---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 236: مبارزه بدون تلفات و صدای ستاره قاتل • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 236: مبارزه بدون تلفات و صدای ستاره قاتل

0

«من جیانگهوی‌زنده​ این دنیا‌کردن​ هستم... قررر!»

«ای حروم‌زاده!‌غیرقابل​ جین چون-هی،‌پیدا​ تو... آآآخ!»

جین چون-هی در حالی که یکی از‌حدوداً​ نیمه‌اکسیرهایی که برای مواقع اضطراری نگه داشته بود‌حالش​ را می‌جوید، با سرعت از میان شهر می‌دوید.

به هر طرف‌اندام‌های​ که نگاه می‌کرد،‌بین​ فقط هرج‌ومرج بود.

تیری ساخته شده از‌کردن​ چی با صدای زوزه‌ای از‌گاک​ کنار جین چون-هی رد شد.

پیوووینگ!

تیر بی‌شکل، شانه جنگجویی را‌همین​ که شمشیرش را به سمت جین‌اگه​ چون-هی دراز کرده بود، سوراخ کرد.

شترق!

«اوه وای، ببخشید.‌دستگیر​ خیلی تو زنده دستگیر‌ندارم​ کردن آدما تجربه ندارم.»

این صدای وانگ گاک-یون بود.

جین چون-هی لگدی به کشکک زانوی جنگجویی که تیر‌فکر​ خورده بود زد و وقتی مرد از درد روی زمین‌موقع​ افتاد، بلافاصله نبضش را گرفت و او را بیهوش کرد.

سپس خیلی مکانیکی، مهر و‌نشده​ موم نقاط طب سوزنی را‌بزنند​ برای بند آوردن خونریزی‌اش انجام داد.

تق، تق، تق!

«اشکالی نداره. همین‌قدر هم کار‌نکرده​ راه می‌ندازه. پزشکان ارشد بقیه‌اش رو‌فکر​ جمع‌وجور می‌کنن. استاد هم تو اورژانسه.»

خیلی خوب می‌شد اگر می‌توانست همه‌کافی​ را تر و تمیز فقط بیهوش‌خونه​ کند، اما خب، کاریش نمی‌شد کرد.

حداقل هیچ‌کدام از اندام‌های داخلی‌شان له نشده بود که‌دست​ بین مرگ و زندگی دست و پا بزنند، و‌بودند​ هیچ معلولیت دائمی و غیرقابل درمانی هم پیدا نکرده بودند.

همین کافی بود.

«حدوداً شش ماهی... فکر‌پیدا​ کنم اگه تو خونه‌کافی​ استراحت کنه حالش خوب می‌شه.»

درست همان موقع، یک نفر از‌کافی​ پشت سر وانگ گاک-یون تبری را‌خونه​ تاب داد و فریاد زد: «بمییییر!»

وانگ گاک-یون بدنش را‌داخلی‌شان​ چرخاند و مستقیم به‌زندگی​ تیغه تبر لگد زد.

جرنگ!

آن تکنیک لگد زدن،‌پیدا​ بدون شک گام‌های سایه‌کافی​ آسمان و زمین بود.

همان تکنیک لگدزنی خیابانی‌بودند​ که جین چون-هی به او‌فکر​ پیشنهاد داده بود یاد بگیرد.

«اوه، یادش گرفتی؟»

«معلومه. هنر رزمی سختی نیست، خیلی هم‌ندارم​ سبکه، برای همین می‌شه بدون نیاز به‌خورده​ گرفتن گارد رسمی، سریع ازش استفاده کرد.»

وانگ گاک-یون این را در‌نکرده​ حالی گفت که نقاط فشار مردِ‌فکر​ افتاده را می‌فشرد و ریز می‌خندید.

«آدم رو یاد قدیما می‌ندازه.»

«می‌دونم. خواهر گونگ‌سون یونگ کجاست؟»

«داره جنگجوهای خانواده گونگ‌سون رو رهبری می‌کنه و تازه به درگیری اضافه شده. خواهر‌خورده​ گونگ‌سون هیون دستور داده که دشمنا رو با کمترین جراحت ممکن از پا دربیارن، برای‌نقاط​ همین تو تقاطع اصلی که جنگجوها دارن با هم می‌جنگن، یه آرایش شمشیر مستقر کردن.»

همان‌طور که‌غیرقابل​ انتظار می‌رفت، سرعت‌نکرده​ عملش بالا بود!

«تو چی، وانگ گاک-یون؟»

او با بی‌خیالی مردی که روی زمین افتاده بود را به گوشه‌ای هل داد‌غیرقابل​ و گفت: «به عنوان یه کماندار که هم تو تک‌تیراندازی و هم تو مبارزه نزدیک‌حالش​ مهارت داره، مأموریت من اینه که تو محیط بچرخم و یکی‌یکی از پا درشون بیارم.»

وانگ گاک-یون تلنگری‌دستگیر​ به زه کمانش‌تجربه​ زد و ادامه داد:

«راستی، چون-هی. من نمی‌تونم مثل تو‌بودند​ کار کنم. تا حالا تیری پرتاب‌کنم​ نکردم که تو بدن کسی فرو نره.»

«اشکالی نداره. فقط همون‌طور که قبلاً‌کافی​ گفتم، جاهایی رو هدف بگیر که باعث‌استراحت​ معلولیت دائمی نشه و بعد زمین‌گیرشون کن.»

«گفتنش راحته.»

وانگ گاک-یون نوچ‌نوچی کرد.

«سعی‌ام رو می‌کنم.»

با این‌پیدا​ حرف، پس‌تصویرش‌بودند​ ناپدید شد.

کاملاً مشخص بود که به‌نشده​ سمت صدای غرش‌هایی که از‌بزنند​ آن نزدیکی می‌آمد رفته است.

در همان لحظه،‌دستگیر​ ده‌ها تیر بی‌شکل به‌ندارم​ تمام جهات پرتاب شدند.

شووویک!

با دیدن این همه تیر که هم‌زمان در هوا‌فکر​ پرواز می‌کردند و هر کدام هدف متفاوتی داشتند، جین‌همان​ چون-هی در جهت مخالف وانگ گاک-یون شروع به دویدن کرد.

«یه همرزم،‌هیچ‌کدام​ و یه‌داخلی‌شان​ دوست عزیز.»

دیدار کوتاهی بود، اما آن‌قدر به‌تجربه​ او قوت قلب داد که انگار‌کشکک​ ارتشی هزار نفره به دست آورده بود.

«یک.»

تق.

یهو ها-ریون در حالی که‌آدما​ فک یک جنگجوی مهاجم را از‌لگدی​ جا درمی‌آورد، شروع به شمردن کرد.

حریف با فک‌درمانی​ دررفته روی زمین افتاد‌همین​ و از هوش رفت.

دلیل بیهوش شدنش این بود که یهو‌حدوداً​ ها-ریون هم‌زمان با درآوردن مفصل فک، به‌کنه​ نقاط فشار او نیز ضربه زده بود.

یهو ها-ریون که نقابی بر‌نشده​ چهره داشت، با چشمانی بی‌تفاوت‌بزنند​ اطرافش را از نظر گذراند.

تا همین‌جا شش‌دستگیر​ نفر بیهوش روی‌تجربه​ زمین افتاده بودند.

در میان آن‌ها، هم‌پیدا​ اعضای جناح متعارف دیده‌کافی​ می‌شدند و هم جناح غیرمتعارف.

اما برای یهو‌نکرده​ ها-ریون، همه آن‌ها‌کافی​ فقط موجوداتی بی‌ارزش بودند.

- بکششون.

بیا بکشیمشون.

بیا فقط بکشیمشون! بکششون و‌نکرده​ خونشون رو بنوش! بیا گوشت زنده‌شون‌فکر​ رو بجویم و همه‌شون رو بکشیم!

- نه. خفه شو.

یهو ها-ریون به صدایی‌داخلی‌شان​ که در درونش طنین‌انداز‌زندگی​ شده بود، پاسخ داد.

هر چه قوی‌تر می‌شد، این‌آدما​ صدا هم شدیدتر می‌شد و مقاومت‌لگدی​ در برابر آن را سخت‌تر می‌کرد.

از دست دادن عقل و منطق در مواجهه‌کافی​ با خون، غریزه ستاره قاتل آسمانی بود، برای‌کنه​ همین یهو ها-ریون بارها و بارها از خودش می‌پرسید:

این مبارزه‌پیدا​ کی قرار‌بودند​ است تمام شود؟

- مزخرفه! می‌خوای تبدیل به یه سگ وفادار بشی که با میل خودش‌دائمی​ قلاده‌ای به اسم «برادر» رو گردنش می‌ندازه و منتظر تشویق صاحبش می‌مونه؟ من‌خونه​ یه اژدهام! یه ببر! بکششون! همه‌شون رو بکش! اگه بکشیشون، برادرت هم تشویقت می‌کنه!

صدا حتی‌زنده​ شیرین‌تر و‌کردن​ فریبنده‌تر شد.

اگر آن‌ها را‌درمانی​ می‌کشت، دیگر نیازی‌بودند​ به درمانشان هم نبود.

شاید کشتن آن‌ها برای برادرش‌همین​ بهتر از این بود که با‌اگه​ دردسر و ناشیانه فقط بیهوششان کند.

برادرش... از آن دسته آدم‌هایی بود که‌مرگ​ به جای آه کشیدن و سرزنش کردن‌غیرقابل​ برادر کوچکش، کاستی‌های خودش را مقصر می‌دانست.

او این را می‌دانست.

صدای این انگیزه‌درمانی​ و میل شدید، بی‌وقفه‌همین​ در درونش پژواک می‌یافت.

آیا از وقتی بود که برای اولین بار هنر الهی شیطان‌اگه​ آسمانی را یاد گرفت؟ از آن لحظه به بعد، یهو ها-ریون توانسته‌تاب​ بود با خشم و جنونی که در درونش وجود داشت روبه‌رو شود.

و در همان لحظه‌ای که‌نشده​ آن‌ها را از هم جدا کرد،‌هیچ​ یکی تبدیل به دو تا شد.

- هوه، پس هنر الهی‌آدما​ شیطان آسمانی می‌تونه به این‌یون​ شکل هم تجلی پیدا کنه.

تا به حال هیچ‌پیدا​ متنی نخونده‌ام که چنین‌کافی​ چیزی رو توصیف کنه.

فکرش رو نمی‌کردم پدیده‌ای‌بودند​ رو ببینم که حتی‌ماهی​ برای خودم هم غیرمنتظره باشه.

تنها در آن زمان‌داخلی‌شان​ بود که او کمی به‌دست​ یهو ها-ریون علاقه نشان داد.

برای شیطان آسمانی، اربابان جوان‌آدما​ صرفاً یکی از میان تعداد‌یون​ زیادی از شیاطین کوچک بودند.

اینکه او به‌درمانی​ یهو ها-ریون توجه نشان‌همین​ دهد، اتفاقی استثنایی بود.

ستاره قاتل آسمانی.

قاتلی که‌هیچ‌کدام​ از سوی‌داخلی‌شان​ آسمان‌ها فرستاده شده.

شاید حتی کلمه شیطان‌کردن​ هم برای توصیفش زیادی‌وانگ​ بامزه و پیش‌پاافتاده باشد.

او با لذت لبخندی زد و توضیح داد که چرا‌ماهی​ در روند مقاومت در برابر ستاره قاتل آسمانی، خودِ درونی‌همان​ یهو ها-ریون به شکل یک صدا تجلی پیدا کرده است.

- تو موجودی‌نکرده​ هستی که باید‌کافی​ بهت خدای کشتار گفت.

البته، با این‌اندام‌های​ فرض که تا‌بین​ اون موقع زنده بمونی.

و سپس اضافه کرد:

- به همین‌درمانی​ خاطر، کنجکاوم ببینم‌بودند​ چطور رشد می‌کنی.

برام خیلی لذت‌بخشه وقتی می‌بینم چی بهشتی‌حدوداً​ در هم می‌شکنه، و تو هم چیزی‌کنه​ جز یه مهره در دستان چی بهشتی نیستی.

آیا واقعاً می‌تونی در برابر آسمان‌ها‌بین​ بایستی و از کارمای ستاره قاتل آسمانی‌دائمی​ فرار کنی؟ هوم؟ ای عروسک خیمه‌شب‌بازیِ سرنوشت.

او را‌زنده​ عروسک خیمه‌شب‌بازیِ‌کردن​ سرنوشت نامید.

موجودی که توسط نخ‌هایی‌پیدا​ که آسمان‌ها به اسم ستاره‌حدوداً​ قاتل آسمانی بافته‌اند، کنترل می‌شود.

بنابراین دستاوردهایی که به دست آورده‌ای واقعاً‌حدوداً​ مال خودت نیستند، و کشتارهایی که مرتکب‌کنه​ شده‌ای هم واقعاً متعلق به تو نیستند.

شیطان آسمانی با خنده‌ای‌داخلی‌شان​ از سر خوشحالی گفت که‌دست​ همه این‌ها فقط کار آسمان‌هاست.

تنها احساسی که یهو ها-ریون‌آدما​ با شنیدن این حرف بهش‌یون​ دست داد، خشم بود و بس.

و با همون خشم، هنر‌نکرده​ الهی شیطان آسمانی فعال شد و‌فکر​ صدای ستاره قاتل آسمانی بالا اومد.

- ولم کن! تک‌تکشون رو می‌کشم! حتی‌حدوداً​ اگه جلوم رو بگیری! مطمئن باش که‌کنه​ آزاد می‌شم و همه‌شون رو سلاخی می‌کنم!

وقتی زمزمه‌های شیرینش‌اندام‌های​ جواب نداد، صدا‌بین​ دوباره به خروش اومد.

- نه. نمی‌خوام‌دستگیر​ قسمی که به‌تجربه​ برادرم خوردم رو بشکنم.

- تو! تو! تو این‌طوری نیستی! تو خود منی!‌حدوداً​ من خدایی‌ام که همه‌چیز رو می‌کشه! ما خداییم! هرچی‌می‌شه​ بیشتر بکشیم، قوی‌تر می‌شیم! چطور نمی‌فهمی که ذات ما اینه!

غریزه‌اش با شدت فریاد می‌کشید.

همون‌طور بود که صدا می‌گفت.

خودش هم‌زنده​ از روی غریزه‌آدما​ این رو می‌دونست.

ستاره قاتل آسمانی، یهو ها-ریون.

هرچی آدم‌های‌پیدا​ بیشتری رو‌بودند​ می‌کشت، قوی‌تر می‌شد.

دلیل اینکه می‌تونست از‌داخلی‌شان​ قلمرویی یه پله بالاتر‌زندگی​ استفاده کنه هم همین بود.

کارمای ستاره قاتل آسمانی این‌آدما​ بود که با تعداد آدم‌هایی‌یون​ که می‌کشت، قدرتش بیشتر می‌شد.

قضیه فقط این‌درمانی​ نبود که دیوونه‌بودند​ بشه و بی‌وقفه بکشه.

البته که انگیزه قتل‌بودند​ مدام عذابش می‌داد، اما‌ماهی​ همه‌چیز به این ختم نمی‌شد.

اون قوی‌تر می‌شد.

و قوی‌تر شدن لذت‌بخش بود!

ستاره قاتل آسمانی به این‌نکرده​ خاطر خطرناک می‌شه که می‌تونه‌ماهی​ از کشتن آدم‌ها لذت ببره.

- می‌دونم. ولی خفه شو.

- چرا با ذاتت می‌جنگی؟ چرا‌بین​ منو پس می‌زنی؟ تو هم می‌خوای بکشی،‌دائمی​ مگه نه؟ من می‌دونم. چون من، توام.

- آره. پس‌دستگیر​ باید بدونی چرا‌تجربه​ بهت می‌گم خفه شی.

- فقط‌غیرقابل​ اون برادر‌پیدا​ بی‌ارزشت رو بک...

صدای «خرد‌پیدا​ شدنی» از‌بودند​ درونش پیچید.

چیزی توی وجودش پیچ خورد.

از بیرون قابل‌تشخیص نبود،‌کردن​ اما تغییر بزرگی داشت‌وانگ​ درون یهو ها-ریون رخ می‌داد.

برای یک لحظه.

صدای درونش ساکت شد.

- خفه شو.

تصمیم من فقط مال خودمه.

قولی هم که‌درمانی​ به برادرم دادم،‌بودند​ تصمیم خودم بود.

می‌دونم که بخشی از‌بودند​ منی، اما... جرئت نکن‌ماهی​ به من دستور بدی.

خشم.

یه شعله عظیم و سوزان.

- اگه‌غیرقابل​ می‌فهمی، پس‌پیدا​ ساکت باش.

ستاره قاتل آسمانی.

هم‌خونش نبود،‌هیچ‌کدام​ اما بدون‌داخلی‌شان​ شک برادرش بود.

خودش این‌طور تصمیم گرفته بود.

نه با‌غیرقابل​ اجبار کسی، بلکه‌نکرده​ با اراده خودش.

فینال مسابقات هنرهای رزمی.

جین چون-هی با به‌داخلی‌شان​ خطر انداختن جونش، به سوال‌دست​ یهو ها-ریون جواب داده بود.

با یه ضربه شمشیر قاطعانه، قسم خورده بود‌وانگ​ که حتی از کسانی که ممکنه قربانی اون‌مرد​ بشن و حتی از خود یهو ها-ریون محافظت کنه.

با دریافت اون ضربه شمشیر،‌نکرده​ یهو ها-ریون تصمیم گرفت که‌ماهی​ دیگه هرگز روش رو برنگردونه.

«...بنابراین، هیچ‌کس‌پیدا​ نمی‌تونه این‌بودند​ تصمیم رو برگردونه.»

باوری که جوابش رو‌داخلی‌شان​ گرفته باشه، هرگز نمی‌شکنه؛‌زندگی​ بلکه سر جاش محکم می‌مونه.

«حتی اگه این همون‌کردن​ ذاتی باشه که از‌وانگ​ بدو تولد تو وجودم بوده.

حتی اگه مشیتی‌درمانی​ باشه که اون آسمون‌های‌همین​ به‌ظاهر بزرگ تعیین کردن.»

باوری که یه‌نکرده​ بار ریشه بدوونه،‌کافی​ هرگز شکسته نمی‌شه.

یهو ها-ریون از همین حالا به حالتی رسیده بود‌دست​ که قاعدتاً باید بعد از از دست دادن پیوندهای‌بودند​ بی‌شمار و جنگیدن تو نبردهای خونین فراوان بهش می‌رسید.

اون از خودش فراتر می‌ره.

دیوانگیش رو کنترل می‌کنه.

حتی اگه ساکت‌نکرده​ کردن کامل اون‌کافی​ صدا غیرممکن بود.

فقط به این دلیل که یکی از اعضای ارزشمند‌دست​ خانواده‌اش که باهاش پیوند داشت، با به خطر انداختن‌بودند​ جونش تو یه ضربه شمشیر، بهش جواب داده بود.

یهو ها-ریون از همین حالا قدم‌تجربه​ گذاشتن به قلمرویی رو شروع کرده‌کشکک​ بود که جین چون-هی پیش‌بینی نمی‌کرد.

«اگه چی‌غیرقابل​ بهشتی اینه، پس‌نکرده​ نیازی بهش ندارم.»

- پس.

بعداً می‌کشیشون، مگه نه؟

وقتی یه‌زنده​ رقیب واقعی‌کردن​ پیدا بشه.

وقتی حریفی‌غیرقابل​ بزرگ‌تر از‌پیدا​ «دو» ظاهر بشه.

اگه کسی پیدا‌نکرده​ بشه که برادرت‌کافی​ رو تهدید کنه.

- آره.

پس صبر کن.

در هر صورت...‌درمانی​ به‌زودی کلی عوضی‌بودند​ برای کشتن پیدا می‌شن.

- فرقه جاودانه خون.

آره.

خوبه.

احتمالاً خون اون‌ها هم خوشمزه‌ست.

صبر می‌کنم.

گفتگوی درونی تموم شد.

یهو ها-ریون‌زنده​ پاش رو محکم‌آدما​ به زمین کوبید.

بام-

و بلافاصله به‌نکرده​ سمت جایی که سروصدا‌حدوداً​ ازش می‌اومد، حرکت کرد.

اورژانس موقت‌زنده​ تو شعبه‌کردن​ اتحاد رزمی.

«بانداژ کم‌غیرقابل​ آوردیم! پماد‌پیدا​ زخم چیزی مونده؟»

«فعلاً با‌پیدا​ طب سوزنی جلوی‌همین​ خونریزی رو می‌گیرم!»

«دست پسرم قطع شده!‌داخلی‌شان​ خواهش می‌کنم، تو رو‌زندگی​ خدا یکی کمک کنه!»

«استاد جوان‌زنده​ عمارت! استاد‌کردن​ جوان عماااارت!»

جین چون-هی با ظرافت‌پیدا​ از روی یه تخت پرید‌حدوداً​ و جلوی بیمار فرود اومد.

«بله~ من اینجام!»

با دیدن قیافه بی‌خیال و خونسردش، هم بیمار و‌دست​ هم خانواده‌اش دلشون می‌خواست فحش بدن، اما با دیدن‌بودند​ همچین چهره‌ای، به نظر می‌رسید به مهارت‌هاش اطمینان کامل داره.

جین چون-هی بلافاصله نقاط طب‌آدما​ سوزنی رو فشار داد و‌یون​ اقدامات جراحی رو شروع کرد.

به لطف کمک‌درمانی​ خیلی‌ها، سروصدای بیرون الان‌همین​ دیگه کم‌وبیش خوابیده بود.

کار جنگجوها تموم شده بود،‌همین​ پس حالا وقتش بود که‌کنم​ کار عمارت پزشکی شروع بشه.

بعد از بیهوش کردن جنگجوی رم‌کرده،‌بین​ جین چون-هی اون رو مستقیم آورده‌معلولیت​ بود و درمانش رو شروع کرده بود.

به‌عنوان کسی که هم جنگجو‌آدما​ بود و هم پزشک، این‌یون​ کاری بود که باید انجام می‌داد.

«وضعیت ناحیه قطع‌شده خرابه.»

«می‌شه دوباره پیوندش زد؟»

«من باید هر کاری که‌نشده​ از دست یه انسان برمیاد‌بزنند​ رو انجام بدم. بقیش دست آسمون‌هاست.»

آسمان‌ها.

آسمان‌های یهو ها-ریون و آسمان‌های جین چون-هی‌همین​ دقیقاً نقطه مقابل هم بودن، اما یه‌خونه​ جورایی، داشتن یه داستان رو روایت می‌کردن.

در نهایت، همه‌چیز به این‌همین​ برمی‌گشت که آدم کاری که‌کنم​ از دستش برمیاد رو انجام بده.

جین چون-هی بلافاصله‌اندام‌های​ آماده‌سازی برای جراحی‌بین​ رو شروع کرد.

بیمارها هنوز هم داشتن سرازیر‌آدما​ می‌شدن، اما اون نگران نبود،‌یون​ چون پزشکان ارشد کمکش می‌کردن.

علاوه بر اون...

«آماده‌سازی جراحی تموم شد!»

پرستار-پزشک‌هایی که یوهو آموزش‌داخلی‌شان​ داده بود، حالا واقعاً‌زندگی​ داشتن نقش فعالی ایفا می‌کردن.

همه‌اش به لطف همین پرستار-پزشک‌ها بود‌تجربه​ که جین چون-هی و بقیه پزشکان‌کشکک​ ارشد می‌تونستن روی درمان تمرکز کنن.

به لطف اون‌ها بود که‌نکرده​ این اورژانس جهنمی می‌تونست بدون هیچ‌فکر​ حادثه بزرگی به کارش ادامه بده.

جین چون-هی بلافاصله به‌بودند​ سمت اتاق عمل دوید و‌فکر​ پروسه جهنمی رو شروع کرد.

بعد از مدتی، دوباره دوید‌نشده​ بیرون تا بیمار دیگه‌ای رو تحویل‌هیچ​ بگیره و به درمان‌ها ادامه بده.

به‌عنوان رئیس سالن جراحی عمارت پزشکی فلس سفید، تمام‌گاک​ بیمارانی که جین چون-هی به عهده می‌گرفت، کسانی بودن‌روی​ که حتی با مهارت‌های پزشکان ارشد هم درمانشون سخت بود.

اون سخت‌ترین و‌درمانی​ ناخوشایندترین کار رو‌بودند​ به عهده گرفته بود.

ناولها | novelha.net