---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 744: چپتر 744 • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 744: چپتر 744

0

در آن لحظه، اعضای‌لباس‌هایش​ فرقه شیطانی یکی‌یکی شروع‌کرد​ به حرف زدن کردند.

«ا... ارباب جوان! منم‌حالی​ یه صدایی می‌شنوم! میگه‌یکی​ منو می‌کشه. میگه نفرینم می‌کنه...»

«ارباب جوان. خیلی عجیبه. یه‌پاره​ صدای آشنا ازم می‌خواد که‌کنترل​ نجاتش بدم... الان میام اونجا!»

در همان‌هزار​ لحظه، یهو‌پایین​ ها-ریون فریاد زد:

«این هنر تسخیر‌خوردن​ روحه. همه، انرژی‌عضلاتش​ درونی‌تون رو بالا ببرید!»

با دستور ارباب‌اوه​ جوان، همه شروع به‌چشمان​ تقویت انرژی درونی‌شان کردند.

اما این‌جاری​ فقط برای‌لباس‌هایش​ یک لحظه بود.

«نه! نهههههه! مایتریا... اوه، مایتریا!»

در حالی که اشک خون از چشمان یکی‌کرد​ از اعضای فرقه شیطانی جاری بود، با صدای‌آرامش​ جر خوردن، لباس‌هایش پاره شد و عضلاتش باد کرد.

«هنر شیطانی‌اش‌مایتریا​ از کنترل‌حالی​ خارج شده؟»

با شنیدن این‌خوردن​ حرف، جین چون-هی‌عضلاتش​ با آرامش گفت:

«نه. خودش باعث شده از کنترل خارج‌انگشت​ بشه. این یه تلاش برای مبارزه است،‌بعد​ با سوزاندن انرژی درونی خودش از شدت ترس.»

«کوااااااک!»

همان‌طور که وحشیانه شمشیرش را‌اشک​ تاب می‌داد، بقیه اعضای فرقه شیطانی‌لباس‌هایش​ شروع به برداشتن جراحات جدی کردند.

جین چون-هی و‌خوردن​ یهو ها-ریون بلافاصله‌عضلاتش​ وارد عمل شدند.

یهو ها-ریون قدم‌های‌پوندی​ سلطه‌گر شیطان بهشتی‌تلنگر​ را آزاد کرد.

کوگوگوگوک!

در لحظه‌ای که هوا با فشاری هزار پوندی به‌جاری​ پایین سقوط کرد، یک هنر تلنگر انگشت از میان آن‌شده​ فشار عبور کرد و به یک نقطه فشار ضربه زد.

پاباباباک!

اما بعد از آن، بقیه هم شروع‌انگشت​ به فریاد زدن کردند و سعی داشتند‌بعد​ هنرهای شیطانی‌شان را از کنترل خارج کنند!

جین چون-هی گفت:

«فقط هر کسی‌اوه​ رو که طلسم‌خون​ شده، بیهوش کن!»

یهو ها-ریون‌جاری​ با شنیدن این‌پاره​ حرف تردید نکرد.

قدم‌های سلطه‌گر شیطان‌پوندی​ بهشتی محیط اطراف‌تلنگر​ را در خود بلعید.

احساس تاریکی که متورم می‌شد و خود فضا را‌شیطانی‌اش​ می‌بلعید، ترسی شبیه به سقوط یک انسان در پرتگاهی‌خودش​ بی‌نور، همراه با قدم‌های سلطه‌گر شیطان بهشتی فرود آمد.

کواگواگوانگ!

هنر تلنگر انگشت جین‌لباس‌هایش​ چون-هی مانند یک شهاب‌سنگ‌کرد​ از میان فشار عبور کرد.

یک نفر، بعد یکی دیگر.

کشتن یک آدم راحت است.

اما نجات‌مایتریا​ دادنش صد‌حالی​ برابر سخت‌تر بود.

او باید همه را قبل‌پاره​ از اینکه هنرهای شیطانی‌شان از‌کنترل​ کنترل خارج شود، بیهوش می‌کرد.

قدم‌های سلطه‌گر شیطان بهشتی یهو ها-ریون آن‌ها را نگه‌فشار​ داشت و جین چون-هی از تکنیک الهی فعال‌سازی مبدأ‌شیطانی‌شان​ استفاده کرد تا زمان را بارها و بارها بشکافد.

عجیب بود که هنر تلنگر انگشت او مانند‌کرد​ یک گلوله سرگردان از دیوار کمانه می‌کرد و‌آرامش​ با دقت به نقاط فشار آن‌ها ضربه می‌زد.

یک مسیر با دقت محاسبه‌شده.

ایلکانه مبهوت مانده بود.

استادان هنر تلنگر‌پوندی​ انگشت زیادی در‌تلنگر​ فرقه شیطانی وجود داشتند.

اما در چنین فضای تنگی، پیش‌بینی دقیق حرکت بعدی‌شیطانی‌اش​ حریف و ضربه زدن به یک نقطه فشار با‌خودش​ کمانه کردن، حتی در فرقه شیطانی هم بسیار نادر بود.

اصلاً کسی بود که قادر‌اشک​ به چنین کاری باشد، آن‌خوردن​ هم در چنین نبرد پرهرج‌ومرجی؟

«چیزی که وحشتناک‌تره اینه که دیوانه یکتای آسمان‌ها‌کرد​ تمام عمرش رو صرف تمرین هنر تلنگر انگشت نکرده.‌گفت​ فقط به عنوان یه هنر رزمی مشتق‌شده یادش گرفته.»

او افکارش را با‌پایین​ هنر الهی ذهن دوگانه‌میان​ به دو نیم کرد.

دو تکنیک الهی‌خوردن​ فعال‌سازی مبدأ زمان را‌باد​ محاسبه کرده و شکافتند.

سپس، او از هنر الهی پنج‌خون​ عنصر استفاده کرد تا پرتابه‌هایی برای‌پاره​ ضربه زدن به نقاط فشار بسازد.

و به‌جاری​ این ترتیب،‌لباس‌هایش​ آخرین نفر.

تانگ!

بعد از اطمینان از اینکه آخرین عضو فرقه شیطانی‌شیطانی‌اش​ بیهوش شده است، جین چون-هی به سرعت جلو رفت، انگشتانش‌باعث​ را روی گردن مرد گذاشت و نبضش را چک کرد.

«هوف، کار‌مایتریا​ به انحراف‌حالی​ چی نکشید.»

او همه کسانی را که‌پاره​ تحت تأثیر هنر تسخیر روح‌کنترل​ قرار گرفته بودند، بیهوش کرده بود.

در نهایت، فقط هوانگ‌گو، تاندر quake، ایلکانه، یهو ها-ریون و در آخر، جین چون-هی باقی ماندند.

یهو ها-ریون با گیجی پرسید:

«این دیگه چه کوفتیه...؟»

«یه تشکیلاته. یا یه سد.»

«از اون مدل‌هاییه که‌پایین​ با ذهن تداخل پیدا می‌کنه؟‌فشار​ چرا روی ما تأثیری نداره؟»

«شاید به خاطر مقدار انرژی درونی، قدرت ذهنی یا‌شیطانی‌اش​ سطح هنرهای رزمی باشه، این‌طور فکر نمی‌کنی؟ در وهله‌خودش​ اول که به نظر نمی‌رسه روی حیوانات اثری داشته باشه.»

ناگهان، کابوس قصر‌اوه​ یخی دریای شمالی‌خون​ به ذهنش خطور کرد.

«اون دیواری که‌خوردن​ قبلاً می‌درخشید حتماً‌عضلاتش​ یه تأثیری داشته.»

«منم همین‌طور فکر می‌کنم.»

ایلکانه پشت سرش را خاراند.

«برادر. این مشکل‌سازه. فکر‌حالی​ کنم باید عقب‌نشینی کنیم‌یکی​ و آدم‌های بیشتری بیاریم.»

«بازم آدم هست؟»

«امکان نداره مقر اصلی کمتر از بیست نفر رو‌فشار​ فرستاده باشه. حداقل دویست نفر دیگه از برادرا در‌شیطانی‌شان​ حالت آماده‌باش هستن. همه‌شون هم استاد اوج یا بالاترن.»

«مگه فرقه شیطانی استاد‌لباس‌هایش​ اوج از تو مزرعه‌کرد​ برداشت می‌کنه؟ این دیگه چیه...»

او احساسات پیچیده‌اوه​ و متعجبش را در‌چشمان​ یک کلمه بیان کرد:

«واو.»

سپس جمله دیگری اضافه کرد:

«همین تعداد برای نابود کردن یه‌عضلاتش​ فرقه بزرگ با یه حمله غافلگیرانه‌شده​ کافیه، مگه نه؟ تازه، ها-ریون هم اینجاست.»

در همان‌مایتریا​ لحظه، یهو ها-ریون‌اشک​ به حرف آمد:

«نیازی به این کار‌لباس‌هایش​ نیست. تو، من و برادر‌شیطانی‌اش​ می‌ریم، فقط ما سه تا.»

ایلکانه با ناباوری پرسید:

«پس زیردستانمون چی؟»

«سگ برادر می‌تونه اونا‌حالی​ رو تا ورودی اتاق سنگی‌جاری​ ببره. اونجا امن‌ترین جای ممکنه.»

هاپ!؟

به نظر می‌رسید هوانگ‌گو‌پایین​ دارد می‌پرسد که چرا ناگهان‌فشار​ به او دستور داده می‌شود.

یهو ها-ریون ادامه داد:

«چه تضمینی هست که دوباره توی همون‌چشمان​ تشکیلات نیفتن؟ اینجا فقط وبال گردن می‌شن.‌باد​ مطمئنم برادر هم همین نظر رو داره.»

«...»

جین چون-هی در حالی که‌سقوط​ غرق در افکارش بود، چانه‌اش‌عبور​ را نوازش کرد و گفت:

«این‌طوری بهتره. آوردن آدمای‌لباس‌هایش​ بیشتر به اینجا فقط تعداد‌شیطانی‌اش​ تلفات بی‌فایده رو بالا می‌بره.»

جین چون-هی‌مایتریا​ گردن هوانگ‌گو‌حالی​ را محکم خاراند.

«هوانگ‌گو. لطفاً. باشه؟»

کونگ.

او از اینکه قرار‌لباس‌هایش​ بود از اربابش جدا‌کرد​ شود، ناراضی به نظر می‌رسید.

جین چون-هی‌مایتریا​ طلسمی برای‌حالی​ هوانگ‌گو خواند:

«دنده‌های بره کباب‌شده.»

هاپ؟!

«نوارهای سیب‌زمینی شیرین خشک‌شده.»

کونگ؟!

«یه پیاده‌روی، تا خود افق.‌پاره​ اون‌قدر باهات می‌دوم تا بگی بس‌خارج​ کن. تازه سوار کولت هم می‌شم.»

له‌له، له‌له، له‌له، له‌له!

خوب شد‌جاری​ که هوانگ‌گو‌لباس‌هایش​ یک سگ بود.

اگر آدم بود، به این‌اشک​ راحتی با یک دنده کباب، سیب‌زمینی‌لباس‌هایش​ شیرین و یک پیاده‌روی خام نمی‌شد.

جین چون-هی از هوانگ‌گو خواست تا اعضای فرقه شیطانی را روی‌خارج​ پشتش حمل کند، و برای بقیه، لباس‌هایشان را جمع کرد تا‌مبارزه​ چیزی شبیه به سورتمه بسازد که هوانگ‌گو بتواند آن را بکشد.

«تاندر quake. تو هم کمک کن.»

جیک؟

تاندر quake هم به یک طلسم جادویی نیاز داشت.

جین چون-هی‌جاری​ نفس عمیقی‌لباس‌هایش​ کشید و گفت:

«تخم‌مرغ‌های عسلی آب‌پز.»

جیک-

می‌گفت که این کافی نیست.

به نظر می‌رسید‌خوردن​ که از تماشای هوانگ‌گو‌باد​ چیزهایی یاد گرفته بود.

«مرغ بریون!»

جیک!

کمی متزلزل شد.

اما مثل‌جاری​ هوانگ‌گو فوراً‌لباس‌هایش​ تسلیم نشد.

یهو ها-ریون که تا آن‌سقوط​ لحظه ساکت ایستاده بود، یک‌عبور​ یشم آبی از آستینش بیرون آورد.

«این رو‌جاری​ بگیر و‌لباس‌هایش​ انجامش بده.»

جیییییک!

«انگار تاندر quake ما قراره گول یه جواهر ساده رو بخوره.»

فوووش!

تاندرکوئیک که انگار می‌ترسید یهو ها-ریون‌عضلاتش​ نظرش عوض شود، سریع جواهر را گرفت‌شنیدن​ و یک جایی لای پرهایش قایم کرد.

جین چون-هی با‌اوه​ حالتی مات و‌خون​ مبهوت زیر لب گفت:

«چیزای براق دوست داشتی؟»

با این کارش‌پوندی​ دقیقاً شبیه یک‌تلنگر​ زاغی واقعی شده بود.

بدن تاندرکوئیک با صدای‌لباس‌هایش​ ترق و توروقی باد‌کرد​ کرد و بزرگ شد.

وقتی به اندازه یک شترمرغ درآمده بود،‌چشمان​ اعضای فرقه شیطانی را روی پشتش سوار‌باد​ کرد و پرواز کرد... نه، راه افتاد.

خیلی هم خوب راه می‌رفت.

تاپ، تاپ.

و این‌طوری، در حالی که تمام‌عضلاتش​ اعضای فرقه شیطانی سوار شده بودند، اکسپرس‌شنیدن​ هوانگ‌گو و اکسپرس تاندرکوئیک به راه افتادند.

یهو ها-ریون با‌اوه​ دیدن قیافه مات و‌چشمان​ مبهوت جین چون-هی گفت:

«اگه اون گربه برف‌لباس‌هایش​ سیاه هم می‌تونست همین کار‌شیطانی‌اش​ رو بکنه، خیلی خوب می‌شد.»

گربه برف سیاه‌پوندی​ که انگار حرفش را‌انگشت​ فهمیده بود، فیس‌فیس کرد.

ششیااااک!

بعد هم محکم‌اوه​ انگشت یهو ها-ریون‌خون​ را گاز گرفت.

اما حتی یک قطره خون هم‌عضلاتش​ از انگشتی که به مرحله مقاومت‌شده​ در برابر تیغ رسیده بود، بیرون نیامد.

«همم، ضعیفه. به خاطر اینه که کوچیکه؟‌انگشت​ اگه منم مثل تو روزی سه وعده‌بعد​ خودم بهش غذا بدم، بزرگ می‌شه برادر؟»

«...هی، پسر جون. کوچیکش‌لباس‌هایش​ بامزه‌ست. بزرگش نکن. اصلاً‌کرد​ چرا می‌خوای بزرگش کنی؟»

میووو-

گربه برف سیاه‌خوردن​ سریع سرش را به‌باد​ بدن جین چون-هی مالید.

«برادر، تو‌هزار​ بین جانوران‌پایین​ روحانی حسابی محبوبی.»

جین چون-هی آهی کشید.

«یعنی ها-ریون‌مایتریا​ واقعاً نمی‌فهمه‌حالی​ این چقدر بامزه‌ست؟»

جین چون-هی مقداری از گوشت خشکی‌عضلاتش​ که برای هوانگ‌گو درست کرده بود‌شده​ را به گربه برف سیاه داد.

واو! ملچ ملوچ.

گربه برف سیاه طوری گوشت‌پاره​ خشک جین چون-هی را با لذت‌خارج​ می‌خورد که انگار لذیذترین غذای دنیاست.

البته پربیراه هم نبود.

او هر وقت گوشت خشک درست‌عضلاتش​ می‌کرد، همیشه برای پردازش با انرژی درونی،‌شنیدن​ از چی حقیقی پنج عنصر استفاده می‌کرد.

و بعد، درست قبل از اینکه آن را‌میان​ به خوردشان بدهد، سریع با استفاده از چی‌داشتند​ تولیدکننده آتش، روی آن را برشته و طلایی می‌کرد.

این‌طوری حتی‌جاری​ بیشتر هم‌لباس‌هایش​ خوششان می‌آمد.

ایلکانه با دیدن گربه برف سیاه که‌چشمان​ طوری غذا می‌خورد که انگار می‌ترسید کسی آن‌کرد​ را از چنگش دربیاورد، با خودش فکر کرد:

«دیگه کارش تمومه.‌خوردن​ الان دو بار‌عضلاتش​ این طعم رو چشیده.»

این طعمی بود که‌پایین​ هیچ‌کس جز دیوانه یکتای آسمان‌ها‌فشار​ نمی‌توانست آن را بازسازی کند.

چیزی بود که یک نابغه‌پاره​ دیوانه آشپزی فقط برای سیر‌کنترل​ کردن بچه‌های یکی‌یدونه‌اش درست می‌کرد.

یک بار شاید قابل درک بود،‌خون​ اما وقتی دو بار این طعم را‌عضلاتش​ می‌چشید، دیگر دچار علائم ترک اعتیاد می‌شد.

و به عنوان مدرک، گربه برف‌عضلاتش​ سیاه انگشتان جین چون-هی را لیسید‌شده​ و برای گوشت بیشتر التماس کرد.

«باشه، باشه.‌هزار​ یکی دیگه‌پایین​ هم بهت می‌دم.»

برای اینکه جانوران‌خوردن​ روحانی عاشقت بشوند،‌عضلاتش​ باید آشپز خوبی می‌بودی.

یه‌جورایی دقیقاً مثل بچه‌داری بود.

هر سه‌هزار​ نفرشان دوباره‌پایین​ به داخل رفتند.

از آنجایی که فقط سه نفر بودند، دیگر‌کرد​ نیازی نبود نگران گروه پشت سرشان باشند و‌آرامش​ به سادگی با تکنیک‌های حرکتی‌شان از آنجا عبور کردند.

به محض‌مایتریا​ ورود، ایلکانه‌حالی​ متوقف شد.

رگ‌های پشت دستش کمی می‌لرزید.

«برادر، منم دارم می‌شنومش.‌پایین​ انگار هر چی بیشتر‌میان​ می‌ریم داخل، صدا بلندتر می‌شه.»

یهو ها-ریون پرسید:

«چی می‌گه؟»

ایلکانه دست راست‌خوردن​ لرزانش را محکم‌عضلاتش​ با دست چپش گرفت.

ناخن‌هایش در گوشتش‌پوندی​ فرو رفت و‌تلنگر​ خون جاری شد.

«داره صدای مادرم رو تقلید می‌کنه،‌عضلاتش​ بهم می‌گه شما دو تا رو‌شده​ بکشم و به مایتریا خوش‌آمد بگم.»

همان‌طور که انتظار می‌رفت.

اعضای فرقه شیطانی هم قبلاً ناگهان‌عضلاتش​ شروع به ستایش مایتریا کرده بودند؛ به‌شنیدن​ نظر می‌رسید این نوعی شستشوی مغزی باشد.

«قطعاً هنر تسخیر‌پوندی​ روحه. می‌تونی در‌تلنگر​ برابرش مقاومت کنی؟»

«آخ.»

«سعی کن تحمل کنی.»

با دستور یهو ها-ریون، ایلکانه دندان‌هایش‌عضلاتش​ را روی هم فشرد و شروع‌شده​ به مقاومت با قدرت ذهنی‌اش کرد.

در همان‌هزار​ لحظه، جین چون-هی‌سقوط​ هم صدایی شنید.

-آقا، درد داره،‌خوردن​ درد داره، درد‌عضلاتش​ داره... کمکم کن.

کمکم کن، آقا.

دختری که در گذشته از‌پاره​ قربانی شدن نجاتش داده بود، داشت‌خارج​ گریه می‌کرد و می‌گفت درد دارد.

آرایش، لحظه‌ای که قلب انسان‌سقوط​ دچار تزلزل می‌شد را از دست‌نقطه​ نمی‌داد و فوراً به حرکت درمی‌آمد.

جین چون-هی متوجه شد که‌پاره​ مناظر اطراف در یک چشم‌کنترل​ به هم زدن تغییر کرد.

«این شبیه‌مایتریا​ همون آرایش قصر‌اشک​ یخی دریای شمالیه؟»

اما بلافاصله نظرش عوض شد.

آن موقع، مگر آن‌قدر تار‌سقوط​ نبود که به نظر می‌رسید‌عبور​ حتی خاطرات را هم بازنویسی می‌کند؟

جین چون-هی‌جاری​ فعلی خودش را‌پاره​ گم نکرده بود.

آن زمان، جین چون-هی‌حالی​ مجبور شده بود زخم‌های دوران‌جاری​ کودکی‌اش را دوباره تجربه کند.

او در حین تماشای خاطرات‌پاره​ دردناک، خودش را باخته بود و‌خارج​ در حالت بی‌خویشتنی فرو رفته بود.

اما حالا، زمان حال بود.

بدن بالغ جین چون-هی همان‌طور‌پاره​ که بود باقی مانده بود؛‌کنترل​ فقط مناظر تغییر کرده بودند.

روبه‌رویش کودکی‌مایتریا​ لاغر و‌حالی​ استخوانی بود.

فقط قسمتی که اندام‌های داخلی‌اش‌پاره​ قرار داشتند متورم بود و به‌خارج​ طرز وحشتناکی از گرسنگی رنج می‌برد.

کودک به خاطر‌پوندی​ کمبود غذا در حال‌انگشت​ مرگ از گرسنگی بود.

به نظر‌جاری​ می‌رسید بیمار‌لباس‌هایش​ هم باشد.

می‌توانست ببیند که زخم‌حالی​ روی انگشت پایش در‌یکی​ حال پوسیدن و عفونت است.

-اگه این چیز‌خوردن​ بی‌مصرف رو بهت‌عضلاتش​ بدم، بهمون غذا می‌دی؟

-درسته.

شخصی که‌جاری​ جواب می‌داد اصلاً‌پاره​ قابل دیدن نبود.

به دلایلی، احساس می‌کرد‌حالی​ که او نه یک راهب‌جاری​ است و نه یک جادوگر.

فقط یک حس بود.

-باشه.

ببرش.

پدر کودک لاغراندام را بلند‌اشک​ کرد و او را به‌خوردن​ شخصی که بیرون در بود فروخت.

-بابا.

ولم نکن.

بابا.

درد داره.

کودک هیچ جانی در‌لباس‌هایش​ بدن نداشت و حتی نمی‌توانست‌شیطانی‌اش​ با صدای بلند جیغ بکشد.

برای آن‌هزار​ هم انرژی‌پایین​ لازم بود.

در آینده‌ای‌جاری​ تاریک، وضعیت کودک‌پاره​ فقط تاریک‌تر می‌شد.

و او را به‌حالی​ جایی بردند و به‌یکی​ عنوان قربانی انسانی استفاده کردند.

کودک در آتش سوخت.

مردم در برابرش تعظیم کردند.

-من خودم رو می‌فروشم.

بهم غذا بدین.

پدر قدمی به جلو برداشت.

او تصمیم گرفت‌پوندی​ خودش را برای همسر‌انگشت​ و فرزندانش فدا کند.

همسر و فرزندانش‌خوردن​ با اندوه گریستند، اما‌باد​ هیچ اشکی جاری نشد.

آیا حتی برای‌اوه​ اشک ریختن هم‌خون​ انرژی لازم بود؟

در میان هق‌هق‌های‌خوردن​ خشک، پدر به‌عضلاتش​ خاکستر تبدیل شد.

-اگه خودم رو‌پوندی​ بفروشم، واقعاً پدر و‌انگشت​ مادرم رو درمان می‌کنی؟

-به خواهرم غذا بدین.

برام مهم‌مایتریا​ نیست چه بلایی‌اشک​ سر خودم میاد.

-من برادرم رو می‌فروشم.

برادر بزرگترم رو.

فقط به‌جاری​ شرطی که‌لباس‌هایش​ خودم زنده بمونم!

انسان‌ها خودشان را‌اوه​ می‌فروختند و دیگران‌خون​ را هم می‌فروختند.

کسانی که برای دیگران ارزش قائل بودند،‌باد​ خود را می‌فروختند و کسانی که برای‌جین​ خودشان ارزش قائل بودند، دیگران را می‌فروختند.

این یک‌هزار​ جهنم روی‌پایین​ زمین بود.

این توحشی بود که فقط‌پاره​ زمانی دیده می‌شد که انسان‌ها‌کنترل​ انسانیت خود را کنار می‌گذاشتند.

-کمکم کنین.

درد داره.

منو از اینجا ببرین بیرون.

آآآه.

کاش مایتریا بیاد.

کاش ارباب مایتریا بیاد.

ما نجات پیدا می‌کنیم.

لطفاً زودتر بیا، ای مایتریا.

ما رو‌مایتریا​ از این‌حالی​ رنج رها کن.

-آآآه.

ای، مایتریا.

-زودتر بیا‌جاری​ و به‌لباس‌هایش​ ما لبخند بزن.

جین چون-هی متوجه شد.

«آه، این‌جاری​ فقط یه‌لباس‌هایش​ توهم ساده نبود.

و فقط‌هزار​ هنر تسخیر‌پایین​ روح هم نبود.»

از آنجا که چیزهای مختلفی با هم‌باد​ ترکیب شده بودند، تشخیص آن فقط با‌جین​ نگاه کردن به علائم ظاهری دشوار بود.

اما ماهیت آن‌اوه​ از هر جادوی‌خون​ شیطانی دیگری عظیم‌تر بود.

صدای ارواح کینه‌توزی‌خوردن​ که به این شهر‌باد​ زیرزمینی گره خورده بودند.

خاطراتی که‌هزار​ قبل از مرگشان‌سقوط​ تجربه کرده بودند.

آن خاطرات داشتند به‌لباس‌هایش​ شکل یک نفرین، به زور‌شیطانی‌اش​ به ذهن افراد تزریق می‌شدند.

ناولها | novelha.net