چپتر 143: راه خانه، جاده ارواح
0وقتی چشمهام رو بازبالا کردم، نگاهم به اژدهایبیدار سیاهی روی سقف گره خورد.
یک اژدهایچرا سیاه باتعقیب حاشیههای طلایی.
این فقط یک معنی داشت.
«فرقه شیطانی... درسته؟»
تا اومدم بشینم،نمیکردن صدای جرنگجرنگ زنجیرشدن به گوشم خورد.
جین چون-هی به بدن خودش نگاهاحتمالاً کرد. مگه هر چهار دست وشدم پام به تخت بسته نشده بود؟
لعنتی، این دیگه چیه...؟!
در حالی که از تعجب دست و پاباشه میزدم، جفت چشمان سیاه و تاریکی که هیچ نوریدور رو منعکس نمیکردن، از بالا به من خیره شدن.
«برادر، بیدار شدی.»
«یهو ها-ریون.چرا الان نمیتونم بدنمکنه رو تکون بدم.»
«آره. بستمتشدن که نتونیبیدار تکون بخوری.»
این دیگه چه دیوانهبازیای بود؟ تازه، میتونستم یه غلهیسهیس و زنجیر بزرگ رو روی مچ پام ببینم. طرح یکمیکرد کیلین، نماد عمارت پزشکی فلس سفید، روش حک شده بود.
«نکنه... اینا همون غلبالا و زنجیرهای آهن سرد دههزارسالهشدی است که استاد ساخته بود؟»
«هیسس.»
یهو ها-ریون نفس کوتاهی از لای دندونهاشریون بیرون داد. صداش بیشتر از اینکه شبیهبستمت آدم باشه، شبیه هیسهیس یه حیوون درنده بود.
«چون به درمان نیاز داشتی،اینکه صداش زدم. به هر حال هموندرنده دور و بر داشت تعقیبت میکرد.»
«تعقیبم میکرد؟ آخهنمیکردن استاد چرا بایدشدن من رو تعقیب کنه؟»
«احتمالاً تعقیبت میکردباید چون فکر میکرداحتمالاً یه همچین اتفاقی میفته.»
یهو متوجه شدم کهبیدار انگشتهای حلقه و کوچیکالان دست چپ یهو ها-ریون نیستن.
«...انگشتهات، وقتی منصداش از هوش رفتم کهآدم سالم بودن، مگه نه؟»
«خودت میتونیمنعکس برام پیوندشونبالا بزنی، برادر.»
«بقیهاش کجاست؟»
«پیش بکرینه.»
«چرا؟»
«به عنوان وثیقه. گفت تا وقتی که اینجا کاملاً خوب بشی، پیش خودشنمیتونم نگهشون میداره. آه، نگران هم نباش، گفت با تزریق چی حقیقی بهشون، حسابیطرح سالم نگهشون میداره. تضمین کرد که همونقدر تازه میمونن که انگار تازه قطع شدن.»
نمیتونستم منطقچرا فکریش روتعقیب درک کنم.
«این الان یعنی چی...»
جرنگ. سعی کردم بشینم،بیشتر اما زنجیرها هنوز همباشه تکون خوردن رو سخت میکردن.
یهو ها-ریون با چهرهای بیحالت،خیره یه قاشق فرنی برداشت ویهو گذاشت تو دهن جین چون-هی.
وقتی قورتش دادم، فهمیدم بیشتر از اینکهفکر فرنی باشه، شبیه آب آرد برنجه کهحلقه با اکسیرها و گیاهان دارویی قاطی شده.
«برادر. گفت کهبرادر جراحی شکم داشتی، برایریون همین باید دراز بکشی.»
پس بیدلیل نبود کهبیشتر یه کیسه خون نزدیکباشه نافم وصل شده بود.
«خودمم میدونم که مریض باید دراز بکشه.برادر فکر کردی با یه کیسه خون کهبدنم هنوز بهم وصله پا میشم فرار میکنم؟»
در جواب،چرا یهو ها-ریون باکنه کمال صداقت گفت:
«منم امیدوارمشدن اونقدرها دیوونهبیدار نباشی، برادر.»
اگه میخواستم وضعیتصداش رو خلاصه کنم، داستانآدم از این قرار بود.
جین چون-هی فکر میکرد فقط یهو ها-ریون اون دور و بره،ریون اما به نظر میرسید استادش هم بعد از تموم کردن کارهاشتازه تو مجمع اژدها و ققنوس، با عجله خودش رو رسونده بود.
یهو ها-ریون، جین چون-هی رو نجات داده بود، امااتفاقی زخم شمشیر خیلی عمیق بود و هیچ شعبهای ازهوش عمارت پزشکی فلس سفید هم اون نزدیکیها پیدا نمیشد.
درست وقتی میخواست جین چون-هی رو بهریون یکی از درمانگاههای شعبه فرقه شیطانی ببره، هوانگگو،نتونی پزشک الهی فلس سفید رو پیدا کرده بود.
پزشک الهی فلس سفید با دیدن اون صحنه وحشت کرده ودرنده سریع روی جین چون-هی جراحی اورژانسی انجام داده بود، اما رابطهچرا بین عمارت پزشکی فلس سفید و فرقه شیطانی کاملاً فوقمحرمانه بود.
اگه این موضوع به بیرونخیره درز میکرد، درجا به عنوان دشمنانریون شماره یک دنیای رزمی شناخته میشدن.
اگه فقط پای بیمار، یعنی جین چون-هی در میوناتفاقی بود یه چیزی، اما موندن طولانیمدت جگال لین مسئلهای بودرفتم که حتی یهو ها-ریون هم به سختی میتونست لاپوشونیش کنه.
اما از طرفی هم نمیتونست شاگردش رو باالان یه کیسه خون که تو شکمش فرو رفته،بخوری تو اتاق یه مسافرخونه ول کنه تا استراحت کنه.
برای همین، فقط جین چون-هیاینکه رو مخفیانه تو اتاق ریکاوریحیوون شعبه فرقه شیطانی بستری کردن.
در عوض، به عنوان نشونهای از قولبرادر و قرارشون(؟)، دو تا از انگشتهای یهوبدنم ها-ریون رو گرفته بود. انگشتهای یک شمشیرزن.
جگال لین که اونها رو گرفته بود، عقل درستاتفاقی و حسابی نداشت، اما یهو ها-ریون هم که اونهاهوش رو تقدیم کرده بود، دست کمی از یه دیوونه نداشت.
سنگینه... نشونه قولبرادر و قرار یهیهو رزمیکار خیلی سنگینه.
و استاد گفته بود تا وقتی که خوب نشده، حتماً غل و زنجیرهاینیاز آهن سرد دههزارساله رو بهش ببنده. یهو ها-ریون هم این حرف رو آویزه گوششفکر کرده و هر چهار دست و پای من رو به تخت زنجیر کرده بود.
مگه از زمانهای قدیم، فرقه شیطانیشدن به خاطر زندان آسمانش معروف نبود؟الان اونا تو حبس کردن متخصص بودن.
«ها-ریون. بایدچرا برم دستشویی،تعقیب بازم کن.»
«مشکلی نیست. اونم حل شده.»
حتی یه سوند به سبک دنیای رزمی همباشه کاملاً آماده شده بود. واقعاً تمام تمهیدات برای یهدور بیمار با ترومای شدید در نظر گرفته شده بود.
نه، ولی جدی، واقعاً با یهشدن کیسه خون تو شکمم فرار میکردم؟الان من که هنوز حتی خوب هم نشدم.
البته، اگه واقعاً اراده میکردم، غیرممکن نبود. ازهمچین اونجایی که خودم دکتر بودم، میتونستم کیسه خون روانگشتهات مدیریت کنم. حتی میتونستم بخیهها رو هم خودم بکشم.
.......
یهو ها-ریونداد یه قاشقبیشتر دیگه فرنی برداشت.
«بهت گفته بودم، برادر.بالا که یه روزی گذرِتبیدار به فرقه شیطانی میفته.»
«منم نمیدونستمچرا که اینجوریتعقیب قراره بیام.»
«من... فکر میکردم همینطوری بشه.»
«از کجا میدونستی؟»
«فقط یه حس بود. همینجوری فکر میکردم کهبیدار این اتفاق میفته. البته، امیدوارم دفعه بعدی کهبدم میای، یه جور دیگهای غیر از این باشه.»
همینطور که این روتعقیب میگفت، قاشق رو بههمچین لبهای جین چون-هی نزدیک کرد.
قورت.
جین چون-هی فرنیصداش رو قورت دادشبیه و اخم کرد.
«مزش افتضاحه. حتی اگهبالا هیچ ادویهای هم نداشتهبیدار باشه، دیگه این خیلی زیادهرویه.»
«اگه دوست نداری،باید میتونی زودتر خوب بشیفکر و خودت آشپزی کنی.»
لعنتی، زود خوب میشم و ازیهو اینجا میزنم بیرون، فقط وایسا تماشا کن!آره جین چون-هی دندونهاش رو به هم سایید.
یهو ها-ریون گفت:
«آه، یه پادزهر هم هست. اون عود خوابآور خیلی قوی بود.ریون ترکیباتش شبیه به مال فرقه خودمون بود، برای همین ساختن پادزهرش کارمیتونستم راحتی بود. چند تا قرص باید علائم اعتیاد رو از بین ببره.»
«باشه.»
در جواب صدایبرادر عبوس جین چون-هی،یهو یهو ها-ریون گفت:
«با اینداد حال، خوشحالمبیشتر که بیدار شدی.»
«آره.»
هیچوقت انتظار نداشتم بعد از این همه مدت یهو ها-ریونمیفته رو اینطوری ببینم. قبلاً بهش میگفتم شیطان بهشتی کوچک، اماسالم الان اونقدر بزرگ شده بود که این لقب اصلاً بهش نمیخورد.
با اون قد بلند، شونههای پهن وریون هیکل توپر، در کنار دست و پاهای کشیده،نتونی فیزیک بدنی خیلی خوبی برای یه جنگجو داشت.
و اون ضربه شمشیری که قبل ازآدم بیهوش شدنم نشون داده بود، اونقدر باشکوهداشتی بود که کلمه «شخصیت اصلی» واقعاً برازندهاش بود.
شاید حتی از چیزیبالا که تو داستان اصلیبیدار بود هم قویتر شده باشه.
هیچوقت تصور نمیکردم بتونه شیطان مسخکننده روح روهمچین که توسط جاودانه خون غسل تعمید داده شدهنیستن بود، با یه ضربه به دو نیم کنه.
کلمهای مناسبتر ازبرادر خفن یا شگفتانگیزیهو براش وجود داشت.
وحشتناک بود.
یا مورمورکننده بود.
هیچوقت فکر نمیکردم همون احساساتیکنه رو تجربه کنم که دشمنانمیفته یهو ها-ریون با دیدنش حس میکردن.
«خیلی خوشحالمشدن که توبیدار برادر کوچیکترمی.»
جین چون-هیِ آینده، بابت این تصمیم که همچینباشه آدمی رو برادر قسمخورده خودش کرده بود، بهحال جین چون-هیِ گذشته یه لایک حسابی نشون داد.
مطمئن نبودم که حرفام رو چطورشدن برداشت کرده، اما یهو ها-ریون در جوابنمیتونم فقط موهای جین چون-هی رو نوازش کرد.
«اگه چیزچرا دیگهای خواستیتعقیب بهم بگو.»
«پس، میشهشدن لطفاً این زنجیرهاشدی رو باز کنی...»
«...هر چیزی غیر از اون.»
«تچ.» جینمنعکس چون-هی لپهاشبالا رو باد کرد.
«حتی اگه اون انگشتهاتعقیب رو دوباره پیوند بزنی، ممکنهاتفاقی نتونی مثل قبل تکونشون بدی.»
«واقعاً؟»
«بدن انسانداد به اینبیشتر سادگیها کار نمیکنه.»
البته، چون استاد داره بهش رسیدگیشدن میکنه، قاعدتاً نباید مشکلی پیش بیاد،الان اما همیشه یه درصدی احتمال خطا هست.
در بدترین حالت، ممکنهتعقیب مجبور بشی تا آخر عمرتاتفاقی بدون اون انگشتها سر کنی.»
از اونجایی که گفته بود با فرستادن چی حقیقی پنج عنصرتکون تازگیشون رو حفظ میکنه، قاعدتاً باید سالم میموندن. اما مهم نیستطرح انگشتهای قطع شده چقدر تازه باشن، پیوند زدنشون کلاً یه داستان دیگهست.
«...»
یهو ها-ریون نگاهش رو پایین انداخت. اون چشمهای سیاه مثل قیر دقیقاً به چی فکر میکردن؟ هیچآره راهی نبود که جین چون-هی بتونه بفهمه. حتی تو گذشته هم شبکیه چشمهاش نور زیادی منعکس نمیکرد. شایدنکنه به همین خاطر بود که بزرگترهای آژانس اسکورت اغلب میگفتن یهو ها-ریونِ جوان حس ناخوشایندی به آدم میده.
الان زمانی بود که ستاره قاتل آسمانیفکر او داشت عمیقتر میشد. «حتماً تو مرحلهایهحلقه که برای کشتن یه چیزی داره بالبال میزنه.»
این یه بخش طبیعی از بلوغ مثل فوران هورمونها نبود. در واقع، این بچه احتمالاً اصلاً همچین احساساتی نداشت. این دورانیببینم بود که هر پنج حس با میل به کشتن، دیدن خون و آسیب زدن به هر چیزی و همهچیزی وحشی میشد.نفس از اونجایی که شخصیت اصلی بود، حداقل به جای اینکه راه بیفته و مردم عادی رو بکشه، فقط هنرمندان رزمی رو میکشت.
الان، به لطف افساری که جین چون-هی بهش زده بود، به زور میتونست در حاشیه زندگی اجتماعی به عنوان یه انسان دوام بیاره.باید کشتن یه نفر بعد از دو بار خودداری کردن، تو فرقه شیطانی، کم و بیش تو محدوده قابل قبول برای یه تمرینکننده شیطانی بود.بقیهاش اما حتی رسیدن به همین حد هم نیازمند سرکوب و سرکوبِ دوبارهی تمایلاتش بود، برای همین فکر میکردم حتماً داره دوران سختی رو میگذرونه.
شاید به همین خاطر بود که یهو ها-ریون که مدتها ندیده بودمش، تبدیل به مردتکون خوشقیافهای با اجزای صورت تیزتر شده بود و چشمهاش حتی تاریکتر از قبل به نظر میرسید،فلس طوری که انگار هر لحظه میتونستن یه نفر رو تسخیر کنن و به کام مرگ بکشونن.
یهو ها-ریون به حرف اومد:
«مشکلی نیست.
من اون دوصداش تا انگشت روشبیه به تو دادم، برادر.»
«چی؟»
«تو بارها وباید بارها جون مناحتمالاً رو نجات دادی.
از دست دادن فقطبیدار دو تا انگشت کهالان دیگه حسرت خوردن نداره.»
«سنگینه... عشقداد برادرانه یهوبیشتر ها-ریون واقعاً سنگینه.»
جرنگ.
«اگه این زنجیرهایی که دست واحتمالاً پام رو بستن نبودن، این صحنهشدم خیلی بیشتر به یه داستان رزمی میخورد...»
حتی اگه تو یه دشت وسیع نبودیم، اینالان از اون دست مکالمههایی بود که آدم ممکنهبخوری تو یه شعبه از فرقه شیطانی داشته باشه.
اینم خودشداد بخشی از جذابیتاینکه جوانمردی رزمی بود.
«جبران لطف نجات جونشبالا تو بچگی با دادن انگشتهاششدی تو امروز... اوه خدای من...»
اما این چیزی نبود که آدماحتمالاً بخواد در حالی که دست و پاشانگشتهای به یه تخت مریضخونه بسته شده بشنوه.
جین چون-هی احساس بدبختی میکرد.
بعد از به دست آوردنخیره هوشیاریش، جین چون-هی با معاینه خودش،ریون بدنش رو به دقت بررسی کرد.
«حتی یهچرا جای سالم همکنه تو بدنم نمونده.»
با در نظر گرفتن اینکه عملاًیهو با دو تا استاد اوج جنگیدهبدم بود، این یه نتیجه طبیعی بود.
خدا رو شکر که مثل دیوونههاشبیه اکسیر خورده بودم؛ وگرنه تا الاندرمان به عنوان قربانی تقدیم شده بودم.
یهو ها-ریون برادرشنمیکردن رو مرده یاشدن در آستانه مرگ میدید.
با توجه به ماهیت مراسمکنه قربانی فرقه جاودانه خون، حتماً بعدشمتوجه اعضای بدنم رو به نمایش میذاشتن.
اینا اعضایی بودن که رنگ الکل و سیگارالان رو ندیده بودن و فقط چیزای خوب مصرفبخوری کرده بودن، پس یوسون احتمالاً خیلی ازشون خوشش میاومد.
در هرداد صورت، جین چون-هیاینکه برنده شده بود.
اهریمن افسونگر روح مرده بود، بعد به طرز ناعادلانهای زنده شده بود و واردبدنم چیزی شده بود که تو یه رِید بازیهای مدرن بهش میگن «فاز دوم»، امانماد یهو ها-ریون درست به موقع رسیده بود و کار رو به خوبی تموم کرده بود.
«اول از همه،باید دندههام که قطعاًاحتمالاً به فنا رفتن.
و به نظربرادر میرسه اندامهای داخلیامیهو هم آسیب دیدن.»
در میون این همهبیشتر مصیبت، دست و پاهامباشه یه جوری سالم مونده بودن.
عضلاتم آسیب دیده بودن، اماخیره در حدی بود که میتونستمیهو با آنتیبیوتیک و استراحت خوب بشم.
«با نگاه به جای بخیهها،کنه به نظر میرسه استاد درمیفته طول جراحی اصلاً استرس نداشته.
چقدر عجیب.
برای من که اینطوری نبود.»
وقتی جین چون-هی جگال لینخیره رو درمان کرده بود، نمیتونست بیانریون کنه که قبلش چقدر وحشتزده بود.
اگه یه چیزیباید اشتباه پیش میرفت چی،فکر اگه اشتباه درمانش میکردم...
بیدلیل نیست کهبرادر جراحی کردن اعضای خانوادهریون یه تابو محسوب میشه.
دکتر خونسردیداد خودش روبیشتر از دست میده.
و اینمنعکس منجر به خطاهایخیره پزشکی بزرگ میشه.
اما جگال لین، وقتی جین چون-هیِ ازفکر حال رفته رو دیده بود، به نظرحلقه میرسید نه لرزیده و نه ترسی حس کرده.
«هرچند، شایدشدن یه کوچولوبیدار عصبانی شده باشه.»
من اصرار کرده بودم جون یه نفر رو نجاتهیسهیس بدم و فقط باعث شده بودم بدن خودم دربوداغونتعقیبت بشه، پس فکر کردم کاملاً حق داشت عصبانی بشه.
«معمولاً تو دنیای هنرهای رزمی،خیره تنها چیزی که یه استادیهو میدوزه، لباس پاره شدهی شاگردشه...»
جگال لین مجبور شدهتعقیب بود به جای لباس شاگردش،اتفاقی بدن اون رو بخیه بزنه.
هیچ ناخلفیایشدن بدتر ازبیدار این وجود نداشت.
«وقتی کاملاً خوبصداش شدم، باید بخیهها روآدم با دستهای خودم بکشم.»
این فریاد آخریننمیکردن ذره از وجدانشدن جین چون-هی بود.
«به هرچرا حال، بخیهزدنشتعقیب از من بهتره.
خیلی بهتر.
حتی با یهصداش دستگاه هم سخته اینقدرآدم تمیز درش آورد، واو.»
به لطف همین، به نظرخیره میرسید بدون موندن یه جاییهو زخم بزرگ، به خوبی خوب میشم.
جرنگ.
داخل دستبندها و پابندها به خوبییهو با پارچه پوشونده شده بود تابدم از هرگونه خراشیدگی احتمالی جلوگیری بشه.
مخصوصاً پابندهای آهن سرد دههزار ساله که مخصوصِ استادهیسهیس بود، کاملاً اندازه مچ پای جین چون-هی بود و وزنمیکرد کاملاً مناسبی داشت که نشوندهنده دقت و توجه زیادش بود.
«حالا انگار قصد داشتمبالا تا قبل از بهبودیبیدار کامل از جام تکون بخورم.»
دقیقاً تو چشم یهوتعقیب ها-ریون و جگال لین چهاتفاقی جور آدمی به نظر میرسید؟
«همه دارنشدن بیش ازبیدار حد شلوغش میکنن.»
جین چون-هی همونطور که درازاینکه کشیده بود و روی بهبودیاش تمرکزدرنده میکرد، اینطور با خودش فکر کرد.
در هرمنعکس صورت، خوب شدنخیره تو اولویت بود.