---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 62: فصل 62 • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 62: فصل 62

0

این همون سوالی‌همون‌طور​ بود که بیشتر‌داده​ از همه کنجکاوش بودم.

جواب داد:

«می‌پرسی چرا عاشقشم... چه سوال‌می‌تونه​ کاملاً غیررمانتیکی. خیلی خب. اگه‌اشک‌هاش​ اصرار داری بدونی، این‌طوری جوابتو می‌دم.»

لب‌های قرمزش رو از‌قشنگه​ هم باز کرد و‌چطور​ لبخند خمار و بی‌حالی زد.

«فقط سرنوشت بود. همون‌پرنس​ لحظه‌ای که برای اولین‌چون​ بار دیدمش حسش کردم.»

'پس عاشق قیافه‌اش شده.'

زیبایی‌اش واقعاً کاملاً استثنایی بود.

البته، یه‌گریه​ کم کمتر‌قشنگه​ از استاد.

درمان بدون‌جوری​ هیچ مشکلی‌روی​ تموم شد.

همون‌طور که پرنس ژو دستور داده بود،‌این‌قدر​ جین چون-هی باند رو خیلی خیلی ضخیم‌می‌چکه​ پیچید تا زخم حسابی تو چشم باشه.

واقعاً که‌گریه​ ظاهر قضیه،‌قشنگه​ نصف نمایش بود.

والاحضرت پرنس، این‌همون‌طور​ رو بهتر از‌داده​ هر کسی می‌دونست.

«والاحضرت!»

به محض اینکه اعلام شد درمان تموم‌این‌قدر​ شده، شاهزاده همسر، چون یورنگ، با کمک‌می‌چکه​ محافظانش اولین نفری بود که وارد شد.

حالت چهره‌گریه​ پرنس ۱۸۰‌قشنگه​ درجه تغییر کرد.

«سرفه، سرفه. لانگ‌لانگ... اومدی.»

صورت چون‌جوری​ یورنگ غرق‌روی​ اشک بود.

'لانگ‌لانگِ من‌اصلاً​ حتی وقتی گریه‌می‌تونه​ می‌کنه هم قشنگه.

خدای من، اصلاً آدمه؟ چطور می‌تونه همیشه این‌قدر زیبا‌می‌تونه​ باشه؟ جوری که اشک‌هاش از روی خط فک ظریفش‌می‌چکه​ پایین می‌چکه، مثل ریختن گلبرگ‌های شکوفه هلو تو قلمرو بهشتیه.'

در حالی که‌همون‌طور​ چنین افکار عظیمی تو‌جین​ سرش می‌چرخید، سرفه‌ای کرد.

یادش نرفت که زبونش‌روی​ رو یه کوچولو گاز‌مثل​ بگیره تا خون بالا بیاره.

«وا-والاحضرت! پـ-پزشک! خواهش‌آدمه​ می‌کنم، یه بار دیگه‌این‌قدر​ وضعیتشون رو بررسی کنید...»

«نه. نیازی نیست.‌می‌کنه​ من حالم خوبه.‌اصلاً​ لانگ‌لانگ. لطفاً نگران نباش.»

«...»

گوشه‌های چشم‌جوری​ چون یورنگ‌روی​ گود افتاد.

وقتی سایه‌ای روی چشم‌های‌چطور​ درشت و جذابش افتاد، از‌جوری​ اون نگاه هم لذت برد.

او عاشق‌گریه​ تک‌تک حالت‌های چهره‌خدای​ چون یورنگ بود.

همون لحظه‌ای که برای اولین بار‌داده​ چون یورنگ رو زیر نور ماه‌زخم​ دید، با خودش فکر کرده بود:

چطور ممکنه چشم‌ها، بینی و دهن‌پایین​ یه آدم به این بی‌نقصی و‌هلو​ تقارن کنار هم قرار گرفته باشن؟

چطور استخوان‌های گونه‌اش دقیقاً‌چطور​ تو همون زاویه و‌زیبا​ با همون اندازه بودن؟

حتی تو دل شب‌قشنگه​ هم، صورت این مرد‌چطور​ روشن‌تر از ماه می‌درخشید.

اون موقع،‌تموم​ با خودش‌پرنس​ فکر کرده بود.

با وجود یه شاهکار هنری جاودانه‌پایین​ که درست جلوی چشم‌هاشه، احمقانه‌ست که‌هلو​ تن به یه ازدواج سیاسی بده.

اینکه جایگاه این مرد‌چطور​ اشرافی بود یا حقیر،‌زیبا​ براش اهمیت چندانی نداشت.

هر ضرری که از لغو اون‌اصلاً​ ازدواج سیاسی به وجود می‌اومد، مسئله‌ای‌زیبا​ بود که با مشت‌هاش حل می‌شد.

اگه اون که تو یه خانواده سلطنتی به‌چون​ دنیا اومده بود، مجبور می‌شد به قدرت بقیه‌ظاهر​ تکیه کنه، چطور می‌تونست به خودش بگه سلطنتی؟

با دو توانایی‌اشک‌هاش​ خاص و یه‌پایین​ استعداد رزمی بی‌نظیر.

اگه نمی‌تونست با مشت‌هاش به‌می‌تونه​ دنیا فرمانروایی کنه، جرئت نمی‌کرد‌اشک‌هاش​ خودش رو پرنسس یه ملت بنامه.

و این احساس‌می‌کنه​ حتی الان هم‌اصلاً​ تغییر نکرده بود.

دستش رو دراز کرد.

«لانگ‌لانگ... بازم ترکم می‌کنی؟»

«والاحضرت.»

«بهم بگو جو-ها. مثل قدیما.»

صداش به شدت ترحم‌انگیز بود.

در نهایت، دستش رو گرفت.

«ترکت نمی‌کنم. پس‌آدمه​ خواهش می‌کنم، فقط‌همیشه​ زودتر خوب شو.»

«بهم قول‌گریه​ بده که دیگه‌خدای​ هیچ‌وقت ترکم نمی‌کنی.»

«والاحضرت.»

«زود باش...!»

«... قول می‌دم.»

جین چون-هی با‌می‌کنه​ چشم‌هایی توخالی به‌اصلاً​ این صحنه نگاه می‌کرد.

'...

به این دو‌اشک‌هاش​ تا نگاه کن، عجب‌می‌چکه​ نمایش حال‌به‌هم‌زنی راه انداختن.'

برای اون که تمام‌چطور​ عمرش سینگل بود، دیدن‌زیبا​ این صحنه واقعاً عذاب‌آور بود.

و پرنس‌گریه​ ژو کاملاً‌قشنگه​ نفرت‌انگیز بود.

'شاهزاده همسر،‌تموم​ چون یورنگ، به‌دستور​ من گوش کن.

بدحال‌ترین بیمار‌جوری​ اینجا تو‌روی​ این لحظه خودتی.

داری گول پرنس رو می‌خوری.'

با این حال، بیماری که مشخصاً بیشترین درد‌چطور​ رو داشت، حالا داشت پیشنهاد می‌داد که از‌ظریفش​ کسی که خودش رو به مریضی زده پرستاری کنه.

«مـ-من ازت پرستاری می‌کنم. جو-ها!»

«لانگ‌لانگ. این کار رو نکن... با‌پایین​ چه رویی می‌تونم مراقبتت رو قبول‌هلو​ کنم؟ سرفه! آه، خون. خون‌ریزی بند نمیاد.»

پرنس ژو‌اصلاً​ هیچ بویی از‌می‌تونه​ وجدان نبرده بود.

همین‌طور که جین چون-هی‌قشنگه​ سعی می‌کرد یواشکی جیم بشه،‌می‌تونه​ پرنس ژو باهاش حرف زد.

«یه کبوتر نامه‌بر آماده کن.»

«کجا بفرستمش؟»

«به عمارت لرد پیلار. آدم‌هایی‌می‌تونه​ که لانگ‌لانگِ من رو عذاب دادن،‌روی​ باید گناهاشون رو با خون بشورن.»

چشم‌هاش شعله‌ور شد.

این چهره‌ی یه‌همون‌طور​ حاکم فاتح تو‌داده​ عصر جنگ بود.

جین چون-هی‌جوری​ سرش رو‌روی​ پایین انداخت.

«متوجه شدم.»

«یه جای دیگه هم هست.»

«کجاست؟»

«عمارت پزشکی هواجو. اگه به حرفشون گوش داده بودم، الان پای‌شکوفه​ لانگ‌لانگِ من قطع شده بود. بنابراین، به عنوان یه پادشاه، باید‌یادش​ درس عبرت سختی بهشون بدم تا دفعه بعد انتخاب بهتری داشته باشن.»

لب‌های قرمزش‌اصلاً​ به لبخندی‌چطور​ کج شد.

لبخند یه ببر بود.

همه تو اون‌همون‌طور​ اتاق همزمان به‌داده​ یه چیز فکر کردن.

'عمارت پزشکی‌جوری​ هواجو دیگه‌روی​ کارش تمومه.'

لرزه به تنشون افتاد.

چند روز‌تموم​ بعد، تو‌پرنس​ عمارت پزشکی هواجو.

«یه کبوتر نامه‌بر‌اشک‌هاش​ از عمارت پزشکی‌پایین​ فلس سفید رسیده.»

«آره. داشتم‌اصلاً​ فکر می‌کردم کِی‌می‌تونه​ پیداش می‌شه. هه‌هه‌هه.»

«مدیرکل ما،‌گریه​ به نظر می‌رسه‌خدای​ امروز حسابی سرحالید.»

با این حرف، مدیرکل‌پرنس​ ما جین-چو فوراً حالت‌چون​ چهره‌اش رو جمع‌وجور کرد.

«چرت‌وپرت نگو‌جوری​ و فوراً‌روی​ بیارش اینجا.»

«چشم، متوجه شدم.»

«همف، امروز هوا حسابی صافه.»

ما جین-چو به زور‌پرنس​ جلوی خنده‌ای که مدام از‌باند​ لب‌هاش فرار می‌کرد رو گرفت.

نمی‌خواست جلوی زیردست‌هاش‌اشک‌هاش​ همچین روی جلفی‌پایین​ از خودش نشون بده.

'به نظر می‌رسه آدم‌هایی‌چطور​ که فرستادم رفتن و یه‌جوری​ آشوب حسابی به پا کردن.'

عمارت پزشکی هواجو به‌قشنگه​ خاطر قضیه اخیر شیطان‌چطور​ کمان چقدر آبروش رفته بود.

فقط فکر کردن به اینکه حکیم دارویی چقدر‌چون​ اون رو، یعنی مدیرکل رو، به خاطر این‌ظاهر​ موضوع سرزنش کرده بود، باعث می‌شد خشمش شعله‌ور بشه.

اون این خشم رو به سمت انتخاب‌می‌چکه​ دقیق و فرستادن پزشک‌هایی هدایت کرده بود‌بهشتیه​ که به زبون تند و تیزشون معروف بودن.

اون کبوتر‌اصلاً​ نامه‌بر، نتیجه‌ی‌چطور​ همین کار بود.

'حتی پزشک الهی فلس سفیدِ‌خدای​ بزرگ هم باید از شدت عصبانیت‌این‌قدر​ عقلش رو از دست داده باشه.

هاهاهاها!'

یه قلپ از‌اشک‌هاش​ چایش نوشید و‌پایین​ تو دلش جشن گرفت.

«چای امروز یه شیرینی‌چطور​ خاصی داره. اینا چه‌زیبا​ نوع برگ چایی هستن؟»

«مدیرکل، این همون‌می‌کنه​ چای چاه اژدهاست‌اصلاً​ که همیشه می‌نوشید.»

«که این‌طور. روز به این قشنگیه، واسه همین چای مثل عسل شیرین به نظر می‌رسه. آره، حتماً همینه.‌نصف​ در نهایت، همه‌چیز به قلب آدم بستگی داره. اگه با قلب یه آسورا به دنیا نگاه کنی، دنیا‌۱۸۰​ تبدیل به قلمرو آسورا می‌شه، و اگه با قلب یه بودا نگاه کنی، دنیا برات مثل بهشت بوداست. هاهاهاها!»

«...»

اون از خوشحالی خودش لذت‌می‌تونه​ می‌برد و حتی یهو شروع کرده‌روی​ بود به پخش کردن آموزه‌های بودایی.

درست همان‌گریه​ موقع، سروصدایی از‌خدای​ بیرون بلند شد.

گرومپ!

«این چه صدایی بود؟»

«انگار یکی از خدمتکارها افتاده.»

«نوچ نوچ، چطور جرئت می‌کنه تو‌اصلاً​ عمارت پزشکی که همیشه باید آروم‌زیبا​ باشه این‌طور بی‌احتیاطی کنه. حسابی شلاقش بزنید.»

با شنیدن این‌همون‌طور​ حرف، یکی از پزشکان‌جین​ عمارت با سردرگمی پرسید:

«دفعه قبل دستور ندادید شلاقش بزنن‌پایین​ چون تو عمارت پزشکی که باید‌هلو​ سریع باشه، خیلی کند راه می‌رفت؟»

«امروز خیلی‌اصلاً​ پرحرف شدی. دلت‌می‌تونه​ می‌خواد جاشو بگیری؟»

«نـ-نه، قربان. معذرت می‌خوام! ببخشید!»

پزشک عمارت‌تموم​ سرش را‌پرنس​ تکان داد.

چوب شلاق عمارت‌اشک‌هاش​ پزشکی هواجو به‌پایین​ طرز معروفی دردناک بود.

«پزشکی با کتک خوردن یاد گرفته‌همیشه​ می‌شه و برای تبدیل شدن به یک‌پایین​ پزشک بزرگ، آدم باید درد رو بشناسه.»

این روش‌گریه​ آموزشی دیرینه عمارت‌خدای​ پزشکی هواجو بود.

در نتیجه، نیروهای جدید،‌پرنس​ چه پیر و چه جوان،‌باند​ به هر بهانه‌ای کتک می‌خوردند.

«شنیدم تا دو‌اشک‌هاش​ نسل پیش، اوضاع‌پایین​ این‌قدرها هم وخیم نبود...»

همه می‌دانستند کلماتی که توسط استاد نسل قبل‌زیبا​ نوشته شده بود، برای تأکید بر نیاز به‌ریختن​ سخت‌گیری مداوم هنگام سروکار داشتن با جان بیمار بود.

اما هرچه نسل به نسل‌خدای​ چرخید، شروع به تغییر کرد‌همیشه​ و بیش از حد افراطی شد.

آن‌ها طوری شروع به کتک‌دستور​ زدن تازه‌واردها کردند که انگار‌ضخیم​ می‌خواستند استرسشان را خالی کنند.

خیلی وقت‌ها فقط‌اشک‌هاش​ برای خنده و‌پایین​ شوخی آن‌ها را می‌زدند.

بعد از آن‌همه کتک خوردن، وقتی خودشان تبدیل‌زیبا​ به پزشکان رسمی عمارت می‌شدند، برای خالی کردن‌ریختن​ عقده‌هایشان، زیردستان خود را حتی بیشتر آزار می‌دادند.

این یک چرخه باطل بود.

سلسله‌مراتب بین پزشکان‌همون‌طور​ عمارت روز به روز‌جین​ خشک‌تر و سخت‌گیرانه‌تر می‌شد.

حالا دیگر، ساختار فرماندهی از بالا‌پایین​ به پایین آن‌ها حتی از سربازان یک‌قلمرو​ عمارت سلطنتی هم سخت‌گیرانه‌تر به نظر می‌رسید.

«مدیرکل!»

«بیا تو.»

در باز شد.

زانوهای خدمتکار داغون شده بود.

زانوهایش خراشیده بود،‌آدمه​ انگار که بدجور‌همیشه​ زمین خورده باشد.

«نوچ نوچ نوچ،‌می‌کنه​ حتی یه نامه رو‌آدمه​ هم نمی‌تونی درست بیاری.»

خدمتکار حسابی ترسیده بود.

«ایـ-این...»

وقتی بچه به‌آدمه​ تپق زدن افتاد،‌همیشه​ مدیرکل با کلافگی گفت:

«زود باش بده به من!»

«بـ-چشم!»

چیزی که بچه از‌روی​ لباسش بیرون آورد، نامه‌ای از‌ریختن​ جنس ابریشم قرمز روشن بود.

روی ابریشم قرمز که انگار‌می‌تونه​ با خون بافته شده بود،‌اشک‌هاش​ یک اژدهای طلایی گلدوزی شده بود.

ابریشم قرمز و گلدوزی طلایی.

این نماد‌تموم​ یک خانواده‌پرنس​ سلطنتی خاص بود.

و هیچ‌کس در میان‌روی​ اعضای عمارت پزشکی هواجو نبود‌ریختن​ که آن نماد را نشناسد.

«پـ-پرنس ژو؟! آخه چرا اعلی‌حضرت‌می‌تونه​ باید نامه‌ای رو با کبوتر نامه‌بر‌روی​ از عمارت پزشکی فلس سفید بفرسته؟!»

هیچ‌کس نمی‌توانست‌گریه​ به این‌قشنگه​ سؤال پاسخ دهد.

مدیرکل ما نامه‌همون‌طور​ را قاپید و‌داده​ بسته‌بندی‌اش را پاره کرد.

روی کاغذ سفید‌اشک‌هاش​ و خالص، دست‌خطی قدرتمند‌می‌چکه​ مانند یک اژدها می‌تاخت.

مدیرکل این‌اصلاً​ سبک نوشتن‌چطور​ را می‌شناخت.

«نکنه پرنس خودش اینو نوشته؟»

این اتفاقی‌تموم​ به شدت‌پرنس​ نادر بود.

معمولاً زیردستان عمارت‌اشک‌هاش​ لرد پیلار از طرف‌می‌چکه​ پرنس حرف‌هایش را می‌نوشتند.

قورت.

احساس می‌کرد فقط با‌قشنگه​ دیدن این خطاطی، انرژی‌اش دارد‌می‌تونه​ او را در هم می‌شکند.

به آرامی‌تموم​ شروع به‌پرنس​ خواندن نامه کرد.

یک بار خواند،‌اشک‌هاش​ اما نتوانست بفهمد دقیقاً‌می‌چکه​ چه اتفاقی افتاده است.

پس برای بار دوم خواند.

حتی بعد‌گریه​ از دوبار خواندن‌خدای​ هم متوجه نشد.

برای همین‌تموم​ بار سوم هم‌دستور​ آن را خواند.

«آخه اینجا چه خبره...؟»

پزشکان عمارت که در‌چطور​ حال تماشا بودند هم احساس‌جوری​ کردند دهانشان خشک شده است.

چه چیزی در آن‌قشنگه​ نوشته شده بود که این‌قدر‌می‌تونه​ طولانی در حال خواندنش بود؟

هرکسی می‌توانست حدس‌همون‌طور​ بزند که این یک‌جین​ نامه احوال‌پرسی معمولی نیست.

«...»

سی بار.

تازه بعد از سی بار‌خدای​ خواندن بود که مدیرکل توانست‌همیشه​ محتوای آن را کاملاً درک کند.

تلپ.

در نهایت‌جوری​ نامه از‌روی​ دستش افتاد.

روی نامه افتاده،‌آدمه​ یک خط ساده‌همیشه​ نوشته شده بود.

«از این پس، تمام مزایا و حمایت‌هایی‌آدمه​ که به عمارت پزشکی هواجو داده می‌شد،‌اشک‌هاش​ به عمارت پزشکی فلس سفید منتقل خواهد شد.»

سکوتی سنگین‌تموم​ بر عمارت پزشکی‌دستور​ هواجو سایه انداخت.

«...»

این آرامشِ‌اصلاً​ قبل از‌چطور​ طوفان بود.

«چی! داره حمایتمون رو‌پرنس​ قطع می‌کنه! پرنس؟! عمارت‌چون​ پزشکی فلس سفید دیوونه شده؟!!!»

فریاد مدیرکل‌جوری​ عمارت پزشکی‌روی​ را لرزاند.

«آدم‌های ما که اونجا فرستاده‌می‌تونه​ بودیم چه غلطی می‌کردن؟! یعنی اون‌روی​ عوضی‌ها فقط وایستادن و تماشا کردن؟!»

«...»

همه فقط دهانشان را‌پرنس​ بسته نگه داشتند و حتی‌باند​ نمی‌توانستند یک کلمه حرف بزنند.

چون خودشان هم نمی‌دانستند.

و حتی اگر هم می‌دانستند،‌می‌تونه​ آگاه بودند که اگر بی‌احتیاط حرفی‌روی​ بزنند، موقعیت خودشان به خطر می‌افتد.

«همه‌تون لال شدید؟!»

«عـ-عذر می‌خوام!»

«همین الان برید و ته‌توی قضیه رو‌می‌چکه​ دربیارید! زود باشید! باید هرچه زودتر نظر پرنس‌حالی​ رو عوض کنیم! اگه حکیم دارویی اینو بفهمه...!»

درست در‌اصلاً​ همان لحظه، در‌می‌تونه​ دوباره باز شد.

«مدیرکل! حکیم‌گریه​ دارویی همین‌قشنگه​ الان احضارتون کرده!»

«آااااه!»

رگ‌های گردن مدیرکل بیرون زد.

دست و پایش مثل‌چطور​ بید شروع به لرزیدن‌زیبا​ کرد؛ یک نشانه خطرناک.

«مدیرکل! مدیرکل! خودتون رو کنترل‌خدای​ کنید! شماها دارید چه غلطی‌همیشه​ می‌کنید! زود داروی اضطراری رو بیارید!»

یک خدمتکار‌تموم​ دوید و‌پرنس​ قرصی بیرون آورد.

مدیرکل آن‌جوری​ را جوید‌روی​ و قورت داد.

فشار خونش‌اصلاً​ به سرعت‌چطور​ پایین آمد.

پایین آوردن فشار خون‌قشنگه​ با این سرعت و‌چطور​ در چنین زمان کوتاهی...

همه با خود فکر کردند،‌دستور​ از دارویی که حکیم دارویی‌ضخیم​ ساخته باشد، همین هم انتظار می‌رود.

«آاااه...»

مدیرکل میز‌اصلاً​ را گرفت‌چطور​ و آهی کشید.

«عصبانی شدن چه فایده‌ای داره؟‌خدای​ من می‌رم بالا. تو این‌همیشه​ فاصله، شماها برید بفهمید چی شده.»

«بریم سراغ‌تموم​ فرقه گدایان‌پرنس​ یا قبیله هائو؟»

این‌ها دو سازمانی‌اشک‌هاش​ بودند که با‌پایین​ اطلاعات سروکار داشتند.

«فرقه گدایان... نه. قبیله هائو‌می‌تونه​ بهتره. شعبه‌شون به عمارت پزشکی‌اشک‌هاش​ فلس سفید نزدیک‌تره، پس سریع‌تر می‌شه.»

«فهمیدیم!»

پزشکان عمارت پزشکی هواجو‌پرنس​ هماهنگ با هم، سرشان را‌باند​ به نشانه احترام پایین آوردند.

دستور پرنس مبنی بر قطع حمایت از عمارت پزشکی هواجو و‌روی​ اعطای حمایت اضافی به عمارت پزشکی فلس سفید، موج‌های خاص خودش را‌چنین​ ایجاد کرد؛ نه تنها در جیانگهو، بلکه در عرصه سیاسی قصر امپراتوری.

با این حال، این‌قشنگه​ ماجرایی بود که جین‌چطور​ چون-هی از آن بی‌خبر بود.

به همین خاطر، آینده‌ای که‌دستور​ جین چون-هی می‌شناخت نیز کم‌کم در‌پیچید​ حال تغییر و پیچ‌وتاب خوردن بود.

ناولها | novelha.net