چپتر 577: چپتر 577
0با اینجوونها حال، جینخاصی چون-هی جوابی نداد.
چشمان آبیاش مثلهمان ماه، فقط بهسالن او خیره شده بود.
یک آدم معمولی فقطهمان با همین نگاه حسیعنی میکرد روحش سوراخ شده.
اما ارباب قصراون دریای شمالی خیلی راحتبرتر به حرفش ادامه داد.
«خب، ثابتشجوونها کن. اژدهایخاصی الهی لباس سفید.»
«... چطوری باید ثابتش کنم؟»
تازه آن موقع بودهمان که صدای بم مردیعنی جوان در کل میدان پیچید.
صدایی آرام، اما سرد بود.
مثل سکوت یک یخچال طبیعی.
«اون یکی از پنج مبارز برتر این قصره.میتونه ارادهاش رو داری که بجنگی؟ این یه دوئل تامشکل پای مرگه. اگه ببری، پیشنهادت رو جدی بررسی میکنم.»
مژههای بلند جینکنید چون-هی یک بارهمهمهای روی هم افتاد.
«جدا از تجدید نظریکی در مورد اتحاد باقصره جناح غیرمتعارف، یه درخواست دارم.»
«چی هست؟»
«فهمیدم که یه بیماری مسری داره پخش میشه... از اونجاییدرمان که دلیلش رو میدونم، راه جلوگیری از شیوع بیشترش رونمیکنه هم بلدم. بهتون میگم، پس ازتون میخوام که اجراش کنید.»
همان لحظه،اجراش همهمهای در سالنلحظه به پا شد.
«یعنی میتونهطبیعی تب گیجییکی رو درمان کنه؟»
«مگه تب گیجی از اون بیماریهایی نیستولش که برای جوونها مشکل خاصی درست نمیکنه؟هستن اگه ولش کنیم خودش از بین میره.»
«اما مشکلکنید پیرمردها ولحظه بچهها هستن.»
«واقعاً نیازی هست جلویهمان پخش شدن یه بیمارییعنی تو محلههای فقیرنشین رو بگیریم؟»
«اینکه تونسته درمانی براشیکی پیدا کنه... واقعاً لقب دکترارادهاش الهی برازندشه و اغراق نیست.»
حرفها وجوونها افکار مختلفیخاصی در فضا میچرخید.
«ساکت!»
با حرفاجراش ارباب قصر، همهلحظه یکباره ساکت شدند.
بعد، ارباب قصر که همچنان روی تخت بلندش نشستهارادهاش بود، به جلو خم شد و طوری به جینجدی چون-هی نگاه کرد که انگار میخواست به او فشار بیاورد.
«آره. تو دقیقاً مثلخاصی استادتی... در ازای درمانکنیم این بیماری مسری چی میخوای؟»
«... هیچی. اگه مجبور باشمهمهمهای چیزی بگم، اینه که با تجارتکنه بیشتر، تبادلات دوجانبه رو افزایش بدیم.»
با این حرف، دوبارههمان صدای پچپچ در قصریعنی یخی دریای شمالی پیچید.
همهشان داشتند بحث میکردندیکی تا نیت واقعی دکترقصره الهی کوچک را بفهمند.
جین چون-هی با قاطعیت گفت.
«من فقطکنید میخوام کهلحظه مردم خوب بشن.»
«...»
ارباب قصر مدتاون طولانی به جینمبارز چون-هی خیره شد.
جین چون-هیجوونها هم مستقیم دردرست چشمانش نگاه کرد.
عجیب بود.
مردی که به عنوان اژدهای الهی لباس سفیدیعنی شناخته میشد، داشت نهایت احترام را به ارباب قصرجوونها میگذاشت، اما رفتارش حتی یک ذره هم متزلزل نمیشد.
«... توطبیعی کاملاً با استادپنج خودت فرق داری.»
«من وجوونها استادم باخاصی هم فرق داریم.»
«به استادت احترامهمان نمیذاری؟ حتماً میدونی تویعنی این قصر چیکار کرده.»
جین چون-هی سر تکان داد.
«اون زمان، استادم روی لبه تیز یه شمشیر ایستاده بود. فقط یه قدمپای دیگه کافی بود تا بیفته تو یه دره هزار متری. استادم برای زنده موندنتجدید ناامید بود، پس من به عنوان شاگردش، فقط میتونم به این قضیه احترام بذارم.»
«که اینطور. خیلیمشکل خب. پس، شمشیر اینولش قصر رو شرط ببند!»
با این حرف،همان چشمان جین چون-هیسالن کمی گشاد شد.
ارباب قصر دریای شمالی که حسهمهمهای میکرد ضربه خوبی به این دکترکنه الهی کوچک مکار زده، لبخند محوی زد.
او به شمشیر کریستال یخیپنج که از کمر جین چون-هی آویزانبجنگی بود اشاره کرد و ادامه داد.
«اون شمشیر در اصل طی یه معامله به استادت داده شده بود.پیرمردها بنابراین، اگه تو به عنوان یه غریبه میخوای تو کارهای این قصردرمانی دخالت کنی، اون شمشیر رو شرط ببند و با این دوئل روبرو شو.»
«...!!»
همان لحظه، صدایکنید همهمه همه درهمهمهای سالن بلند شد.
جین چون-هی هماون با چشمانی گشاد شدهبرتر به او خیره ماند.
برای یکجوونها مبارز، شمشیرخاصی مثل جانش بود.
اینکه او چنین درخواستیلحظه کرده بود، باعث شدمیتونه همه بیاختیار شوکه بشوند.
او ادامه داد.
«اگه ببری، همهچیز طبق میل تو پیش میره. اما اگه ببازی،بجنگی این قصر شمشیرش رو پس میگیره. قبول میکنی؟ با اینکه هیچ سودیبار برات نداره. حاضری جونت و شمشیر این قصر رو به خطر بندازی؟»
او داشتجوونها جین چون-هی رادرست زیر سؤال میبرد.
داشت ذاتکنید یک پزشک راهمهمهای زیر سؤال میبرد.
اینکه نیتش واقعاًکنید خیر است یاهمهمهای فقط یک ریاکاری است.
اگر کسی در مسیری قدم بگذاردمبارز بدون اینکه اراده فدا کردن چیزی راپای داشته باشد، این فقط یک ریاکاری است.
پزشک با آرامش جواب داد.
«با کمال میل.همان من فقط میخوامسالن مردم رو نجات بدم.»
شمشیر فقط یک شمشیر است.
مگر تصمیم نگرفته بودیکی که ارزشی بیشتر ازقصره این به آن ندهد؟
پس چرا الان حسخاصی میکرد دارند یکی ازکنیم دستهایش را قطع میکنند؟
عیبی ندارد.
من میبرم.
طبق محاسبات من.
جین چون-هی بامشکل آرامش دسته شمشیرشنمیکنه را نوازش کرد.
«کهکه، آره. از دست دادن شمشیر کریستال یخیمیتونه که گنجینه قصر یخیه برات سخت نیست؟ یا شایدممشکل مثل استادت مطمئنی که میبری. خیلی خب. پس بجنگ!»
ارباب قصر با چانهاش اشارهلحظه کرد و شاگردی که از قبلدرمان آماده بود، قدمی به جلو برداشت.
«بله، ارباب قصر.»
او یکجوونها مرد قدبلندخاصی و خوشقیافه بود.
همانطور که از کسی که در این منطقهمیتونه به دنیا آمده انتظار میرفت، فیزیک بدنی وجوونها رنگ موهایش با مردم دشتهای مرکزی فرق داشت.
ارباب قصر گفت.
«برو جلو واون شمشیر این قصرمبارز رو پس بگیر.»
«از دستورجوونها ارباب قصرخاصی اطاعت میکنم!»
جین چون-هی باهمان دیدن این صحنهسالن در دلش گفت.
«منطق جیانگهو درکنید نهایت با زورهمهمهای و قدرت حل میشه.
انگار حتیطبیعی تو مناطق خارجیپنج هم فرقی نمیکنه.»
جین چون-هی در حالی کهدرست دستهایش را در آستینهایش جمعبین کرده بود، به حریفش نگاه کرد.
نیمرخش شبیهکنید یک عروسکلحظه چینی بود.
در مقابل، حریفش حس یک جنگجوی وایکینگ رایعنی میداد که به یک تبر ده گونی وبرای یک شمشیر بلند و ضخیم مجهز شده بود.
تیغه شمشیرش حداقل دویکی برابر ضخیمتر از شمشیرهایی بودارادهاش که در جیانگهو استفاده میشد.
«اسم منجوونها هان جونگ هست.درست بیا مبارزه کنیم!»
هان جونگکنید اسمش رالحظه اعلام کرد.
«...»
جین چون-هی بهاون جای جواب دادن، یکبرتر قدم به جلو برداشت.
«یه سلاح شبیه گلادیوس؟ هرچنددرست به نظر از گلادیوسی کهبین تو مستند دیده بودم بلندتره.»
وقتی هان جونگ قدمی بههمهمهای جلو برداشت، چی سرد ودرمان غلیظی از بدنش جریان پیدا کرد.
هنر الهی روح یخی.
و یک سبکاون هنرهای رزمی که کاملاًبرتر با جیانگهو فرق داشت.
«واقعاً آدم حسمشکل میکنه اینجا یکینمیکنه از مناطق خارجیه.»
جین چون-هیکنید قدمها و تنفسهمهمهای حریفش را خواند.
حرکتش نه کارکنید با پا بود وسالن نه یک تکنیک حرکتی.
«من جین چون-هی، استاد جوانپنج عمارت در عمارت پزشکی فلسداری سفید هستم. از حرکاتت درس میگیرم.»
با وجود اینکه اینخاصی حرف را زد، شمشیرکنیم کریستال یخی را بیرون نکشید.
در عوض، دستهایش را درهمهمهای آستینهایش نگه داشت و بادرمان آرامش منتظر اولین حرکت حریفش ماند.
آیا این راکنید به عنوان یکهمهمهای تحریک در نظر گرفتند؟
مبارزان قصر یخیاون دریای شمالی بهمبارز جنب و جوش افتادند.
«چقدر مغروره! اسممشکل دیوانه یکتا یهنمیکنه شایعه توخالی نبوده!»
«او دیوانه و مغرورلحظه است. حالا میبینی که آسمانهاگیجی چقدر پهناورند! دیوانه یکتای آسمانها!»
واقعاً کهاجراش حرفها سریعتر ازلحظه پاها حرکت میکنند.
به نظر میرسیداون آن لقب هممبارز داشت بین مردم میچرخید.
به دنبال غرشهای جنگجویان قصردرست یخی دریای شمالی، نیت قتل شاگرد،میره هان جونگ، شروع به تشدید کرد.
با هر قدمی کهلحظه برمیداشت، گانگ چی رویمیتونه دو سلاحش شکل میگرفت.
گانگ چیِاجراش هنر الهیهمان روح یخی.
«قابلیت قدرتمندی برایاون منجمد کردن ومبارز بریدن حریف داره.
و اگه انرژی یینخاصی افراطی وارد بدن بشه،کنیم از درون منجمد میکنه، درسته؟»
او هرگز مستقیماً هنر الهی روح یخی را آموزش ندیده بود، اما خود جیننیست چون-هی شمشیر کریستال یخی را در دست داشت و نصفالنهارهای قطع شده نه یین استادشواقعاً را مطالعه کرده بود، بنابراین خواص انرژی یین افراطی را بهتر از هر کسی میدانست.
بچهای که از زمستان متنفرلحظه است، به طرز متناقضی، زمستانگیجی را بهتر از هر کسی میشناسد.
«به خاطر ویژگیهای انرژییکی یین افراطی، سموم همقصره خیلی مؤثر نخواهند بود.
هنر الهی روحمشکل یخی حتی میتونه سمومولش رو هم منجمد کنه.
البته، اینکنید فقط به سمومهمهمهای معمولی محدود میشه...»
خش-
بازوی چپطبیعی جین چون-هییکی تکان خورد.
«در مورد سممشکل قلمرو دگرگونی توینمیکنه بازوی چپم چطور؟»
اما اگر این کارلحظه را میکرد، آیا اینمیتونه مردم نتیجه را میپذیرفتند؟
در دشتهای مرکزی،کنید آن هم یکهمهمهای مهارت محسوب میشد.
اما درطبیعی مورد مناطق بیرونیپنج نمیتوانست مطمئن باشد.
بدون هیچ حقهای.
«با قدرت لهش میکنم.»
هیچچیزی تمیزتر ازکنید یک رویارویی مستقیمهمهمهای نبود، مگر نه؟
تازه آن موقع بود کهپنج جین چون-هی با خیال راحتداری یک قدم به جلو برداشت.
تغییری ازجوونها قدمهای سلطهگرخاصی شیطان بهشتی.
قدمهای سلطهگر پنج عنصر—!!
چیِ پنجاجراش عنصر ازهمان بدنش فوران کرد.
ذرات درخشان چی حقیقی چرخیدندپنج و دوران کردند، و موجداری قدرتمندی از انرژی ایجاد کردند.
کوا-گوانگ!
انفجاری در اطرافهمان هان جونگ که داشتیعنی نزدیک میشد رخ داد.
همزمان، پاهایشاجراش تا مچ درلحظه زمین فرو رفت.
انفجار بدنش را لرزاند،یکی و زره زنجیری ضخیمشقصره از هم پاره شد!
جنگجویانی که در حالخاصی تماشای مبارزه بودند، از رویخودش حیرت نفسهایشان را حبس کردند.
«فکرش رو بکن که زنجیرهایهمهمهای ساخته شده از آهن سرددرمان به این راحتی پاره بشن!»
«و چطور ممکنه همچینهمان انفجاری فقط با برداشتنیعنی یه قدم رخ بده!»
«جادوگریه!؟»
قدمهای سلطهگر شیطان بهشتی در اصلنمیکنه یک هنر رزمی بود که باپیرمردها چی بیشکل به حریف فشار میآورد.
با این حال، قدمهای سلطهگر پنج عنصر یکمیتونه قدم فراتر رفت، و با ایجاد و انقیادجوونها چیِ پنج عنصر، شوکی به حریف وارد کرد.
در گذشته، او یک بار با استفادهسالن از قدمهای سلطهگر پنج عنصر، گروهی از مهاجماننیست را به طور همزمان به پرواز درآورده بود.
«مصرف انرژی درونیِ قدمهای سلطهگر پنجمبارز عنصر بدتر از مال شیطان بهشتیه،دوئل اما هنوز هم به اندازه کافی مفیده.»
در آن حالت،مشکل جین چون-هی قدمنمیکنه دوم را برداشت.
حریفش دندانهایش را بهلحظه هم سایید، زمین را خردگیجی کرد و به بالا پرید.
سپس بلافاصلهاجراش تبرش راهمان پرتاب کرد.
«بمیر!»
تبر، پوشیده درمشکل گانگ چی، بهنمیکنه سمتش پرواز کرد.
تازه آن زمان بودلحظه که جین چون-هی شمشیرمیتونه کریستال یخی را بیرون کشید.
عجیب بود که بیرون کشیدنلحظه شمشیر آنقدر روان بود که صدایدرمان خارج شدنش از غلاف شنیده نمیشد.
تغییری به سبکاون جین چون-هی ازمبارز شمشیر خرد تایجی.
آب روان تایجی—!
کانگ!
درست زمانی که او با استفاده از فلسفه رزمی فرقهگیجی وودانگ، تبر را به آرامی منحرف کرد، حریفش شمشیر بلنددرست و ضخیمش را با دو دست گرفت و فرود آمد.
«واقعاً.
لیاقت این رومشکل داره که بهشنمیکنه بگن شاگرد ارشد.
چه تبادل روانهمان و بینقصی بینسالن حمله و دفاع.»
جین چون-هی در دل، حرکات وهمهمهای استراتژی انعطافپذیری را که هیچ فرد معمولیایمگه نمیتوانست از آن پیروی کند، تحسین کرد.
«یه حریف خوب.»
پزشک چشمآبیجوونها حالت ایستادنشخاصی را تغییر داد.
شمشیر حس جانور.
یک کتابچه راهنمای مخفیهمان که از بایگانیهای مخفی قصرمیتونه امپراتوری به دست آمده بود.
او در آن آموزش دیدهپنج بود، اما هرگز در مبارزهداری واقعی از آن استفاده نکرده بود.
دلیلش ساده بود.
یکی از اصول رزمی شمشیر حسسالن جانور، تقویت ناگهانی قدرت عضلانی بود، تابیماریهایی حدی که میشد به آن هیولاوار گفت!
استفاده بیدقت از آن میتوانست عوارض جانبی روییعنی عضلات و استخوانهای فرد ایجاد کند، اما در سطحجوونها فعلیاش، او میتوانست انرژی درونی را جایگزین آن کند.
عضلات جین چون-هی برای یک لحظه متورم شد،قصره و او شمشیر کریستال یخی را طوری بهببری سمت بالا چرخاند که گویی بمبی منفجر شده است.
دو شمشیر بالاخره.
...به هم برخورد کردند.
کوا-گوا-گوا-گوانگ—!
به طرز عجیبی، کسی که به پرواز درآمد جینارادهاش چون-هی نبود که از پایین ضربه زده بود، بلکهجدی هان جونگ بود که از بالا حمله کرده بود.
هان جونگ مسافت زیادی را درنمیکنه سراسر میدان، حدود بیست ژانگ، پروازپیرمردها کرد و به زمین کوبیده شد.
جنگجویان باکنید چشمانی گشاد وهمهمهای حیرتزده خیره شدند.
«این دیگه چه جور قدرتیه!»
بازوی هان جونگ که به زمینمبارز افتاده بود شکسته بود و پایشدوئل هم به شکل غیرطبیعی خم شده بود.
او با لرزشمشکل تلاش کرد تانمیکنه بدنش را بلند کند.
«کوه... من... نمیبازم.»
جین چون-هی، بیتوجهکنید به روحیه جنگندگی او،سالن از ارباب قصر پرسید.
«من بردم، مگه نه؟»
مهم نبود روحیه جنگندگیاش چقدردرست قوی است، با اندامهای خردبین شدهاش، نتیجه مسابقه مشخص بود.
او فکر میکردهمان که دوئل میتواندسالن همینجا تمام شود.
با ایناجراش حال، افکار اربابلحظه قصر متفاوت بود.
«این یهطبیعی دوئل تایکی سرحد مرگه.»
«...چی؟»
«کاری نکن کههمان این ارباب قصرسالن حرفش رو تکرار کنه.»
«اگه اینطوره...»
جین چون-هی شمشیر کریستالیکی یخی را پایین انداختقصره و به سمت حریفش رفت.
او میتوانست انرژی هان جونگ را کهولش در سراسر بدنش موج میزد احساس کند،هستن انگار داشت از چی مادرزادیاش استفاده میکرد.
«کوااااک! قصرکنید یخی دریای شمالی،همهمهای من هرگز نمیبازم!»
در میان آن فریادهمان دیوانهوار، جین چون-هی زیریعنی لب با خودش زمزمه کرد.
«این مایه دردسره.»
روحیه جنگندگیجوونها حریفش اصلاًخاصی برایش اهمیتی نداشت.
برنده از قبلهمان مشخص شده بود، پسیعنی واقعاً باید کسی میمرد؟
پزشک نمیتوانست درک کند.
اما، او فقط.
برای یکجوونها لحظه، بدن جیندرست چون-هی شتاب گرفت.
گامهای بزرگ قطب عرفانی، یک تکنیک حرکتییعنی در سطح هنر نهایی الهی که درنیست بایگانیهای مخفی قصر امپراتوری پیدا شده بود.
وقتی اصول رزمی عمیق آن تجلیهمهمهای یافت، حتی چشمان ارباب قصر دریایکنه شمالی از روی تعجب گشاد شد.
«...بالاخره یه نابغه،اون نابغه دیگهای رومبارز به دنیا آورده.»
جین چون-هی در یکخاصی چشم به هم زدنکنیم کنار هان جونگ بود.
فیشش-
انگار که زمان متوقف شده بود، مرد جوان آنجا ایستادگیجی و قبل از اینکه هان جونگ بتواند واکنشی نشان دهد،درست تکنیک ساز هفت شیطان را مستقیماً روی سرش پیاده کرد.
کو-اونگ!
جمجمهاش زنگ زدمشکل و هان جونگنمیکنه در جا بیهوش شد.
گانگ چی که بالحظه استفاده از چی مادرزادیاش شکلگیجی داده بود نیز ناپدید شد.
«...»
«ا-این دیگه چیه.»