قرار داشت.

بریدگی افقی‌موقع​ بود، شبیه‌اومدن​ به یک پله.

«یه ذره‌حتی​ تکون خوردن‌بهار​ اشکالی نداره؟»

جین چون-هی‌خدای​ به فکر‌می‌رسید​ فرو رفت.

این چسب بافتی پزشکی‌غذا​ اختراعی بود که از‌بوده​ پیشنهاد خودش نشأت گرفته بود.

برای چنین زخم‌های خارجی، به‌پله‌ها​ چیزی نیاز بود که تا‌کسی​ حدی جایگزین نخ بخیه شود.

پس از اصلاحات بی‌شمار، بالاخره چیز قابل‌استفاده‌ای ساخته بودند‌بحث​ و به لطف اضافه کردن یک گیاه خاص از‌رساندن​ خانواده تانگ سیچوان، قدرت چسبندگی آن کاملاً خوب بود.

اگر دقیقاً روی خود زانو بود،‌راه​ شاید مشکل‌ساز می‌شد، اما در این قسمت،‌دیدنش​ به نظر می‌رسید که مشکلی پیش نیاید.

«در واقع، بهترین حالت‌غذا​ این بود که نوه‌اش‌بوده​ بیاد و بخیه‌ها رو بکشه.»

اما اگر مثل همین حالا به خاطر‌خوردید​ مشغله کاری کاملاً فراموش می‌کرد، با خودش‌گرفته​ فکر کرد که قلب مادربزرگ به شدت می‌شکند.

همان‌طور که اغلب در‌بهار​ زندگی پیش می‌آید، همه‌چیز‌چیزی​ همیشه طبق برنامه پیش نمی‌رود.

جین چون-هی خرد‌نظر​ یک فرد بالغ‌راه​ را به نمایش گذاشت.

«همم، بعد از این‌که نوه‌تون رو دیدید، خودم شما رو از پله‌ها می‌برم‌راه​ پایین. و تا وقتی کاملاً خوب نشدید، بالا رفتن از پله‌های عمارت پزشکی ممنوعه،‌اون​ باشه؟ به من قول بدید. و لطفاً حداقل یک یا دو روز راه نرید.»

«باشه.»

جین چون-هی عمداً با لحنی بی‌تفاوت حرف‌بدهد​ زد تا قول مادربزرگ را تضمین کند‌نوه‌اش​ و سپس با ملایمت به درمان ادامه داد.

سپس، با استفاده از باند‌همه​ و گاز، با مهارتی تمرین‌شده‌حتی​ شروع به پانسمان زخم کرد.

مادربزرگ با نگاهی خیره و‌حتماً​ در سکوت، به کارهایی که‌نظر​ جین چون-هی انجام می‌داد نگاه می‌کرد.

تا همین چند لحظه‌اومدن​ پیش، او چهره یک‌ساکت​ مادربزرگ معمولی را داشت.

اما حالا،‌حتی​ چشمانش برقی مرموز‌دیدنش​ و الهی داشت.

جین چون-هی که کاملاً از‌همه​ این موضوع بی‌خبر بود، با‌حتی​ دقت فراوان به درمان ادامه داد.

ناولها | novelha.net