چپتر 586: فصل 586
0شترق، شترق! شترق!
صدای کتک خوردناینطوری یک نفر ازمعلمها حیاط پشتی میآمد.
«واو... بازم شروعکنند کرد. الکی بهشمشخص نمیگن سگ دیوانه.»
پسر بزرگتری بود، درشتتردارم از بقیه همسن و سالهایش،ذرهای و لقبش سگ دیوانه بود.
بچهای که ازش خوشش نمیآمدذرهای را انتخاب میکرد و آنقدربدنی میزدش تا دیگر نتواند تحمل کند.
جامعه بچههاخبرچینی بیرحمتر ازرضایت جامعه آدمبزرگهاست.
یک خبرچین،عذرخواهی «حرومزاده ژاپنی»نتیجهاش محسوب میشد.
به محض اینکه چیزیدارم به یک آدمبزرگ میگفتی،تنها میشدی یک حرومزاده ژاپنی.
همه مسخرهات میکردندمگه و میگفتند برووجود تو ژاپن خبرچینی کن.
و اینطوری، با رضایترضایت سکوتآمیز همه، معلمها فکر میکردنداست سگ دیوانه پسر خوبی است.
«یعنی معلمها نمیدونن؟کنند یا فقط خودشون روشمشیر میزنن به اون راه؟»
«بزرگ کردن بچههای خودشون بهاونو اندازه کافی سخته، دیگه چرا بایدباقی به بچههای بقیه توجه نشون بدن؟»
یک پسر بزرگتر که یک سر و گردن از جین چون-هیدریده بلندتر بود، قضیه را به یکی از معلمها گفته بود، امابگیر معلم گفته بود مشکل از خودشه که به اندازه کافی خونگرم نیست.
بعدش هم معلم، سگ دیوانه ومعلمها آن پسر را کنار هم گذاشتفقط و گفت از همدیگر عذرخواهی کنند.
نتیجهاش کاملاً مشخص بود
شمشیر کریستال یخی.
کودک گفت:
«من واقعاً بهش نیازرضایت دارم. معلم. اونو بهخوبی من میدی، مگه نه؟»
«...»
تنها ذرهای ازنیاز وجود جین چون-هیمیدی باقی مانده بود.
■■■.
با بدنی کهاینطوری از هم دریده وفکر نابود شده بود، گفت:
«نمیتونم اینو بهت بدم.»
«چرا که نه؟»
«این مال منه. به جاشذرهای اینو بگیر. قلبم رو بهتبدنی میدم. در حد خودش قشنگه.»
تاپتاپ-
قلب سرخعذرخواهی مثل یکنتیجهاش جوجه کوچک میتپید.
کودک گریه کرد.
«من قلبمیدی نمیخوام! باید شمشیرذرهای کریستال یخی باشه.»
«متأسفم. نمیتونمخبرچینی اینو بهترضایت بدم... واقعاً متأسفم...»
اشک ازعذرخواهی حدقههای خالینتیجهاش چشمانش جاری شد.
«معلم؟»
«...چون قرارمیدی نیست اینو بهذرهای کسی بدم. باشه؟»
«معلم، چرا؟»
■■■.......
حافظهاش انگارواقعاً با یک دیواراونو مسدود شده بود.
«به جاشمیدی قلبم روتنها میگیری؟ لطفاً؟»
این شیء سرداینطوری چی بود کهمعلمها نمیتوانست از آن بگذرد؟
«معلم، پس اون دستبندنتیجهاش رو بهم بده. دستبندکریستال اژدهای سیاه. مشکی و قشنگه.»
«متأسفم. ولی قلبمنیاز رو بیشتر از اونمگه نمیخوای؟ همیشه خوب میتپه.»
«همف. پس آویز شمشیر یشمذرهای سیاه با نشان تایجی چی؟بدنی سیاه و سفیدش خیلی بامزهست.»
«اونم... مطمئنی قلبم رو نمیخوای؟»
«پس دستکشهای نخکنند کرم ابریشم بهشتیمشخص رو بهم بده!»
«...قلبم خوبه. خوب میتپه...»
«تو خودخواهی،میدی معلم! تو بدجنسی!ذرهای تو یه احمقی!»
کودک گریه کرد.
جین چون-هی نمیدانست چهنتیجهاش کار کند و سعیکریستال کرد کودک را آرام کند.
«...متأسفم. من یه معلمدارم بدجنس، احمق و خودخواهم.تنها نمیتونم اونا رو بهت بدم.»
جین چون-هیمیدی سرش راتنها تکان داد.
یادش نمیآمدخبرچینی این وسایلرضایت چه هستند.
حتی اسامیشانعذرخواهی را همنتیجهاش به یاد نمیآورد.
فقط احمقانهواقعاً حرفش رادارم تکرار میکرد.
«به جز اینامگه چیز دیگهای هست کهباقی بخوای؟ قلبم واقعاً گرمه.»
جین چون-هی جوان، در حالیسکوتآمیز که وسایل را ملتمسانه دریعنی آغوش فشرده بود، التماس کرد.
سپس، کودک با بیمیلی گفت:
«خیلی خب.واقعاً پس حداقلدارم اونو بهم بده.»
جین چون-هی نفس راحتی کشید.
پس، در لحظهایاینطوری که کودک سعی کردفکر قلبش را بیرون بکشد...
چرا؟
چرا احساس میکرد کسیدارم با عصبانیت فریاد میزندتنها و به پشتش ضربه میزند؟
جین چون-هیمیدی خندید و بعدذرهای به گریه افتاد.
«متأسفم. قلبمخبرچینی رو همرضایت نمیتونم بهت بدم.»
«نمیتونی چیزیعذرخواهی جز متأسفمنتیجهاش بگی، معلم؟!»
«ولی چیزواقعاً دیگهای نیستدارم که بتونم بگم.»
جین چون-هیمیدی بدنش راتنها جمع کرد.
مدیر آبپاشبهدست پرسید:
«مگه نمیخواستیعذرخواهی بچهای باشی کهکاملاً بهش نیاز دارن؟»
«متأسفم. ولی...»
نفس در گلویش حبس شد.
بدنش لرزید.
تمام بدنش میلرزید،کنند اما به دلایلی،مشخص نمیتوانست جواب بدهد.
یادش نمیآمد چرانیاز نباید این چیزهامیدی را از دست بدهد.
اما اینها چیزهاییمگه بودند که نبایدوجود از دست میداد.
تنها همین فکر بودرضایت که او را سرخوبی پا نگه داشته بود.
جین چون-هیعذرخواهی شمشیر کریستال یخیکاملاً را بغل کرد.
سرمای گزنده.
شبیه یک نفر بود.
کی بود؟
چیزی بودعذرخواهی که نبایدنتیجهاش فراموش میکرد.
■■رین.
او گفته بود:
-مسئله سادهایه.
تو مردم روکنند نجات میدی، و منشمشیر تو رو نجات میدم.
چرا آنواقعاً شخص چنیندارم حرفی زده بود؟
سعی کرد اسمش را صداذرهای بزند، اما فکرش مثل کفبدنی از هم پاشید و ترکید.
یادش نمیآمد.
«آه، بله.
میدونم.
اما هرگز نبایدمگه این مدرک رووجود از دست بدم.»
ترجیح میدهم قلبم رارضایت بدهم، اما هرگز نبایدخوبی این را از دست بدهم.
حتی در شرطبندیای که صد در صد مطمئن بودم برندهام، فقطواقعاً فکر کردن به شرط بستن روی آن برای یک لحظه، حسی بهبدنی من میداد که انگار دست و پاهایم دارند از هم جدا میشوند.
«حداقل دستبندواقعاً اژدهای سیاهدارم رو بهم بده.»
«آه، اونم...»
یهو ■■.
-دو بار تحمل میکنم.
چون حرف برادرمه.
بار سوم دیگه خیلیتنها دیره، هر چقدر هممانده که بهش فکر کنم.
چه چیزی خیلی دیر بود؟
یادش نمیآمد.
جین چون-هی گذشتهاش را میدانست.
آیندهاش را میدانست.
عذابش را میدانست.
اگر میگفت از وقتینتیجهاش در یک رمان دیدتشکریستال طرفدارش شده، باورش میکردند؟
«رمان؟ کدوم رمان؟»
در رمان،میدی مسیر خونینتنها او لذتبخش بود.
بعد از اینکه تبدیل به واقعیت شد، اوخوبی در پشت صحنه بود و خونی را کهراه او قرار بود از رویش رد شود، تی میکشید.
از اینکهعذرخواهی چنین سیاهیلشکرینتیجهاش باشد راضی بود.
اغلب میگفت: «برادر دیوونه من.»
چرا؟
چرا یادش نمیآمد؟
«آویز شمشیرعذرخواهی تایجی رو همکاملاً نمیتونی بهم بدی؟»
■■و.
-اگه اشکالی نداره، میتونمتنها مثل برادر بزرگتر واقعیمانده خودم باهات رفتار کنم؟
او بهشخبرچینی یک اسمرضایت داده بود.
امیدوار بودعذرخواهی که آسمانها بهکاملاً او کمک کنند.
چون بچهای بودنیاز که به اندازهمیدی کافی زجر کشیده بود.
چه کسی برایمگه آن چشم چشمبندوجود درست کرده بود؟
«من بودم؟»
رابطهای کهعذرخواهی در رماننتیجهاش وجود نداشت.
به دلایلی، شرایط مشابهشاندارم باعث شده بود کهتنها نظرش را جلب کند.
او به زندگیمگه چنگ زد، بهوجود روابط چنگ زد.
با اینکه مردم میگویندرضایت او خشن است، ولی مسیراست شمشیر ■و را دوست دارد.
مسیر مشتش را دوست داشت.
آن چشمها را دوست داشت.
آن رامیدی هم فراموشتنها کرده بود.
«دستکشهای نخ کرم ابریشمرضایت بهشتی، حتی دستکشها روخوبی هم نمیتونی بهم بدی؟»
کودک پرسید.
-هیونگ، امروز بدجورینیاز گیر افتادی~ بهتمیدی میچسبم و ولت نمیکنم.
-گاگا~ منم دهن دارم.
■■هیون.
چرا برای اینکنند یکی، دو چیزمشخص به ذهنش رسید؟
قطعی بودواقعاً که آدمدارم نسبتاً عجیبی بود.
او صد هزار کار شرورانهای راوجود که این شخص قرار بود انجام دهد،شده با یک کار خوب پاک کرده بود.
با دانستن شرارتش، از او ترسیده بود، اماخوبی او هم یک انسان بود، و مگر نشان ندادهبزرگ بود که یک انسان، که سرنوشت، میتواند تغییر کند؟
از این پسر خوششنتیجهاش میآمد، کسی که بیشترکریستال از هر کسی حسود بود.
یک انگشت دردناکنیاز و ترسناک، امامیدی با این وجود، عزیز.
یک انسانمیدی میتواند به هرذرهای چیزی تبدیل شود.
به همین دلیلاینطوری است که آدمهامعلمها مثل آب هستند.
به خاطر اینکنند پسر، او هه-آمشخص را نجات داد... هه-آ؟
«هه-آ.»
احتمالاً اسم واقعیاش نبود.
اما لحظهای که باارزشترین لقبسکوتآمیز «کسی که صد هزار کاریعنی شرورانه انجام میداد» را شنید.
بالاخره.
«آه، منواقعاً این بچه رواونو به آینده فرستادم.»
دانشم رامیدی به او منتقلذرهای کردم و فرستادمش.
میدانست که حتیاینطوری اگر ناپدید شود، هه-آفکر راهش را ادامه میدهد.
سا■هه.
اگر اینطور است...
بالاخره، بخشمیدی بیشتری از اسمذرهای به ذهنش رسید.
این مدرکی بود که نشان میداد یکفکر انسان میتواند به یک انسان بهتر تبدیل شود،اون و یک انسان تغییریافته میتواند به آینده برود.
متوجه شد کهکنند چرا حس میکرد کسیشمشیر به پشتش ضربه میزند.
«نه. دارن هلم میدن.»
حس میکرد دارندمگه او را بهوجود جلو هل میدهند.
جین چون-هیخبرچینی باد رارضایت حس کرد.
باد مسیرش را مسدودنتیجهاش کرد و باز کردنکریستال چشمانش را سخت کرد.
میتوانست بویواقعاً باد شمالدارم را حس کند.
زمستان بامیدی دهانی بازتنها ایستاده بود.
اما او میدانست.
یک پرنده بزرگ براینتیجهاش اوج گرفتن و پرواز کردن،یخی به باد مخالف نیاز دارد.
مگر قدیمیها نگفته بودند؟
پرنده عظیمالجثه راکمگه در خلاف جهتوجود باد پرواز میکند.
آیا بالهای من کافیاند؟رضایت آیا من به اندازهخوبی کافی یک «پرنده بزرگ» هستم؟
استاد.
کسی گفت:
-میخوای چندمیدی تا زمستونتنها دیگه رو ببینی؟
و یوهو.
زمستان صدا میزند.
جین چون-هیواقعاً منتظر باددارم مخالف ماند.
تا هوا بهمگه اندازه کافی سردوجود و گزنده شود.
-...تو واقعاً انسان عجیبی هستی.
اینطور است؟ من آنقدر عجیبم؟
در چشم او،نیاز جین چون-هی همیشهمیدی یک «انسان عجیب» بود.
حداقل اینمیدی موضوع درتنها آینده تغییر نمیکرد.
اسمها مثل حباب ترکیدند.
یکییکی به یادشان آورد.
به تانگ آهنیاز فکر کرد، و بهمگه گونگسون یونگ فکر کرد.
به گونگسون هیونمگه و امپراتور مشتوجود وودانگ فکر کرد.
اسمها سرازیر شدند.
کلمات مسدودعذرخواهی شده همچناننتیجهاش سرازیر میشدند.
آنها قطعاتیواقعاً بودند که نبایداونو از دست میداد.
«من برمیگردم، مدیر.»
به کجا؟
تا آن حد یادش نمیآمد.
اما، جینواقعاً چون-هی شمشیرشدارم را بیرون کشید.
نمیتوانست بداند فراترمگه از این چهوجود چیزی وجود دارد.
فقط چیزی رااینطوری که راهش را مسدودفکر کرده بود، قطع میکرد.
قلبش مضطرب بود.
احساس گناهواقعاً عجیبی اودارم را فرا گرفت.
اما میدانست در جاییتنها که به آن کشیدهمانده شده، هیچ نجاتی وجود ندارد.
در سوگ کودکیِاینطوری گذشتهاش، و سپاسگزارمعلمها به خاطر پیوندهای جدیدش.
فقط باید شمشیر ذهنشنتیجهاش را شارژ میکرد وکریستال به زمان حال ضربه میزد!
تمام هنرهای شمشیری کهدارم تا الان یاد گرفته بود،ذرهای در یک ضربه خلاصه میشد.
هیچ تئوریایمیدی را بهتنها یاد نمیآورد.
یک پرندهخبرچینی بزرگ میداند صخرهسکوتآمیز چقدر دردناک است.
میدانست بادعذرخواهی مخالف چقدرنتیجهاش وحشتناک است.
و با این حال،دارم متوجه میشود که وقتتنها پرواز فرا رسیده است.
در قلب سرزمین یخزده.
باشد کهخبرچینی باد مخالف هرسکوتآمیز چه شدیدتر بوزد.
شمشیر کریستالعذرخواهی یخی طبق ارادهکاملاً اربابش حرکت کرد.
روزهای انباشته و تکراری دراونو بازویش دمیده شده و دروجود قلمرو ناخودآگاه تجلی پیدا میکردند.
خاطره روشنبینی پاک شدهتنها بود، اما بدنش آنمانده را به یاد داشت.
نیت قلبخبرچینی رزمی متعالی،رضایت عدالت انسانی.
و بدین ترتیب.
کریستال یخی خشننیاز همهچیز را درمیدی تمام جهات خرد کرد.
زمان حال رامگه شکافت و آیندهوجود را آشکار کرد.
تـــرک!
محیط اطرافش از هم شکافت.
توهم شروع به شکستن کرد.
آیا محیط اطرافشمگه بالاخره داشت شکل واقعیباقی خودش را نشان میداد؟