چپتر 1214: پونگ ها-گوم
0روی تخت امپراتوری نشسته بود ودست با چهرهای سنگی، گزارشهای نوشته شدههمین روی طومارهای بامبو و کاغذها را میخواند.
این یک قرارداد بود.
یک قرارداد ناعادلانه کهشبیه بعد از رسیدن به مقامغربی امپراتور به وجود آمده بود.
قراردادی که میگفت هرکسی که رویخونشان این تخت امپراتوری مینشیند، باید به اینبهای حجم عظیم از کارهای اداری رسیدگی کند.
اگر همه چیز را رها میکرد،دست کشور درست مثل دوران امپراتور قبلیهمین به هرج و مرج کشیده میشد.
زندگی مردم نابود میشد.
و هر زمان که در آینده مشکلی پیشقاره میآمد، همه چیز به پای کارمای امپراتور قبلیخونشان نوشته میشد؛ منظرهای که تحمل دیدنش را نداشت.
هرکسی که به چاهبردهها نیاز دارد، خودش بایددست آن را حفر کند.
وقتی به این فکر میکرد که برای زنده ماندن مجبور استبهای روی این تختی بنشیند که حتی ذرهای هم آن را نمیخواست،بهتر با خودش میگفت آیا اصلاً چیزی لعنتیتر از این هم وجود دارد؟
اما اینمدارک رسم و رسومانگار نوادگان فوکشی بود.
این یک سنت دیرینه بود که هرنیست بار امپراتوری میمرد، کسی که بهترین خونبردهها را در خانواده سلطنتی داشت انتخاب میکردند.
از جهتی با خودش فکر میکرد کهقدرت آیا این کار شبیه همان مراسمهایی نیست کهکوه در قاره غربی به آن جادوی سیاه میگفتند؟
آنجا بردهها رامیگرفتند میگرفتند و از خونشانمیآوردند قدرت به دست میآوردند.
اما در ایندیگه حوالی، قدرت از طریقزیر برادرکشی به دست میآمد.
و بهایجهتی این قدرت، همینهمان کوه مدارک بود.
«این دیگه چه وضعشه؟ انگار اونایی که زیردست دست منِ امپراتور هستن، بهتر از من میخورن،مدارک بهتر میخوابن و بیشتر از من تفریح میکنن.»
واقعاً لعنتی بود.
اگر با ویژگیهای یک پادشاه خردمند مثل «آن یارو» به دنیا آمدهمیخوابن بود و از سر و سامان دادن به زندگی مردم یک لذتدادن بیمارگونه میبرد، قضیه فرق میکرد، اما او اصلاً از این تیپ آدمها نبود.
او فقط کارها راشبیه انجام میداد، با وجودقاره اینکه ازشان متنفر بود.
پونگ ها-گوم چنین آدمی بود.
ناگهان قلممویبردهها او برایخونشان لحظهای متوقف شد.
ایست.
سپس، انگار که چیزیشبیه حس کرده باشد، نگاهشقاره به یک سمت چرخید.
خواجههای اطراف باآنجا دیدن این صحنهخونشان دست از کار کشیدند.
«!»
وقتی اعلیحضرت اینطور قلممویش راانگار متوقف میکرد، یعنی یکی ازبهتر این دو حالت پیش آمده بود:
یا یک گزارش لعنتی به دستش رسیدهنیست بود و آماده میشد تا آن رابردهها به آن سر تالار بزرگ پرت کند.
یا یک یادداشت بازرسی اعصابخردکن آمده بودقدرت و داشت خودش را آماده میکرد تاهمین آن را به سمت دفتر شرقی پرتاب کند.
در هر دو صورت، نتیجهاش یکدست جهنم سوزان بود، بنابراین همه بدنشان منقبضکوه شد و دهانشان را بسته نگه داشتند.
اگر کاغذ پرت میکرد جای شکرش باقیزیر بود، اما اگر طومار بامبو بود، تکهتکهتفریح میشد و باید دوباره سر همش میکردند.
گورپ.
اما برخلاف استرسآنجا خواجهها، این بار گزینهقدرت سومی در کار بود.
صدای قدمهای پونگمیگرفتند ها-اون از دوردست به گوش میرسید.
«انگار اون یارودیگه پیشنهادت رو رداونایی کرده. به هر حال...»
او این را گفتشبیه و طوری که انگارقاره افسوس میخورد، نوچی کرد.
پونگ ها-گوم گفت:آنجا «احتمالاً کارهای سیاسیخونشان رو دردسر میدونه.»
پونگ ها-اون با خودشخونشان فکر کرد که اینحوالی حرف میتواند حقیقت داشته باشد.
به زودی، این دو باید جایشان رازیر با هم عوض میکردند و او دوبارهتفریح باید در این دریای مدارک شنا میکرد.
آخرالزمان نزدیک میشدکار و حجم کارهامراسمهایی مدام بالا میرفت.
واقعاً لعنتی و اعصابخردکن بود.
«حرصآوره. احتمالاً اون تنهاخونشان کسیه که اینقدر اینحوالی تخت امپراتوری رو بیارزش میدونه.»
در همانمدارک لحظه، پونگ ها-گومانگار به حرف آمد.
«حتی اگه اینجا جایگاه ارباب امپراتوری باشه،نیست ارزشش برای هرکس متفاوته. راستی، اژدهای بالداربردهها گفت که "اون" کار رو انجام بدیم.»
پونگ ها-اونمیگفتند بلافاصله فهمید منظورمیگرفتند از «اون» چیست.
مراسمهای پیشکش.
به نظر میرسید پیام ازانگار راه دور و مستقیماً برایبهتر پونگ ها-گوم ارسال شده بود.
خواجهها وانمود کردندکار که چیزی نشنیدهاند ونیست به کارشان ادامه دادند.
امور قصر امپراتوری هرگزبردهها نباید از دیوارهای آن خارجمیآوردند میشد، مخصوصاً مسائلی مثل این.
لحظهای کهبردهها کسی فکر احمقانهایقدرت به سرش میزد...
«اون یکی رو بکش.»
همانطور که پونگ ها-گوم با قلممویش به یک خواجهغربی اشاره میکرد، پونگ ها-اون گفت: «تو، خودت رو بکش.دست کف زمین رو هم کثیف نکن. برو اون گوشه.»
به محض اینکه دستور صادر شد،خونشان خواجهای به گوشهای دوید و بابرادرکشی عجله طناب ابریشمیاش را باز کرد.
و شروع کردمیگرفتند به خفه کردندست خودش با آن.
«خررر...»
تق.
پونگ ها-گوم با خونسردی گفت: «کارت خوب بود. دفعهمیآوردند قبل که فقط دستور خودکشی دادم، زبونش رو گاز گرفتانگار و مرد. خونش پاشید روی مدارک و حسابی گند زد.»
پونگ ها-اون که تازه دستور مرگ را داده بود، پرسید: «خیلیبهای مکافاته که موقع استفاده از تواناییهامون باید اینجور چیزها رو همبهتر در نظر بگیریم. خب، قضیه اون یارو چی بود؟ چرا باید میمرد؟»
پونگ ها-گوم چشمان طلاییاش را باز کرد و جواب داد: «یهمیخورن جاسوس فرقه جاودانه خون بود، اونم بدون اینکه خودش بدونه. انگاردنیا یه کرم گو توی دهنش کاشته بودن. دهنش رو باز کن.»
خواجهای با عجلهکار دوید و دهان مردنیست مرده را باز کرد.
یک موجود سفید رنگ شبیهمیگرفتند به کرم بیرون خزید وحوالی بعد با صدای «پاپ» ترکید.
«حتی با وجودمیگرفتند اژدهای بالدار هم تونستنمیآوردند وارد قصر امپراتوری بشن؟»
«یه نفرین ساده نمیتونه از دیوارهای قصر رد بشه. اینجور کارها با استفاده ازتفریح کرمهای گو انجام میشه، برای همین پیچیدهست. اگه توی انرژی حیاتی یه نفر پنهانقضیه بشه و حرکت کنه، حتی برای اژدهای بالدار هم سخته که متوجهش بشه. ببرینش.»
«با این حال، اژدهای بالدار هنوزم اژدهاینیست بالداره. حتماً یه کرم گوی درجه یکبردهها بوده که تونسته این کار رو بکنه.»
«آره. اما حتی یه کرم گوی درجه یکدست مثل این هم نمیتونست کار مهمی بکنه. فوقشمدارک در حد جاسوسی داخل قصر امپراتوری به درد میخورد.»
«احتمالاً حدود صدمیگرفتند نفر رو برایدست ساختنش چرخ کردن.»
«همم. احتمالاًمدارک یکی از همونانگار روستاهای ناپدید شده.»
روستاها داشتند ناپدید میشدند.
عمدتاً روستاهای کشاورزی که به روش بریدن و سوزاندنمیآوردند کار میکردند یا مناطق کوهستانی دورافتاده که دسترسی دولتوضعشه به آنها کم بود، در حال ناپدید شدن بودند.
تائوئیستهای قصر حدس میزدند کهقدرت مردم این روستاها برای ساختنبرادرکشی چنین کرمهای گویی چرخ شدهاند.
کرم گویی که بتواندوضعشه وارد قصر امپراتوری شود،منِ یک کرم معمولی نبود.
«چقدر احمقانه، چرخ کردن صدهمان نفر فقط برای اینکه فالگوشجادوی یه سری چیزهای بیاهمیت بایستن.»
به هر حال، مهمترین مسائل هرگز جلوی چنین افرادی گفته نمیشد وبرادرکشی حتی اگر هم میشنیدند، تا زمانی که اژدهای بالدار اینجا بود، اطلاعاتبهتر فقط در صورتی به بیرون منتقل میشد که شخص از قصر خارج شود.
با در نظر گرفتن چرخهای که یکمیآوردند خواجه میتوانست از قصر خارج شود، اینمدارک روش اصلاً بازدهی نداشت و عملاً بیفایده بود.
اما فرقه جاودانه خونوضعشه با کمال میل داشت چنینهستن بهای کثیفی را پرداخت میکرد.
پونگ ها-گومجهتی پیشانیاش راشبیه محکم فشار داد.
«حداقل اون خواجه توی حافظهاشمیگرفتند یه شکاف داشت که باعثحوالی شد با تواناییهام راحت پیداش کنم.»
«داره دردسرساز میشه. هرچی بهقدرت آخرالزمان نزدیکتر میشیم، نقشههای فرقهبرادرکشی جاودانه خون هم بزرگتر میشه.»
«جدای از اینکه دستگیریشون چقدر سخته، حتی اگه گیرهستن هم بیفتن، هدفشون ایجاد اختلال روانی و ترسه. یهویژگیهای آدم معمولی با همین چیزها هم حسابی زهرهترک میشه.»
با شنیدن اینکار حرف، پونگ ها-اونمراسمهایی با صدای بلند خندید.
انگار کهمیگفتند جوک خیلیبردهها خندهداری شنیده باشد.
«راستی، توبردهها داری میریخونشان کوه تای، درسته؟»
«باید با هم بریم.وضعشه اینطوری راحتتره که سیستممنِ جفتمون رو به رسمیت بشناسه.»
«اییی... اصلاًجهتی دلم نمیخواد اینهمان کار رو بکنم.»
«هوووف، و منآنجا باید به اینخونشان جونور بگم برادر.»
پونگ ها-گوم بامیگرفتند تحقیر به دوقلویدست خودش نگاه کرد.
«بهتر ازمدارک کسیه کهوضعشه دندونش کرم خورده.»
«داری مسخرهام میکنی؟ تو همونهمان عوضیای هستی که اگه اونجادوی نبود خیلی وقت پیش مرده بودی.»
آن دو برای مدتی دیگر باخونشان هم جر و بحث کردند، امابرادرکشی حتی این هم خیلی زود فروکش کرد.
بالاخره آدمبردهها برای دعوا کردنقدرت هم انرژی میخواهد.
در برابر این همهوضعشه اسناد و مدارک، هیچمنِ کاری از دستشان برنمیآمد.
بالاخره، پرنسجهتی اون بهشبیه حرف آمد.
«راستی، اون یارو هنوزم تاجمیگرفتند و تخت امپراتوری رو رد میکنه،طریق حتی با اینکه بهش پیشنهاد شده.»
«هر کسیبردهها با دیدن اینقدرت وضع ردش میکنه.»
پونگ ها-گوم یک طوماروضعشه بامبو را در هوامنِ تکان داد و پرت کرد.
«بگیرش.»
تق!
یکی از خواجهها سریع طومارقدرت بامبو را روی هوا قاپیدبرادرکشی و روی زمین غلت زد.
پونگ ها-گوم بدون هیچ احساس خاصی بهزیر او نگاه کرد و گفت: «ببرش پیشتفریح خواجه ارشد. خودش فساد رو برملا میکنه.»
«بله، قربان!»
خواجه بامیگفتند نفس راحتی ازمیگرفتند آنجا بیرون دوید.
بالاخره وقت فرارمیگرفتند از دست آندست دوقلوهای ترسناک رسیده بود.
هر چقدر هم کهوضعشه خواجه ارشد ترسناک بود، نمیتوانستهستن بدتر از این دوقلوها باشد.
بقیه خواجهها باکار چشمانی پر از حسرتنیست به او نگاه میکردند.
«یعنی تونست اولآنجا از این جهنم پرقدرت از سوزن فرار کنه!»
«کاش یکیبردهها هم سمتخونشان من پرت میکرد...»
«چقدر حسودیم میشه.دیگه خیلی حسودیم میشه،اونایی وای... دیوانهوار حسودیم میشه!»
اما فرد پیروز خیلی وقتهمان پیش دکمه فرار را زدهجادوی بود و برای نجات جانش میدوید.
امپراتور که در راس هرم امپراتوری هوا قرار داشتمیآوردند و کوچکترین اهمیتی به فریادهای ذهنی خواجهها نمیداد، گفت: «راستی،انگار اون هدیه رو درست و حسابی برای اون یارو فرستادین؟»
«آه، کوچکترین برادرمون؟میگرفتند معلومه که فرستادم~ حتیمیآوردند قشنگ کادوش هم کردم.»
پونگ ها-گوم جوابدیگه داد: «امیدوارم خوباونایی ازش استفاده کنه.»
«اوه، اینمیگفتند همون پاداشیه کهمیگرفتند اعلیحضرت اعطا کردن؟»
جین چون-هی این را گفت.
جین چون-هی که غرق در خوناونایی بیرون آمده بود، دوباره خودش را شستهبیشتر و لباسهای تمیز و تازهای پوشیده بود.
با اینکه لباسهای نویی بودند، اما این بار دیگر آن لباسهاییسیاه نبودند که طلا و نقره به او هدیه داده بودند، بلکهبرادرکشی همان لباسهایی بود که موقع ورود به قصر به تن داشت.
لباسهایی که طلا و نقره به او دادهدست بودند با خونش تبدیل به ژنده شده بودمدارک و شستن و رفو کردنشان دردسر بزرگی بود.
کاملاً هم طبیعی بود.
بعد از چیزهایی کهوضعشه از سر گذرانده بود،منِ امکان نداشت لباسهایش سالم بمانند.
خواجه ارشد به جای اینکه لباسهای غرق در خون جین چون-هی را برایآنجا شستشو ببرد، یک نمایش آتشین راه انداخت و آنها را با آتش حقیقیمدارک سامادی خاکستر کرد و بعد چیزی را به عنوان پاداش به او داد.
«فکرش رو بکن، این همونمیگرفتند مردیه که تو دربار امپراتوریحوالی از همه بیشتر ازش میترسن.»
معتمد امپراتور و شمشیر پنهانش.
تعداد مقاماتی که او به طور مستقیمزیر یا غیرمستقیم کشته بود، میتوانست کوهی بسازدتفریح و رودخانهای از خون به راه بیندازد.
اینکه چنین آدمی مثل یک پدربزرگ مهربان لبخندقاره میزد و جلوی جین چون-هی نمایش آتشین وخونشان اهدای کادو راه انداخته بود، واقعاً حس عجیبی داشت.
«...»
چیزی که خواجه ارشدخونشان به دست جین چون-هی داد،طریق یک کیسه ابریشمی خوشرنگ بود.
گلدوزیهای صورتی و قشنگشوضعشه طوری بود که انگار نامههستن اولین عشق کسی داخلش است.
مشکل اینجا بود که آن گلدوزیمراسمهایی صورتی، طرح یک اژدها بود کهمیگفتند نماد خانواده امپراتوری به حساب میآمد.
جین چون-هی با دستی لرزانمیگرفتند کیسه ابریشمی را باز کرد وطریق یک نشان از آن بیرون آورد.
مدت طولانی با نشان بازیقدرت کرد تا اینکه پرسید: «نکنه اینبهای همون چیزیه که فکر میکنم... همون...؟»
«بله، دقیقاً!مدارک این نشان بازرسانگار ارشد دیوان نظارته!»
...لعنتی.
«و یکیمیگفتند دیگه همبردهها داده شده.»
این روزها هدیههامیگرفتند هم یکی بخردست دو تا ببر شدن؟
این بار هم یک کیسهانگار ابریشمی بود که با نخ آبیمیخورن آسمانی بسیار زیبایی گلدوزی شده بود.
این یکی هم دقیقاًشبیه به درد نگه داشتنقاره نامه اولین عشق میخورد.
و باز هم مشکل، اگر بشودخونشان اسمش را مشکل گذاشت، اژدهای نماد خانوادهبهای امپراتوری بود که رویش گلدوزی شده بود.
داخل آنبردهها کیسه هم یکقدرت نشان دیگر بود.
«نکنه چون دوقلواندیگه هر کدومشون یکیاونایی به من دادن؟»
وقتی جین چون-هی نشان دومهمان را بیرون آورد، خواجه ارشدجادوی گفت: «این نشان معاون وزیر داراییه.»
«نکنه بازرس ارشد... بازنشسته شده؟ چرا نشان بازرسدست ارشد رو به من میدین؟ و چرا نشانمدارک معاون وزیر دارایی رو هم بهش اضافه کردین؟»
مگر در گذشته با رهبر بزرگ یانگ سون و بازرس ارشد دیوان نظارت، هومدارک یوریو، یک دور یشم سرخ بازی نکرده بود! کاملاً به یاد داشت که سرواقعاً یشم سرخ چه دردسرهایی کشیده بود تا بتواند بازوی پیرمرد آهنگر بازنشسته را درمان کند.
«یادمه یهمدارک زن زیبایوضعشه چشمبادامی بود.»
همانطور که از استاد تغییر چهره ونیست رئیس دیوان نظارت انتظار میرفت، طوری در امپراتوریمیگرفتند پرسه میزد که انگار حیاط خلوت خانهاش است.
دیوان نظارت را میشد یکمیگرفتند سازمان ضد جاسوسی دانست کهحوالی با دفتر شرقی تفاوت داشت.
یعنی همچینبردهها آدمی بازنشستهخونشان شده بود؟
یا شاید امپراتوردیگه غذای مسمومی چیزی خوردهزیر و اخراجش کرده بود؟
آیا این بهکار معنی فرو ریختن یکینیست از ستونهای امپراتوری نبود؟
خواجه ارشد گفت: «بازرس ارشد هنوز در مقام خودشون هستن. فقط به پرفکتبهای جین هم اختیارات یک بازرس ارشد اعطا شده، پس نیازی نیست فکر کنینمیخوابن چیز عجیبیه. میتونین یقه هر مقام بلندپایهای رو که دلتون میخواد بگیرین و بتکونین!»
«ایـ-این خیلی عجیبه،میگرفتند مگه نه؟ بهدست طرز وحشتناکی عجیبه.»
«خب. و دلیلی که دارمانگار این نشان معاون وزیر داراییبهتر رو بهتون میدم اینه که...»
«خواجه ارشدجهتی اصلاً بهشبیه حرفم گوش نمیده!»
این صددرصد از قصد بود.
این راکون پیر!
«وزارت دارایی همون بخشیه که بر سازمانهای اداری نظارت داره، اینطور نیست؟ معاون وزیر دارایی دقیقاً زیر دستویژگیهای وزیر داراییه. با همین یه دونه نشان، میتونین به هر منطقهای برین و راهنماییهای اداری لازم رو انجاممیداد بدین. میتونین برین و هر چیزی که به نظرتون روی اعصابه رو از بیخ و بن اصلاح کنین.»
جین چون-هی پرسید: «یعنی میخواینهمان هم بازرسی کنم و همجادوی سیستم اداری رو اصلاح کنم؟»
«خب، اگه حوصلهاش رو ندارین،میگرفتند مجبور نیستین. اما... یه کم عجیبهطریق که من این رو بگم، ولی...»
«چرا؟ مشکل چیه؟»
«فقط برام سواله که آیا کسی که خودش روهستن شیطان آسمانی نجاتبخش میدونه... میتونه از کنار یه مقام فاسدپادشاه بیتفاوت رد بشه. مگه میشه گربه از کنار ماهی بگذره؟»
«!»
«نه! من چطور! آخه چرا!»
در حالی که جین چون-هی حسابی دستپاچه شده بود، صورت خواجه ارشد از شدت خوشحالیدیگه سرخ شد و گفت: «این نشاندهنده قلب بزرگ اعلیحضرته، که به شما میگه از اینویژگیهای به بعد بدون نگرانی از حرف بقیه، آزادانه بتازین و هر کاری دلتون میخواد بکنین.»
لعنتی.
«پس، ازش خوشتونکار نمیاد؟ اگه براتونمراسمهایی باره، پسش میگیرم.»