---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 1193: فصل 1193 • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 1193: فصل 1193

0

جین چون-هی زمان زیادی‌منحصربه‌فردت​ صرف کرد تا توضیحات‌شیطان​ مفصلی به استادش بدهد.

جگال لین بعد از شنیدن همه‌ربط​ این حرف‌ها، مدت طولانی با چهره‌ای‌حیرت‌انگیزه​ مات و مبهوت به شاگردش خیره شد.

صحنه واقعاً عجیبی بود.

به هر حال، از بین تمام کارها و دردسرهایی‌بهداشت​ که شاگردش تا الان درست کرده بود، از دید‌نقشه​ یک رزمی‌کار خیلی کم پیش می‌آمد چیزی عادی باشد.

یوهو هم با‌نقشه​ دیدن این صحنه‌کاملاً​ سرش را تکان داد.

«درسته. شاگرد من مثل پیاز لایه‌لایه است.‌داره​ هر چقدر هم که پوستش رو بکنی،‌برازنده​ باز یه ایده جدید از توش درمیاد.»

رد محوی از‌بالا​ علاقه روی لب‌های‌بهداشت​ جگال لین نشست.

به نظر می‌رسید او‌مردم​ هم از این رویه‌همون​ شاگردش خوشش آمده بود.

حالا که فکرش‌نقشه​ را می‌کرد، واقعاً‌کاملاً​ هم همین‌طور بود.

در گذشته، او کسی بود که‌ربط​ ذات همه چیز را می‌دید و از‌کاملاً​ رسم و رسوم جیانگهو خسته شده بود.

جگال لین با خودش فکر کرد‌بهداشت​ که آشنایی با چنین آدمی در‌داره​ سال‌های پایانی عمرش، واقعاً یک موهبت است.

«خب. پس دلیل اینکه سعی می‌کنی‌بالا​ شاخص شادی مردم رو ببری بالا‌آره​ هم به خاطر همون بهداشت عمومیه؟»

«خب، تو درازمدت آره.‌منحصربه‌فردت​ در نهایت همه چی‌شیطان​ به هم ربط داره.»

«دقیقاً، دقیقاً. اون نقشه‌آره​ منحصربه‌فردت واقعاً حیرت‌انگیزه. کاملاً‌دقیقاً​ برازنده شیطان بهشتی نجات‌بخشه.»

با این‌ببری​ حرف، بدن جین‌همون​ چون-هی خشک شد.

جگال لین در حالی که به صورت شاگردش‌همون​ که مثل لبو سرخ شده بود و لکنت‌دقیقاً​ گرفته بود نگاه می‌کرد، با خودش فکر کرد.

«با اون همه کار دیوانه‌واری که‌کاملاً​ کرده مشکلی نداره، ولی چرا از‌بدن​ اسم شیطان بهشتی نجات‌بخش این‌قدر خجالت می‌کشه؟»

البته این‌عمومیه​ رفتارش چیز‌آره​ جدیدی نبود.

جگال لین بادبزنش‌بالا​ را با صدای‌بهداشت​ تقی باز کرد.

«برو، هر‌شاخص​ کاری دلت‌مردم​ می‌خواد بکن.»

«آخیش، چشم استاد!»

به محض اینکه این حرف‌نهایت​ از دهانش خارج شد، شاگردش‌نقشه​ تعظیمی کرد و جیم شد.

جگال لین گفت.

«واقعاً... همش داره عجیب‌ترین‌مردم​ چیزها رو رو می‌کنه. اصلاً‌بهداشت​ پیشش حوصله آدم سر نمی‌ره.»

«مگه به خاطر‌نقشه​ همین نیست که‌کاملاً​ این‌قدر برات عزیزه؟»

«فقط به خاطر این نیست که برام عزیزه، ولی... با این حال...‌حیرت‌انگیزه​ چی تو زندگی می‌تونه مهم‌تر از سرگرمی باشه؟ و مگه امثال شماها‌سرخ​ از اون دسته آدمایی نیستین که برای این سرگرمی هر کاری می‌کنن؟»

«...»

«انکارش نمی‌کنی.»

جگال لین‌اون​ با شیطنت‌منحصربه‌فردت​ لبخندی زد.

«شخصیت واقعاً شروری داری.»

«تعریف و‌ببری​ تمجیداتون بهتر‌خاطر​ شده، مدیرکل یو.»

جگال لین‌شاخص​ جرعه‌ای از‌مردم​ چایش نوشید.

او با آن چشم‌های آبی‌اش،‌حیرت‌انگیزه​ وقتی به شاگردش نگاه می‌کرد،‌نجات‌بخشه​ دقیقاً به چه چیزی فکر می‌کرد؟

آیا مثل دفعه قبل یک‌نهایت​ نقشه شبح‌وار دیگر در سر داشت،‌منحصربه‌فردت​ یا فقط برای سرگرمی خالص بود؟

یوهو ناگهان‌ببری​ کنجکاو شد،‌خاطر​ اما اهمیتی نداشت.

«سرگرمی، سرگرمی که می‌گی...»

اشتباه نمی‌کرد.

موجوداتی که تا ابد زندگی‌نهایت​ می‌کنند، هرگز گرسنه نمی‌شوند، هرگز‌نقشه​ بیمار نمی‌شوند و هرگز پیر نمی‌شوند.

در گذر بی‌نهایت‌بالا​ زمان، غم‌ها و‌بهداشت​ شادی‌ها کم‌کم محو می‌شوند.

در نهایت، تنها‌شادی​ چیزی که باقی‌بالا​ می‌ماند همان سرگرمی است.

از این نظر، کاملاً اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسید‌شیطان​ که تعداد کسانی که به جین چون-هی، این‌لبو​ بذر نیمه‌جاودان توجه نشان می‌دهند، در حال افزایش باشد.

«مقدسین بیشتری‌عمومیه​ طمع اون‌آره​ پسر رو می‌کنن.»

شاید خودش نمی‌دانست، اما حتی بعد از‌عمومیه​ تمام کارهایی که کرده بود، این واقعیت‌اون​ که هنوز کارهای بیشتری برای انجام دادن داشت...

«...»

آیا می‌دانست که برای‌منحصربه‌فردت​ موجوداتی مثل یوهو، این‌شیطان​ یک چیز کاملاً شگفت‌انگیز بود؟

جگال لین‌عمومیه​ با خودش‌آره​ فکر کرد.

«شاید همون بهتر که ندونه.»

جین-یون هنر چی نامیرای اژدهای بهاری را دریافت‌شیطان​ کرد و اکسیری به او داده شد که‌لبو​ انرژی درونی‌اش را حدود پنج سال افزایش می‌داد.

با این حال، استخوان‌های پایش‌نهایت​ هنوز کاملاً جوش نخورده بود، برای‌منحصربه‌فردت​ همین همچنان با عصا راه می‌رفت.

«یه قهرمان که‌بالا​ از این کارای بچه‌گانه‌عمومیه​ مثل درس خوندن نمی‌کنه~»

جین-یون آهنگی‌شاخص​ را در‌مردم​ ذهنش زمزمه کرد.

«راستی، شخصیت‌های اصلی تو رمان‌های قهرمانی‌کاملاً​ به محض اینکه یه فرمول رو می‌شنون،‌خشک​ کارهای خفنی می‌کنن، پس چرا من نمی‌تونم؟»

مخصوصاً که‌عمومیه​ این چیزی مثل‌نهایت​ فرمول شمشیر نبود.

می‌گفتند برای چیزی مثل هنر بازسازی، آدم‌عمومیه​ می‌تواند فقط با یک بار شنیدنش، معنای واقعی‌اش‌نقشه​ را درک کند و به بالاترین سطح برسد.

اما جین-یون‌شاخص​ از این‌مردم​ شانس‌ها نداشت.

با این وجود، استخوان‌های پایش که پزشکان مجبور شده بودند‌نجات‌بخشه​ در اتاق عمل آن‌ها را به هم وصله پینه کنند،‌نگاه​ خیلی سریع‌تر از یک آدم معمولی در حال ترمیم بود.

و...

«وای چقدر می‌خاره، می‌خاره، می‌خاره!»

داشت می‌مرد که فقط بخاراندش.

شنیده بود که وقتی هنر بازسازی به اوج خودش می‌رسد،‌نجات‌بخشه​ مرحله خارشِ ترمیم زخم یا کلاً حذف می‌شود یا خیلی‌نگاه​ کم می‌شود، اما برای جین-یون اصلاً از این خبرها نبود.

فقط در حد مرگ می‌خارید.

جین-یون در حالی که‌خاطر​ خارش را تحمل می‌کرد،‌درازمدت​ با خودش فکر کرد.

«اصلاً من اینجا چی‌کار می‌کنم...؟»

درست است.

جین-یون روی‌عمومیه​ یک جور‌آره​ سکو ایستاده بود.

و روی آن سکو، جین چون-هی،‌بهداشت​ دکتر الهی و پرفکت، داشت با‌داره​ شور و حرارت درباره چیزی سخنرانی می‌کرد.

شاید به خاطر اینکه از هنرهای‌بالا​ صوتی استفاده می‌کرد، کلماتش مستقیم توی‌آره​ گوشش سوراخ می‌کرد و می‌رفت تو.

«...بنابراین، از طرف استان‌منحصربه‌فردت​ جیانگسو، از این شهروند شجاع،‌بهشتی​ قهرمان بزرگ جین-یون تقدیر می‌کنم!»

وااااااااااه!

با پایان یافتن‌بالا​ این سخنرانی طولانی، جمعیت‌عمومیه​ شروع به تشویق کرد.

حتی اشک‌شاخص​ در چشمان بعضی‌ها‌ببری​ جمع شده بود.

و درست در ردیف اول.

مادرش عملاً داشت زار می‌زد.

«دخترم، دخترم‌ببری​ داره همچین‌خاطر​ جایزه بزرگی می‌گیره!»

برادر بزرگ‌ترش مادرشان را‌مردم​ بغل کرده بود و‌همون​ هم‌پای او زار می‌زد.

«فکر می‌کردم تا آخر عمرش یه آدم‌برازنده​ بی‌خاصیت می‌مونه و می‌میره... مامان... مثل اینکه‌حالی​ حتی یه کرم خاکی هم یه هنری داره...»

«تکلیفت رو روشن‌درازمدت​ کن عوضی، می‌خوای احساساتی‌داره​ بشی یا توهین کنی.»

جین-یون تو دلش به برادرش فحش داد، چون‌درازمدت​ نمی‌توانست جلوی چشم همه بلند این کار را‌منحصربه‌فردت​ بکند، و فقط با یک لبخند درخشان همان‌جا نشست.

محض اطلاع، شنیده بود که‌ببری​ صاحب رستوران برنج سرخ‌کرده به‌عمومیه​ خاطر معده‌درد شدید نتوانسته بیاید.

«اون کسیه که غذای سیچوان‌حیرت‌انگیزه​ رو بدون هیچ مشکلی می‌جوه و‌حرف​ قورت می‌ده، معده‌درد دیگه چه صیغه‌ایه؟»

یک تاکتیک استادانه برای تراشیدن‌نهایت​ هر بهانه‌ای تا از جلوی‌نقشه​ چشم پرفکت جین دور بماند!

گارسون جوان‌ببری​ ما این‌خاطر​ را نمی‌دانست.

به هر حال-

«خب حالا!»

با اشاره جین چون-هی.

جین-یون با مهارت از‌خاطر​ عصاهایش استفاده کرد تا‌درازمدت​ به جین چون-هی نزدیک شود.

چند نفری‌شاخص​ سعی کردند‌مردم​ کمکش کنند، اما.

«یه قهرمان‌اون​ که از این‌حیرت‌انگیزه​ کمک‌ها قبول نمی‌کنه~»

در عوض، او‌درازمدت​ به آرامی دست‌هایشان‌ربط​ را پس زد-

«اهم، کمک‌ببری​ لازم نیست.‌خاطر​ برید کنار!»

با افتخار جلو‌شادی​ رفت تا لوح‌بالا​ را دریافت کند.

«پرفکت جین، جایزه قهرمان‌منحصربه‌فردت​ بزرگ این ماهِ استان‌شیطان​ جیانگسو را اهدا می‌کند!»

جینگگگگ-!

یکی از خواجه‌های اعزامی‌خاطر​ از قصر امپراتوری این‌درازمدت​ اعلامیه باشکوه را خواند.

این جایزه‌ای بود که جین چون-هی در مقام پرفکت‌بهداشت​ ایجاد کرده بود، اما حضور این خواجه به این معنا‌منحصربه‌فردت​ بود که امپراتور هم دارد از این کار حمایت می‌کند.

همچنین به این معنی‌منحصربه‌فردت​ بود که اگر می‌خواست، می‌توانست‌بهشتی​ بعداً یک پست دولتی بگیرد.

مادرش با‌عمومیه​ صدای بلندتری‌آره​ زار زد.

«دخترم... دیگه‌ببری​ بزرگ شدی، واسه‌همون​ خودت خانومی شدی...!»

احتمالاً در ذهن مادرش، تصویری از دخترش که‌همون​ حالا یک مقام دولتی شده و سوار بر اسب‌اون​ پیروزمندانه به خانه برمی‌گردد، در حال نقش بستن بود.

اما جین-یون اصلاً‌نقشه​ از این فکرها‌کاملاً​ تو سرش نداشت.

«یه قهرمان که‌درازمدت​ از این کارای بچه‌گانه‌داره​ مثل درس خوندن نمی‌کنه~»

کسی که زاده شده تا‌همون​ یک قهرمان بزرگ باشد، چطور می‌تواند‌ربط​ خودش را وقف کارهای دولتی کند؟

الان هیچ فکری برای‌مردم​ گرفتن پست دولتی نداشت و‌بهداشت​ در آینده هم نخواهد داشت.

برنامه‌اش این بود که به محض‌کاملاً​ بهبودی، برگردد به رستوران و همان زندگی‌اش‌خشک​ به عنوان یک گارسون را ادامه دهد.

مگه این‌طوری خفن‌تر نیست؟

روزها گارسون، شب‌ها قهرمان.

«هوم، مامانم‌شاخص​ سر این‌مردم​ قضیه کبابم می‌کنه.»

اما آدم‌اون​ فقط یک‌منحصربه‌فردت​ بار زندگی می‌کند.

کسی که یک قهرمان بزرگ است،‌ربط​ چطور می‌تواند اجازه دهد زندگی‌اش با‌حیرت‌انگیزه​ حرف‌های دیگران این‌ور و آن‌ور شود!

تازه، گارسون‌ببری​ بودن که‌خاطر​ شغل بی‌ارزشی نیست.

حتی اگر‌شاخص​ پول کمتری‌مردم​ در بیاورد.

«چیزی که خوبه، خوبه دیگه!»

او لوح را بالا برد.

وااااااااااه!

جمعیت تشویق کرد.

مادرش بیشتر از قبل‌منحصربه‌فردت​ احساساتی شد، خودش را روی‌بهشتی​ زمین انداخت و زار زد.

چه کسی فکرش‌درازمدت​ را می‌کرد دختر‌ربط​ دردسرسازش این‌طور اوج بگیرد؟

یعنی می‌شد‌ببری​ امروز بهترین روز‌همون​ زندگی مادرش باشد؟

می‌توانست حس کند که‌مردم​ بقیه والدین اطرافشان با‌همون​ حسرت به مادرش نگاه می‌کنند.

«وای، مامان دیگه صداش درنمیاد.»

اما یک‌عمومیه​ قهرمان بزرگ معمولاً‌نهایت​ فرزند ناخلفی است.

«این مسیری برای‌بالا​ رسیدن به قهرمانی بزرگه،‌عمومیه​ پس مامان درک می‌کنه.»

یه قهرمان که‌شادی​ از این کارای بچه‌گانه‌خاطر​ مثل درس خوندن نمی‌کنه~

بعد از‌عمومیه​ اینکه پایش‌آره​ کاملاً خوب شد.

جین-یون سر کار رفت.

به لطف آن اکسیر، پیشرفتش‌ببری​ در هنر چی نامیرای اژدهای‌عمومیه​ بهاری قطعاً سرعت گرفته بود.

شاید در سطح قهرمان یک‌حیرت‌انگیزه​ رمان نبود، اما استعداد مرحله‌نجات‌بخشه​ پنجم او از بقیه بدتر نبود.

وقتی سر کار حاضر‌آره​ شد، صاحب رستوران با‌دقیقاً​ چهره‌ای مات و مبهوت پرسید.

«چی‌کار می‌کنی،‌ببری​ می‌خوای به کار‌همون​ کردن ادامه بدی؟»

«پس کجا کار کنم؟»

«مامانت می‌گفت قراره مقام دولتی‌حیرت‌انگیزه​ بشی. فکر می‌کردم داری خودت رو‌حرف​ برای آزمون افسر نظامی آماده می‌کنی.»

«اهم! اون مسیر غیرمتعارفه. کسی که دنبال‌داره​ تبدیل شدن به یه قهرمان بزرگه، چطور‌برازنده​ می‌تونه خودش رو وقف کارهای دولتی کنه؟»

«پرفکت ما هم اگه بخوایم‌همون​ دقیق بگیم یه مرد از‌نهایت​ جیانگهوئه، ولی پست دولتی داره.»

«اون قضیه‌اش فرق می‌کنه. اول تو جیانگهو برای‌همون​ خودش اسم و رسمی به هم زده، بعد‌دقیقاً​ رفته یه پست دولتی گرفته. شرایطش کلاً متفاوته.»

اصلاً این‌طور نبود که این‌حیرت‌انگیزه​ حرف‌ها را به خاطر فرار از‌حرف​ درس خواندن برای آزمون نظامی بزند.

همه چیز به‌درازمدت​ خاطر قهرمان بودن‌ربط​ بود، به خاطر قهرمان‌بازی!

«تو... تو دیوونه‌ای...»

صاحب رستوران مدت طولانی‌مردم​ به جین-یون خیره شد‌همون​ و بعد نوچ‌نوچ کرد.

«خب، آدم فقط یه بار زندگی می‌کنه، پس همون‌بهشتی​ کاری رو بکن که دلت می‌خواد. منم اگه می‌خواستم می‌تونستم‌گرفته​ رستوران رو ببندم، اما هنوز دارم به کارم ادامه می‌دم.»

این را در‌درازمدت​ حالی گفت که‌ربط​ موهای ژولیده‌اش را می‌خاراند.

«خودت با مادرت حرف بزن.‌همون​ منم بهش می‌گم که سعی‌نهایت​ کردم جلوتو بگیرم، اما نتونستم.»

«چشم.»

«منو قاطی‌اون​ دعوای مادر‌منحصربه‌فردت​ و دختری‌تون نکنی‌ها.»

«چشم!»

صاحب رستوران زیر لب غرغر می‌کرد‌بهداشت​ که چقدر اوضاع دردسرساز شده، اما‌داره​ چهره‌اش به طرز محسوسی بازتر شده بود.

در گذشته، تنهایی کار کردن برایش یک چیز کاملاً عادی‌عمومیه​ بود، اما از وقتی جین-یون را پیش خودش آورده بود،‌حیرت‌انگیزه​ به حضور یک نفر دیگر در اطرافش عادت کرده بود.

زیر لب غر زد:‌منحصربه‌فردت​ «برای همینه که نباید‌شیطان​ با آدما قاطی بشی.»

صاحب رستوران در حالی‌آره​ که داشت برنج سرخ‌شده را‌اون​ آماده می‌کرد، این را گفت.

حالا که به آن فکر می‌کرد،‌بهداشت​ صاحب رستوران هم در محله به عنوان‌دقیقاً​ یک آدم عجیب و غریب شناخته می‌شد.

فراتر از اینکه با آن‌ببری​ همه پولی که داشت، فقط‌عمومیه​ برای سرگرمی یک رستوران را می‌چرخاند.

مگر او همان کسی نبود که تمام‌برازنده​ ثروتش را داد و زمین خرید، چون‌حالی​ می‌دانست شهرستان بکرین در آینده پیشرفت می‌کند؟

همین کارش کافی بود تا آدم‌ربط​ شک کند که نکند رمل و‌حیرت‌انگیزه​ اسطرلاب می‌اندازد و از آینده خبر دارد.

و به همین خاطر.

گاهی اوقات وقتی به‌مردم​ افکار و حرف‌هایش گوش می‌داد،‌بهداشت​ دقیقاً همین حس را داشت.

«فکر می‌کردم عصبانی می‌شه و می‌گه‌کاملاً​ دست از این بچه‌بازی‌ها بردارم، زودتر‌بدن​ برگردم خونه و برای خودم کسی بشم.»

توی جیانگهو، مگر نه‌آره​ اینکه از هر ده نفر،‌اون​ نه نفرشان همین را می‌گفتند؟

خون به‌ببری​ دل پدر‌خاطر​ و مادرت نکن.

وقتی بزرگ‌تر‌شاخص​ بشی حتماً‌مردم​ پشیمون می‌شی.

اما طرز‌اون​ فکر صاحب رستوران‌حیرت‌انگیزه​ کمی متفاوت بود.

اصلاً انتظار نداشت به‌آره​ او بگوید هر طور‌دقیقاً​ که دوست دارد زندگی کند.

«شایدم فقط براش مهم نیست.»

وقتی داشت رستوران را برای‌ببری​ باز کردن آماده می‌کرد، صف‌عمومیه​ آدم‌های بیرون طولانی‌تر از همیشه بود.

به خاطر معروف بودن رستوران همیشه شلوغ‌برازنده​ بود، اما حتی با در نظر گرفتن این‌صورت​ موضوع، جمعیت خیلی بیشتر از حد معمول بود.

یکی از‌عمومیه​ آن‌ها جین-یون را‌نهایت​ دید و گفت:

«هی! قهرمان درس‌نخوان!»

یکی از مشتری‌های ثابت بود.

پس از‌اون​ قبل با‌منحصربه‌فردت​ جین-یون آشنایی داشت.

به محض اینکه آماده‌سازی تمام شد و در‌دقیقاً​ را باز کردند، او اولین نفری بود که‌بهشتی​ وارد شد و با او سلام و احوال‌پرسی کرد.

«نه، تو رو خدا‌خاطر​ بس کنید آقای جانگ.‌درازمدت​ آخه چرا قهرمان درس‌نخوان...»

«خب واسه اینه که همیشه اون شعر رو می‌خونی که می‌گه‌درازمدت​ من از این جور کارا و درس خوندن خوشم نمیاد. تازه‌برازنده​ تلفظت هم به جای 'داوین' می‌گی 'داوون'... هه‌هه‌هه‌هه. مگه نه، رئیس؟»

با شنیدن این حرف،‌منحصربه‌فردت​ جین-یون دید که نوک انگشتان‌بهشتی​ صاحب رستوران کمی خشک شد.

«ها؟ دستاش‌عمومیه​ وسط آشپزی‌آره​ متوقف شد؟»

مشتری ثابت گفت:

«به هر حال، هی، دختر‌ببری​ جون. شنیدم این لهجه مال‌عمومیه​ منطقه یون‌نانه. از کی یاد گرفتیش؟»

با شنیدن این‌نقشه​ حرف، صاحب رستوران‌کاملاً​ سریع پرید وسط حرفش:

«حتماً یه جایی شنیده و حالا داره همونو می‌خونه. هوف!‌نقشه​ خیلی نگرانشم. فقط به خاطر اینکه خواهر کوچیک‌تر یکی از‌خشک​ آشناهاست اینجا نگهش داشتم، وگرنه کله‌اش پر از چرت و پرته...»

جین-یون می‌خواست بگوید که‌خاطر​ آن را از خود‌درازمدت​ صاحب رستوران شنیده است.

اما نگاه‌شاخص​ صاحب رستوران‌مردم​ عجیب بود.

«؟»

مشتری که از‌درازمدت​ این قضیه بی‌خبر‌ربط​ بود، ادامه داد:

«همه تو زندگیشون حداقل یه بار‌بهداشت​ آرزو می‌کنن که قهرمان یا یه قهرمان‌دقیقاً​ بزرگ بشن. این بچه هم دقیقاً همون‌طوریه.»

«آقای جانگ. خودتون که می‌دونید، این زندگی‌خاطر​ خوبی نیست. اصلاً قهرمان بزرگی رو می‌شناسید که‌داره​ تونسته باشه به سلامت از جیانگهو بازنشسته بشه؟»

به دلایلی، جین-یون حس کرد‌حیرت‌انگیزه​ که نباید بگوید این شعر‌نجات‌بخشه​ را از صاحب رستوران شنیده است.

مشتری پرسید:

«چرا نمی‌ری‌ببری​ تو دولت‌خاطر​ کار کنی؟»

«اصلاً حال نمی‌ده!»

«خیلی بچه‌ای. خیلی بچه! هه‌هه‌هه‌هه.»

با وجود اینکه این حرف را زد، اما به‌اون​ نظر نمی‌رسید که از جین-یون بدش آمده باشد، چرا که‌بدن​ مدت طولانی خندید، انگار که او را بامزه یافته بود.

«سفارش‌ها رو بگیر.»

«چشم، قربان!»

با حرف صاحب‌نقشه​ رستوران، جین-یون شروع‌کاملاً​ به گرفتن سفارش‌ها کرد.

روز فوق‌العاده‌ای بود.

روزی که‌ببری​ همه جین-یون‌خاطر​ را می‌شناختند.

روزی که‌شاخص​ همه او‌مردم​ را تحسین می‌کردند.

وقتی می‌گفت که ترجیح می‌دهد‌حیرت‌انگیزه​ به جای پیوستن به دولت، همچنان‌حرف​ پیشخدمت بماند، مردم بیشتر تعجب می‌کردند.

«آخه چرا باید همچین‌آره​ فرصت فوق‌العاده‌ای رو دور‌دقیقاً​ بندازی؟ چه حیفی، واقعاً حیف!»

«ای بابا، فقط چون جوونه این حرفا رو می‌زنه. چند سال‌ربط​ دیگه همون جایزه رو برمی‌داره و می‌ره تو دولت. حتی اگه‌نجات‌بخشه​ اون موقع هم درخواست بده مشکلی پیش نمیاد، چون سابقه‌اش ثبت شده.»

این نظر مشترک همه بود.

در همین حین.

صاحب رستوران او‌درازمدت​ را به آشپزخانه صدا‌داره​ زد و زمزمه کرد:

«اون... اون شعره.‌بالا​ من کمکت می‌کنم مادرت‌عمومیه​ رو راضی کنی، پس...»

«...فهمیدم. همون تلفظ 'داوون'.‌مردم​ منظورتون اینه که به کسی‌بهداشت​ نگم از شما شنیدمش، درسته؟»

«آره. آره. در عوض‌منحصربه‌فردت​ منم یه جوری سعی‌شیطان​ می‌کنم مادرت رو راضی کنم.»

راضی کردن؟

«کار راحتی نیست.»

چطور می‌توانست مادری را راضی کند‌بالا​ که دخترش داشت فرصت یک بازگشت پیروزمندانه‌نهایت​ و افتخارآمیز را با لگد دور می‌انداخت؟

اما از چیزی که تا‌حیرت‌انگیزه​ الان دیده بود، صاحب رستوران‌نجات‌بخشه​ مردی بود که پای حرفش می‌ایستاد.

به دلایلی، آن‌درازمدت​ کلمه «داوون» باید مسئله‌داره​ خیلی مهمی برایش باشد.

«هه‌هه‌هه.

باید از این‌شادی​ فرصت استفاده کنم تا‌خاطر​ یکم بیشتر اینجا بمونم.»

قهرمان لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

یک قهرمان از‌درازمدت​ این کارا مثل‌ربط​ درس خوندن نمی‌کنه~

بعد از‌شاخص​ اینکه کار آن‌ببری​ روز تمام شد.

صاحب رستوران پرسید:

«خب. قهرمان‌عمومیه​ بزرگ شدن‌آره​ چه حسی داشت؟»

«حس خوبی‌ببری​ بود. همه منو‌همون​ می‌شناختن... خیلی چسبید.»

«درسته. حتماً حس خوبی داشته. آدما میل شدیدی‌همون​ به دیده شدن و تایید شدن دارن. اما‌دقیقاً​ خوب فکر کن. این واقعاً همون زندگی‌ایه که می‌خوای؟»

«چرا؟»

«چون ممکنه بمیری.»

«آه...»

«مادرت بی‌دلیل نمی‌خواد بری تو کار دولتی. این بار تونستی از‌درازمدت​ اون آتیش‌سوزی جون سالم به در ببری، اما اگه چند بار‌برازنده​ دیگه این کار رو تکرار کنی و یه اشتباه کوچیک بکنی، می‌میری.»

«مگه قول‌اون​ ندادید که مادرم‌حیرت‌انگیزه​ رو راضی کنید؟»

«قصدم همینه که راضیش کنم. اما‌ربط​ اول باید به عنوان یه بزرگ‌تر،‌حیرت‌انگیزه​ حرفایی که لازمه رو بهت بزنم.»

صاحب رستوران‌ببری​ با صدایی نگران‌همون​ این را گفت.

«خب... شاید خودت برای جونت ارزشی قائل‌خاطر​ نباشی. آدمایی هستن که این‌طورین. اما برادرت چی؟‌داره​ همون برادری که تو رو به من سپرد؟»

«...اون...»

می‌خواست بگوید که آن آدم‌نهایت​ بی‌خاصیت اصلاً برایش مهم نیست‌نقشه​ که او زنده باشد یا مرده.

«...»

چرا این‌طور بود؟

کلمات به‌اون​ راحتی از‌منحصربه‌فردت​ دهانش خارج نمی‌شدند.

مخصوصاً وقتی یادش می‌آمد‌آره​ که چطور مادرشان را بغل‌اون​ کرده بود و گریه می‌کرد.

صاحب رستوران گفت:

«نمی‌دونم اینو می‌دونی یا نه، اما... پرفکت جین چون-هی یه قهرمان و یه قهرمان بزرگه که جزو بهترین‌های دنیاست. شنیدم‌حیرت‌انگیزه​ بارها و بارها از مرگ جون سالم به در برده. حتی شایعاتی هست که هر وقت همچین اتفاقی می‌افته، هیولاهای‌ولی​ پیر جیانگهو نگران می‌شن که نکنه پزشک الهی فلس سفید دوباره به همون قاتل دیوانه کی‌لین خونین گذشته تبدیل بشه...»

«؟»

«تو هم باید اینو‌آره​ یادت باشه. مسیر یه‌دقیقاً​ قهرمان همیشه چیز خوبی نیست.»

«تبدیل شدن به‌بالا​ قاتل دیوانه کی‌لین‌بهداشت​ خونین دیگه یعنی چی؟»

جین-یون از‌شاخص​ یک خانواده معمولی‌ببری​ و رعیت می‌آمد.

هیچ راهی نداشت که بداند‌حیرت‌انگیزه​ پزشک الهی فلس سفید در‌نجات‌بخشه​ گذشته چه کار کرده است.

اما می‌توانست تا‌درازمدت​ حدودی مفهوم داستان‌ربط​ را درک کند.

«من قطعاً سر قولم می‌مونم.‌همون​ اما بازم خوب بهش فکر کن.‌ربط​ تو خانواده‌ای داری که نگرانت هستن.»

صاحب رستوران این‌شادی​ را گفت و بعد‌خاطر​ جین-یون را راهی کرد.

گفت خودش کارهای نظافت‌منحصربه‌فردت​ را انجام می‌دهد، پس‌شیطان​ او می‌تواند زودتر برود.

به دلایلی، او روی اینکه‌نهایت​ چه کسی اول کلمه «داوون»‌نقشه​ را گفته حساسیت نشان می‌داد، اما...

«آدم عجیبیه، اما بزرگ‌تر خوبیه.»

صاحب رستوران همچین آدمی بود.

«چقدر خوب می‌شد اگه با‌حیرت‌انگیزه​ من می‌اومد تا جایزه رو بگیرم‌حرف​ و پرفکت جین رو هم می‌دید.»

اول از همه‌درازمدت​ حسرت این موضوع‌ربط​ به سراغش آمد.

«به نظر می‌رسید پرفکت جین‌همون​ هم این رستوران رو می‌شناسه،‌نهایت​ بهتر نیست یه‌جوری بهش اشاره کنم؟»

به نظر می‌رسید‌شادی​ رئیسش هم واقعاً‌بالا​ پرفکت را تحسین می‌کند.

از آنجایی که جایزه را برده‌کاملاً​ بود، پرفکت گفته بود که شخصاً او‌خشک​ را به مراسم بعدی دعوت خواهد کرد.

«اگه یه روز رو هماهنگ‌نهایت​ کنم و بینشون یه پل ارتباطی‌منحصربه‌فردت​ بسازم، حتماً خوشحال می‌شن، مگه نه؟»

یک قهرمان از‌بالا​ این کارا مثل‌بهداشت​ درس خوندن نمی‌کنه، اما...

«پل ارتباطی‌شاخص​ بین دو‌مردم​ نفر، آره.

شاید بتونم‌اون​ این یکی‌منحصربه‌فردت​ رو بسازم!»

اگر رئیسش می‌توانست قهرمان‌آره​ بزرگی مثل پرفکت جین‌دقیقاً​ را از نزدیک ببیند.

چقدر خوشحال می‌شد!

درست در همان لحظه...

«؟!»

صاحب رستوران‌عمومیه​ پشت سرش‌آره​ را مالید.

انگار یکی‌ببری​ با سنگ کوبیده‌همون​ بود پس سرش.

این حس، دقیقاً مثل تماشای‌ببری​ یک بچه ناخلف بود که‌عمومیه​ جواب خوبی را با بدی می‌دهد!

«چی شده؟‌اون​ چرا یهو‌منحصربه‌فردت​ مورمورم شد؟»

صاحب رستوران‌عمومیه​ به پشت‌آره​ سرش نگاه کرد.

اما جین-یون‌ببری​ دیگر برای آن‌همون​ روز رفته بود.

«؟»

...یک خوش‌شانسی بزرگ برای جیانگهو.

ناولها | novelha.net