چپتر 731: چپتر 731
0وقتی بیرونمیتوانست آمدم، دیگرپزشکیاش شب شده بود.
در آسمان تاریکزیادی شب، فقط ستارههادهد به روشنی چشمک میزدند.
زیر آن آسمان، جین چون-هیحالا در حالی که غرق درجان افکارش بود، با عصایش قدم میزد.
«همانطور که فکر میکردم، به نظر میرسد به خاطرزیادی گوی اژدهای بالدار، نیروی حیاتم مصرف نمیشود. احتمالاً بهپزشک جای آن، علیت جمعآوریشده در گوی دارد مصرف میشود.»
این گویمیتوانست واقعاً آیتمپزشکیاش بینظیری بود.
با اینکه اژدهای بالدار آن را برای حفظممنونم جانش به او داده بود، اما شاید میتوانستدرونش از آن برای مهارتهای پزشکیاش هم استفاده کند.
«مقدار علیتمردم درون من بایدحالا خیلی عظیم باشد.»
قبلاً متوجهش نشده بود، اماوجودش یادگیری سیستماتیک از جاشی باعثدوباره شد به این موضوع پی ببرد.
«با تواناییهای فعلیام،مهارتهای احتمالاً میتوانم چندکند صد میوه نفرینشده بسازم.»
برگرداندن زمان به اندازه یک روز، بههمگی تمام علیت و حتی یک انگشتش نیازکرد داشت، اما میتوانست صدها میوه نفرینشده بسازد...
«یعنی تواناییهای ویژهبهتر مربوط به زمان،علیتِ گرانترین بها را دارند؟»
او داروهای جدیدی ساخته بود.
دانش پزشکیمیتوانست را گسترشپزشکیاش داده بود.
بهداشت را بهبودزیادی بخشیده و زندگی مردمهمگی را بهتر کرده بود.
حالا علیتِ تمامبهتر آن کارها وجودشعلیتِ را پر کرده بود.
با نجات جان افرادکارها زیادی، حالا دوباره میتوانستافراد جان دیگران را نجات دهد.
از همگی ممنونم.
«ممنون که زنده ماندید.»
پزشک احساسمردم کرد حس عجیبیحالا از درونش میجوشد.
این یعنی سختیهایی کهکارها جین چون-هی پشت سرافراد گذاشته بود، اصلاً بیفایده نبودند.
«واو، واقعاًمیتوانست هر کاری پاداشاستفاده خودش را دارد.»
هم کارهایافراد خوب ودوباره هم کارهای بد.
حتی اگر آدم فراموشکرده میکرد، به نظر میرسیدوجودش عواقبش مثل یک تیغ برمیگردند.
جین چون-هیحالا این دنیاکارها را دوست داشت.
«جالب است.»
سه روز گذشت.
امروز همحالا مردم برایکارها درمان آمدند.
در شهری که چند هزار نفرکند در آن زندگی میکردند، تعداد غیرعادیباشد و زیادی از سوءتغذیه رنج میبردند.
«خوشبختانه همه اینهازیادی درمانهایی هستند کهدهد از پسشان برمیآیم...»
دلیل اینکه بیماران کمی با بیماریهای جدی وجودوجودش داشتند احتمالاً این بود که اگر کسی با شکمممنونم خالی به بیماری سختی مبتلا میشد، خیلی راحت میمرد.
«واقعاً چیز بیرحمانهای است.»
خوشبختانه اومیتوانست مقدار زیادیپزشکیاش غذای خشک داشت.
همچنین از میوههایزیادی نفرینشده و طب سوزنیهمگی برای درمانشان استفاده میکرد.
البته این کار مجانی نبود.
در عوض، گیاهان داروییایکارها را میگرفت که درافراد این منطقه رشد میکردند.
«اگر قرار بود آنها را کاملاًکند مجانی درمان کنم، ممکن بود به جایقبلاً قدردانی، باعث ترس و معذب شدنشان شود.»
همیشه جوابافراد مهربانی بادوباره مهربانی داده نمیشود.
این درسی بودبهتر که از زمینعلیتِ یاد گرفته بود.
بعد از درمان مردمی که به دیدنش میآمدند،افراد با وجود اینکه یک غریبه بود، حسن نیتزنده قابلتوجهی برای خودش دست و پا کرده بود.
صاحب مسافرخانهمیتوانست جین چون-هی رااستفاده اینطور صدا میزد:
«اوه، ای قدیس!»
«با این وضع،بهتر کمکم باید یک فرقهکارها مذهبی الکی راه بیندازم.»
به لطف درمان افراد زیاد،وجودش کمکم یخشان آب شده بوددوباره و زبان باز کرده بودند.
معبد بودای خونین.
او توانست اطلاعاتی بشنوددوباره که یک غریبه درممنونم حالت عادی هرگز نمیشنید.
- راهبان معبدبهتر بودای خونین بین فقراکارها گوشت خشک پخش میکنند.
- آره. نمیدانم از کجا میآورند،نجات اما این اصلاً مهم نیست، مگر نه؟همگی نه وقتی که داری از گرسنگی میمیری.
- خیلی وقتمهارتهای است که داریمکند از آنها گوشت میگیریم.
- اگر به خاطر او نبود، من و بچهامممنون تا الان مرده بودیم. یا اینکه الان با یکسختیهایی چاقو افتاده بودم به جان مردم و دزدی میکردم.
«یعنی واقعاً هیچ مشکلیکرده در مورد راهب بودایوجودش خونین اینجا وجود ندارد...؟»
آن عضو فرقه جاودانه خون کهنجات عاشق قارچ بود و دفعه قبلدهد دیده بود، از همان اول مشکوک میزد.
هر چه بیشتر تحقیق میکرد،استفاده آن یارو بیشتر حس «ازخیلی اینجا دور شو!» را ساطع میکرد.
اما اینجا هیچزیادی ساختمان مشکوکی نبود، هیچهمگی قرص عجیبی وجود نداشت.
فقط همینمردم یک راهب بودایحالا خونین اینجا بود.
«اما برایحالا نتیجهگیری خیلیکارها زود است.»
به دلایلی، هر وقتپزشکیاش به آن مرد فکر میکرد،باید گوشهای از قلبش تیر میکشید.
«واقعاً هیچ مشکلی نیست؟»
جین چون-هی یک میوه نفرینشدهحالا برای خودش ساخت و آنجان میوه قرمز را در دهانش گذاشت.
خرچ...
طعم یک سیب شیرین.
سپس احساس کرد کهدوباره خستگیاش به سرعت درممنونم حال محو شدن است.
«همم، باید یکم ازکرده اینها به استادم بدهم؟وجودش برای رفع خستگی حرف ندارد.»
در همان زمان.
راهب بودای خونین روبرویدوباره همان دختری ایستاده بود کهممنون جین چون-هی درمانش کرده بود.
«بودای خونین میگوید. ای موجود زنده، از چه میترسی؟ آیا درست نیست که خرد پراجنا را همچون چراغممنون راه خود قرار دهی و برای تمام موجودات ذیشعور رستگاری بیاوری؟ اگر خودت را برای کسانی که قابلخودش نجات نیستند فدا کنی، مطمئناً میتوانی به روشنگری برسی. حتی اگر این کافی نباشد، به سرزمین پاک خواهی رفت.»
کلمات عجیبی بود.
دخترک نمیفهمیدمیتوانست منظور حرفهایپزشکیاش راهب چیست.
«دختر کوچولو. اینها حرفهای سختی نیستند.دهد یعنی اگر با میل خودت فداکاری کنی،احساس میتوانی خانوادهات را از رنج رها کنی.»
دخترک بامردم حرص ناسزا گفت:حالا «چرت و پرت.»
«تا حالا دیدهای دروغ بگویم؟»
«...»
«حتی اگر خواهر و برادرهایت سلامتیشاندهد را به دست آورده باشند، بازپزشک هم گرسنگی میکشند و مریض میشوند.»
«...»
بچه به راهب نگاه کرد.
او همیشه بهمهارتهای این بچه گوشتکند خشک داده بود.
قصههای خوبیافراد برایش تعریفدوباره کرده بود.
«این دفعه نوبت من است؟»
«بله. همینطورحالا است. بودای خونینوجودش این را میخواهد.»
دخترک گفت: «مزخرفِمهارتهای لعنتی.» و سپسکند چشمانش را بست.
«اگر نمیخواهی، بیشتر ازدوباره این اصرار نمیکنم. من همممنون دیگر نیازی نیست اینجا بمانم.»
راهب اینمردم را گفت وحالا چرخید تا برود.
بچه با عجله کاسایای اووجودش را گرفت و گفت: «صبردوباره کن، صبر کن، صبر کن!»
«اگه من قربانی بشم، واقعاًاستفاده پول زیادی میدی، مگه نه؟ بهعظیم خواهر و برادرام هم غذا میدی؟»
«مگر تا الان چندیندوباره مراسم انجام نشده؟ آیاممنونم آن خانوادهها بدبخت شدند؟»
با شنیدن اینبهتر حرف، بچه لب وکارها لوچهاش را آویزان کرد.
«نـ-نه.»
«اما نیازیمیتوانست نیست خودتپزشکیاش را فدا کنی.»
بچه فریادافراد زد: «مندوباره هنوز تصمیم نگرفتم!»
راهب بامردم حالتی دلسوزانه بهحالا بچه نگاه کرد.
در ظاهر، اینعلیتِ لبخند هیچ تفاوتینجات با لبخند بودا نداشت.
«بودای خونین میگوید. بالاترین شکل پیشکش، سه چرخ خلوص است. باید این را به خاطر بسپاری. اولین چرخجاشی خلوص این است که بخشنده نباید قلبی متکبر داشته باشد. دومین چرخ این است که دریافتکنندگان کمک نبایدنیاز احساسات بدی در دل داشته باشند. و سومین چرخ این است که خود پیشکش نیز باید خالص باشد.»
«...»
سیلی ازمردم کلمات قلمبهسلمبهکرده سرازیر شد.
اما اینها کلماتی بودندکارها که تمام بزرگترها درافراد برابرشان سر تعظیم فرود میآوردند.
«دخترجان. اگه جسم خودت رو فدا کنی، این کار با مفهوم سه چرخ خلوص همخوانی داره، پس چطور میتونهباعث کار شریفی نباشه؟ تو سوترا الماس به این کار میگن بخششِ بدون دلبستگی. اگه این کار رو بکنی، روحتصدها به سرزمین پاک میره و خواهر و برادرات تو این دنیا با خوشبختی زندگی میکنن، پس این مایه شادی بیکرانه.»
«لعنتی، بهت کهزیادی گفتم من از اینهمگی چیزای قلمبهسلمبه سر درنمیارم!»
بالاخره کاسهمردم صبرش لبریز شدحالا و فریاد زد.
«تنها چیزی که میدونم اینه که اگهجان این کار رو بکنم، پول زیادی گیرم میاد،ممنون دیگه گرسنه نمیمونم و حالا هم نوبت منه.»
این فرصتی بودمهارتهای که مرگ بهکند وجود آورده بود.
این بار، او بادوباره دیدن یک درمانگر نابینایممنونم آدمحسابی زنده مانده بود.
اما دفعهمردم دوم چی؟کرده دفعه سوم؟
بچه آنقدر احمق نبود کهوجودش باور کند چنین شانسی هردوباره بار در خانهاش را میزند.
گوشت خشکیمیتوانست که راهب دادهاستفاده بود کافی نبود.
شاید میتوانست گرسنگی لحظهایدوباره را برطرف کند، اما گرسنگیممنون و درد جهنمی همیشه برمیگشت.
بچه هرمردم بار جانکرده به در میبرد.
و چونحالا زنده میماند،کارها ترسش بیشتر میشد.
راهب جواب داد.
«حق باافراد توئه. امادوباره میتونی رد کنی...»
«...انجامش میدم. لعنت بهش.»
برای یک لحظه،علیتِ دخترک از تصمیمنجات خودش جا خورد.
اما این حس زودگذر بود.
احساس میکردافراد به بنبستدوباره رسیده است.
گرسنگی دستکمی از جهنم نداشت.
و برای فرارعلیتِ از آن، آدمنجات هر کاری میکرد.
یا میمرد، یا پول درمیآورد.
از آنجا که میتوانست هر دودهد کار را با هم انجام دهد،پزشک فکر کرد که کار تمام است.
و به اینعلیتِ ترتیب، جین چون-هی بهجان درمان مردم ادامه داد.
او نمیتوانست برای بیمارانی که نیاز به جراحی داشتند کار زیادی انجام دهد، چرا کهنشده حتی یک شعبه از عمارت پزشکی فلس سفید هم در آنجا وجود نداشت، اما بازمان این حال تا جایی که میتوانست با تکنیکهای چی و طب سوزنی وضعیتشان را تسکین میداد.
از آنجا که او گهگاه از طلسمها همممنونم استفاده میکرد، مردم کمکم به این باور رسیدنددرونش که تمام کارهای جین چون-هی بخشی از جادوگری اوست.
«اوه، قدیس!»
«قدیس داره رد میشه!»
به نظر میرسید اینپزشکیاش حرفها را از صاحبدرون مسافرخانه یاد گرفته بودند.
جین چون-هی اعلام کرد کهدیگران قدیس نیست، بلکه فقط یکزنده موسیقیدان و جادوگر دورهگرد است.
و به جستجویبهتر ردپایی از فرقهعلیتِ جاودانه خون ادامه داد.
«واقعاً هیچی نیست.»
نه از ساختمانهای مخفیپزشکیاش زیرزمینی خبری بود ودرون نه از یک رئیس مخفی.
هیچکس داروی عجیبی نخورده بود، فقط گاوها بودند، لاشهممنون گاوها و صاحب گاوی که لاشه حیوانش را بغل کردهپشت بود و با گریه و زاری به طاعون لعنت میفرستاد.
و گهگاه، یک راهب بودایحالا خونین که برای پخش کردنجان گوشت خشک میآمد، همین و بس.
با این حال، هرگزکارها تصور نمیکرد که مطلقاًافراد هیچ چیزی پیدا نکند.
«بک چون-گون،میتوانست ای حرومزاده، داریاستفاده چه غلطی میکنی؟»
این قطعاً با الگوهایی کهدیگران ده ارباب بهشتی تا بهزنده حال نشان داده بودند فرق داشت.
حتی بیشتر از آن.
«خسارت طاعون گاوی خیلی شدیده.»
آنها با قدرت باورهای عامیانه و طلسمهای محلی تا حدودیخیلی توانسته بودند جلویش را بگیرند، اما فقط در همین حدموضوع بود؛ یعنی فقط کمی عقب انداختنش، نه متوقف کردن کامل آن.
«میدونی، خیلی وقت پیش گاوهای زیادیدهد اینجا بودن. ده برابر اینی کهپزشک میبینی. اما همهشون همینطوری تلف شدن.»
«ما سعی کردیم از جادوگرایحالا ماهر و هر چیز دیگهای استفادهافراد کنیم، اما باز هم فایدهای نداشت.»
«با این حال، خانوادههای مرفه حداقل میتونن گلیم خودشونزیادی رو از آب بیرون بکشن، اما کشاورزای فقیر وپزشک رعیتها چی کار میتونن بکنن؟ اونا فقط از گرسنگی میمیرن.»
جین چون-هیمیتوانست با خودشپزشکیاش فکر کرد.
«حالا که فکرش رو میکنم، تو سالنامههای کشورمونممنونم هم نوشته شده بود که بعد از حملهدرونش مانچوها، مردم از طاعون گاوی به شدت رنج بردن.»
در دفتر خاطرات گیام از سال ۱۶۳۷ نوشتهوجودش شده بود که تمام گاوهای اطراف تلف شدهاندهمگی و این موضوع باعث نگرانی شدیدی شده بود.
بعدها نوشته شده بود که حتی گاوهای زنده همزیادی پیشاپیش ذبح و خورده میشدند چون به هر حالپزشک قرار بود بمیرند، و نویسنده نگران کشاورزی سال آینده بود.
این وضعیتی بود کهپزشکیاش در آن، خودِ پایههای زندگیباید در آستانه فروپاشی قرار داشت.
«گاوهایی که از بیماری میمیرن بوی گند میگیرن و زود فاسد میشن، برای همینکرد نجات دادن گوشتشون کار راحتی نیست. ما قسمتهای قابل خوردن رو جدا میکنیم وکارهای همون موقع میپزیم، اما غذاهای موندگار مثل گوشت خشک باید از گاوهای سالم درست بشن.»
«که اینطور.»
«حرفش بود که اول گاوهای زنده رو ذبح کنیم، اما این کار ارواح رو عصبانیممنون میکنه، پس نمیتونیم این کار رو بکنیم. گذشته از اون، این یعنی باید کلاً قیدواو کشاورزی سال آینده رو هم بزنیم. همین الانش هم قید کشاورزی امسال رو زدیم. هاهاهاها.»
واقعاً وضعیت مزخرفی بود.
جین چون-هی یک سوال پرسید.
«همه گاوهایمردم مرده روکرده قصابی کردین؟»
«نه. ما این کارکارها رو نمیکنیم. باید اونا روزیادی به گوشت تازه تبدیل کنیم.»
«اوه، مگهمیتوانست همچین طلسمیپزشکیاش هم وجود داره؟»
«آره. وجود داره.»
جالب بود.
درست همانطور که هنرهای رزمی مختلفی درجان دشتهای مرکزی وجود داشت، به نظر میرسیدممنونم در مناطق بیرونی هم طلسمهای متنوعی پیدا میشود.
«جشنواره...»
«آه، بله. از طریقدوباره جشنواره، ما گاوها روممنونم به گوشت تازه تبدیل میکنیم.»
واقعاً همچین چیزی ممکنه؟
با وجود اینکه او اصول اولیهنجات جادوگری را یاد گرفته بود، اما اینهمگی چیزی بود که هرگز دربارهاش نشنیده بود.
صاحب مسافرخانه جلو آمد.
«جشنواره به زودی شروع میشه،دیگران برای همین از موسیقیدان عزیززنده خواهش میکنم که آماده بشن!»
جشنواره؟
عجیب بود که در چنین وضعیت بغرنجی داشتند جشنواره برگزارخیلی میکردند، اما اگر به عنوان بخشی از یک طلسم بهموضوع آن نگاه میکردی، دیگر آنقدرها هم عجیب به نظر نمیرسید.
«چرا قلبم اینقدر تند میتپه؟»
سینهاش از حسبهتر شومِ یک اتفاقعلیتِ بد، مدام میکوبید.
جین چون-هی باعلیتِ قدمهایی سنگین روستانجات را ترک کرد.
علفزار شمال شهر.
همان جاییافراد که جشنواره دردیگران آن برگزار میشد.
دقیقاً همانطور که روستاییان گفتهحالا بودند، لاشه گاوها مثل یکجان کوه روی هم تلنبار شده بود.
«اَه، چه بوی گندی...»
صدای وزوز دستههایمهارتهای مگس، تمام صداهایکند دیگر را میبلعید.
جین چون-هی از ترسدوباره اینکه مبادا مگسی وارد گوشهایممنون هوانگگو شود، گوشهایش را پوشاند.
ناله-
به نظر میرسید هوانگگو هم بوینجات تعفن را غیرقابلتحمل یافته بود، چوندهد حالت تهوع به او دست داد.
«پس برایمیتوانست همینه کهپزشکیاش گاوها رو نمیسوزونن؟»
در مقابل لاشهزیادی گاوها، محرابی بادهد شکلی ناآشنا قرار داشت.