چپتر 523: بیداری در عمارت و گفتگویی با ستاره قاتل
0وقتی چشمهام رودورش باز کردم، یه سقفنمونده آشنا اومد جلوی چشمم.
اینجا شعبهآرایش دوم عمارت پزشکیبامبو فلس سفید بود.
از کجا میدونستم؟ چون خودمرزرو شخصاً همهچیزش رو طراحی کردهبودن بودم، حتی همین سقف رو.
ساختار ستونها و سقفی کهمکانی برای یه آدم اهل جیانگهوظریف واقعاً عجیبوغریب به نظر میرسید.
امکان نداشت جای دیگهای باشه.
«تازه بخش ضمیمه هم هست.»
اینجا جایی بود که فقط برای افرادسری ردهبالایی مثل خانواده سلطنتی یا ارباب اتحاد رزمی،شاکی و کسایی که رازهای زیادی داشتن رزرو میشد.
یه سری مقامات عالیرتبه بودن که با نارضایتی بهشنسبتاً نگاه میکردن و شاکی بودن که چرا نمیتونن وارد بشن،ناخودآگاه اما اینجا دقیقاً برای محافظت از خودشون ساخته شده بود.
اگه همچین آدمهایی تو جاهای دیگه بستری میشدن و رازهاشونناخودآگاه لو میرفت، مگه جیانگهو همون جایی نبود که میشد خیلیاینکه راحت با یه قتل برای حقالسکوت، کلک طرف رو کند؟
اینجا مکانی بود که هم برای محافظت از پزشکبدنم و هم بیمار ساخته شده بود، و یه آرایشچپم نسبتاً ظریف با بامبو هم دورش چیده شده بود.
«آخ، آخ. یهزیادی جای سالم تو بدنمسری نمونده که درد نکنه.»
ناخودآگاه دستم روطرف بردم سمت بازوی چپم،بیمار و هوم، چقدر عجیب.
با دیدن اینکه هیچ اثری ازبدنم انرژی سم نبود، به نظر میرسید حالاسمت میتونستم بازوی چپم رو کاملاً کنترل کنم.
نگاهی به کنارم انداختم و یهودورش ها-ریون رو دیدم که تو نورنکنه صبحگاهی خورشید در حال مدیتیشن بود.
شبیه پرورش انرژی درونی هم به نظرسری میرسید، چون با اینکه بادی نمیوزید، موهای یهوشاکی ها-ریون به نرمی تاب میخورد و تکون میخورد.
این همون حالت عجیبی بودمکانی که شیطان آسمانی قبلی همظریف از خودش نشون داده بود.
برای اون، این حالت فقط موقع پرورش چی نبود؛نکنه حتی وقتی داشت نوشیدنی میخورد و گوشت خرچنگ ترشعجیب و شیرین رو با دندوناش تیکه میکرد هم همینطوری بود.
«اول وضعیتآرایش خودم روظریف چک کنم؟»
اول از همه، موقع آزاد کردن انرژی سم در برابر ده ارباببهش آسمانی، منِ نوعی که خودم ساطعکنندهاش بودم، به طرز خندهداری اون انرژیساخته سم رو استنشاق هم کرده بودم، اما هیچ علائم جدیای از مسمومیت نداشتم.
دلیلش این بود که به خاطر سمهایبیمار فرقه پنج سم، سم انقیاد پنج عنصر همبدنم به همون نسبت عمیقتر و قویتر شده بود.
«درد بازومبامبو هم خیلیچیده کمتر شده.»
یعنی آزاد کردن انرژی سم هر طورچیده که دلم میخواست، به جای اینکه فقطدستم مسدودش کنم، از همون اول راهکار درستی بود؟
از نظر تئوری میدونستم، اما انجام بیاحتیاط این کار روی بدن خودمبهش میتونست به قیمت از دست دادن بازوی چپم تموم بشه، و اگه بازویشده چپم رو از دست میدادم، زندگیام به عنوان یه جنگجو به کنار، اما...
دیگه برام غیرممکن میشد که تو آیندهبیمار به عنوان پزشک سالن جراحی شخصاً بیمارانسالم رو عمل کنم، برای همین دودل بودم.
به نظر میرسه شلیک کردنش تو لحظهنمونده آخر با این فکر که «آه، بهبازوی درک. هر چه بادا باد!» تصمیم درستی بود.
«اگه استادم میفهمید،نسبتاً با بادبزنش یهدورش پسگردنی محکم نثارم میکرد.»
دستم یه کم پاره پوره شده بود،سری اما خوشبختانه عضله و استخوانها آسیبی ندیدهمیکردن بودن، پس جراحت جدیای به حساب نمیاومد.
قسمت باندپیچی شدهطرف به لطف تأثیر گویبیمار تقریباً خوب شده بود.
«هوم، ازبامبو چیزی کهچیده فکر میکردم بهتره.»
به خاطر این بودظریف که تو لحظه آخرسالم یهو ها-ریون دخالت کرد؟
در همون لحظه، موج سنگینیرزرو از چی طنینانداز شد وبودن چشمهای یهو ها-ریون نیمهباز شد.
«بیدار شدی، برادر.»
«آره. راستی،بامبو تو چطوریچیده اومدی اینجا؟»
«هوکون کسی بود که از خیلی وقت پیش قصد داشتم کارش رو بسازم. ازدستم قضا جایی که برای مأموریت رفته بودم نزدیک هانگژو بود، و تو هم کهمیتونستم هوکون رو به خاک سیاه نشونده بودی، برادر. دیگه دلیلی برای تردید وجود داشت؟»
«هوکون... هوم. حتماً مرده دیگه.»
«ناراحتی؟ از اینکه بیماری کهمکانی اینقدر برای درمانش زحمت کشیدیظریف به همچین سرنوشتی دچار شد.»
فهمیدم که لحن صداشچیده طعنهآمیز نیست، بلکه ازدرد روی کنجکاوی خالص میپرسه.
«تو... انسانیتتآرایش خیلی بیشتر ازبامبو قبل فرسوده شده.»
«اگه منظورترازهای ستاره قاتل آسمانیـه.رزرو کاریش نمیتونم بکنم.»
یهو ها-ریون اینطرف رو گفت و بهبیمار این سمت نگاه کرد.
براش مهمبامبو نبود که جوابسالم بدم یا نه.
«با این حال، باید بدونم که با اینسالم مسئله درگیری یا نه تا بتونم اقدامات آیندهامسمت رو تنظیم کنم. خوب میشه اگه بتونی جواب بدی.»
اینطوره؟ یعنی هنوززیادی هم برادرش تو اونسری ذهن فرسودهاش جایی داره؟
این یعنی یهوطرف ها-ریون هنوز دارهپزشک به انسانیتش چنگ میزنه.
اگه اینطوره، مندورش هم باید تا جاینمونده ممکن صادقانه حرف بزنم.
اگه حتی یه ذره دروغ تودورش حرفام باشه، این پسر تیزهوش مجبورنکنه میشه با تحمل اون تناقض عمل کنه.
«اول از همه... راستش، من از این اتفاق خیلی چیزا یاد گرفتم، و کتک زدن بیماریچرا که با دستای خودم درمانش کردم واقعاً... کار کثیف و مزخرفیه، اما بعد از اینکه درمانمیشدن تموم میشه و مرخص میشن...؟ اگه بگی که بازگشتشون به کینهورزیهای جیانگهو اجتنابناپذیره... منطقی به نظر میرسه؟»
«هوم.»
توضیح دادن ایندورش موضوع به یهبدنم بچه سهساله راحتتر بود.
مثل این بود کهظریف بخوای به یه آدم نابینابدنم توضیح بدی که «سیب قرمزه».
«آره. منظورم اینه که اگه بخوام غصه مرگمقامات و زندگی هر بیماری که مرخص میشه رو بخورم،نمیتونن نمیتونم به عنوان یه پزشک عمارت پزشکی دووم بیارم.»
«این یعنی حس چندانکند خوبی نداره، اما خیلیآرایش هم به دل نمیگیری؟»
«یه چیزی تو همین مایهها. مخصوصاً برای بیمارانی از جناح غیرمتعارف یا فرقه شیطانیبازوی مثل این دفعه، مگه چیکار از دستم برمیاد؟ همین که تو اون لحظه نجاتشونکنم دادم کافیه. زندگی بعد از اون، چیزیه که خودشون باید مسیرش رو پیدا کنن.»
«فهمیدم. میگی که حالت خوبه.»
تونستم منظورم روزیادی درست برسونم؟ یهومیشد ها-ریون ادامه داد.
«بعد از اون، از اونجایی که شیطان آسمانی به شاگردا دستور داد تا فرقهسالم جاودانه خون رو ردگیری و نابود کنن، پیدا کردنشون راحت بود. حس میکردم تودیدن هم یه جوری درگیر این ماجرا میشی برادر، و مثل اینکه هیچوقت اشتباه نمیکنم.»
«که اینطور.»
«مخصوصاً از وقتی که اعضای فرقهدورش جاودانه خون داخل فرقه شیطانی هم پیداناخودآگاه شدن، اونا اولویت اول برای نابودی هستن.»
تو داستانرازهای اصلی همداشتن همینطور بود.
فرقه جاودانه خون نیروهاش رو نهتنها توبیمار جناح غیرمتعارف و جناح متعارف، بلکه حتیسالم تو فرقه شیطانی هم نفوذ داده بود.
شاید به خاطر همین بودسالم که وقتی زمانش رسید، همهجاناخودآگاه دیوانهوار دست به کار شدن.
این موضوع، در ترکیب بابامبو جنبه تاریک جناح متعارف، منجرنمونده به یه انفجار عظیم شد.
—آیا این همون چشماندازیهداشتن که منافقین و متعصبین جیانگهوعالیرتبه خلق کردن؟ چقدر مسخره است.
تو داستان اصلی، جایگاه یهو ها-ریونپزشک مثل یه خدای تخریب بود کهدورش همهشون رو از روی زمین جارو میکرد.
این یه الگوی رایج بود وقتی که شخصیت اصلی عضوی از فرقه شیطانی بود، اماچپم در هر صورت، تحت شهرت ترسناک ستاره قاتل آسمانی، اون همهشون رو با خون قضاوتکنارم کرده بود، با این ادعا که قراره پلیدیها رو بسوزونه، نابود کنه و تطهیرشون کنه.
«پس من دیگه میرم، برادر.»
«صبر کن، صبرزیادی کن، صبر کن!میشد چرا اینقدر عجله داری؟»
پسری که معمولاً هر وقت فرصتپزشک میکرد سعی داشت یه کم بیشتر بمونه،چیده حالا داره سعی میکنه زودتر جیم بشه؟
دلیلش کاملاً مشخصه.
«ستاره قاتل آسمانینسبتاً داره بهت سختدورش میگیره، مگه نه؟»
«دیگه چیز زیادی از منِ درونممیشد باقی نمونده. برای همین، بهتره برمبهش جایی که هیچ آدمی اونجا نباشه.»
پس منظورش این است که میل به کشتن من یا راه انداختندورش یک حمام خون جلوی چشمانم بیش از حد شده و فکر میکندچپم الان است که شروع به تکهتکه کردن آدمها کند، برای همین دارد میرود.
«مچ دستت.»
«همم؟»
«مچ دستترازهای را بده تارزرو نبضت را بگیرم.»
با دستور برادرش،طرف یهو ها-ریون بالاخره مچبیمار دستش را جلو آورد.
در مدتی که داشتم نبضشسالم را میگرفتم، یهو ها-ریون حتیناخودآگاه یک کلمه هم حرف نزد.
برای اینکه دیوانگی این قهرمان ستارهدورش قاتل آسمانی را کمی تخلیه کنم،نکنه ظاهراً باید درباره چیزی وراجی کنم.
اگر در نهایت تسلیم ستاره قاتلمیشد آسمانی شود و بعداً شروع بهبهش پارهپاره کردن آدمها کند، دردسرساز میشود.
«چه بلاییکلک سر ببرکند سه مطلق آمد؟»
«...با دشمنش، نه، یعنی خواهرسالم کوچکترش رفت. گفت میخواهد برود ودستم ارباب فرقه غیرمتعارف را پیدا کند.»
«همم؟ ارباب فرقه غیرمتعارف؟»
«دو روح در یک بدن وجود داشت. اینمقامات نمیتواند عادی باشد. آه، او میخهای آهنی درچرا تمام نصفالنهارهای دست و پای خواهرش فرو کرده بود.»
«آه، درسته.»
«او تمام محدودیتهایی را که آدم براینمونده یک دشمن خونی میگذارد روی خواهرش پیادهبازوی کرده، با این حال تو تعجب نکردی، برادر.»
«...این هم لابدنسبتاً مسیر ببر سهدورش مطلق است دیگر.»
«گفت به زودی به عنوان تشکر، چیزی را از طریق یکنارضایتی نفر برایت میفرستد. گفت یک آرتیفکت عالی است که وقتی داشتمحافظت خواهرش را تعقیب میکرد پیدایش کرده، اما من جزئیاتش را نمیدانم.»
درسته.
فرقه شیطانی، جایی کهچیده آرتیفکتها و اشیای الهیدرد در آن مثل ریگ ریختهاند.
مکانی که تمامنسبتاً گنجینههای دنیا را دارد،چیده به جز جان آدمهایش.
چشمان یک جنگجوی عادی از شنیدنش چهارتاسری میشد، اما به نظر میرسد این پسرمیکردن هیچ احساس خاصی نسبت به آن ندارد.
«اول از همه، رفع شستشوی مغزی خواهرش باید در اولویتظریف باشد. خود رفع شستشوی مغزی یک مشکل است، اما اتفاقاتیدستم که بعد از رفع آن میافتد هم مشکلساز خواهد بود.»
«همم؟»
«احتمال خودکشیاش بالاست. احتمالاً.ظریف گناهانی که روی هم تلنباربدنم کرده باید خیلی زیاد باشد.»
«اگر اینطور است، آیا درست نیست که آنها باعالیرتبه هم فرقه جاودانه خون را مجازات کنند؟ انتقام ووارد جلوگیری از تکرار این اتفاقات، توبه واقعی خواهد بود.»
این همکلک از قهرمانکند رمانهای رزمی.
دقیقاً مثل همان کلیشهای است که قهرمان داستان در کودکی توسط یک گروه قاتل دزدیدهچپم میشود، شستشوی مغزی داده میشود تا انواع کارهای شیطانی را انجام دهد، و بعداً وقتی شستشویانداختم مغزیاش از بین میرود، از گروه قاتلانی که او را به این روز انداختهاند انتقام میگیرد.
'این فقط به خاطرظریف این جواب میدهد که اوبدنم یک قهرمان داستان است، ها-ریون.
یک آدم معمولی تا زمانیرزرو که شستشوی مغزیاش برطرف شود، دیگرنارضایتی عقلش را از دست داده است.'
تلاش برای توضیحطرف دادن چنین چیزی،پزشک افسوس، بیفایده است.
مگر خود یهو ها-ریون همین الانبدنم در حالی که دارد توسط ستاره قاتلسمت آسمانی بلعیده میشود، برای حفظ عقلش نمیجنگد؟
این پسر فقط با یکبامبو ذهنیت قوی که برازنده یکنمونده قهرمان است به دنیا آمده.
«راستی، تو به طرزداشتن عجیبی قوی شدهای. مگرمقامات حتی یک سال هم نگذشته؟»
«من فقط کسانی را کشتم کهپزشک باید کشته میشدند. فقط با قدم گذاشتنچیده در مسیر خونین به این نقطه رسیدم.»
همانطور کهبامبو از ستاره قاتلسالم آسمانی انتظار میرفت.
یعنی هرچهآرایش بیشتر آدمظریف میکشد قویتر میشود؟
تا زمانی که به قلمرو دگرگونی برسد، به ندرت پیشبودن میآمد که دستانش را به خون آلوده کند، اما حالااما به نظر میرسد بقیه اربابان جوان دیگر خودشان را کنترل نمیکنند.
حالا به نظر میرسدکند خود یهو ها-ریون هم درنسبتاً یک فاجعه خونین سرگردان است.
فرقه شیطانی جای عجیبیچیده است؛ هرچه قویتر میشوی،درد مجبوری خون بیشتری ببینی.
'با توجه به خط زمانی داستان اصلی، الان بخش اولیه تمام شده و تقریباً دربردم بخش میانی هستیم، درست است؟ همان مسیر خونینی که این پسر وارد قلمرو دگرگونی میشود،کنترل فرقه جاودانه خون را در هم میشکند و به کشتن افراد فاسد جیانگهو ادامه میدهد.'
در این فرآیند، افراد بیگناه زیادی هم درگیر و کشته میشوند،نارضایتی و یهو ها-ریون در غم و اندوه فرو میرود اما دوبارهمحافظت توسط ستاره قاتل آسمانی بلعیده میشود و به کشتن آدمها ادامه میدهد.
یک قهرمان رمان رزمی.
مخصوصاً قهرمانان فرقه شیطانیچیده با آن فضای جدی، معمولاًنکنه چنین زندگیای را تجربه میکنند.
'بنابراین من در جایگاهیظریف نیستم که بخواهم چیزیسالم درباره ببر سه مطلق بگویم.'
دلیلی که نمیتوانم به ببر سه مطلق بگویممقامات خواهرش را رها کند این است که... خودم همنمیتونن نمیتوانم یهو ها-ریون یا ساما هیون را رها کنم.
به خصوص یهو ها-ریون، که چارهای جز این ندارد که فارغبامبو از ارادهاش مدام تشنه خون باشد، و همچنان باید با اینسمت مجازات آسمانی که عقلش با بوی خون فلج میشود، زندگی کند.
«آخه چطور میتوانی بهچیده طور همزمان ده حلقهدرد چی فشرده ایجاد کنی؟»
«این به لطف توست، برادر. آن تمرین عجیبسالم و غریب خیلی مفید بود. به لطف آن،سمت من به قدرت رزمی فعلیام دست پیدا کردم.»
'اوه، پس تمرینزیادی من مفید بود!میشد همانطور که انتظار میرفت!'
راستش را بخواهید، من در خفا داشتمبیمار خودم یک کتابچه راهنمای هنرهای رزمی درسالم این مورد مینوشتم، پس این عالی است.
بعد از کمی گپ زدن درباره این و آننکنه با یهو ها-ریون، وقت آن رسید که به اصلعجیب مطلب بپردازم و بالاخره با احتیاط موضوع را پیش کشیدم.
«به نظر میرسد این اواخربامبو فقط قرصهای پرهیز از غلات میخوری،درد مواد مغذی کافی به بدنت میرسد؟»
«همم.»
یهو ها-ریون در رمانکند «شیطان آسمانی عالی» هم فقطنسبتاً قرصهای پرهیز از غلات میخورد.
او میگفت هردورش چیزی که میخورد، فقطنمونده طعم خاک اره میدهد.
قابل درک است که او اشتهایی نداشته باشد چون روز و شب در حالدستم قتلعام آدمهاست، اما با این حال، الان یهو ها-ریون... خب، او واقعاً آدمهای زیادی راکاملاً میکشد، اما در مقایسه با داستان اصلی، آیا آنقدر آزادی عمل ندارد که چیزی بخورد؟
«همم...»
به دلایلی، یهو ها-ریونکند جوابی نمیدهد و فقط هماننسبتاً زمزمه همیشگیاش را سر میدهد.
«برایت غذا درستدورش میکنم، برادر. فقطبدنم یک لحظه صبر کن...»
«نیازی نیست، برادر.»
دستی که آستینمزیادی را گرفته، به نوعیسری مضطرب به نظر میرسد.
«چطور مگه؟»
یهو ها-ریون آهیدورش کشید و بعدبدنم دهانش را باز کرد.
«من هیچآرایش طعمی راظریف حس نمیکنم.»
«چی؟»
«مدتی است که با تشدید شدن ستاره قاتلآرایش آسمانی اینطور شده... همم. در نهایت فرقی نمیکندنمونده که قرصهای پرهیز از غلات بخورم یا نودل.»
...اینکه در رمان طعم خاک اره میداد بهدرد این خاطر نبود که او اشتها نداشت، بلکههوم به معنای واقعی کلمه طعم خاک اره میداد.
«...خیلی عجیبه؟»
از آنجا که منداشتن جوابی ندادم، به نظرمقامات میرسد مضطرب شده است.
«نه، نه، اوه. اوهوم... درسته. ستاره قاتل آسمانی حوزهای است که حتی در عمارت پزشکی هم هنوزدرد به خوبی روی آن تحقیق نشده. بنابراین، اگر بتوانی توضیح بدهی که چه نوع علائمی داری، مامیتونستم میتوانیم بودجه و زمان صرف کنیم تا این موارد را جمعآوری کرده و... روی آنها تحقیق کنیم...»
«...دستپاچه شدی، برادر.»
«اوه...»
آره.
دستپاچه شده بودم.
هر چقدر هم که ستاره قاتلبدنم آسمانی وحشتناک باشد، آیا واقعاً باید لذتسمت غذا خوردن را هم از آدم بگیرد؟
من فکر میکردمنسبتاً که «طعم خاک ارهچیده دادن» یک استعاره است.
دیروز با دستان خودشداشتن رفیقش را کشت و امروزعالیرتبه هم یک خائن دیگر را.
من فقط فکر میکردم طبیعیمکانی است که او در حالظریف جویدن قرصهای پرهیز از غلات باشد.
راستش را بخواهید، اگر بعد از همهنمونده این اتفاقات نودل اردک با روغن چیلی میخورد،چپم دیگر یک قهرمان نبود، یک بیمار روانی بود.
«اوه.»
چه باید بگویم؟