---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 519: چپتر 519 • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 519: چپتر 519

0

با باریدن تیرها بر سر‌نمی‌فهمم​ اعضای گروه مار دریایی، بالاخره‌می‌چرخونه​ دو نیرو با هم درگیر شدند.

«فکر کنم‌نمی‌فهمم​ دیگه وقتشه‌کمرش​ منم حرکتی بزنم.»

این بار،‌کردن​ یه میله‌اونا​ آهنی بیرون آوردم.

از همون‌هایی بود که‌می‌کنه​ نیروی دریایی به عنوان‌می‌رفت​ میله پرچم استفاده می‌کرد.

پرچمش رو کنده بودم و با‌وجود​ دستام یه کم صافش کرده بودم‌خاطر​ تا به عنوان سلاح ازش استفاده کنم.

«...نکنه دیوانه یکتا‌وجود​ دوباره داره اون دیوونه‌بازی‌های‌می‌چرخونه​ مخصوص خودش رو درمیاره؟»

«نه آخه، وقتی یه شمشیر‌نسبت​ الهی بی‌رقیب داره، چرا داره‌مقدم​ از یه میله فولادی استفاده می‌کنه...؟»

هوف، همون‌طور که انتظار‌می‌کنه​ می‌رفت، دارن جوری نگاهم‌می‌رفت​ می‌کنن انگار یه دیوونه‌ام.

دیگه به‌هنر​ این جور‌بلده​ نگاه‌ها عادت کردم.

اما گوش‌نمی‌فهمم​ کنید، ای‌کمرش​ اهالی دنیای رزمی.

این یه‌کردن​ تصمیم کاملاً منطقی‌نسبت​ و حساب‌شده است.

برای اثبات این موضوع، شروع کردم‌همون‌طور​ با اون میله آهنی به سر تعداد‌انگار​ زیادی از اعضای گروه مار دریایی کوبیدن.

«نیزه الهی ده قدم؟!»

اوه، یکی شناختش.

اعضای گروه مار دریایی که‌نسبت​ ضربه به سرشون خورده بود،‌مقدم​ یکی‌یکی بی‌هوش شدن و افتادن.

من با ناک‌اوت کردن تعداد بیشتری از‌انتظار​ اونا نسبت به مجموع اون سه نفر‌دیوونه‌ام​ از خانواده نامگونگ، از خط مقدم محافظت کردم.

«...از دیوانه یکتا همین انتظار هم‌وجود​ می‌رفت. انگار حتی هنر نهایی نیزه‌خاطر​ الهی ده قدم رو هم بلده.»

«اما نمی‌فهمم چرا با وجود اون شمشیر‌می‌چرخونه​ الهی بی‌رقیب که به کمرش بسته، داره‌بخشیدن​ یه میله آهنی رو تو هوا می‌چرخونه.»

احمق‌ها! این به‌بیشتری​ خاطر نجات جون‌مجموع​ آدم‌هاست! زندگی بخشیدن!

«واقعاً ترسناکه. اگه فقط با یه میله‌انتظار​ آهنی این‌قدر قویه، نمی‌تونم تصور کنم اگه‌دیوونه‌ام​ واقعاً شمشیرش رو بکشه چقدر وحشتناک‌تر میشه.»

«ندیدی قبلش چطور اون چی یین سرد رو آزاد کرد؟ این بار، به‌نجات​ جای شلیک چی یین سرد، داره چی رعد خانواده نامگونگ رو وارد میله آهنی‌بکشه​ می‌کنه تا چند تا از اعضای گروه مار دریایی رو با هم زمین بزنه.»

این یکی‌نمی‌فهمم​ رو خوب‌کمرش​ تشخیص دادن.

«اما چرا زنده نگه‌شون می‌داره؟‌نسبت​ مگه راحت‌تر نیست بکشتشون تا‌مقدم​ دیگه مجبور نباشه درمانشون کنه؟»

«شایعه شده که‌فولادی​ ازشون به عنوان‌همون‌طور​ نمونه‌های آزمایشی استفاده می‌کنه.»

«آها... پس بگو. همون موقع که‌وجود​ داشت با خودش اون صداهای عجیب‌خاطر​ و غریب رو درمی‌آورد باید می‌فهمیدم.»

لعنتی‌ها.

آره دیگه.

می‌دونستم این‌طوری میشه.

من دارم با تلاش برای نجات دادن‌کمرش​ (؟) اعضای گروه مار دریایی که تبدیل به‌آدم‌هاست​ جیانگشی زنده شدن، بهشون رحم می‌کنم، ای حروم‌زاده‌ها!

تق! تق! تق!

در حالی که داشتم در برابر اعضای‌نفر​ گروه مار دریایی بازی دفاع از قلعه‌هنر​ رو پیاده می‌کردم، صدای فلوت کم‌کم قوی‌تر شد.

قبل از اینکه حتی‌می‌کنه​ بتونم بفهمم چه خبره،‌می‌رفت​ مه هم غلیظ‌تر نشده بود؟

با توجه به‌نهایی​ وضعیت هوا، الان اصلاً‌کمرش​ وقت مه گرفتن نبود.

مه ناگهانی‌نمی‌فهمم​ همیشه خبرهای بدی‌بسته​ به همراه داره.

همون‌طور که انتظار می‌رفت، زنگی که تا چند‌خانواده​ لحظه پیش ریتمیک به صدا درمی‌اومد، حالا با‌بلده​ یه تمپوی کمی متفاوت شروع به زنگ زدن کرد.

نکنه...؟

تأیید کردم‌هنر​ که جهت رگبار‌نمی‌فهمم​ تیرها تغییر کرده.

و حدود سه‌وجود​ ثانیه بعد، فریادی‌هوا​ از عقب بلند شد.

«نیروهای دولتی دچار جنون شدن!»

«اهالی جیانگهو، مراقب پشت‌سرتون باشید!»

واو، هیپنوتیزم کردن نیروهای دولتی‌نمی‌فهمم​ برای ایجاد جنون؟ این چیزا‌می‌چرخونه​ رو حتی تو رمان‌ها هم نمی‌بینی.

البته، شیطان بهشتی یهو ها-ریون خیلی کم از تاکتیک‌های گروهی استفاده می‌کرد،‌آدم‌هاست​ و حتی وقتی هم این کار رو می‌کرد، اعضای فرقه شیطانیِ اون‌بکشه​ انرژی درونی عمیقی داشتن، برای همین هیچ‌وقت به این راحتی دچار جنون نمی‌شدن.

«پس ارباب آسمان‌بیشتری​ طلایی این نسل‌مجموع​ این‌قدر قوی بود.»

تو رمان، ارباب‌فولادی​ آسمان طلاییِ یه‌همون‌طور​ نسل دیگه حضور داشت.

یه ارباب جدید که‌بلده​ بعد از مرگ ارباب‌بسته​ فعلی روی کار اومده بود.

اون ارباب آسمان طلایی گاهی از سلف‌می‌چرخونه​ خودش حرف می‌زد، اما تنها چیزی که همیشه‌واقعاً​ می‌گفت این بود که اون آدم قوی‌ای بوده.

درگیری تن‌به‌تن‌کردن​ به طور‌اونا​ جدی شروع شد.

«بکشیدشون! بکشیدشون!»

«خط رو نگه دارید!»

«دروازه زندگی‌نمی‌فهمم​ رو ببندید!‌کمرش​ زود باشید!»

با متزلزل شدن خط مقدم، قلب‌ها‌مجموع​ هم لرزید و بی‌شمار نسخه کوچیک از‌حتی​ خودم تو سرم شروع به پچ‌پچ کردن.

آتش، دود، صدای زنگ،‌می‌کنه​ فلوت، فریاد آدم‌هایی که‌می‌رفت​ می‌کشتن و کشته می‌شدن.

مشکلی نیست.

می‌تونم تحملش کنم.

خدا رو‌کردن​ شکر، هیچ‌اونا​ بچه‌ای نمی‌بینم.

هیچ غیرنظامی‌ای بینشون نیست.

اما دلیل اینکه یه آتش مدام گوشه‌کمرش​ قلبم رو می‌سوزونه و پخش میشه، احتمالاً‌جون​ اینه که نمی‌تونم جلوی خشمم رو بگیرم.

من اون‌قدرها هم‌وجود​ از مردن اعضای گروه‌می‌چرخونه​ مار دریایی عصبانی نیستم.

همون‌طور که خواهر ببر سه مطلق‌مجموع​ گفت، این مسیری بود که خودشون انتخاب‌حتی​ کردن و پایانی بود که خودشون برگزیدن.

اما این واقعیت که اعضای فرقه جاودانه خون، همون‌هایی‌دارن​ که از مردم عادی به عنوان قربانی استفاده می‌کردن،‌کردم​ تو همین فضا هستن... باعث میشه خونم به جوش بیاد.

انگار چاره‌ای نیست.

«فرقه جاودانه خون!»

حس چی‌کردن​ خودم رو‌اونا​ گسترش دادم.

چی حقیقی پنج عنصر‌می‌کنه​ از هنر الهی پنج عنصر‌دارن​ در تمام جهات پخش شد.

حالا دیگه هیچ‌نهایی​ فرقی با یه‌وجود​ اندام حسی دیگه نداشت.

پرورش مرحله پنجم من و حواس تقویت‌شده‌ام که تا‌خاطر​ حد ممکن بالا رفته بود، بهم اجازه می‌داد همه‌فقط​ چیز رو تو میدان جنگ با وضوح درک کنم.

صدای شمشیری رو‌بیشتری​ می‌شنوم که یه‌مجموع​ ریه رو سوراخ می‌کنه.

حس می‌کنم یه شمشیر بزرگ‌هوف​ گوشت رو می‌شکافه و یه‌جوری​ مهره گردن رو قطع می‌کنه.

تو آخرین فریادها،‌نهایی​ غرش‌های پر از‌وجود​ خشم رو می‌شنوم.

شبیه لمس کردن چیزها‌کمرش​ با دستکش بود، اما شاید‌خاطر​ با حسی دقیق‌تر و پرجزئیات‌تر.

یکی‌یکی، و با گسترش حس چی،‌مجموع​ جین چون-هی فوراً حضور صدها و‌همین​ بعد هزاران نفر رو احساس کرد.

با این حال،‌فولادی​ قلبش مثل یخ سرد‌انتظار​ و سخت باقی موند.

خودش هم از این موضوع تعجب‌وجود​ کرد و در حالی که بخشی‌خاطر​ از ذهنش دنبال دلیلش می‌گشت، متوجه شد.

خشمش نسبت به فرقه جاودانه خون‌هوا​ که مسبب تمام این اتفاقات بود،‌آدم‌هاست​ مثل مواد مذاب بلعیده‌شده شعله‌ور بود.

این خشم داغ‌تر از هر‌نسبت​ چیز دیگه‌ای می‌سوخت، طوری که‌مقدم​ حتی اندوهش رو هم منجمد می‌کرد.

انسان‌ها.

عجب موجودات خودمحوری هستن.

چون من بیشتر از هر کس‌هوا​ دیگه‌ای عصبانی‌ام، چیزهایی که دردناک‌تر از‌آدم‌هاست​ هر چیزی هستن به سادگی متوقف میشن.

حتی در میان چنین‌اونا​ افکاری، باید کاری رو‌خانواده​ که لازمه انجام بدم.

حس چی من که مدام تا‌همون‌طور​ حد ممکن در حال گسترش بود،‌می‌کنن​ بالاخره... بالاخره چیز قدرتمندی رو احساس کرد.

به نظر می‌رسید یه‌بلده​ استاد فوق‌العاده قوی تو‌بسته​ مرکز اون صدا قرار داره.

ممکنه ارباب آسمان‌وجود​ طلایی باشه؟ قطعی‌هوا​ نیست، اما احتمالش زیاده.

در هر صورت، این‌اونا​ نبرد تموم نمی‌شد مگه‌خانواده​ اینکه صدای فلوت قطع بشه.

لحظه‌ای که بدنم رو با تکنیک‌همون‌طور​ حرکتی‌ام جابه‌جا کردم، حس کردم یه‌می‌کنن​ نفر درست کنارم داره دنبالم می‌آد.

حواس گسترش‌یافته‌ام‌هنر​ فوراً تشخیص‌بلده​ داد که کیه.

«خواهر. قهرمان بزرگ نام‌گونگ اون.»

ببر سه مطلق.

و نام‌گونگ اون.

قبل از اینکه اون دو نفر بتونن چیزی بگن، در‌می‌چرخونه​ حالی که روی سر اعضای گروه مار دریایی و شاخه‌های‌اگه​ درختان پا می‌ذاشتن، هم‌پای من دویدن و دنبالم وارد جنگل شدن.

[چقدر ناامیدکننده است.

تو به رهبر گروه جستجوی ببر میگی «خواهر»، اما‌نامگونگ​ چرا من فقط یه «قهرمان بزرگ» هستم، برادر کوچیک جین؟‌کمرش​ من جونم رو برات به خطر انداختم، برادر کوچیک جین.

نمی‌تونی بهم بگی برادر بزرگ‌تر؟]

[اونجاست.]

نام‌گونگ اون و ببر‌کمرش​ سه مطلق به ترتیب با‌خاطر​ انتقال صدا پیامشون رو فرستادند.

حرف‌های مزخرف نام‌گونگ اون باعث‌نسبت​ شد با وجود این وضعیت‌مقدم​ اضطراری، یه خنده ریز بکنم.

حتماً منظورش این بود که‌هوف​ چرا همه‌چیز رو درباره فرم‌جوری​ شمشیر رعد بهشتی بهش گفتم.

اما تا اینجا‌نهایی​ که اومدیم، ازش‌وجود​ بدم نیومده بود.

[اگه کمتر‌نمی‌فهمم​ مشروب بخوری،‌کمرش​ بهش فکر می‌کنم.

من با ارباب بهشت‌اونا​ طلایی روبرو میشم، پس لطفاً‌نامگونگ​ تو حواست به بقیه باشه.]

در حالی که انتقال‌بلده​ صدا رو می‌فرستادم، با‌بسته​ سرعت از بین جنگل دویدم.

اون داخل، یه محراب دیدم.

اونجا، چند نفر داشتن یه مراسم مشکوک انجام‌خانواده​ می‌دادن، و جلوی اون‌ها زنی نقاب‌دار ایستاده بود که‌نمی‌فهمم​ یه شمشیر بزرگ رو توی زمین فرو کرده بود.

ارباب بهشت طلایی.

اون منتظر بود.

[من حساب‌نمی‌فهمم​ ارباب بهشت‌کمرش​ طلایی رو می‌رسم.

در این حین، خواهر،‌اونا​ لطفاً با نام‌گونگ اون‌خانواده​ حساب زیردست‌هاش رو برسید.]

[داری چی میگی...؟!]

همون‌طور که‌هنر​ فکر می‌کردم،‌بلده​ مخالفت کرد.

برای همین سریع‌وجود​ یه انتقال صدای‌هوا​ دیگه براش فرستادم.

[هدفت که‌کردن​ نابودی دوجانبه‌اونا​ نیست، درسته؟]

[......!]

با این حرف‌ها، ببر‌بلده​ سه مطلق با چشم‌هایی‌بسته​ از حدقه درآمده نگاهم کرد.

می‌دونم.

می‌دونم که نمی‌تونه یه پایان خوش رو‌نفر​ تصور کنه، که فکر می‌کنه باید خودش‌هنر​ رو فدا کنه تا این گناه پاک بشه.

وسواس برای متوقف‌فولادی​ کردن جنایات خواهر‌همون‌طور​ یا برادر کوچیک‌ترش.

برای همینه‌هنر​ که این‌قدر‌بلده​ بی‌پروا عمل می‌کنه.

چطور ممکنه ندونم؟ مسیر خونین آدم‌هوا​ مستأصلی که بدون لحظه‌ای تردید می‌دوه‌آدم‌هاست​ و خودش رو به آتیش می‌کشه.

آیا همچین صحنه‌ای‌بیشتری​ توی رمان شیطان‌مجموع​ بهشتی عالی بود؟ نه.

پس از کجا می‌دونم؟ با این‌همه‌همون‌طور​ رمان رزمی که خوندم، چطور ممکنه‌می‌کنن​ بوی خودکشی دوجانبه رو اینجا حس نکنم؟

معمولاً توی همچین روند داستانی، اون‌وجود​ با خواهر یا برادرش می‌میره و‌خاطر​ میگه داره تقاص گناهانشون رو پس میده.

و اواخر کتاب، یه‌کمرش​ آشنا با قیافه‌ای غمگین‌احمق‌ها​ براش یه مقبره سنگی می‌سازه.

حتی با چی‌بیشتری​ شمشیر روی صخره‌ها‌مجموع​ شعر حک می‌کنن.

'با این‌همه سال تجربه‌ام‌می‌کنه​ به‌عنوان یه پزشک، عمراً‌می‌رفت​ بذارم همچین اتفاقی بیفته!'

[نمی‌دونم چه آینده‌ای‌نهایی​ رو تو ذهنت‌وجود​ تصور می‌کنی، خواهر.

من قاضی نیستم‌وجود​ و قصد هم‌هوا​ ندارم قضاوتت کنم.

اما این رو می‌دونم، برای کسی که جهنم‌خانواده​ رو پشت سر گذاشته تا خواهر یا برادرش رو‌نمی‌فهمم​ ببینه، پایان این مسیر نباید یه خودکشی دوجانبه باشه.]

[برادر کوچیک.]

[لطفاً حساب زیردست‌ها رو برس.

من رهبرشون رو مهار می‌کنم.]

بعد از گفتن این‌اونا​ حرف، بلافاصله به سمت‌خانواده​ ارباب بهشت طلایی هجوم بردم.

ببر سه مطلق نتونست جوابی به‌همون‌طور​ جین چون-هی بده و در نهایت‌می‌کنن​ بدنش رو به سمت زیردست‌ها چرخوند.

اون مسیر یه هیولا رو طی‌وجود​ کرده، پس باید عاقبت یه هیولا‌خاطر​ رو هم بپذیره؟ شاید این‌طور باشه.

اما فقط به خاطر اینکه مسیر‌هوا​ جهنم رو طی کرده، فکر می‌کنن‌آدم‌هاست​ قراره بذارم پایانش هم جهنمی باشه؟

نمی‌دونم تهش چی میشه،‌اونا​ اما حداقلش اینه که‌خانواده​ زیر بار همچین پایانی نمیرم.

«تخم و ترکه‌ی یه‌بلده​ نیمه‌جاودان! خیلی وقت بود ندیده‌هوا​ بودمت. خوب بزرگ شدی، نه؟»

به محض اینکه ارباب بهشت طلایی‌هوا​ من رو دید، فوراً شمشیر عظیمش‌آدم‌هاست​ رو برای یه حمله تاب داد.

این قابل پیش‌بینی بود.

بدون تردید میله آهنی رو‌هوف​ به سمت چی شمشیر سرخ‌رنگ‌جوری​ پرتاب کردم تا جلوش رو بگیرم.

غیژژژ!

موفق شدم جلوی چی شمشیر‌بسته​ رو بگیرم، اما میله آهنی‌نجات​ به دو نیم تقسیم شد.

در همون لحظه، شمشیر‌اونا​ کریستال یخی رو بیرون‌خانواده​ کشیدم و ضدحمله زدم.

جرنگ-جرنگ-جرنگ-جرنگ!

«هو، با قبلنت‌نهایی​ اصلاً قابل مقایسه نیستی،‌کمرش​ مگه نه؟ قوی‌تر شدی.»

شمشیر بزرگش سبُک حرکت می‌کرد، مثل‌هوا​ یه برگ در هوا می‌رقصید، انگار‌آدم‌هاست​ که جاذبه رو به سخره گرفته بود.

با این حال، لحظه‌ای که شمشیرهامون به هم‌خانواده​ برخورد کرد، کل بدنم تلوتلو خورد، انگار که‌بلده​ یه کامیون چند ده تنی بهم زده باشه.

توی یه چشم به‌می‌کنه​ هم زدن، ده‌ها ضربه‌می‌رفت​ رد و بدل کردیم.

حتی در همون حین‌بلده​ هم ذهن جین چون-هی با‌هوا​ سرعت در حال چرخیدن بود.

'مسیر شمشیرش غیرقابل توضیحه.

چطور می‌تونه اون شمشیر‌اونا​ به اون بزرگی رو‌خانواده​ به این سرعت عقب بکشه؟'

به‌هرحال، اعمال‌چرا​ قوانین فیزیک توی‌هوف​ جیانگهو بی‌فایده بود.

اما تا زمانی که آدم استخوان و عضله،‌بسته​ دو تا دست، یه دانتیان و انرژی درونی‌زندگی​ داشت، مسیرهای شمشیرِ ممکن و غیرممکنی وجود داشت.

مسیر شمشیر ارباب بهشت‌کمرش​ طلایی داشت یه مسیر‌احمق‌ها​ غیرممکن رو طی می‌کرد.

'حالا می‌فهمم چرا‌بیشتری​ امپراتور مشت وودانگ اون‌قدر‌نفر​ به دردسر افتاده بود.'

چیزهایی که تو گذشته نمی‌تونستم درک‌همون‌طور​ کنم، حالا با عمیق‌تر شدن درکم‌می‌کنن​ از هنرهای رزمی، برام آشکار می‌شدن.

حالا می‌فهمیدم چرا‌نهایی​ امپراتور مشت وودانگ‌وجود​ به دردسر افتاده بود.

و همچنین می‌تونستم بفهمم که‌بسته​ اون از اون موقع تا‌نجات​ حالا حتی قوی‌تر هم شده بود.

شترق!

نکنه پای‌چرا​ یه طلسم‌می‌کنه​ در میونه؟

به جای یه جنگجو که داره از هنرهای رزمی استفاده‌می‌چرخونه​ می‌کنه، شاید دقیق‌تر باشه که فکر کنیم یه عروسک خیمه‌شب‌بازی به‌فقط​ شکل جنگجو داره حرکت داده میشه تا یه نمایش اجرا کنه.

«واو، این‌نمی‌فهمم​ شگفت‌انگیزه. از همین‌بسته​ الان متوجهش شدی؟»

ارباب بهشت طلایی بلافاصله‌اونا​ متوجه شد که مسیر شمشیر‌نامگونگ​ جین چون-هی داره تغییر می‌کنه.

«واقعاً که مسخره‌ست. آخه چطور متوجه شدی؟ نه، اصلاً گیرم که متوجه شدی، اینکه‌دیوونه‌ام​ بلافاصله یه راه مقابله پیدا کنی و مسیر شمشیرت رو تغییر بدی؟ فقط به‌حساب‌شده​ خاطر اینکه هنرهای شمشیرزنی زیادی بلدی همچین چیزی ممکنه؟ من که این‌طور فکر نمی‌کنم.»

«......»

جوابی نمیدم.

فقط با‌کردن​ شمشیرم بهش‌اونا​ نشون میدم.

مگه استادم نگفته بود که دو دسته آدم تو‌دارن​ دنیا وجود دارن: اون‌هایی که با حرف زدن بهت اطلاعات‌اما​ میدن، و اون‌هایی که فقط یه شیطان قلبی بهت میدن.

فعلاً که به‌نهایی​ نظر نمی‌رسید ارباب بهشت‌کمرش​ طلایی بخواد اطلاعاتی بده.

«هاهاها! واو. نمی‌خوای باهام راه بیای؟ بازم. ممم، خوبه. همون‌طور که انتظار می‌رفت، حیف‌بخشیدن​ شد. حالا می‌فهمم چرا فرقه اصلی این‌قدر تلاش می‌کنه تا تو رو به دست‌ندیدی​ بیاره. تحلیل کردن، تصور کردن، تغییر دادن. تو یه آدم معمولی توی جیانگهو نیستی.»

«......»

«تنهایی بازی کردن خسته‌کننده‌ست... نه،‌هوف​ این‌طور نیست. بذار ببینم. تا‌جوری​ کجا می‌تونی پا به پام بیای؟»

حملاتش شروع‌هنر​ به سریع‌تر و‌نمی‌فهمم​ قوی‌تر شدن کرد.

'پس اون‌نمی‌فهمم​ فقط یه‌کمرش​ دست‌گرمی بود.'

نیت قلب‌کردن​ رزمی متعالی،‌اونا​ عدالت انسانی.

نیت قلب‌چرا​ رزمی متعالی، خرد‌هوف​ مرگ و زندگی.

تمام هنرهای نهایی‌ای‌نهایی​ که می‌تونستم رو‌وجود​ همزمان آزاد کردم.

ناولها | novelha.net