چپتر 176: چپتر 176
0بعد از اینکه جاودانکنار حقیقی میونگ-گیل رفت، جینفلک چون-هی رو به چون-و کرد.
«حالت خوبه؟»
«معلومه. راستش خیلی هم ممنونم. ولینفرت وقت آموزش دادن اونقدر ترسناک میشه کهکسی نگرانم بتونی تحمل کنی یا نه، برادر.»
در عوض، به نظر میرسید چون-وکمکت نگران این بود که جین چون-هیانگار نتونه دوام بیاره و از پا بیفته.
«نگران نباش. برادرت قویه.»
«پس خیالم راحت شد.»
'هر کاری هممحبت بکنه، قطعا از کتکقبلاً خوردن از یوهو بهتره.'
ضربات جگال لین پر ازکوچیک محبت بود، اما ضربات یوهوتکون پر از کینه و نفرت.
جین چون-هی قبلاًلاغری تهِ آموزشهای جهنمیمیرسه رو دیده بود.
تحمل دردشگرفته از هرغذا کسی بیشتر بود.
«دلت میخواد چی بخوری؟»
«تو همحال باید استراحتکارای کنی، برادر.»
«نه بابا، غذای فرقه وودانگ به دهنم مزهفلک نمیکنه، برای همین میخوام برای خودم یه چیزیزندگی درست کنم و همزمان برای تو هم میپزم.»
به لطف مهارتهای آشپزیغذا جین چون-هی، اشتهای چون-ومیرسه هم داشت بهتر میشد.
«منم کمک میکنم، برادر.»
«همین که بعدش تمیزکاریکارای کنی کلی کمکه. دیروز خیلیجوری خوب همهجا رو برق انداختی.»
«با این حال،لاغری بذار تو کارایمیرسه کوچیک کمکت کنم.»
چون-و در حالی که اینلاغری رو میگفت، جوری سر تکون دادکشیده که انگار تصمیم خیلی بزرگی گرفته.
«تو هم بایدمحبت حسابی غذا بخوری،نفرت برادر. خیلی لاغری.»
«... کنار توبذار هر کسی لاغرکمکت به نظر میرسه.»
یه قدِ سر به فلک کشیده،میرسه بدنی پر از عضله و یهچشمبند چشمبند که کلکسیونش رو کامل میکرد.
زندگی با چون-وحسابی باعث میشد جین چون-هیلاغر هر روز شگفتزده بشه.
آدم فکر میکنه بالاخرهاما بهش عادت میکنه، اماتهِ اصلاً کار راحتی نبود.
روز دوم.
جین چون-هی هنرهایحسابی رزمی پایه فرقهکنار وودانگ رو یاد گرفت.
«مشت تای چی، تکنیک چی آسمان صاف، شمشیر آسمان صاف و قدمهای ابر روان. هم شاگردان سکولار و هماستراحت شاگردان مستقیم اینها رو بهعنوان پایه یاد میگیرن. اینها هنرهای رزمی رایجی هستن. بعد از اون، به شاگردان سکولارآشپزی اجازه داده میشه تا هنرهای رزمی سطح متوسط مثل هنر یانگ خالص و هنر الهی آسمان صاف رو یاد بگیرن.»
«که اینطور.»
«پایه و اساس تو توی هنرهای رزمی پایه خانواده جگال از قبل محکم شده و انرژیزندگی درونیات هم چیزی نیست که بشه هر جایی دستکمش گرفت. آموزش دادن اینها به تو برایهنرهای من هم کمی دردسره. اما فکر میکنی میدونی چرا با این حال دارم بهت آموزششون میدم؟»
«...»
تأمل جینلین چون-هی زیاداما طول نکشید.
«به خاطر اینه که برای درککمکت کامل و استفاده از هنر الهیانگار ذهن دوگانه باید اینها رو یاد بگیرم؟»
با شنیدن حرفهای جینکنار چون-هی، جاودان حقیقی میونگ-گیلفلک با خوشحالی دست زد.
«درسته. درسته! یه آدمغذا باهوش واقعاً فرق داره.میرسه چرا اینطور فکر کردی؟»
او بالین آرامش بهاما سوال جواب داد.
«اگه بخوایم یه شجرهنامه رزمی رو به یه درخت تشبیه کنیم، بهانگار نظرم هنر الهی ذهن دوگانه مثل میوه اون درخته. فکر میکنم آدمکشیده باید ریشهها رو بشناسه تا بفهمه اون میوه چطور به ثمر میشینه.»
«دقیقاً! تو متوجه شدی. یادگیری اینها تو رو بلافاصلهکشیده تو هنرهای رزمی کامل نمیکنه. با این حال، بهت کمکشگفتزده میکنه تا به هنر الهی ذهن دوگانه دست پیدا کنی.»
'اینطوری میتونمگرفته جون بیمارهای بیشتریلاغری رو نجات بدم.'
اینکه بگم هنر الهی ذهنکینه دوگانه چقدر تو جراحیها مفید بوده،دیده واقعاً حق مطلب رو ادا نمیکنه.
با فکر اینکه میتونهکارای بیمارهای بیشتری رو نجاتمیگفت بده، قلبش به تپش افتاد.
«همم؟ به نظرلاغری نمیرسه مثل یه مبارزقدِ رزمی خوشحال شده باشی.»
این پیرمرد واقعاً تیزبین بود.
جاودان حقیقی میونگ-گیل با شمّکینه قوی خودش، دلیل خوشحالی جینجهنمی چون-هی رو دقیقاً حدس زد.
جین چون-هیحال هم چیزیکارای رو مخفی نکرد.
«دارم بهغذا یه روش درمانیلاغر جدید فکر میکنم.»
«خدای من... اینکه بخوای با هنر الهیلاغر ذهن دوگانه مردم رو درمان کنی، نشونچشمبند میده که تو با تمام وجودت یه پزشکی.»
جین چون-هی فقط لبخند زد.
«نمیدونم چطور شد که آدمی مثل تو بهعنوانمیگفت جانشین مشترک نصیبم شد، ولی... خیلی خب. الان براتغذا یه نمایش اجرا میکنم، پس خوب تماشا کن. چون-و.»
«بله، استاد.»
چون-و دو قدم جلو رفت.
«بهش نشون بده.»
چون-و شمشیرش رو بیرون نکشید.
چیزی کهغذا نشون داد یهلاغر تکنیک مشت بود.
مشت تای چی.
چون-و مشت تای چی رو که اغلب بهعنوانتهِ یه تمرین ساده چی برای پیر و جوونمیخواد مسخره میشد، با چهرهای کاملاً جدی اجرا کرد.
یین و یانگ تایجیکارای رو ترسیم میکردن و یکیجوری رو به دیگری متصل میکردن.
شادیها، خشمها، غمهالاغری و لذتهای انسانیمیرسه به هماهنگی رسیدن.
اصل عمیق غلبه نرمی بر سختی،کنار از نوک مشت چون-و شروع شد وعضله آروم اما با اطمینان جریان پیدا کرد.
'عجیبه... این مشتیه که به نظرنفرت میرسه حتی نمیتونه یه برگ رودردش پاره کنه... پس چرا اینقدر مجذوبکنندهست؟'
تفاوت بین مشت تای چی که جینحالی چون-هی تا الان دیده بود با چیزیبزرگی که چون-و داشت اجرا میکرد، تو چی بود؟
نمیتونست درکش کنه،لاغری اما جین چون-هی بهقدِ تماشا کردن ادامه داد.
خیلی زود، مشت تای چی شروع بهلاغر تغییر کرد و به قدمهای ابر روانچشمبند و بعد به شمشیر آسمان صاف تبدیل شد.
نرمی مشت تای چی بهکینه قدمهای ابر روان تبدیل شدجهنمی و شفافیتش به شمشیر آسمان صاف.
جین چون-هی کل نمایش روکوچیک بدون اینکه حتی یه جزئیاتتکون رو از دست بده تماشا کرد.
«...»
وقتی بالاخره نمایشحسابی تموم شد، خورشیدکنار داشت غروب میکرد.
«استاد، بالاخره تمومش کردم.»
«نسبت بهحال دفعه قبلکارای خیلی بهتر شده.»
«بخشهایی که برام اصلاح کردید،لاغر استاد، تو ذهنم موندن و بهشونعضله فکر کردم. خوشحالم که جواب داد.»
به نظرگرفته میرسید چون-وغذا هم پیشرفتهایی داشته.
حالت چهرهیلین آسودهاش برای بقیهکینه هم لذتبخش بود.
«خب، میتونی انجامش بدی؟»
جین چون-هیغذا به خودشکنار اشاره کرد.
«من؟ مشت تای چی رو؟»
«تکتک حرکات رو، از اول تا آخر. تو باآموزشهای تکنیک الهی فعالسازی مبدأ خودت قطعاً میتونی انجامش بدی،باید نکنه میخوای آبزیرکاه بازی دربیاری و وانمود کنی که نمیتونی؟»
با شنیدن این حرفها، جینکوچیک چون-هی سرش رو خاروند و جلویداد چون-و و جاودان حقیقی میونگ-گیل ایستاد.
«اوه... اگه اشتباهلاغری انجامش بدم دعواممیرسه میکنید، مگه نه؟»
«معلومه که دعوات میکنم. برای همینکنار داری یاد میگیری. تازه، من استادبدنی خیلی سختگیریام، پس بهتره آماده باشی.»
او چون-و رو از شبکینه قبل به یاد آورد کهجهنمی چطور داغون و خسته شده بود.
برای اینکه اون هیکل اونطوری مثل یهحالی تیکه پارچه کهنه بشه، قطعاً باید چیزی بیشترگرفته از یه شکنجه معمولی رو تحمل کرده باشه.
'خب، منغذا به آموزشهایکنار جهنمی عادت دارم.
و...'
موقع تماشای حرکاتمحبت چون-و چیزی بهنفرت ذهنش رسیده بود.
جین چون-هیحال با پرروییکارای پوزخند زد.
'خب، کسی کهلاغری من رو بهعنوان شاگردقدِ قبول کرد، پدربزرگ بود.
خودش باگرفته این قضیهغذا کنار میاد.'
جین چون-هی تصمیم گرفتاما با همون بیشرمی همیشگیاشتهِ کار رو پیش ببره.
بعد حالت اولیهبذار مشت تای چیکمکت رو به خودش گرفت.
«ها؟»
چشمهای چون-وگرفته از روی تعجبلاغری کمی گشاد شد.
حالت بدنش شبیهمحبت چون-و بود، اما درقبلاً عین حال فرق داشت.
مثل یک آینه بود.
یعنی حرکات همانلاغری بود، اما چپ وقدِ راست برعکس شده بودند.
«اهم...»
به نظر میرسید میونگ-گیل جاودانکینه حقیقی، با خودش درگیر است کهدیده آیا حسابی دعوایش کند یا نه.
«اول بذار ببینم چطور انجامشکوچیک میدی. اگه نتونی، بهتره خودت روداد برای یه دعوای حسابی آماده کنی!»
فقط با تماشا کردنکنار میفهمید که آیا این یککشیده مسخرهبازی عمدی است یا نه.
جین چون-هی بهمحبت اجرای مشت تاینفرت چی ادامه داد.
حرکاتش که تجلی اصول عمیق یینکمکت و یانگ و غلبه نرمی برانگار سختی بود، به شکل دایرهوار جریان داشت.
عجیب این بود کهکنار گاهی یک حرکت جافلک میافتاد یا اضافه میشد.
با این وجود، نه حرکات پاکنار و نه تکنیک نخل هیچوقت به همعضله گره نمیخوردند و مثل آب روان بودند.
«مشت تایلین چیای کهاما تا حالا ندیدم...»
اگر یقه هر کدام از اعضای فرقهحالی وودانگ را میگرفتی و میپرسیدی که آیابزرگی این مشت تای چی است، میگفتند بله.
اما اگر میپرسیدی که آیالاغر واقعاً همان مشت تای چیبدنی اصیل است، حرفی برای گفتن نداشتند.
چون-و قدرتش را در یکلاغری چشمش متمرکز کرد و با دقتکشیده جین چون-هی را زیر نظر گرفت.
در میان شاگردان نسل جوانکینه فرقه وودانگ، چون-و در کنترل ودیده حس کردن انرژی درونی بهترین بود.
«آه...!»
نحوه بهغذا جریان انداختن انرژیلاغر درونیاش فرق داشت.
جین چون-هی اصول عمیق مشت تای چی را جذبقدِ کرده و فهمیده بود چطور از آنها استفاده کند،زندگی اما داشت به روش خودش آن را به کار میبرد.
«چون-و. به نظرت این چیه؟»
«به نظر میرسه دارهکارای مشت تای چی رومیگفت با پنج عنصر اجرا میکنه.»
«نابغه، نابغهستغذا دیگه. فقط بالاغر یه چشم فهمیدیش؟»
میونگ-گیل جاودانگرفته حقیقی از استعدادلاغری چون-و راضی بود.
برای یک تائوئیست وودانگ، اینکه شاگردینفرت جوان با نام تائوئیستی چنین استعدادیدردش داشته باشد، مایه خوشحالی فراوان بود.
علاوه بر این، شخصیتش هم بهکمکت عنوان یک مبارز هیچ کم و کاستیتصمیم نداشت که او را دوستداشتنیتر هم میکرد.
«شما به من لطف دارید.»
«این چه حرفیه. کی میتونه به اون نگاه کنه و با یه نگاه حدس بزنه کهکامل داره از پنج عنصر برای مشت تای چی استفاده میکنه؟ حتی رهبر فرقه، جونگ هیونگ، هم بایددوم یه مدت خوب روش فکر کنه. با این حال، تو فقط با شهودت حدسش زدی، مگه نه؟»
«... نمیدونم باید چی بگم.»
«کهکهکه. تو واقعاً همچین فکری نمیکنی، اما حرفهاتمیگفت خیلی مؤدبانهست. آره. همینو میخوایم. برای زنده موندن توغذا این وودانگ پوسیده، باید بدونی چطور اینطوری حرف بزنی.»
اجرای جین چون-هی حالاکنار از مشت تای چیفلک به مرحله بعدی رفت.
گامهای ابر روان نبود.
شمشیر آسمان صاف.
او از گامهای ابرکارای روان پرید و ازمیگفت شمشیر آسمان صاف استفاده کرد.
سسسرینگ—
با اینکه یکحسابی شمشیر چوبی بود،کنار صدای واضحی تولید کرد.
بدون اینکه حتی تلاشیاما آگاهانه کند، چی آب بهآموزشهای درون شمشیر چوبی نفوذ کرد.
آب معادلحال یین درکارای تایجی بود.
این با اصوللاغری عمیق شمشیر آسمانمیرسه صاف همخوانی داشت.
اما این چی آب بود.
بار دیگر، با اضافه شدن یک حرکت درتهِ اینجا و کم شدن حرکتی در آنجا، شمشیرمیخواد آسمان صاف مثل آب شروع به روان شدن کرد.
ناگهان، چون-و پرسید.
«استاد، اگه منلاغری یه نابغهام، پسمیرسه برادر رزمی من چیه؟»
«یه اعجوبه. یه شمشیرزن باید قدرت رزمیش رو با شمشیر نشون بده وعضله طبیعتاً باید بیاحساس باشه. اون بچهای با استعداد خارقالعاده تو شمشیرزنی نیست. نگاه کن.بهش با همچین چی شفافی که احاطهش کرده، به نظر میاد بتونه کسی رو بکشه؟»
با اینلین حرف، چون-و سرشکینه را تکان داد.
«به نظر میاد بتونه یه درخت یاحالی صخره رو قطع کنه، اما نمیدونم چرا،بزرگی اصلاً نمیتونم تصورش کنم که مرتکب قتل بشه.»
«همینش عجیبه دیگه. اون به وضوح فرمهای تو رو دید،بدنی اصول عمیقشون رو فهمید و حتی تونست اونا رو با سبکآدم خودش تطبیق بده. اما از شمشیر برای کشتن آدمها استفاده نمیکنه.»
«به خاطر مهارتهای پزشکیشه؟»
با حرف چون-و، میونگ-گیلاما جاودان حقیقی خندهای ازتهِ روی ناباوری سر داد.
«کار به جایی رسیده که با خودم میگم نکنه اونتکون موقع که گفت داره هنر الهی ذهن دوگانه رو برایلاغر مهارتهای پزشکیش یاد میگیره، راست میگفت. فکر میکردم داره شوخی میکنه.»
شمشیر جین چون-هیلاغری پرسه میزد ومیرسه تایجی را رسم میکرد.
چی آتش ازحسابی کنار چی آب گذشتلاغر و یک قوس کشید.
یانگ.
دوباره، به جای اینکه تصور کنی او کسیمیگفت را میبرد، فقط تصویر بریدن درختان یا علفهاحسابی و سوزاندن یک زخم با آتش به ذهن میآمد.
«لبه تیز شمشیرشلاغری اینقدر واضحه، پسمیرسه چرا ترسناک نیست؟»
«انگار دهگرفته ساله کهغذا داره تمرین میکنه.»
«دقیقاً. انگار فقط با خوندن متون مقدس به روشنایی تائوجهنمی رسیده، و با به یاد آوردن نمایش تو از طریق تکنیکغذای الهی فعالسازی مبدأ، تفسیر خودش رو خلق کرده. نوچ، نوچ، نوچ.»
چند بار بابذار زبانش صدا درآوردکمکت و زیر لب گفت.
«برای همینه کهلاغری همه از خانوادهمیرسه جگال احتیاط میکنن.»
در نهایت، جینحسابی چون-هی تمام فرمهاکنار را تمام کرد.
چشمان نیمهباز جینمحبت چون-هی به آرامینفرت کاملاً باز شدند.
نور آبی رنگیبذار از روشنایی درکمکت شبکیه چشمانش درخشید.
به نظرغذا میرسید به دستاوردلاغر کوچکی رسیده است.
«یه نابغهگرفته و یه اعجوبه.لاغری کمرم قراره بشکنه.»
میونگ-گیل جاودان حقیقی قبل ازکینه اینکه حرفی بزند، به نشانه درددیده چند بار به کمرش ضربه زد.
«با این حال، به تمرین سخت هنرهای پایهمیگفت ادامه بده. فقط در این صورته که میتونیحسابی به جوهره واقعی هنر الهی ذهن دوگانه نزدیک بشی.»
با اینغذا حرف، چشمان جینلاغر چون-هی گشاد شد.
«منظورتون اینه که...»
«منظورم اینه که اون مشت تای چی که شبیه مشت تای چی نیستکسی و اون شمشیر آسمان صاف که شبیه شمشیر آسمان صاف نیست رو قبولنمیکنه میکنم. در مورد گامهای ابر روان هم که از همون اول داشتی انجامش میدادی.»
«بله. چشم!»
«نمیدونم اون کیلین سفید چطورلاغر بهت آموزش داده. از همین الانعضله داره برام سنگین و طاقتفرسا میشه.»
با اینگرفته حرفها، رویشغذا را برگرداند.
«آها، راستی یکم غذا هم بهنفرت من بدید. هر چی باشه من استادتونم.کسی شما دو تا میخواید تنهایی غذا بخورید؟»
«پس سالن غذاخوری چی...؟»
«تو بهتر آشپزی میکنی. حتی اونمیرسه جانوران روحی که دنبالت راه افتادنچشمبند هم فقط دستپخت تو رو میخورن.»
هاپ هاپ! -حسابی ارباب، غذا! بهکنار ما غذا میدی؟
جیک، جییییک! -محبت اگه چیزی لازم داری،قبلاً فقط لب تر کن.
میرم همهچیزحال رو براتکارای شکار میکنم!
و اینگونه، یک نفرکنار دیگر هم به غذاهایفلک جین چون-هی معتاد شد.
میونگ-گیل جاودان حقیقی گفت.
«و باید به ایناما بچهها هم چیزی یادتهِ بدم که بتونن یاد بگیرن.»
«شما میتونیدحال به جانورانکارای روحی آموزش بدید؟»
«کجاش سخته؟ فقط کافیه پنجههای جلوشون رو مثل مشتکشیده و بالهاشون رو همون بال در نظر بگیری. فرمش مهمشگفتزده نیست، تا وقتی که بتونن محکم ضربه بزنن، مگه نه؟»
اصلاً همچین چیزی ممکنه؟
میونگ-گیل جاودانلین حقیقی واقعاًاما آدم عجیبی بود.