چپتر 916: آموزش آشپز آسمانی
0«هیییک! د-دیوانه یکتای آسمانها! م-منو ببخشید!جگال دستپخت بدم حتماً ذائقهتون رو خراباخیرشان کرده! خواهش میکنم از جونم بگذرید!»
وقتی چشمان جین چون-هی برقی زد و هویتشبلافاصله را فاش کرد، صاحب غذاخوری با تمام وجودزیادی روی زمین افتاد و بیاختیار به خود میلرزید.
جین چون-هینتوانست با لبخندیحرفهای درخشان گفت:
«من استاد جوانبدجوری عمارتِ عمارت پزشکیلقب فلس سفید هستم.»
«ا-البته! شمامدتها دکتر دیوانهجان چشمآبی هستید!»
«بهت که گفتم،هستن من استاد جوانبله عمارت پزشکی فلس سفیدم.»
جین چون-هینتوانست هنوز لبخند روشنیهضم بر لب داشت.
انگار بدجوری دلش میخواستدلش او را با لقببزنند «استاد جوان عمارت» صدا بزنند.
اما صاحب غذاخوری، حالا یا ازجگال روی بیخبری یا از شدت وحشت، دیگرفکر از لقب «استاد جوان عمارت» استفاده نکرد.
«هوو... الان واقعاً ایناومدم چیزا مهمه، بچه؟ فقطبلافاصله برو سر اصل مطلب.»
یوهو که از گوشهایحرفهای تماشا میکرد، آهی کشیدخاطر و پرید وسط حرفشان.
«آه. درسته. خب، خب. سرآشپز، لطفاًلقب آروم باش. من به درخواست ارباب پیروحشت اوم، که ولینعمت استادم هستن، اومدم اینجا.»
«بله؟ ها... بله؟»
انگار سرآشپز اومهستن نتوانست بلافاصله حرفهای جیننتوانست چون-هی را هضم کند.
به همین خاطر، جینحرفهای چون-هی مجبور شد مدتخاطر زیادی برایش توضیح دهد.
درباره اینکه چطور ارباب پیر اوملقب مدتها پیش جان استادش، جگال لین، راوحشت نجات داده بود و درباره ملاقات اخیرشان.
فکر میکردم یادش نیاید، چون استادمجگال وقتی اینجا غذا خورده بود، ظاهرش رافکر با ماسک پوست انسان تغییر داده بود.
«مردی که اون موقع اینجااینجا غذا خورد... صورتش پوشیده بود،هضم برای همین اصلاً نتونستم بشناسمش.»
«اوه، یادتونه؟»
«آره. بههرحال تقریباًبدجوری هیچکس پاشو تولقب مسافرخونه ما نمیذاره.»
منطقی بود.
آخه چند نفر پیدااومدم میشدند که بیایند وبلافاصله این آشغال را بخورند؟
اینکه هیچ رزمیکار عصبیای وسط غذا شمشیرش راخاطر نکشیده بود، احتمالاً به این معنی بود کهاینکه سرآشپز اوم با شانس بهشتی به دنیا آمده است.
یا شاید هم به لطف کارهایلقب خیری بود که پدرش، ارباب پیرشدت اوم، در طول سالها جمع کرده بود.
«آه... پسمدتها برای همینجان بود که پدرم...»
به نظر میرسید سرآشپزاومدم اوم بالاخره متوجه قضیه شدهحرفهای و چیزی دستگیرش شده بود.
«ارباب پیر اوم نگرانتون بود،هضم سرآشپز. به نظر میرسه وضعیت بدزیادی غذاخوری حسابی فکرشو درگیر کرده بود.»
سر اوم ناخودآگاه پایین افتاد.
خودش هم خوب میدانست.
نمیتوانست طعم غذاهای پدرش رااینجا تکرار کند و به همینهضم دلیل، پولش تقریباً تهکشیده بود.
«با این حال، پیدا کردن یه کار دیگهخاطر تو این مقطع... براتون دردسرساز نمیشه؟ برای همیناینکه خودم شخصاً اومدم. استادم هم خیلی پیگیر این مسئلهست.»
«آه... اینطوره...؟ منم شبای زیادی رو بیخوابی کشیدمبزنند و غصه خوردم که مشکل کار از کجاست.نکرد من زن و بچه دارم... با این وضعیت...»
اشک در چشمانش حلقه زد.
بچه گفته بود که وقتی انسانها دچار بیحالیبلافاصله و رخوت میشوند، انرژی انجام هر کاری رازیادی از دست میدهند و فقط دست و پا میزنند.
راستش را بخواهید، بهحرفهای نظر یوهو گریه کردنخاطر او کمی نفرتانگیز بود.
نمیتونست از همون اول دچارمیخواست رخوت نشه؟ فقط کافی بود ازبیخبری همون ابتدا با پشتکار زندگی کنه.
تنها کاری که باید میکرداستادش این بود که راهی رابود که پدرش ساخته بود دنبال کند.
اگر فقط رازهای آشپزی واینجا حتی چیدمان غذاخوری را مو بهکند مو اجرا میکرد، اینطور شکست نمیخورد.
به ایننتوانست راحتیها همحرفهای نیست، یوهو.
هر کسی ممکنه اشتباه کنه.
یوهو نمیتوانست درک کند.
و مگر همین دکتری کهاینجا جلویش ایستاده بود، کسی نبود کهکند بیشتر از یک گاو کار میکرد؟
عجیب بود که چنینحرفهای آدمی میتوانست شخصی مثلخاطر این سرآشپز را درک کند.
«انسانها واقعاً موجودات عجیبی هستن.»
آنها موجوداتی مثل او را عجیب میدانستند ونجات بین خودشان مرز میکشیدند، اما از دید یوهو،نیاید این انسانها بودند که عجیب به نظر میرسیدند.
اوم بلافاصله روی زانوهایش افتاد.
«لطفاً بهم آموزش بدید، استاد جوان عمارت! اگه شما که بهزیادی عنوان یه سرآشپز ماهر معروف هستید لب تر کنید، من هیزمجگال به دوش میکشم و اگه بگید، حتی تو آتیش هم میپرم!»
جین چون-هی لبخند عریضی زد.
«هوهو. فقط بهم اعتماد کن!»
و یوهو که ازاومدم گوشهای به این صحنه نگاهحرفهای میکرد، با خودش فکر کرد:
«تو یه دکتری، بچه.
معروف شدنانگار تو آشپزی بهمیخواست چه دردت میخوره؟»
پاپات!
«هوک، هوک! دارمبلافاصله میمیرم، استاد جوانکند عمارت! واقعاً دارم میمیرم!»
«نمیمیری. به کارت ادامه بده.»
یک بشکه استوانهای بزرگ.
چیزی شبیهاستادم به هماناومدم چرخوفلک همستر بود.
تنها تفاوتش این بود کههضم ابعادش بزرگتر شده بود و بهزیادی جای همستر، یک آدم داخلش میدوید.
سرآشپز اوم آنقدربدجوری داخلش دویده بود کهصدا دهانش طعم آهن میداد.
تازه، وقتی خسته میشد و قدمهایش کندلین میشد، جین چون-هی اهرمی را در کنارمیکردم آن میچرخاند تا بشکه را به زور بچرخاند!
البته.
کسی که اینبلافاصله دستگاه را ساختهکند بود، یوهو بود.
«اووااااه!»
و اوممدتها در حالی کهاستادش جیغ میکشید، میدوید.
جین چون-هی باهستن دیدن او، با خندهاینتوانست از سر بیحالی گفت:
«بین هنرهای رزمی، یه تکنیک هست کههمین بهم اجازه میده عضلات حریف رو بادهد دقت ببینم. الان دارم از همون استفاده میکنم.»
«هوک. هوک. ش-شما دارید از یهلقب هنر رزمی به این عظمت رویشدت این آدم حقیر استفاده میکنید؟ هواااک!»
اوم حتی با وجودجان نفسنفس زدنهای شدیدش، توانست اینداده کلمات را به زبان بیاورد.
اگر زودتر از اینها چنیناینجا ارادهای از خودش نشان دادههضم بود، غذاخوریاش به این روز نمیافتاد.
«آره. با این کار دارم وضعیتت رو دقیقتر از هر کس دیگهای بررسیتوضیح میکنم، پس میتونی خیالت راحت باشه و با تمام توانت بدوی. حتی اگهبود بیفتی، درمانت میکنم و دوباره بیدارت میکنم، پس میتونی با خیال راحتتری ادامه بدی.»
«چی؟»
«تا وقتی منپیش اینجام، از اینقدرجگال دویدن و چرخیدن نمیمیری!»
نیت قلباستادم رزمی متعالی،اومدم عدالت انسانی.
نیت قلبنتوانست رزمی متعالی، پیشبینیهضم مرگ و زندگی.
فعالسازی!
«من محدودیتهای بدن انسانجان رو خیلی خوب میشناسم.نجات حالا بدو! هنوز تموم نشده!»
«اووااااه!»
اوم مجبور بودبلافاصله درد چلیده شدنِ تمامهمین بدنش را تحمل کند.
و اینانگار تازه اولدلش کار بود.
یک روز بعد.
«این درسته؟ واقعاً؟»
خمرهای به اندازهایبلافاصله بزرگ که یککند آدم داخلش جا میشد.
سرآشپز اوم داخل آندلش فرو رفته بود وبزنند فقط سرش بیرون بود.
خمره پر از شنجان بود و رنگ شنها همداده کمی عجیب به نظر میرسید.
میشد بهاستادم آن گفتاومدم شن قرمز؟
با دقتنتوانست که نگاه میکردی،هضم فقط شن نبود.
مخلوطی ازانگار پودر گیاهاندلش دارویی مختلف بود!
علاوه بر این.
خمره رویاستادم یک منقلاومدم قرار داشت.
زیر آن،نتوانست آتشی درحرفهای حال سوختن بود.
البته.
این یکیمدتها را همجان یوهو ساخته بود.
«البته. دیروز حسابی از بدنت، مخصوصاً عضلات و ریههات کارهضم کشیدی. روند امروز برای اینه که بدنت رو درمان کنیمدرباره و همزمان حساسیتت نسبت به چی رو بهسرعت بیدار کنیم.»
جمعآوری انرژی درونی تنها از طریق روش دمخاطر و بازدم امکانپذیر بود، چیزی که به آناینکه پایه و اساس روشهای پرورش انرژی درونی میگفتند.
با این حال، برای استفاده درستلقب از آن انرژی درونی، شخص باید حساسیتوحشت خود را نسبت به چی بیدار میکرد.
«با یه روش پرورش انرژی درونیِ درجهلین سه که تو بازار پیدا میشه، بیدار کردنیادش همچین حساسیتی نسبت به چی خیلی طول میکشه.»
البته روش پرورش انرژی درونیای که جیننتوانست چون-هی قصد داشت به او آموزش دهد،مجبور هنر پیشرفته چی نامیرای اژدهای بهاری بود.
سرآشپز اوم ترسیده بود.
«آ-آیا اینانگار مسیر یهدلش سرآشپز بهشتیه...؟»
شوک.
«درسته. اینماستادم بخشی ازاومدم مسیر آشپزیه.»
هنر چی نامیرای اژدهای بهاری!
این یک هنر رزمی بود که او میتوانستبزنند با افتخار بگوید در زمینه افزایش استقامت ونکرد بهبودی از خستگی، در جیانگهو کمتر رقیبی دارد.
این همون روش پرورش انرژی درونی بود کهنجات پزشکان عمارت پزشکی فلس سفید، که زیر بارنیاید اضافهکاری له شده بودن، حالا موظف بودن یادش بگیرن.
از اونجایی که این هنر رزمی چنیننتوانست ویژگیهایی داشت، آدم با تمرین کردنش میتونستمجبور خیلی طبیعی حساسیتش رو به چی بیدار کنه.
اما اون از اون کرهایهاییهضم نبود که بخواد به اینجورمدت شانس و احتمالات تکیه کنه.
یه روش مخفی وجوددلش داشت که میشد خیلیبزنند سریعتر بیدارش کرد! خیلی سریعتر!
و اونمدتها روش، همینجان خمره بود.
ترکیب فرمول سرکوبهستن پنج عنصر و هنرنتوانست چی نامیرای اژدهای بهاری.
علاوه بر اون، از اثرهضم «درمان سم با سم» گیاهانمدت دارویی مختلف هم استفاده میکرد.
«کواهاهاها! با این روش، حتی بیتعدادترین آدم دنیا هماما میتونه حساسیتش به چی رو بیدار کنه و توالان یه روز، تمرینِ روش پرورش انرژی درونی رو شروع کنه.»
جین چون-هی مثلپیش یه شیطان خندیدجگال و دستور داد:
«حالا، روشاستادم دم و بازدماینجا رو شروع کن!»
«اوااااه!»
در میان اون گرمایدلش شدید، سرآشپز اوم دردبزنند وحشتناکی رو حس میکرد.
یعنی این همونپیش جهنم سوزانی بود کهلین تو آیین بودا میگفتن؟
«باید زنده بمونم.هستن باید از این جوننتوانست سالم به در ببرم!»
دیوانه یکتای آسمانها گفت که از اینهمین نمیمیرم، اما بدنم داره یهجوری فریاد میکشهدهد که انگار همین الان قراره نابود بشه!
انسانها موجوداتی هستن کهدلش تو مواجهه با ترسبزنند از مرگ قویتر میشن.
اون برای زنده موندن مجبوراستادش بود روش پرورش انرژی درونیبود رو با تمام وجود تمرین کنه.
«یعنی همه سرآشپزهایهستن بزرگ زیر آسمان اینطورینتوانست آشپزی رو یاد میگیرن؟»
این فکر بهبلافاصله ذهنش خطور کرد کههمین شاید واقعاً همینطور باشه.
بالاخره، برای اینکه آدمدلش بتونه تو جیانگهو جزو بهترینهااما باشه، تلاش معمولی کافی نبود.
فریاد میکشید وپیش تمرکز میکرد، وجگال باز هم تمرکز میکرد.
این اولین بار بود.
تو تمام عمرشبلافاصله هیچکاری رو با اینهمههمین پشتکار انجام نداده بود.
«گوک، کوک...انگار تو رودلش خدا نجاتم بده.»
«دارم نجاتت میدم دیگه! مگهاستادش نمیشنوی که مسافرخونه سرآشپز اومبود همین الان داره دوباره جون میگیره؟!»
جین چون-هیاستادم با صدایاومدم بلند گفت.
یوهو به اونبلافاصله دو نفر نگاه کردهمین و تو دلش گفت:
«هرجور حساب میکنم، ایندلش بیشتر شبیه مسیر یهبزنند رزمیکاره تا یه سرآشپز.»
حتی بعد از اوناومدم هم، جین چون-هی چیزهایبلافاصله زیادی بهش عطا کرد.
پاکسازی مغز استخوانبلافاصله با استفاده ازکند تکنیک بزرگ سوزنهای طلایی!
علاوه بر اون، بعد از اینکه یهصدا اکسیر ردهپایین به خوردش داد، حتی تکنیکدیگر بزرگ اصلاح رو هم روش اجرا کرد!
درسته که در حد اون اصلاح بدنی نبود کهداده موول رو تبدیل به یه اندروید هوش مصنوعی قدرتمندخورده کرد، اما بازم یه پروسه فوقالعاده سطح بالا بود!
همچنین.
از طریق هنر چی نامیرای اژدهایکند بهاری و تکنیک بزرگ خمره، انرژیبرایش درونی اون هم به سرعت رشد کرد!
در نتیجه.
فقط تو یک ماه، سرآشپز تبدیل به یهنجات مرد عضلانی و ماچو شده بود، درست مثل کاپیتانغذا آمریکا که تازه از پروژه ابرسرباز بیرون اومده باشه.
«ایـ... این منم؟»
در حالی که با حیرتهضم به دستهای خودش نگاه میکرد،مدت غرق در شگفتی شده بود.
و جین چون-هی کهدلش داشت تماشاش میکرد، قیافه راضیاما و خشنودی به خودش گرفت.
«بسیار خب. خوبه.پیش حالا پایهها سرجگال جاشون قرار گرفتن.»
یوهو که از اوناومدم طرف داشت تماشا میکرد،بلافاصله سرش رو تکون داد.
«ارباب جوان. واقعاً یهحرفهای سرآشپز موجودیه که بایدخاطر تا این حد پیش بره؟»
این سوالِ روباه بود.
جین چون-هی آهیپیش کشید، «هوو»، و بالین لحن سبکی جواب داد:
«یوهو. این آدم ذهنیتش آشغاله.»
«ذهـ... ذهنیت آشغال؟!»
سرآشپز اوم احساسبدجوری کرد یه خنجر مستقیمصدا تو قلبش فرو رفته.
«برای ساختن یه ذهن سالم، فقط تئوری اراده و پشتکار کافی نیست. اگهفکر فقط شلاقش بزنی، بههرحال بعد از اینکه ما بریم دوباره برمیگرده به تنظیماتموقع کارخونه. پس بهترین کار اینه که اول از همه یه بدن های-اسپک بهش بدیم.»
برنامههای تلویزیونی کههستن رستورانهای ورشکسته روبله احیا میکنن خیلی باحالن.
همهشون برنامههای محبوبی هستن کههضم هم تو کشور خودمون ومدت هم تو خارج وجود دارن.
جزئیاتشون فرق میکنه، اما معمولاً یهلقب سوپر سرآشپز ستاره میشلن پیداش میشه، رستورانوحشت ورشکسته رو میکوبه و از نو میسازه.
مشتریا غذا روپیش میخورن، میگن خوشمزهستجگال و لایک نشون میدن.
پایان خوش!
جین چون-هی هم ازحرفهای این برنامهها خوشش میاومدخاطر و زیاد تماشاشون میکرد.
اما یهانگار نقطه اشتراکدلش مهم وجود داره.
«بعد از اینکه مشاورجان میره، کم نیستن رستورانهایینجات که دوباره ورشکست میشن.»
کاسبی یه عادته.
هر روز صبح زود بیدار شدن،کند انجام کارهای آمادهسازی، تمیز کردن مغازهبرایش و حاضر شدن... مگه این کارها آسونه؟
مهم نیست چقدر با شکوه احیاش کنی،صدا عادتهای سبک زندگی که تو یه عمردیگر ساخته شدن همیشه تو رو عقب میکشن.
کسی که عادتپیش داشته زیاد بخوابه،جگال بازم زیاد میخوابه.
کسی که کارهاهستن رو نصفهونیمه انجام میداده،نتوانست بازم همونطوری انجامشون میده.
برای فرار از اینحرفهای چرخه، آدم باید ارادهایخاطر از جنس آهن داشته باشه.
یه روح قویبدجوری تو یه بدنلقب قوی جا داره!
«نمیدونم کلمه های-اسپک مال کدوم کشوره، اما فکر کنمداده معنی کلیش رو فهمیدم. با این حال... اینکه یهخورده سلاح انسانی بسازی و اصرار کنی که اون یه سرآشپزه...»
حق با اون بود.
اوم، حالا یا بهحرفهای خاطر اون تکنیک بزرگ یامجبور هر دلیل دیگهای که نمیدونم.
قدش حتی بلندتر هم شده بود، وصدا بدنش چنان عضلات کلفتی درآورده بود کهدیگر رئیس یه گروه راهزن رو هم خجالتزده میکرد.
«اون فقط در سطح یه جنگجوی درجه دوئه،نجات خب که چی؟ کمتر از پنج سال انرژینیاید درونی داره. بیشترش هم روی هنرهای خارجی متمرکز شده.»
«همین هم برایهستن اینکه یه ماشینبله کشتار باشه کافی نیست؟»
«......!»
یه ماشین کشتار!
قلب لطیفمدتها سرآشپز اومجان جریحهدار شد.
با ایناستادم حال، یوهواومدم ادامه داد:
«علاوه بر اون، در عجبم که چقدر هنرهای خارجیش رو تمرین کرده.برایش قیافهاش جوریه که انگار میتونه یه استاد درجه یک رو با مشتهاینجات خالیش تا حد مرگ کتک بزنه. مگه این دقیقاً تعریف کلمه «وحشی» نیست؟»
«باید در این سطح باشی تا بتونیصدا پایه و اساس تبدیل شدن به یکی ازاستفاده ده سرآشپز برتر زیر آسمان رو بنا کنی!»
کجای دنیا یکیپیش از ده سرآشپز برترلین زیر آسمان این شکلیه؟
یوهو هم برای آماده کردناینجا غذاهای جگال لینِ بدغذا، تاهضم حدودی آشپزی یاد گرفته بود.
اما بانتوانست این وجود، یههضم جای کار میلنگید.
و اینکه.
آیا صاحب یه غذاخوری محلی واقعاًجگال نیاز داشت که برای لقب یکی ازفکر ده سرآشپز برتر زیر آسمان رقابت کنه؟
همین که مهارتهای استاداومدم اوم پیر رو بهبلافاصله ارث ببره کافی نبود؟
«خب. پسنتوانست بیاین پایههای آشپزیهضم رو یاد بگیریم~!»
دیوانه یکتایانگار آسمانها حرفشدلش رو نادیده گرفت.
وقتی یه مرد شمشیرشجان رو بیرون میکشه، مگهنجات نباید آسمانها رو بشکافه!
و اوماستادم هم دیگهاومدم فریاد نمیکشید.
«فهمیدم!»
چشمهای اون هم داشت کمکممیخواست رنگ همون جنونی رو میگرفتحالا که تو چشمهای جین چون-هی بود.
چرخاندن یه ماهیتابههستن آهنی پر از خاکنتوانست برای یک شچنِ کامل!
نگه داشتن یه تیکه سنگینهضم گوشت خوک با یک دستمدت در حالی که داشت روغن میریخت!
خرد کردن موادبدجوری به صورت خلالیلقب با سرعت بالا!
سرخ کردن موادپیش با فرو کردنجگال دستش(؟) تو روغن جوش!
و همینطور الی آخر!
سرآشپز اوم، بعدبلافاصله از دریافت چنینکند آموزشهایی درباره آشپزی.
در نهایت.
یه غذا درست کرد.
«استاد! نگاه کنید!هستن بالاخره بایژو روبله رو به کمال رسوندم!»
سرآشپز اوم در حالی کههضم غذا رو میآورد، با صدایمدت بلند به جین چون-هی گفت.
از یه جایی به بعد، سرآشپزلقب اوم شروع کرده بود به صداشدت زدن جین چون-هی با عنوان «استاد».
«اوه...! عالیه! بالاخره انجامش دادی!»
«کوک... همهاستادم اینا بهاومدم لطف شماست، استاد.»
«هوهوهو. از من تشکر نکن، از استادهمین من و استاد اوم پیر تشکر کن.دهد اگه لطف اونا نبود، من الان اینجا نبودم.»
«آه. حق با شماست.دلش باید از استاد بزرگبزنند جگال لین تشکر کنم!»
«هاااه...»
یوهو در حالی کهاومدم این صحنه رو تماشابلافاصله میکرد، فقط تونست آهی بکشه.
«چرا من باید اینجاحرفهای باشم و این نمایشخاطر مضحک رو تماشا کنم؟»
و هرجور که نگاهدلش میکرد، چشمهای این بچه پررواما اصلاً عاقلانه به نظر نمیرسید.
اون مردمدتها از شدتجان جنون برق میزد.
«حالا وقت افتتاحیهست!»
آخه «افتتاحیه» دیگهبلافاصله چه صیغهایه، ایکند بچه پرروی لعنتی.