چپتر 1299: هوانگگو یک درمانگر میشود
0- هاپو. فرار کن!
- هااااپو!
هوانگگو بهببر ارباب کوچکشنبود نگاه کرد.
این سگ نابغهببر میتوانست تا خودفقط عدد پنج بشمارد.
او پنج بهاری رابدن که با ارباب جوانشفقط گذرانده بود، به یاد میآورد.
فصلی که گلهایغررر زرد، سفید و صورتیلباس در شکوفایی کامل بودند.
پنج باری که گلهانبود در کنار ارباب کوچکش شکوفهدندانها دادند، گنجینه بیبدیل هوانگگو بود.
و بعد از پنج.
وقت آن بودضعیف که عدد بعدیعقاب را یاد بگیرد.
رزمیکاران داشتند هجوم میآوردند.
هوانگگو یک جانورعقاب روحانی بود، اما نمیتوانستبیرون آنها را شکست دهد.
و اگر معلوم میشدعقاب که او یک جانور روحانیبکشد است، قرص درونیاش را میگرفتند.
این سگچرا نابغه کوچکبدن این را میدانست.
- غررر، واق واق واق!
هوانگگو با ناامیدی لبهنبود لباس ارباب کوچکش رابکشد گاز میگرفت و میکشید.
او بالاخرهبدن «پنج» راعقاب یاد گرفته بود!
برنامه داشت کهضعیف عدد بعدی راعقاب هم یاد بگیرد.
تماشای گلها برای «پنج وناامیدی یکی بیشتر»مین بار با اربابمیکشید کوچکش چقدر میتوانست لذتبخش باشد؟
- آخ، آااخ، آاااااخ!
اما خانه آوار شدهعقاب ارباب کوچکش را گیربیرون انداخته بود و رها نمیکرد.
رزمیکار نزدیک شد.
او همان کسی بود کهناامیدی ارباب کوچکش را میکشت ومیکشید قرص درونی هوانگگو را میگرفت.
اگر بیشترببر میماند، هویتشنبود فاش میشد.
هوانگگو ناامید شد.
با اینکه بهضعیف یک جانور روحانیعقاب تبدیل شده بود.
با اینکه اینقدرغررر باهوش شده بود،لبه چرا اینقدر ضعیف بود؟
چرا این بدن یکنبود ببر یا عقاب نبود،بکشد و فقط یک سگ بود؟
با این پوزه،ببر نمیتوانست ارباب کوچکشفقط را بیرون بکشد.
با این دندانها، نمیتوانستبدن آن رزمیکاران را تافقط حد مرگ گاز بگیرد.
و اینگونه هوانگگو...
واق؟
هوانگگو چشمانش را باز کرد.
خوشبختانه، اینمیدانست فقط یکواق خواب بود.
البته، این اتفاقی بود که درپوزه گذشته افتاده بود، اما با اینچشمانش حال، «الان» در حال رخ دادن نبود.
سگ زبانی راببر که به کف زمینپوزه چسبیده بود، جمع کرد.
به همین دلیل بودبدن که لباس ارباب کوچکشفقط در خواب، مزه پتو میداد.
هوانگگو شمرد:میدانست یک، دو،واق سه، چهار، پنج.
او میتوانستببر همه آنهانبود را بشمارد.
او هنوزبدن هم یکعقاب سگ نابغه بود.
هنوز هم نمیتوانستضعیف «پنج و یکیعقاب بیشتر» را بشمارد.
عجیب بود.
بعد از ملاقاتعقاب با ارباب فعلیاشپوزه خیلی نابغهتر شده بود.
چرا نمیتوانستبدن عدد بعدیعقاب را بشمارد؟
بنابراین دنیای هوانگگوضعیف هنوز هم ازعقاب پنج ساخته شده بود.
حالا که فکرش راواق میکرد، دانستن فقط تا عددمیگرفت پنج آنقدرها هم بد نبود.
به هر حال، پنجههاینبود جلویی، پنجههای عقبی وبکشد دمش روی هم میشدند پنج.
علاوه بربدن این، هوانگگو حالانبود فوقالعاده قوی بود.
هوانگگو متوجه شد کهبدن محیط اطرافش برای اولفقط صبح خیلی روشن شده است.
با عجله یکی از پنجههایناامیدی جلوییاش را به سمت پیشانیاشمیکشید برد تا هالهاش را خاموش کند.
وقتی مردم هاله هوانگگو رافقط میدیدند، عقلشان را از دست میدادنداینگونه و به او کلی خوراکی میدادند.
ارباب فعلیاشبدن از اینعقاب موضوع خوشش نمیآمد.
پس برایچرا هوانگگو همبدن خوب نبود.
بنابراین تصمیم گرفت تا جاییناامیدی که میتواند، از روشن کردنمیکشید هالهاش جلوی بقیه خودداری کند.
راستی.
یعنی امروز اتفاق خوبی میافتد؟
فین فین-
صبح هوانگگومیدانست با بوواق کشیدن شروع میشد.
چشمانش را ریز کرد.
منتظر ماندبدن تا ببیندعقاب چه بوهایی میآید.
سپس، بویچرا گرمی دربدن سوراخهای بینیاش پیچید.
آه، صبحانهمیدانست امروز هوانگگوواق گوشت خوک است!
آنقدر خوب با ادویههاینبود خوشمزه پخته شده کهبکشد در دهانش آب میشود.
بوی برگ بو هم میآمد.
شاید برای آدمهایی که خوردنببر گوشت در صبح برایشان کمی سنگینبکشد است، تبدیل به سوپ شده باشد.
اما هوانگگو میدانست.
اربابش قرار بودعقاب یک تکه گوشتپوزه گنده به او بدهد.
پنج، پنج تکه.
شاید همچرا بیشتر، خیلیبدن خیلی بیشتر.
قدقد؟
قد قد قدا، قوقولی قوقوووو!
صدای آوازبدن خروس بهعقاب گوش میرسید.
اما هوانگگوچرا همیشه زودتربدن بیدار میشد.
صبحانه در عمارتغررر پزشکی فلس سفیدلبه همیشه زود سرو میشد.
«به نظرببر نمیرسه اربابنبود خودش پخته باشدش.»
هوانگگو میدانست.
چون اوچرا یک هاپویبدن نابغه بود.
فقط از روی بوواق میدانست چه کسی آنگاز را درست کرده است.
به نظر میرسید خانمنبود سرآشپز سالن غذاخوری امروزبکشد حسابی سنگ تمام گذاشته است.
او گوشتبدن را کمیعقاب شیرینتر بخارپز میکرد.
این بویچرا شیرین حتماًبدن کار او بود.
واق؟
او قرار بودعقاب با اربابش بهپوزه سالن غذاخوری برود.
اما نمیتوانست او را ببیند.
با این حال، نگران نبود.
هوانگگو دو بارغررر بو کشید و دقیقاًلباس اربابش را پیدا کرد.
کار سختی نبود.
این کاری بودببر که هوانگگو روزیفقط هزار بار انجام میداد.
داستانی هستچرا که آدمهابدن تعریف میکنند.
اینکه اگر چیزی راواق با یک آرزوی قلبیگاز بارها و بارها تکرار کنی.
آرزویت برآورده میشود.
شاید آرزوی تمامببر سگهای این دنیافقط برآورده شده باشد.
ما هرچرا روزِ خدابدن آرزوی عشق میکنیم.
ما برای عشق دعا میکنیم.
پات پات پات-
با اینکه میگفتند آرایشهای عمارت پزشکیفقط فلس سفید فوقالعاده پیچیده است، هوانگگواینگونه حتی یک بار هم گم نشده بود.
مهم نبودچرا منظره روبهرویشبدن چقدر تغییر کند.
آن بومیدانست تنها چیزی بودناامیدی که «واقعی» بود.
واق!
اگر آنبدن بو را دنبالنبود میکرد، اشتباه نمیرفت.
هوانگگو بزرگترینچرا سگ نابغه درببر دشتهای مرکزی بود.
جایی کهمیدانست اربابش حضور داشت،ناامیدی سالن تحقیق بود.
به نظر میرسیدعقاب این اول صبحی کاریبیرون برای انجام دادن داشت.
«اوه، هوانگگو،بدن بیدار شدی؟عقاب پسر قشنگم~»
اربابش لپهایش را کشید وببر محکم و با محبت اوبیرون را مالید و نوازش کرد.
یک تکه گوشتغررر گاو خشکشده هملبه به او داد.
اما هوانگگو قبول نکرد.
واق!
«ها؟ چرا...؟»
هوانگگو خوراکیها را خیلی، خیلی،ناامیدی خیلی، خیلی زیاد دوست داشت،میکشید اما این بار استثنا بود.
«آها، آها!ببر میخوای با همفقط بریم صبحونه بخوریم؟»
واق واق واق!
وقتی هوانگگو با قاطعیت، وقارببر و جدیت دمش را تکانبیرون داد، اربابش سرش را تکان داد.
«چیکار کنم، الانغررر اصلاً نمیتونم ازلبه جام تکون بخورم.»
به نظرببر میرسید کار مهمیفقط پیش آمده است.
هوانگگو گوشت خشکشده راعقاب قاپید و با شکوهبیرون تمام به بیرون رفت.
چارهای نبود.
آدمها گاهیمیدانست اوقات درگیر کارهایناامیدی غیرقابل درکی میشدند.
او آنقدرها هم جانورنبود روحانی نفهمی نبود کهبکشد این را درک نکند.
برخلاف ظاهرش، هوانگگو سگعقاب باشکوهی بود که صدهابیرون سال زندگی کرده بود.
همین که هوانگگو رسید،بدن خانم سرآشپز سالن غذاخوری،فقط انگار که منتظرش بوده باشد...
تکه گوشت بزرگی جلویش گذاشت.
«هوانگگوی من، امروز با ارباب جوانپوزه عمارت نیستی؟ پس میتونی یه عالمهچشمانش با این خاله بازی کنی، نه؟»
آدمهای آنجابدن تا حدودی خوشحالنبود به نظر میرسیدند.
وقتی ارباب جوان عمارت حضورببر داشت، کمی... معذب میشدند که دوربکشد هوانگگو بپلکند و نازش را بکشند.
با اینکهمیدانست ارباب جوان عمارتناامیدی میگفت مشکلی نیست.
این فقطببر از دردهاینبود کارمند بودن بود.
اما امروز فرق میکرد.
یک عموی آشپز دیگر جلو آمد و گفت:فقط «واو، هوانگگو، امروز تنهایی؟» بعد با عجله بهباز سمتی رفت و با بغلی پر از خوراکی برگشت.
«هی، بذار اولغررر غذاشو بخوره بعدلبه اونها رو بهش بده.»
«آه، راستببر میگی. حقنبود با توئه.»
هوانگگو ازبدن این ضیافتعقاب لذت میبرد.
گوشت خوک دونگپو، پخته شده با شراب، سسفقط سویا و کلی چیزهای دیگر، با پوستی کهباز هنوز حالت فنری و نرمش را حفظ کرده بود.
خوردنش رویمیدانست برنج سفیدواق بینظیر بود.
در حالی کهعقاب هوانگگو با ولعپوزه غذا را میبلعید.
آشپزهای سالنبدن غذاخوری با صورتهاینبود گلانداخته تماشایش میکردند.
«نمیدونم چراچرا این اواخربدن اینقدر بامزه شده.»
«حتی غذامیدانست خوردنش هم آدموناامیدی به وجد میاره.»
«میگن یه جانور روحانیه،نبود اما دقیقاً شبیه سگهاییهبکشد که تو بچگی میدیدم.»
هاپ!
همین خوب بود.
ترسیدن مردممیدانست از اوواق هیچ فایدهای نداشت.
انسانها فقطببر به چیزهاینبود بامزه خوراکی میدهند.
پرندههای بامزه.
سنجابهای بامزه.
به بچههای بامزه شیرینی میدهند.
اما به چیزهاییعقاب مثل هزارپا، عنکبوت یابیرون حشرات چندشآور چیزی نمیدهند.
البته، گاهی آدمهایی را همنبود دیده بود که این چیزها برایشانمرگ بامزه بود، هرچند خیلی به ندرت.
اما این سگ نابغهبدن میدانست که چنین سلیقهای درپوزه جیانگهو به شدت کمیاب است.
بنابراین هوانگگو چشمهایشغررر را حتی مظلومترلبه و بامزهتر کرد.
«هین!»
چند نفر ازببر انسانها قلبشان را گرفتندپوزه و روی زمین افتادند.
خودش میدانست.
با دیدن اینکه چطور با عجلهلبه به سمتی دویدند، به نظر میرسیدگرفته میخواهند خوراکیهای شخصی بیشتری برایش بیاورند.
در این فاصله،عقاب هوانگگو فقط یک کاربیرون برای انجام دادن داشت.
غذایی که به او دادهنبود بودند را تمام کند و بشقابمرگ را لیس بزند تا برق بیفتد.
اینطوری میتوانست تمامضعیف آب گوشت باقیماندهعقاب را هم بخورد...
«وای خدای من، حتماًواق خیلی گرسنه بوده کهگاز ظرفها رو با زبونش شسته.»
انسانها واقعاًببر از ایننبود کار خوششان میآمد.
«بیا، اینو میخوای؟»
یک خرمالو خشک بود.
عالی بود.
هوانگگو خرمالو خشک شیرین رافقط در یک لقمه خورد ومرگ عمداً به پشت روی زمین غلتید.
«خیلی بامزهست!»
«باعث میشه دلمضعیف برای سگ توعقاب خونهام تنگ بشه!»
چرا کلماتی مثلغررر «بامزه» و «دوستداشتنی»لبه اینقدر لذتبخش بودند؟
چون این سگ نابغه میدانست.
اینها کلمات جادوییایببر بودند که باعثفقط ظاهر شدن خوراکیها میشدند.
بنابراین سرشچرا را کمیبدن کج کرد.
«آخ، اینم بخور.»
عمو، سیبزمینیهایببر شیرین خشکشدهنبود را زمین گذاشت.
و بهبدن این ترتیب،عقاب هوانگگوی امروز.
موفق شد تمامضعیف خوراکیهای سرآشپزهای سالنعقاب غذاخوری را اخاذی کند.
او سیر و خوشحال بود!
با همین قلب شاد.
هوانگگو در راه خروج، خیلیببر عادی با سر به درختبیرون عناب در سالن جادوگری ضربه زد.
بام!
عنابهای نفرینشدهببر با جیغ وفقط فریاد پایین افتادند.
کیااااااااااک---!
جیغ عنابها رضایتبخش بود.
و در همان زمان.
چند پزشک پایه سرشاننبود را گرفتند و ازبکشد روی وحشت فریاد کشیدند.
گوااااااااااک---!!
صدای خوبیچرا بود، دستکمی ازببر جیغ عنابها نداشت.
«هوا، هوانگگو.میدانست اونها برایواق نمونهبرداری هستن!»
ملچ ملوچ ملچ ملوچ!
...برای عوضبدن کردن طعمعقاب دهان عالی بود.
عنابهای نفرینشده طعم پسزمینه خاصیببر داشتند که آنها را بهبیرون یک خوراکی لذیذ تبدیل میکرد.
«آآآخ! نمونهها رو برداشت!»
پزشکان پایه وحشتزده شده بودند.
اشکالی نداشت.
هوانگگو ازچرا پنجههای جلوییبدن ضخیمش استفاده کرد.
تا عمداً به سمت یکیناامیدی از پزشکان پایه برود ومیکشید باسنش را روی زمین بیندازد.
و سرشببر را بهنبود یک طرف بچرخاند.
یک کج کردن سر.
«کوک!»
پزشک پایه قلبش را گرفت.
سپس آهببر عمیقی کشید وفقط این را گفت:
«هوانگگو. هاا، درسته. تو که چیزی نمیدونی. تقصیربیرون منه. تقصیر منه که نتونستم میوههای نفرینشده روخواب مدیریت کنم. تو چه تقصیری میتونی داشته باشی.»
در حالی کهضعیف گریه میکرد، گونههایعقاب هوانگگو را کشید.
اشکالی نداشت.
چون هوانگگو بامزه بود.
چون اوبدن بامزهترین سگعقاب دنیا بود.
بخشش خیلیچرا زود ازبدن راه میرسید.
«درسته. هوانگگو. فقط سالم بمون.ناامیدی هرچند با اینهمه چیزی که خوردی،بالاخره دیگه سالمتر از این نمیتونی بشی.»
پیشانی هوانگگو را درنبود آغوش گرفت و بهبکشد آرامی روی آن فوت کرد.
هوانگگو سگ بخشندهایببر بود، بنابراین میتوانست تاپوزه این حد را ببخشد.
اما حدودچرا سه تایبدن دیگر هم میخواست؟
دلم میخواد بیشتر بخورم.
بومممم!
هوانگگو دوباره تنه محکمیعقاب به درخت زد و باعثبکشد شد میوههای نفرینشده بیشتری بیفتند.
پزشک پایه فریاد زد:بدن «بس کن، بسسسس کن!»،فقط اما هوانگگو یک ظالم بود.
بیرحمترین ظالم دنیا.
وقتی پای خوراکیعقاب در میان بود،پوزه هیچ بخششی وجود نداشت.
پس از اینکهببر باعث شد پزشکانفقط پایه اشک خون بریزند.
هوانگگو سعی کرد با خزیببر که حالا حتی درخشانتر همبیرون شده بود، به بیرون برود.
شاید هوانگگو یک ظالم بود.
اما پادشاه،ببر در هرنبود حال پادشاه است.
یک پادشاهبدن باید در قلمرونبود خود گشتزنی کند.
به عنوان فردضعیف دوم عمارت، اینعقاب وظیفه طبیعی او بود.
همین کهمیدانست میخواست برود،واق صدایی شنید.
«هوانگگو، بهببر نظر میرسهنبود امروز هم سالمی.»
هاپ!
«همم، میوههای نفرینشده... بازم دزدیدی. واقعاً غیرقابلکنترلی.نبود خب، کاریش نمیشه کرد، مگه نه؟ برای کسیچشمانش مثل تو، هیچ خوراکیای به این لذیذی نیست...»
یوهو با گفتنغررر این حرف، هوانگگولبه را نوازش کرد.
هوانگگو میتوانست آن را ببیند.
خورشید گرد وببر سرخی که پشتفقط سر یوهو نمایان بود.
شبیه یک میوه رسیده بود.
و در عینغررر حال، شبیه پرتگاهی بودلباس که همهچیز را میسوزاند.
اگر به نگاهعقاب کردن ادامه میداد،پوزه موهای پشتش سیخ میشد.
«همم؟ حالت خوبه؟ لطفاً به اینجور چیزها نگاهبیرون نکن. فقط چون تو هوانگگو هستی این «مشاهده»خواب امکانپذیره. دلیلی داره که از انسانها مخفیش میکنم.»
«خورشید»ی که یوهوضعیف داشت با یکعقاب خورشید معمولی فرق میکرد.
این همان ■■ بودواق که انسانها در زمانهایگاز بسیار بسیار دور میپرستیدند...
«هیس.»
هوانگگو ازبدن فکر کردنعقاب دست کشید.
در عوض، سیب سرخی راببر که «آن شخص» به او دادهبکشد بود، با صدای خرت خرت جوید.
خوشبو بود.
سگ ازببر این سیبنبود خوشش میآمد.
این سیببدن با یک «سیب»نبود معمولی فرق داشت.
چیزی بودچرا که یک انسانببر هرگز نمیتوانست بخورد.
چون ردپاییمیدانست از ■■واق باستانی بود.