---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 570: فصل ۵۷۰ • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 570: فصل ۵۷۰

0

پرنس ژو دستش را دور شانه‌همراهش​ گونگ‌سون یونگ انداخته بود و این‌حاکم​ دو مدام با هم بگو مگو می‌کردند.

«چطور کسی که بدن خورشید‌حرف​ رو داره می‌تونه این‌قدر ضعیف باشه؟‌حتی​ پدرسوخته! عجب استعدادی رو حروم کردی!»

«نمی‌فهمم چرا این‌قدر از‌هم‌سطح​ دستم شاکی هستی. هر چی‌اهمیتی​ که باشه، تو سطح من...»

«...تو باید دنیای رزمی رو متحد می‌کردی!‌تمرین​ با داشتن بدن خورشید، باید بتونی سر‌بتونه​ شیطان آسمانی رو با یه ضربه قطع کنی!»

«اه، بی‌خیال! اصلاً‌بگن​ نمی‌تونم با این‌همراهش​ قضیه کنار بیام!»

هر دو آن‌قدر مست بودند که تمام آداب‌نمی‌رسید​ و رسوم را به باد سپرده بودند و‌مبارز​ مثل دو آدم هم‌سطح با هم حرف می‌زدند.

به نظر نمی‌رسید پرنس ژو اهمیتی‌می‌زدند​ بدهد، و حتی وقتی گونگ‌سون یونگ با‌کلافگی​ کلافگی غر می‌زد، از ته دل می‌خندید.

«یه مبارز واقعی باید سعی کنه با شمشیرش یه‌مشت​ کوه رو هل بده. کسی که حتی یه کوه رو‌دیوانگی​ هم جابه‌جا نکرده، چطور جرئت می‌کنه از دنیا حرف بزنه؟»

«منظورت از هل دادن کوه‌جنون​ با شمشیر، اینه که با‌چیزیه​ حلقه چی فشرده منفجرش کنی؟»

«نه، یعنی فقط بدون‌هم‌سطح​ هیچ انرژی درونی، به‌نمی‌رسید​ یه صخره ضربه بزنی.»

«کی همچین کاری می‌کنه؟‌هم‌سطح​ همون بهتره که روی‌نمی‌رسید​ یه آدمک چوبی تمرین کنی.»

«من کردم!»

پرنس ژو‌بهش​ با مشت‌دیوانگی​ به سینه‌اش کوبید.

«یه مبارز باید تا این حد پیش بره تا بتونه از دنیا حرف بزنه. حتی اگه بقیه‌واقعی​ بهش بگن دیوانگی، باید این حد از جنون همراهش باشه. دیوانگی کلید متحد کردن دنیاست! این همون‌فشرده​ چیزیه که مسیر یه حاکم مطلق رو باز می‌کنه، راهی برای در دست گرفتن آسمان و زمین.»

گونگ‌سون یونگ جواب‌آدم​ داد: «من نیازی‌می‌زدند​ به دنیا ندارم.»

«اوه؟»

«من کنار خواهرم‌بگن​ زندگی می‌کنم و‌همراهش​ بهش کمک می‌کنم.»

«برای کسی‌مثل​ با این استعداد،‌حرف​ جاه‌طلبیت خیلی کوچیکه.»

همان‌طور که حرف‌آدم​ می‌زد، چانه گونگ‌سون‌می‌زدند​ یونگ را گرفت.

«برام سؤاله که چطور می‌تونم ژنرالی مثل تو‌کردم​ رو به قصرم بیارم. مطمئنم اگه سوار اسب‌بقیه​ بشی، قهرمانی می‌شی که اسمش تو کل دنیا می‌پیچه.»

«...من...»

اوه اوه، اگه رئیس خانواده‌حرف​ گونگ‌سون هیون این را می‌شنید،‌بدهد​ از دهانش آتش جهنم بیرون می‌زد!

جین چون-هی‌مثل​ سریع به سمت‌حرف​ آن دو رفت.

«هاهاها، لطفاً‌همون​ یه جام از‌آدمک​ من قبول کنید.»

همان‌طور که حرف‌بگن​ می‌زد، خودش را بین‌کلید​ آن دو جا کرد.

«تچ. دیوانه یکتای‌آدم​ آسمان‌ها. خیلی سریع‌می‌زدند​ منظور رو می‌گیری.»

«توروخدا بی‌خیال شو. اگه این‌جوری‌حرف​ بدزدنش و ببرنش قصر امپراتوری،‌بدهد​ خواهرش گونگ‌سون هیون من رو می‌کشه.»

تا الان فکر می‌کرد فقط یک زمینه‌سازی‌تمرین​ ساده است، اما این دیگر رسماً یک موقعیت‌اگه​ سه دقیقه‌ای گیر افتادن در تور پیرمرد بود.

اصلاً فکرش را هم نمی‌کرد‌جنون​ که پرنس تا این حد‌چیزیه​ از گونگ‌سون یونگ خوشش بیاید.

و به این ترتیب،‌هم‌سطح​ موفق شد آن دو‌نمی‌رسید​ را از هم جدا کند.

پادشاه که از بهبودی پسرش‌حرف​ سر از پا نمی‌شناخت، شروع‌بدهد​ به خواندن یک آواز کرد.

«و من‌همون​ احساس می‌کنم‌روی​ دارم می‌میرم.»

بعد از این‌که به خوبی جو را مدیریت کرد، پرنس ژو‌مسیر​ را پیش پادشاه فرستاد و گونگ‌سون یونگ را به پزشکان ارشد‌داد​ که چهره‌ای سنگی داشتند تحویل داد، و بالاخره اوضاع را جمع‌وجور کرد.

همان‌طور که عرق روی‌هم‌سطح​ پیشانی‌اش را پاک می‌کرد،‌نمی‌رسید​ هانبینگ به او نزدیک شد.

«قول داده بودی وقتی‌هم‌سطح​ کاملاً خوب شدم، با‌نمی‌رسید​ هم یه نوشیدنی بخوریم.»

با شنیدن این‌بهتره​ حرف، لبخند کوچکی روی‌تمرین​ لب‌های جین چون-هی نشست.

«آره، قول داده بودم.»

«این اولین باریه که الکل می‌خورم،‌می‌زدند​ اما اصلاً طعم خوبی نداره. عمراً بتونم‌کلافگی​ بفهمم چرا همه این‌قدر دیوانه‌وار دوستش دارن.»

«یکی دو جام مشکلی‌هم‌سطح​ نداره، اما تا یه مدت‌اهمیتی​ نباید تو نوشیدن زیاده‌روی کنی.»

«بهت که گفتم، بدمزه‌ست. مگه به‌چوبی​ خاطر همین نیست که تو هم‌پیش​ به جای الکل داری گامجو می‌خوری؟»

جین چون-هی لبخند‌بگن​ معذبی زد و‌همراهش​ سر تکان داد.

«این‌قدر... ضایع بود؟»

«شاید به خاطر وضعیت بدنیم باشه، اما من نسبت به‌بدهد​ بوها خیلی حساسم. به جای بوی الکل، همه‌ش یه بوی‌شمشیرش​ شیرین به مشامم می‌رسید، برای همین چاره‌ای نداشتم جز این‌که بفهمم.»

دماغ سگ،‌همون​ دماغ سگ‌روی​ است دیگر.

«حالا که بهش فکر می‌کنم، استاد هم‌کلید​ به بوها حساسه. یعنی این یه علامت‌باز​ رایج برای کسانیه که نصف‌النهارهای قطع شده دارن؟»

این چیزی نبود که در متون پزشکی نوشته شده باشد، بنابراین هیچ راهی برای اطمینان از‌مبارز​ آن وجود نداشت، اما از آن‌جا که هم افراد مبتلا به نصف‌النهارهای قطع شده نه یانگ‌اینه​ و هم مبتلایان به نصف‌النهارهای قطع شده نه یین حس بویایی تیزی داشتند، این یک احتمال بود.

«راستی، از‌مثل​ چه عطری‌هم‌سطح​ استفاده می‌کنی؟»

«بله؟»

«خیلی وقته می‌خواستم بپرسم. بوی‌جنون​ خیلی دلپذیریه. یه بوی ملایم‌چیزیه​ که تقریباً به چشم نمیاد.»

«هاهاها. چیز خاصی استفاده نمی‌کنم. فقط‌می‌زدند​ یه صابونه. با یه عطری درستش‌وقتی​ کردم که استادم رو اذیت نکنه.»

استاد از بوهای خیلی شیرین یا خیلی تند خوشش نمی‌آمد.‌بدهد​ بوهای زننده هم که اصلاً جای بحث نداشتند. پیدا کردن یک‌کوه​ بوی کاملاً مناسب در میان تمام این‌ها به‌طرز عجیبی سخت بود.

«پس باید‌همون​ اون صابون رو‌آدمک​ هم وارد کنم.»

سرش را تکان داد، سپس‌جنون​ مقداری از الکل خودش را‌چیزیه​ درون جام جین چون-هی ریخت.

«این‌جوری که‌مثل​ با گامجوی‌هم‌سطح​ من قاطی می‌شه.»

«امتحانش کن و‌آدم​ بهم بگو خوب‌می‌زدند​ شده یا نه.»

«خب، فکر‌همون​ کنم بتونم این‌آدمک​ کار رو بکنم.»

سپس دو‌بهش​ مرد جام‌هایشان را‌جنون​ به هم زدند.

جرینگ!

هانبینگ گفت:‌مثل​ «ممنون که جونم‌حرف​ رو نجات دادی.»

«حرفش رو هم نزن.»

یک شب‌بهش​ خوب. یک‌دیوانگی​ روز خوب.

برف همچنان‌مثل​ در پادشاهی‌هم‌سطح​ عایشه می‌بارید.

جین چون-هی در حالی‌هم‌سطح​ که بوی زمستان را با‌اهمیتی​ الکل فراری می‌داد، لبخندی زد.

سالم بودن‌همون​ یک بیمار، واقعاً‌آدمک​ چیز مسرت‌بخشی بود.

این یک‌بهش​ پایان خوش، بعد‌جنون​ از مدت‌ها بود.

روز بعد.

جین چون-هی یک‌بهتره​ فرمان سلطنتی از‌چوبی​ پادشاه دریافت کرد.

این‌جا سیستم آزمون خدمات مدنی وجود نداشت. در‌کردن​ نتیجه، تمایز بین اشراف و مردم عادی بسیار‌برای​ واضح‌تر بود و تبعیض اجتماعی قابل‌توجهی وجود داشت.

اگرچه این یک مقام افتخاری‌حرف​ بود، اما به جین چون-هی‌بدهد​ لقبی معادل یک کنت داده شد.

«خیلی دست‌ودلبازه، نه؟ خب،‌هم‌سطح​ بعید می‌دونم هیچ‌وقت دلیلی برای‌اهمیتی​ برگشتن به این‌جا داشته باشم.»

شاید وقتی می‌خواست سیستم‌های‌روی​ اوندول را به پادشاهی‌کردم​ عایشه بفروشد، به دردش می‌خورد.

«حالا که تو این کارم، به‌همراهش​ این فکر می‌کنم که در کنار اوندول،‌مطلق​ انواع غذاهای خشک رو هم صادر کنم.»

اگر به این‌آدم​ هدف کمک می‌کرد،‌می‌زدند​ شاید ارزشش را داشت.

وقتی در حال راه‌هم‌سطح​ افتادن بود، کسی از‌نمی‌رسید​ پشت سر صدایش زد.

«هی!»

وقتی برگشت، پرنس هانبینگ را‌جنون​ دید. قدم‌هایش سبک‌تر از قبل بود.‌مسیر​ چند خدمتکار هم پشت سرش می‌آمدند.

«اوه، چیزی شده؟»

«از اون‌جایی که ناجی من داره‌می‌زدند​ به قصر یخی دریای شمالی می‌ره،‌وقتی​ با خودم گفتم من هم باهات بیام.»

«بله؟»

چشمان جین‌بهش​ چون-هی کمی‌دیوانگی​ گشاد شد.

هانبینگ ادامه داد:

«قصر یخی دریای شمالی فرقه منه. اگه‌نظر​ بهشون بگم که به لطف تو این‌قدر‌می‌زد​ سالم شدم، دیگه نمی‌تونن باهات بدرفتاری کنن.»

«حتی اگه یه پرنس هم‌آدمک​ همراهم باشه، بازم فکر نمی‌کنم‌سینه‌اش​ بتونن باهام بدرفتاری کنن، مگه نه؟»

این‌طور نبود که قصر یخی دریای شمالی عقلش را از‌چیزیه​ دست داده باشد. او فکر نمی‌کرد آن‌ها آن‌قدر دیوانه باشند‌زمین​ که با مهمانی که یک پرنس همراهی‌اش می‌کرد، بی‌احترامی کنند.

«در این‌مثل​ صورت، بیا‌هم‌سطح​ با هم بریم.»

«خوبه!»

نیشخندی زد‌همون​ و حرف دیگه‌ای‌آدمک​ هم اضافه کرد.

«راستی، اسب‌های خون‌سرخ برای‌دیوانگی​ رسیدن به قصر یخی‌کردن​ دریای شمالی کافی نیستن.»

«چی؟ منظورت چیه؟»

«سرمای اونجا اصلاً طبیعی‌هم‌سطح​ نیست. یه وسیله سفر‌نمی‌رسید​ بهتر بهت نشون می‌دم.»

در دوردست، گروهی به‌دیوانگی​ سمت شمال، به سوی سرزمین‌دنیاست​ سفید و یخ‌زده پیش می‌رفتند.

و کسانی هم بودند‌هم‌سطح​ که از دور اون‌ها‌نمی‌رسید​ رو زیر نظر داشتند.

«همه بازیگرها یه‌آدم​ جا جمع شدن. حالا...‌نظر​ بذار نمایش شروع بشه.»

کسی که جین‌بهتره​ چون-هی رو تماشا‌چوبی​ می‌کرد، این رو گفت.

قصر یخی دریای‌آدم​ شمالی خیلی شمالی‌تر از‌نظر​ پادشاهی آیشا قرار داشت.

از اینجا به‌آدم​ بعد، دیگه خبری‌می‌زدند​ از خشکی معمولی نبود.

فقط یه منظره پوشیده از برف و‌تمرین​ یخ تا بی‌نهایت کشیده شده بود. انگار صحنه‌ای‌اگه​ از یه مستند درباره قاره قطب شمال بود.

«آدم‌ها چطور تو همچین جایی‌جنون​ زندگی می‌کنن؟ واقعاً مجبور بودن‌چیزیه​ تا این حد بیان شمال؟»

نمی‌تونست درک کنه‌آدم​ که اسکیموها چطور این‌نظر​ وضعیت رو تحمل می‌کردن.

با اینکه با کلاه خز خرس قطبی، یه‌نمی‌رسید​ شنل خزدار و لباس‌های توکرکی سر تا پاش‌مبارز​ رو پوشونده بود، باز هم دندون‌هاش به هم می‌خورد.

واق واق واق!

واق واق!

واق واق- غررر!

واق!

دقیقاً.

در حال حاضر، جین‌دیوانگی​ چون-هی و گروه شاهزاده داشتن‌دنیاست​ با سورتمه سگ‌ها سفر می‌کردن.

جین چون-هی به تنهایی روی پشت‌می‌زدند​ هوانگ‌گو سوار بود، در حالی که بقیه‌کلافگی​ با سورتمه‌های سگ به سرعت پیش می‌رفتن.

«آها، پس‌مثل​ تو همچین زمینی‌حرف​ نمی‌شه اسب‌سواری کرد.»

از این حقیقت که سم اسب‌ها برای این‌کردم​ آب و هوا مناسب نبود بگذریم، هیچ راهی‌بقیه​ هم برای پیدا کردن علوفه برای اسب‌ها وجود نداشت.

بی‌دلیل نبود که وقتی انسان‌ها‌جنون​ برای اولین بار به قطب‌چیزیه​ جنوب رسیدن، سگ‌ها همراهیشون می‌کردن.

در صورت لزوم، سگ‌ها می‌تونستن تو‌می‌زدند​ شکار شرکت کنن و تو مسیر‌وقتی​ حیواناتی مثل فک‌ها رو برای غذا بگیرن.

برخلاف اسب‌ها، پوشش موی اونا‌حرف​ سه‌لایه بود که باعث می‌شد خیلی‌حتی​ بهتر در برابر سرما مقاومت کنن.

علاوه بر اون، شاید چون اینجا یه دنیای‌کردم​ هنرهای رزمی بود، سورتمه‌هایی که توسط سگ‌هایی فقط‌بقیه​ کمی کوچیک‌تر از هوانگ‌گو کشیده می‌شدن، سرعت فوق‌العاده‌ای داشتن.

هوانگ‌گو حسابی هیجان‌زده بود.

آوووووو—!

وووووو!

هوانگ‌گو خودش رو به عنوان آلفای‌چوبی​ گله اعلام کرد و همه سگ‌ها‌پیش​ هم اون رو به این عنوان پذیرفتن.

عاقل‌ترین سگ به عنوان راهنما‌جنون​ پیشتاز شد و هوانگ‌گو هم برای‌مسیر​ محافظت ازش، در کنارش حرکت می‌کرد.

«وقتی یه جانور روحانی رهبری‌حرف​ رو به عهده می‌گیره، دیگه دلیلی‌حتی​ نداره سگ‌ها بین خودشون دعوا کنن.»

جین چون-هی پرسید: «حتی‌هم‌سطح​ تو این سرما هم‌نمی‌رسید​ با هم دعوا می‌کنن؟»

«مگه آدما وقتی هوا سرده دعوا نمی‌کنن؟ همش یکیه. سگ‌های این‌کوبید​ منطقه وقتی برای به دست آوردن تسلط، رهبر رو به چالش‌کلید​ می‌کشن، خیلی وحشی می‌شن. صاحبانشون برای جدا کردنشون جون به لب می‌شن.»

«چقدر عجیب.»

هر چقدر هم که‌هم‌سطح​ جلو می‌رفتن، چیزی جز‌نمی‌رسید​ برف و یخ نبود.

«این سگ‌های پیشتاز آخه چطور‌حرف​ بدون قطب‌نما مسیر قصر یخی‌بدهد​ دریای شمالی رو پیدا می‌کنن؟»

«چون اون‌ها مستقیماً توسط قصر یخی دریای شمالی پرورش پیدا کردن. اگه سگ‌های‌بره​ دیگه بخوان رهبری کنن، حواسشون به هم می‌ریزه و فقط دور خودشون می‌چرخن. مخصوصاً‌حاکم​ به خاطر اینکه اینجا دوره‌هایی از روزهای طولانی یا برعکس، شب‌های بی‌وقفه وجود داره.»

«حتی یه آدم‌بگن​ عاقل هم حس جهت‌یابیش‌کلید​ رو از دست می‌ده.»

«درسته. تو این سرزمین یخ‌زده، فقط‌می‌زدند​ همین سگ‌ها می‌تونن ما رو تا‌وقتی​ قصر یخی دریای شمالی راهنمایی کنن.»

با شنیدن این حرف‌ها،‌هم‌سطح​ جین چون-هی بالاخره افکارش‌نمی‌رسید​ رو به زبون آورد.

«آخه چرا مردم قصر یخی دریای شمالی تو همچین‌مشت​ جای سردی ساکن شدن؟ با اون سطح از هنرهای رزمی‌شون،‌دیوانگی​ می‌تونستن به هر سرزمین خوبی که دلشون می‌خواد برن، نه؟»

در جواب سوال جین‌دیوانگی​ چون-هی، شاهزاده هانبینگ کتابی رو‌دنیاست​ از داخل لباسش بیرون آورد.

«هم؟»

«به هر حال قصد داشتم این رو‌نظر​ به عنوان یادگاری بهت بدم، پس چه‌می‌زد​ بهتر. کتاب قدیمیه، اما می‌تونی سانسکریت بخونی؟»

«آره!»

وقتی جین چون-هی با چشم‌های‌جنون​ درخشان کتاب رو گرفت، لبخند‌چیزیه​ کوچیکی رو لب‌های شاهزاده هانبینگ نشست.

«فکر می‌کردم خوشت بیاد.»

یه کتاب‌مثل​ غیرمنتظره هدیه‌هم‌سطح​ گرفته بود.

جین چون-هی برای لحظه‌ای از‌آدمک​ روی هوانگ‌گو پایین اومد و‌سینه‌اش​ سوار یکی از سورتمه‌ها شد.

بعد از اینکه خودش رو‌جنون​ تو یه پوست فک پیچید، شروع‌مسیر​ کرد به آرومی کتاب رو خوندن.

چقدر زمان گذشته بود؟

«پس قصر یخی دریای شمالی‌حرف​ حتی قبل از اینکه اجداد پادشاهی‌حتی​ آیشا به اینجا برسن، وجود داشته.»

نمی‌تونست بفهمه دقیقاً چند وقته که اونجا ساکن‌کردم​ شدن، اما مدرکی وجود داشت که نشون می‌داد‌بقیه​ برای جشن تأسیس پادشاهی آیشا آدم فرستاده بودن.

دین پادشاهی آیشا هم در واقع از قصر یخی‌دنیاست​ دریای شمالی منشعب شده بود. اسم رسمیش زاشیتنیک بود‌گرفتن​ که به زبون امپراتوری هوا، «فرقه نگهبان» ترجمه می‌شد.

«فرقه نگهبان. چه اسم عجیبی.»

با این حال.

حتی بعد از زیر و رو کردن کل‌کردم​ کتاب، هیچ چیزی درباره اینکه چرا مردم قصر‌بقیه​ یخی دریای شمالی اونجا ساکن شدن، نوشته نشده بود.

از استادش هم‌بگن​ چیزی در این‌همراهش​ باره نشنیده بود...

تو رمان «شیطان بهشتی برتر»، نبردهای عظیم خیلی بیشتر‌اهمیتی​ از مکالمات با یهو ها-ریون بود. داستان فقط در‌سعی​ صورتی می‌تونست باز بشه که دیالوگی وجود داشته باشه.

«دشمنی؟ بمیر!»

این رایج‌ترین دیالوگ بود.

«هوف، دلم برای‌بگن​ ها-ریونِ خودم تنگ‌همراهش​ شده. یعنی حالش خوبه؟»

اون تمام تلاشش رو می‌کرد تا مزاحم پسری نشه که شبانه‌روز در‌وقتی​ حال مبارزه با ستاره قاتل آسمانی بود، اما هر از گاهی نمی‌تونست‌نکرده​ جلوی خودش رو بگیره و به این فکر نکنه که اوضاعش چطوره.

هر چی باشه، اون یکی‌حرف​ از خواننده‌های رمان «شیطان بهشتی‌بدهد​ برتر» و طرفدار یهو ها-ریون بود.

به مسیرش ادامه داد‌روی​ و درباره قصر یخی‌کردم​ دریای شمالی مطالعه کرد.

بعد از پنج‌بگن​ روز دویدن، کم‌کم یه‌کلید​ دریای بزرگ پدیدار شد.

«واو، اون دریاست؟‌آدم​ تو همچین جایی‌می‌زدند​ دریا وجود داره؟»

با حرف گونگ‌سون یونگ،‌هم‌سطح​ شاهزاده هانبینگ که باهاشون‌نمی‌رسید​ هم‌سفر بود، جواب داد.

«اون یه‌همون​ دریاچه‌ست. دریاچه‌ای به‌آدمک​ وسعت یه دریا.»

«آها.»

وجود همچین‌مثل​ دریاچه بزرگی‌هم‌سطح​ واقعاً شگفت‌انگیز بود.

«چطوری یخ نمی‌زنه؟»

«قدیمی‌ها می‌گن که آب چشمه‌های آب‌گرم از زیر زمین‌مشت​ بالا میاد. اما اون‌قدر گرم نیست که بشه توش حمام‌دیوانگی​ کرد، فقط در حدیه که جلوی یخ زدنش رو بگیره.»

«اوه، که این‌طور.»

اون‌ها در امتداد حاشیه دریاچه‌حرف​ به سمت شمال حرکت کردن، اما‌حتی​ هنوز هیچ پایانی براش دیده نمی‌شد.

«پس چند‌مثل​ تا آتشفشان‌هم‌سطح​ این نزدیکی‌ها هست؟»

«درسته. این همون چیزیه که درباره‌چوبی​ این دریاچه غیرعادیه. به خاطر همینه‌پیش​ که افسانه‌های زیادی در موردش وجود داره.»

«چقدر مرموز.»

«ماهی‌های خوشمزه زیادی اینجا زندگی می‌کنن و داستان‌هایی‌نمی‌رسید​ هست از ماهی‌هایی به قدری بزرگ که می‌شه بهشون‌واقعی​ جانور روحانی گفت و تو اعماق دریاچه زندگی می‌کنن.»

واق!

هوانگ‌گو با صدای بلندی پارس کرد. بعد،‌تمرین​ تاندرکوئیک که زیر بغل جین چون-هی کز‌بتونه​ کرده بود، صدای «جیک» از خودش درآورد.

«می‌گن خیلی دلشون می‌خواد‌دیوانگی​ خوردن یه جانور روحانی‌کردن​ غول‌پیکر رو امتحان کنن.»

«شنیدم که گوشت یه جانور روحانی،‌می‌زدند​ لذیذترین غذای ممکن برای یه جانور‌وقتی​ روحانی دیگه‌ست. فکر کنم حقیقت داشته باشه.»

در حالی که‌آدم​ به حرکتشون ادامه می‌دادن،‌نظر​ دوباره مشغول صحبت شدن.

ناولها | novelha.net