---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 896: فصل 896 • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 896: فصل 896

0

حتی شهری که‌قبیله​ هرگز نمی‌خوابد هم چرخه‌کشیده​ روزانه خودش را دارد.

به همین دلیل است که حتی شلوغ‌ترین محله‌ها، جایی‌شما​ که مردم تا دیروقت شب‌زنده‌داری می‌کنند، بعد از ساعت‌چینگدائو​ سه صبح با بسته شدن مغازه‌ها رو به سکوت می‌روند.

طبق آماری که «عمارت پزشکی فلس‌نقشه‌ها​ سفید» جمع‌آوری کرده، ساکت‌ترین زمان بین‌نمی‌کرد​ ساعت سه تا چهار صبح است!

در اصطلاحات دنیای رزمی،‌اورژانسی​ این زمان تقریباً مصادف‌موردای​ با «ساعت ببر» است.

تا آن موقع، فانوس‌ها یکی‌بودند​ یکی نورشان را از دست می‌دهند‌فکر​ و تقریباً هیچ‌کس در خیابان‌ها نیست.

«و بیماران اورژانسی که تو‌موردای​ این ساعت با عجله میان،‌انسان‌ماهی‌های​ واقعاً موردای جدی و خطرناکی هستن.»

شما انسان‌ماهی‌های هیولایی‌قبیله​ می‌تونید خدمات پزشکی‌نقشه‌ها​ رو کلاً فراموش کنید.

«شعبه چینگدائو‌نیست​ فقط نژاد انسان‌عجله​ رو درمان می‌کنه!»

اگه خوشتون نمیاد،‌قبیله​ برید از «داروخانه جاودانه‌کشیده​ ساحلی» بخواید درمانتون کنه.

در این شرایط، هر‌واقعاً​ سه نفرشان با لباس‌های‌هستن​ مخفی‌کاری در میان تاریکی می‌دویدند.

«همه‌تون نقشه داروخانه‌قبیله​ جاودانه ساحلی رو‌نقشه‌ها​ حفظ کردید، مگه نه؟»

نقشه‌های داروخانه جاودانه‌بیماران​ ساحلی که ساما هیون‌واقعاً​ به دست آورده بود.

نجارهایی که قبلاً عضو قبیله‌بودند​ هائو بودند، این نقشه‌ها را‌هیچ‌وقت​ کشیده و تحویل داده بودند.

هیچ‌وقت فکر‌عجله​ نمی‌کرد این‌قدر به‌موردای​ درد بخور باشند.

این قدرت‌عضو​ یک شبکه‌هائو​ دلالی است.

به همین دلیل است که‌عجله​ قبیله هائو برای مردم عادی هم‌هستن​ شبکه‌های دلالی و واسطه‌گری راه می‌اندازد.

مهم نیست یک خانواده معتبر چقدر باشکوه‌کشیده​ باشد، چوب و سنگی که خانه‌هایشان را‌درد​ می‌سازد توسط همین مردم عادی تراشیده می‌شود.

هر سه نفرشان قبل از اینکه‌جدی​ سریعاً راه بیفتند، نقشه را مرور‌می‌تونید​ کرده و به خاطر سپرده بودند.

«معلومه~»

«طبیعتاً.»

«خوبه. اولین‌عضو​ هدفمون عمارت‌هائو​ گیاهان داروییِ.»

ساختمان داروخانه جاودانه ساحلی‌واقعاً​ کاملاً بزرگ بود و شش‌شما​ عمارت در داخل دیوارهایش داشت.

در میان آن‌ها، جایی‌هائو​ که داروها آماده می‌شد،‌تحویل​ عمارت گیاهان دارویی بود.

مکانی که ورود‌بیماران​ افراد متفرقه به‌میان​ آن ممنوع بود.

در واقع، چنین مکان‌هایی‌هائو​ در سایر فرقه‌ها و‌تحویل​ درمانگاه‌ها هم رایج بود.

از آنجا که این مکان‌ها هنرهای مخفی، تکنیک‌های پنهان‌شما​ و فرمول‌های سری را در خود جای می‌دادند، کاملاً‌چینگدائو​ طبیعی بود که ورود افراد بیگانه به شدت ممنوع باشد.

این یک روال عادی بود.

اگر یواشکی وارد می‌شدی،‌اورژانسی​ حتی اگر کشته می‌شدی‌موردای​ هم حق اعتراض نداشتی.

این قانون جیانگهو بود!

«عجب قانون ترسناکیه...»

در همین فکرها‌قبیله​ بود که گروه به‌کشیده​ داروخانه جاودانه ساحلی رسید.

«هیونگ. از‌نیست​ طرف شرق‌اورژانسی​ بریم تو؟»

«صبر کن. اول‌قبیله​ بذار ببینم کسی این‌کشیده​ اطراف هست یا نه.»

جین چون-هی‌عجله​ لب‌هایش را‌واقعاً​ غنچه کرد.

سپس صدایی با فرکانسی‌هائو​ تولید کرد که شنیدنش‌تحویل​ برای انسان‌ها سخت بود.

پیییییی.

جین چون-هی از طریق صدا و حساسیتش به‌تحویل​ چی، فوراً موقعیت افرادی را که در داخل‌باشند​ داروخانه جاودانه ساحلی در حال حرکت بودند، درک کرد.

«از این طرف.»

هر سه نفرشان مثل‌هائو​ ارواح، مخفیانه از دیوار بالا‌داده​ رفتند و به داخل خزیدند.

چون موقعیت همه را می‌دانستند،‌عجله​ توانستند بدون برخورد با هیچ‌کس‌خطرناکی​ به سمت عمارت گیاهان دارویی بروند.

مثل آب خوردن بود!

و وقتی به‌میان​ عمارت گیاهان دارویی‌جدی​ مورد نظر رسیدند.

برادران قسم‌خورده نتوانستند‌قبیله​ جلوی دستپاچگی و‌نقشه‌ها​ تعجب خود را بگیرند.

«این... یه چیزی عجیبه، نه؟»

«موافقم.»

روی سقف عمارت گیاهان دارویی.

هر سه نفرشان‌قبیله​ گیج و سردرگم‌نقشه‌ها​ آنجا ایستاده بودند.

روی زمین، ده مرد که به‌میان​ نظر می‌رسید نگهبان باشند، عمارت گیاهان‌شما​ دارویی را محاصره کرده و کشیک می‌دادند.

با این حال.

از آنچه که می‌توانستند با‌موردای​ استفاده از حس چیِ خود‌انسان‌ماهی‌های​ از روی سقف تشخیص دهند.

هیچ‌چیز داخل‌عضو​ عمارت گیاهان‌هائو​ دارویی نبود.

نه مبلمانی.

نه آدمی.

هیچیِ هیچی.

«بیشتر از صد‌قبیله​ نفر تو داروخانه‌نقشه‌ها​ جاودانه ساحلی هستن.

اما عمارت گیاهان‌بیماران​ دارویی خالیه؟ اینجا‌میان​ عمارت گیاهان دارویی نیست؟»

«طبق نقشه، دقیقاً همین‌جاست.

و... ده‌عجله​ تا هم‌واقعاً​ نگهبان داره.

روی تابلوش‌عضو​ هم نوشته‌هائو​ عمارت گیاهان دارویی.»

«ولی... کاملاً خالیه، هیونگ.»

«بیاین بریم تو.»

هر سه نفرشان بی‌سروصدا از لبه‌های بام‌خطرناکی​ آویزان شدند و در حالی که از‌کلاً​ نگاه نگهبانان دور می‌ماندند، به داخل خزیدند.

همان‌طور که‌عضو​ انتظار می‌رفت، فضای‌بودند​ داخل خالی بود.

آنجا واقعاً یک انبار‌اورژانسی​ خالی بود، بدون هیچ‌گونه‌موردای​ اثاثیه و هیچ وسیله‌ای.

پس چرا‌عضو​ ده نگهبان اینجا‌بودند​ مستقر شده بودند؟

«تو اینجور‌عجله​ مواقع... احتمالاً زیرزمینی‌موردای​ چیزی داره، درسته؟»

«اوه. چون-و‌عضو​ یه چیزایی‌هائو​ سرش می‌شه.»

«دفعه قبل‌نیست​ هم تو‌اورژانسی​ زیرزمین بود.»

«خب، در مورد خانواده‌هائو​ اون از جینجو، پله‌ها خیلی‌داده​ تابلو به زیرزمین راه داشتن~»

ساما هیون با شیطنت‌واقعاً​ جواب داد و پایش‌هستن​ را کمی بالا آورد.

سپس، پایش‌عضو​ را روی‌هائو​ زمین کوبید.

دوووونگ.

صدای گنگ‌عضو​ اما ضعیفی‌هائو​ شنیده شد.

برخلاف زمانی که جین چون-هی از هنر صوتیِ خود‌شما​ استفاده کرد، ژست ساما هیون پر از شیطنت بود،‌چینگدائو​ با این حال او هنر صوتیِ مشابهی را اجرا کرد.

«برای کسی که فقط داره‌بودند​ مسخره‌بازی درمیاره، به اندازه کافی‌هیچ‌وقت​ بی‌سروصداست که بیرون شنیده نشه.»

هنر صوتی‌ای‌نیست​ که بیرون به‌عجله​ سختی شنیده شود؟

این یعنی او ماهیت و هسته‌نقشه‌ها​ اصلی هنر صوتی‌ای که جین چون-هی‌نمی‌کرد​ استفاده می‌کرد را درک کرده بود.

درست در همان لحظه، کف‌پوش‌موردای​ وسط عمارت غژغژی کرد و‌انسان‌ماهی‌های​ میخی خیلی نامحسوس بیرون زد.

با دیدن این‌قبیله​ صحنه، جین چون-هی‌نقشه‌ها​ تحت تأثیر قرار گرفت.

«واو، چقدر زود یاد می‌گیره.»

به محض اینکه میخِ بیرون‌بودند​ زده را دید، دست ساما‌هیچ‌وقت​ هیون مثل صاعقه حرکت کرد.

انگشتان بلند و بزرگش‌واقعاً​ کف‌پوش را سوراخ کرد‌هستن​ و گوشه آن را شکافت.

«هوپ.»

غژژژژ!

بخشی از کف‌پوش‌قبیله​ خم شد و‌نقشه‌ها​ از جا کنده شد.

در زیر‌عجله​ آن، یک راه‌پله‌موردای​ مخفی نمایان شد.

گذرگاهی که در‌قبیله​ نگاه اول مشکوک‌نقشه‌ها​ به نظر می‌رسید.

«معمولاً باید این اطراف رو می‌گشتیم تا مکانیسمی که پله‌های‌خطرناکی​ مخفی رو بالا میاره پیدا و فعال کنیم... اما چون قدرت‌چینگدائو​ چنگ زدنش این‌قدر بالاست، راحت می‌تونه چند مرحله رو دور بزنه.»

این همان چیز‌قبیله​ ترسناک در مورد‌نقشه‌ها​ ساما هیون بود.

این دقیقاً اتفاقی است که می‌افتد‌جدی​ وقتی یه آدم که از قبل‌می‌تونید​ قوی بوده، خیلی هم زود یاد بگیرد.

ساما هیون با‌قبیله​ پوزخندی اول از‌نقشه‌ها​ همه وارد شد.

«خب، خب. بزن بریم~»

یک انتقال‌عضو​ صدای پر‌هائو​ از خنده.

انگار که قرار بود‌واقعاً​ یک ماجراجویی شگفت‌انگیز و‌هستن​ هیجان‌انگیز پیش رویشان باز شود.

«هیچ خبری‌عضو​ از این‌هائو​ چیزا نیست.

حریفای ما شکارچی‌های خودخوانده‌ای‌اورژانسی​ در بالای زنجیره غذایی‌موردای​ هستن که آدم می‌خورن.»

گروه قدم روی‌قبیله​ پله‌هایی گذاشتند که پر‌کشیده​ از تاریکیِ مطلق بود.

داخل به شدت تاریک بود،‌موردای​ اما هر سه نفرشان توانستند‌انسان‌ماهی‌های​ بدون مشکل خاصی حرکت کنند.

دلیلش؟

به خاطر درخشش‌بیماران​ طلایی‌ای که از دست‌واقعاً​ ساما هیون ساطع می‌شد!

نوری طلایی، روشن‌تر از یک‌بودند​ مشعل، تاریکی را پس می‌زد،‌هیچ‌وقت​ بنابراین هیچ مشکلی وجود نداشت.

«اون‌قدر انرژی درونیِ اضافه‌واقعاً​ داره که داره برای‌هستن​ این کار ازش استفاده می‌کنه.»

این چیزی بود که‌هائو​ جین چون-هی هرگز به‌تحویل​ او یاد نداده بود.

بنیان‌گذار هنر طلایی احتمالاً به او یاد داده بود که با یک‌شما​ چنگ محکم گلوی دشمن را پاره کند، نه اینکه از آن به عنوان‌درمان​ چراغ‌قوه در حین پایین رفتن از غار مخفیِ یک نفر دیگر استفاده کند.

«آره. این‌عضو​ روش درست استفاده‌بودند​ از هنرهای رزمیه.

هیچ‌کس نمی‌میره،‌عجله​ جای پامون‌واقعاً​ امنه، چقدر عالی.»

او از تماشای‌قبیله​ جین چون-هی چیزهای‌نقشه‌ها​ زیادی یاد گرفته بود.

آن‌ها پایین‌نیست​ رفتند، و باز‌عجله​ هم پایین رفتند.

چرخیدند و چرخیدند.

پله‌های مارپیچ.

«واو، اصلاً این ته داره؟»

«هیونگ، واقعاً داریم می‌ریم پایین؟»

راست می‌گفتند.

هر چقدر هم‌میان​ که پایین می‌رفتند،‌جدی​ پایانی در کار نبود.

جین چون-هی ضربه آرامی‌هائو​ به دیوار زد و‌تحویل​ ساختار آن را ارزیابی کرد.

«باید بیشتر بریم پایین.»

او حتی نمی‌توانست تصور‌هائو​ کند که این غار‌تحویل​ مخفی چقدر عمق دارد.

آن‌ها برای مدتی دیگر‌واقعاً​ به پایین رفتن از‌هستن​ پله‌های مارپیچ ادامه دادند.

«گاگا. من که‌قبیله​ فقط از این پایین‌کشیده​ رفتن دارم خسته می‌شم~»

سرانجام ساما هیون که‌اورژانسی​ دیگر نتوانست تحمل کند، به‌جدی​ فضای خالیِ وسط راه‌پله پرید.

انگار که منتظر همین‌هائو​ لحظه بود، چون-و هم‌تحویل​ به دنبال ساما هیون پرید.

«منم می‌رم جلو.»

«ایگو، از‌عضو​ کجا می‌دونی اون‌بودند​ پایین چه خبره؟!»

برای همینه‌نیست​ که این‌اورژانسی​ جوونای خام دردسرن!

آخرش هم نتونستن جلوی‌هائو​ خون‌گرمیشون رو بگیرن و‌تحویل​ مثل بانجی‌جامپینگ پریدن پایین.

'ایش، انگار‌عجله​ منم باید‌واقعاً​ دنبالشون برم.'

هر دوشون‌عضو​ جوون بودن و‌بودند​ هیچ ترسی نداشتن.

در نهایت، جین چون-هی هم‌عجله​ دنبال برادرهای کوچیک‌ترش رفت و خیلی‌هستن​ راحت پرید تو فضای بین پله‌ها.

چقدر سقوط کردن؟

ساما هیون مثل یه‌واقعاً​ گربه، همزمان با دست و‌شما​ پاش روی زمین فرود اومد.

تق-

با توجه به ارتفاعی که‌عجله​ ازش پریده بود، صدای فرودش‌خطرناکی​ به سبکی نشستن یه پر بود.

چون-و هم با استفاده از گام‌های‌نقشه‌ها​ ابر روان مثل یه تیکه ابر‌نمی‌کرد​ فرود اومد، در حالی که جین چون-هی...

«شونه‌هات حسابی پهنه‌ها.»

چون فضای کافی نبود، اول یه‌نقشه‌ها​ بار روی شونه چون-و فرود اومد، بعد‌این‌قدر​ بدنش رو چرخوند و زیر بغلش ایستاد.

به نظر چون-و،‌بیماران​ اون دقیقاً شبیه یه‌واقعاً​ سنجاب پرنده شده بود.

درست همون‌عضو​ موقع، صدایی‌هائو​ به گوش رسید.

«آه! واقعاً که!‌میان​ آقای گواک! نمی‌تونی‌جدی​ این کار رو بکنی!»

«آقای جین، داری...‌قبیله​ اهم، امروز باید‌نقشه‌ها​ یکم صبور باشی.»

«ولم کن!‌نیست​ بذار برم! امروز‌عجله​ دیگه واقعاً می‌خوام...»

صداهایی می‌اومد.

اون هم‌عجله​ صدای جر‌واقعاً​ و بحث.

اما بنا به دلایلی،‌هائو​ لحن صحبت‌شون کاملاً دهاتی‌تحویل​ و روستایی به نظر می‌رسید.

[هیونگ. فکر کنم‌بیماران​ رسیدیم... اما صداها‌میان​ به طرز عجیبی آشنان...]

[فعلاً بیاید بچسبیم به سقف.]

[باشه.]

هر سه نفرشون‌قبیله​ پریدن روی سقف‌نقشه‌ها​ و وارونه آویزون شدن.

تو همون حالت،‌بیماران​ بقیه پله‌ها رو‌میان​ تا آخر پایین رفتن.

و چیزی‌عضو​ که باید‌هائو​ می‌دیدن رو دیدن.

یه شهر عظیم‌میان​ که زیر زمین‌جدی​ ساخته شده بود.

آب‌راه‌ها همه‌جا جریان داشتن.

و در دوردست، یه تونل‌عجله​ طولانی که به بستر دریا‌خطرناکی​ ختم می‌شد، به چشم می‌خورد.

جاده‌ها و کانال‌هایی که به نظر می‌رسید از‌تحویل​ سنگ تراشیده شدن به هم وصل بودن و ساختمون‌های‌قدرت​ بزرگی با نظم و ترتیب خاصی ساخته شده بودن.

ارتفاع تا سقف حداقل پنجاه ژانگ به‌خطرناکی​ نظر می‌رسید و خیابون‌ها پر از آدمایی‌کلاً​ بود که مثل ابر در هم می‌لولیدند.

از اونجایی که پایگاه‌های زیادی از‌نقشه‌ها​ فرقه جاودانه خون رو با فضاهای زیرزمینی‌این‌قدر​ وسیع دیده بودن، این چیز جدیدی نبود.

چیزی که‌نیست​ عجیب بود،‌اورژانسی​ خود «آدم‌ها» بودن.

اون‌ها لباس‌های معمولی‌قبیله​ پوشیده بودن و روی‌کشیده​ دو پا راه می‌رفتن.

اما ظاهرشون دقیقاً مثل‌واقعاً​ همون گوی‌اویین‌هایی بود که برادران‌شما​ قسم‌خورده بیرون باهاشون جنگیده بودن.

شهر زیرزمینی گوی‌اویین‌ها!

کی فکرش رو می‌کرد‌اورژانسی​ یه همچین فضایی زیر‌موردای​ چینگدائو وجود داشته باشه!

[مخفی شید!]

سوییش!

با مهارتی که سوسک رو هم از‌کشیده​ خجالت آب می‌کرد، هر سه نفرشون فوراً‌درد​ خودشون رو تو سایه‌های بین دیوارها صاف کردن.

بعد حضورشون رو‌بیماران​ مخفی کردن و‌میان​ تو تاریکی ذوب شدن.

چون-و که این‌همه وقت با هیونگ‌هاش گذرونده‌کشیده​ بود، انگار یه سری چیزها رو رها کرده‌بخور​ بود، چون خیلی خوب خودش رو پنهان کرد.

[گوی‌اویین‌های... زیادی اینجان.]

[هیونگ. به نظر‌قبیله​ می‌رسه حداقل چند هزار‌کشیده​ گوی‌اویین تو دید باشن.]

ساما هیون‌نیست​ و چون-و‌اورژانسی​ به ترتیب گفتن.

راست می‌گفتن.

یه شهر زیرزمینی از‌واقعاً​ گوی‌اویین‌ها جلوی چشم هر‌هستن​ سه نفرشون پهن شده بود.

«آقای گواک! واقعاً می‌خوای این‌طوری‌بودند​ باشی؟ هاه! اگه این‌جوری رفتار‌هیچ‌وقت​ کنی، دیگه نمی‌تونم تحمل کنم!»

«هی، آقای‌نیست​ جین. مگه‌اورژانسی​ من چی‌کار کردم؟»

«آقای جین. بهت‌قبیله​ گفتم صبور باش.‌نقشه‌ها​ چرا این‌قدر گیر می‌دی؟»

دو تا گوی‌اویین یقه همدیگه‌موردای​ رو گرفته بودن و یه‌انسان‌ماهی‌های​ گوی‌اویین دیگه سعی می‌کرد جداشون کنه.

[مگه اون گوی‌اویین‌هایی که‌هائو​ قبلاً دیدیم اصلاً زبون‌تحویل​ دشت‌های مرکزی رو بلد نبودن؟]

اما اینجا همه‌بیماران​ به طرز عجیبی‌میان​ روون حرف می‌زدن.

علاوه بر این، با اینکه گوی‌اویین بودن،‌کشیده​ لباس‌های درست و حسابی پوشیده بودن و‌درد​ حتی یکیشون یه ریش خوش‌فرم هم داشت.

و اگه با دقت‌واقعاً​ نگاه می‌کردی، حتی می‌تونستی ویژگی‌های‌شما​ چهره‌شون رو هم تشخیص بدی.

گوی‌اویینی که بهش می‌گفتن آقای گواک، دراز بود و شبیه‌هیچ‌وقت​ ماهی یال‌اسبی به نظر می‌رسید، در حالی که اونی که آقای‌عادی​ جین صداش می‌کردن، حس و حال یه ماهی پهن رو داشت.

و اونی که‌بیماران​ بینشون میانجی‌گری می‌کرد،‌میان​ شبیه گربه‌ماهی بود.

فقط این نبود.

«لاک‌پشت می‌فروشیم!‌عجله​ لاک‌پشت! لاک‌پشت‌های‌واقعاً​ امروز خیلی تازه‌ن!»

«این همون ابریشمیه‌قبیله​ که تو پکنِ دوردست‌کشیده​ غوغا کرده! بهترین ابریشم!»

«مشروب سمی از‌بیماران​ یون‌نان! طعمی که فقط‌واقعاً​ امروز می‌تونی تجربه‌ش کنی!»

آدم‌هایی که‌عضو​ تو خیابون‌هائو​ جنس می‌فروختن.

و آدم‌هایی‌عجله​ که داشتن‌واقعاً​ به خونه‌هاشون برمی‌گشتن.

حتی آدم‌هایی که‌قبیله​ تو یه مسافرخونه‌نقشه‌ها​ با لذت غذا می‌خوردن!

به جز این واقعیت که‌عجله​ اونا گوی‌اویین بودن، هیچ فرقی‌خطرناکی​ با یه منظره خیابونی معمولی نداشت.

این برای‌عضو​ برادران قسم‌خورده‌هائو​ شوکه‌کننده بود.

کسایی که قربانی‌های‌میان​ انسانی انجام می‌دادن‌جدی​ و آدم می‌خوردن.

ممکن بود‌عضو​ یه همچین‌هائو​ زندگی‌ای داشته باشن؟

[واو، این شگفت‌انگیزه. به‌اورژانسی​ نظر می‌رسه زبون رو‌موردای​ از منم بهتر حرف می‌زنن~]

جین چون-هی آه کوچیکی کشید.

چشم‌های آبی جین‌میان​ چون-هی به سرعت‌جدی​ بازار رو اسکن کرد.

کلماتی که توسط تعداد زیادی از گوی‌اویین‌ها‌کشیده​ گفته می‌شد رو با هم ترکیب کرد‌درد​ و در نهایت به یه نتیجه رسید.

[در اصل، گوی‌اویین‌ها احتمالاً از یه زبون بومی استفاده می‌کردن،‌خطرناکی​ نه زبون امپراتوری. ردپاش رو می‌شه همه‌جا دید. اما دلیل‌شعبه​ اینکه این افراد زبون امپراتوری رو حرف می‌زنن، چیز دیگه‌ایه.]

[هیونگ. ممکنه این آدما...]

[دقیقاً همون‌طور‌عجله​ که هیون‌واقعاً​ حدس زد.]

[منظورت... همون برکته.]

[آره. همه‌شون. حتماً‌بیماران​ اینا همونایی هستن که‌واقعاً​ برکت رو دریافت کردن...]

-ما. بخشنده. نژاد انسان. تجارت. برکت دادن. بها. انسان‌داده​ گرفتن. تجارت منصفانه. تو. شاگرد کی‌لین. کی‌لین خونین. وحشتناک. غیرقابل‌دلالی​ درک. موجود پست. ناعادلانه. برو دور شو. اینجا. قلمرو ما.

تاهاپا این‌طوری گفته بود.

اون برکت می‌ده.

ارباب خانواده هیونگ که از یه بیماری لاعلاج‌موردای​ رنج می‌برد، بعد از خوردن داروی داروخانه جاودانه‌خدمات​ ساحلی، ظاهرش تغییر کرد و شبیه گوی‌اویین‌ها شد.

و حالا، اینجا.

کی فکرش رو می‌کرد‌واقعاً​ این‌همه آدم معمولی تو‌هستن​ شهر گوی‌اویین‌ها زندگی کنن.

[با این تعداد آدم، حتی‌بودند​ یه گوی‌اویین معمولی هم زبون‌هیچ‌وقت​ دشت‌های مرکزی رو یاد می‌گیره.]

[کی می‌دونه. ما‌بیماران​ که نمی‌دونیم چند تا‌واقعاً​ گوی‌اویین اصیل وجود داره.]

اونا موجوداتی بودن که‌هائو​ می‌تونستن به انسان‌ها برکت بدن‌داده​ و تبدیلشون کنن به گوی‌اویین.

علاوه بر این، از اونجایی که‌جدی​ اساساً تو دریا زندگی می‌کردن، جین‌می‌تونید​ چون-هی نمی‌تونست تعدادشون رو تخمین بزنه.

همچنین، با اینکه طول عمرشون رو نمی‌دونست،‌کشیده​ اما بر اساس افسانه‌های مربوط به گوی‌اویین‌ها، به‌بخور​ نظر می‌رسید که بیشتر از انسان‌ها عمر می‌کنن.

چند تا از‌بیماران​ این موجودات تو اون‌واقعاً​ دریای پهناور وجود داشتن؟

علاوه بر اون.

تاهاپا به وضوح اشاره‌واقعاً​ کرده بود که گوی‌اویین‌هایی از‌شما​ جناح‌های دیگه هم وجود دارن.

مگه نگفت اونایی که‌هائو​ به کشتی خانواده گونگ‌سون حمله‌داده​ کردن، از همون طرف بودن؟

[فعلاً، اگه حرف‌های اون یارو تاهاپا درست باشه، گروهی به‌خطرناکی​ اسم جناح اژدهای دریایی که دنبال اسکورت‌های خانواده گونگ‌سون و‌شعبه​ اتحادیه پنج فضیلت هستن، باید قبیله متفاوتی نسبت به اینا باشن.]

[فقط بعد از تحقیق می‌فهمیم که راسته‌کشیده​ یا نه~ هوف، خیلی پیچیده شد. خب،‌درد​ هیونگ. اگه این‌طور باشه، می‌خوای چی‌کار کنی؟]

[بذار بعد از‌میان​ اینکه تمام حقیقت‌جدی​ رو دیدیم تصمیم بگیریم.]

فعلاً اطلاعات خیلی کمی داشتیم.

جین چون-هی با یه‌اورژانسی​ ضربه به پشت سر یه‌جدی​ یاروی دست‌و‌پا چلفتی، بیهوشش کرد.

«گاک!»

تو یه چشم‌به‌هم‌زدن اتفاق افتاد.

جین چون-هی با خونسردی لباس‌های طرف‌نقشه‌ها​ رو درآورد و پوشید، بعد کلاه‌نمی‌کرد​ حصیری‌ای که سرش بود رو برداشت.

«فکر کنم این‌بیماران​ همون چیزیه که‌میان​ رزمی‌کارهای اینجا می‌پوشن.»

کلاه حصیری پر از تزئینات‌بودند​ بود و برای پنهان کردن‌هیچ‌وقت​ صورت خیلی به درد می‌خورد.

«هیونگ؟»

«بله. چون-و، مال تو رو‌بودند​ هم می‌گیرم. هیون-آه، من یکی رو‌فکر​ می‌کشم این‌طرف. آماده‌ای بکوبی پس کله‌اش؟»

«گرفتم!»

ساما هیون حرکتِ‌قبیله​ زدن به پشت‌نقشه‌ها​ سر رو تقلید کرد.

با دیدن هیونگش که به عنوان یه قدیس‌هستن​ شناخته می‌شد و حالا داشت خیلی بی‌خیال تو‌کنید​ خیابون خفت‌گیری می‌کرد، چون-و کمی احساس سرگیجه کرد.

«هیونگ؟»

«چون-و. خواهی نشوی رسوا، همرنگ‌عجله​ جماعت شو. نه، تو شهر‌خطرناکی​ گوی‌اویین‌ها، مثل گوی‌اویین‌ها رفتار کن؟»

تقریباً مطمئنم که‌قبیله​ اونا هم قوانینی علیه‌کشیده​ خفت‌گیری تو خیابون دارن.

ناولها | novelha.net