چپتر 704: شاگرد دونده، استاد پرنده
0دامپلینگها خوب ازمیشدند آب درآمده بودند، پسبرای حالا وقت چشیدنشون بود.
جین چون-هی نه چهار، بلکهحال پنج، نه، هر هفت رئیساختیار سالن را دور هم جمع کرد.
«هوو، خیلیممکن وقت بودحال دامپلینگ نخورده بودم.»
«ولی ما تو عمارت پزشکی فلسممکن سفید انقدر دامپلینگ خوردیم که مگه اینکهاختیار واقعاً شاهکار باشن، وگرنه تحتتأثیر قرار نمیگیریم.»
«دقیقاً. موافقم.»
چهار رئیس سالن با هم گرم صحبتقدرت بودند، در حالی که یوهو و ساماهنگفتی هه با چشمهایی توخالی و خسته نشسته بودند.
جین چون-هی رئیسعین سالن جراحی بود ورزمی یوهو رئیس سالن پرستاری.
ساما هه همبرای به عنوان رئیس سالنعین بازسازی آنجا نشسته بود.
سالن بازسازی نه تنها پوستهای آسیبدیده از بیماری، سوختگی یاممکن پارگی را ترمیم میکرد، بلکه وظیفه بازیابی عضلات و درمانپول عوارض جانبی سموم یا هنرهای آتشین را هم بر عهده داشت.
«این همون سالنیه کهعین بیشتر از همه بهرزمی انرژی درونی نیاز داره.»
او حتی جرئت نمیکرد خواب پیدا کردن کسی را ببیند که به سطحیهنگفتی رسیده باشد که چی شمشیر در او مثل ابریشم جریان داشته باشد، امابکاره حداقل به استعدادی نیاز داشت که درک اولیهای از چی شمشیر داشته باشد.
دلیلش این بود که حتی ابزارهای جراحی درحال این دنیا هم بخشی از یک مکتب عجیب وهنگفتی غریب بودند که باید با انرژی درونی آمیخته میشدند.
در نتیجه، استخداممیشدند نیرو برای سالن بازسازیبرای سختترین کار ممکن بود.
در عین حال، اینعین سالن قویترین قدرت رزمی فردیفردی را هم در اختیار داشت.
و البته سالنی بودحال که پول هنگفتی درفردی آن روی هم تلنبار میشد.
«چون داره تو یه زمینه جدید پیشگامعین میشه، سالن بازسازی همونیه که باید پرچمشالبته رو تو یه زمین بکر و فتحنشده بکاره.»
این سختترین مسیر ممکن بود.
مهم نبود جین چون-هی چقدر کمک میکرد،قدرت قدم گذاشتن در مسیری که هیچکس تاهنگفتی به حال نرفته، چطور میتوانست راحت باشد؟
به خاطر همین چیزها بودقویترین که صورت ساما هه اینقدرالبته تکیده و خسته به نظر میرسید.
اگر سامانیرو هه میخواست،سختترین میتوانست استعفا دهد.
حتی اگر برمیگشت و دوبارهاستخدام رئیس شعبه هانگژو میشد، هیچممکن لکهای در کارنامهاش ثبت نمیشد.
در وهله اول، مهارتهای جراحی رئیس شعبه هانگژو به عنواناختیار بهترینِ هانگژو شناخته میشد و به لطف متون پزشکیای که نوشتهمیشه بود، تازهکارهای بیشماری در شهر در حال آموزش و رشد بودند.
ستاره هانگژو بیبدیل بود.
هیچکس درنیرو هانگژو به نفوذکار او شک نداشت.
هورت-
با این وجود، ساما هه درقویترین حالی که جوشاندهای بهشدت تلخ را هورتپول میکشید، داشت پایههای کارش را محکم میکرد.
در این نقطه، صرفاً خواستنِ نجاتقدرت دادن آدمهای بیشتر یا وقف کردنپول خودش برای یک آینده بهتر، کافی نبود.
هورت-
«لعنت...»
در جمع هفت رئیس سالن.
ناسزایی ازممکن لبهای ساماحال هه فرار کرد.
اما هیچکدام ازبرای آن چهار رئیس سالنعین جلوی او را نگرفتند.
برعکس.
«جوشاندهات خیلی تلخ نیست؟عین باید به بچهها بگم دفعهفردی بعد کمی شیرینتر دمش کنن.»
رئیس سالن گیاهان دارویی، مانقویترین پا-گوک، با آن چهره مهربانشالبته به ساما هه دلداری داد.
«...نه، خوبه.نیرو همینقدر تلخیسختترین براش کافیه.»
«هاهاها، اگه مشکلی یانتیجه سختیای بود، هر وقتسختترین خواستی به من بگو.»
اما ساما هه خوب میدانست.
این آدمها شاید مهربان بهقویترین نظر میرسیدند، اما وقتی پایالبته کار به میان میآمد، بیرحم میشدند.
وقتی واقعاً به آنهاسختترین نیاز داشت، بدون هیچحال رد و نشانی غیبشان میزد.
ساما هه یک بار دیگراستخدام به خودش یادآوری کرد کهممکن آدم در این زندگی کاملاً تنهاست.
«رئیس سالنکار بازسازی داره روزهایحال سختی رو میگذرونه.»
در جمع، جین چون-هیحال ساما هه را رئیسفردی سالن بازسازی صدا میزد.
جلوی ساما ههبرای دامپلینگهایی در شکلهایممکن مختلف چیده شده بود.
از دامپلینگهای سوپی پر از آبگوشتنیرو گرفته تا دامپلینگهایی با شکل وحال شمایلی که تا به حال ندیده بود.
«من یه دامپلینگ اضافهعین مخصوص رئیس سالن بازسازیرزمی گذاشتم. کسی اعتراضی نداره؟»
با این حرف،عین چهار رئیس سالن دیگررزمی هم سر تکان دادند.
حقش بود.
آنها میدانستند که درنتیجه گذشته، تأسیس سالنهای خودشانسختترین سختترین دوران کاریشان بوده است.
آنها میدانستند که قدم گذاشتن در مسیر دیگرانرزمی و ساختن یک مسیر جدید با دستهای خود،تلنبار دو بُعد کاملاً متفاوت از درد و رنج است.
«ممنونم. منجیممکن من. نه...حال استاد جوان عمارت.»
«هر طور راحتی صدام کن.»
ساما هه چاپستیکهایش را برداشت، لبهنیرو یک دامپلینگ سوپی را گرفت و آنقویترین را روی یک قاشق چینی سفید گذاشت.
نوک چاپستیکش را در روغن چیلیقویترین فرو برد، کمی روی دامپلینگ مالیدسالنی و مقداری زنجبیل ترشیانداخته روی آن گذاشت.
با این فکر که برایقویترین یکجا خوردن خیلی داغ است،البته دامپلینگ سوپی را با چاپستیکش شکافت.
آبگوشت بیرون زدبرای و قاشق چینیممکن سفید را پر کرد.
عطر فوقالعادهای داشت.
بوی فلفل کمی تندعین بود، اما همان همرزمی اشتهایش را تحریک میکرد.
هورت-
آبگوشت غنی و پرملاتسختترین از نوک زبانش تا تهقویترین گلویش را در بر گرفت.
«واو...»
یک لقمهکار دیگر، وعین یکی دیگر.
بعد از لذت بردنحال از آبگوشت، گوشت رافردی در یک لقمه بلعید.
گوشتی که عمداًبرای درشت خرد شدهممکن بود، وارد دهانش شد.
شاید به خاطر درشت خرداستخدام شدنش بود که عطر وممکن طعم خاص گوشت بیشتر احساس میشد.
کمی بوی زُهم گوشتعین خوک میداد، اما اصلاًرزمی زننده یا ناخوشایند نبود.
برعکس، در کنارعین زنجبیل، اشتهایش را بهرزمی طرز ظریفی باز میکرد.
همانطور که میخورد،برای ساما هه ناخودآگاهممکن چشمانش را بست.
انفجار کوچکیآمیخته از لذت دراستخدام دهانش رخ داد.
آدم ناخودآگاه چنینممکن غذای خوشمزهای را باقدرت چشمان بسته مزهمزه میکند.
بعدی، یکممکن دامپلینگ سوپیحال دیگر بود.
اما ایننیرو یکی راسختترین میخواست درسته ببلعد.
«آخ، داغه! آخ، داغه!»
آبگوشت داغ بیرونممکن زد و داخلقویترین دهانش را سوزاند.
داغ بود.
یک جهنم غنیبرای و خوشمزه که درعین دهانش برپا شده بود.
دیوانهوار خوشمزه بود.
بعد از اینکه مدتیعین از آن لذت برد،رزمی دلش خواست چیز دیگری بخورد.
«دامپلینگ سرخشده هم هست.»
خرچ-
پوسته دامپلینگ با صدای ترداستخدام و خشنی شکست و عطرممکن لذیذی به بیرون هجوم آورد.
طعم پیازچه،کار نودل شیشهای وحال گوشت غنی اردک.
انگار تمامممکن خستگیاش داشت شستهقویترین میشد و میرفت.
«اوه، خیلی خوشمزهست.»
«واکنشها انقدر خوبه کهنتیجه همین الان سه تا سینیکار دیگه هم گذاشتم تو بخارپز.»
«ها؟»
وقتی به اطراف نگاهحال کرد، دید همه دیوانهوارفردی مشغول خوردن دامپلینگها هستند.
حالت خونسرد همیشگی مدیرکل موول در حالی که دامپلینگها را دررزمی دهانش میچپاند، ناپدید شده بود و رئیس سالن گیاهان دارویی غرقجدید در شادی، با دقت آنها را یکییکی انتخاب میکرد و میخورد.
رئیس سالن چونا یک دامپلینگاستخدام را در روغن چیلی غرقممکن کرد و در دهانش چپاند.
رئیس سالن طب سوزنی باحال گازهای کوچکی که به یک دامپلینگالبته میزد، داشت از زندگی لذت میبرد.
رئیس سالن رزمی دوحال دامپلینگ را همزمان برداشتفردی و در دهانش گذاشت.
روش عجیبی برای خوردنسختترین بود، اما باز همحال خوشمزه به نظر میرسید.
در نهایت، مدیرکل یوهو که معلوم نبود کِیسختترین غذایش را تمام کرده، در کنار یک بشقابفردی خالی نشسته بود و بیصدا از فنجانش مینوشید.
«واو، اندازهشون خیلیممکن بزرگه، ولی اینقویترین دیگه شوخی نیست.»
هر دامپلینگممکن کاملاً بزرگحال و پرملات بود.
اما در یکبرای چشم به همممکن زدن ناپدید شدند.
«میخوام سوپ نودل با دامپلینگاستخدام هم درست کنم، کی میخواد؟ممکن از الان بگم، یکم تنده.»
با این حرف،ممکن ساما هه دستشقویترین را بالا برد.
به اطراف نگاه کردحال و دید بقیه هم ازاختیار قبل دستهایشان را بالا بردهاند.
«عالیه. یکم هم دامپلینگ دندهکار و هشتپا برای تست درست کردم.رزمی الان میارمشون. یه لحظه صبر کنید.»
جین چون-هی که ازنتیجه این واکنش راضی بود، باکار هیجان به سمت آشپزخانه دوید.
جگال لین باممکن چهرهای خشنود به پشتقدرت سر شاگردش نگاه کرد.
«به نظر منِ جگال، دامپلینگهایی با این کیفیتفردی اونقدر خوب هستن که بشه تو یه مسافرخونهمیشد فروختشون و ازشون پول درآورد. تو چی فکر میکنی؟»
موول اولیننیرو نفری بودسختترین که جواب داد.
«مطمئن نیستم اگه همینطوری بفروشیمشون سودی برامون داشتهسختترین باشه. کاملاً مشخصه که مواد اولیهشون خیلی باکیفیتهفردی و به نظر میاد زحمت زیادی هم برده باشن.»
«درسته. مدیرکل موول به نکته خوبی اشاره کرد.رزمی با این حال، اگه پای یه مسافرخونه توتلنبار پایتخت امپراتوری در میون باشه، قضیه فرق میکنه.»
«اوه، پایتخت امپراتوری،عین منظورتون از پایتخت امپراتوریرزمی همون عمارت درنای سفیده؟»
آنجا همان مکانی بود کهکار گا وان به عنوان دستمزد درمانرزمی دخترش، گا-وول، به او داده بود.
«آره. از وقتی عمارت پزشکی فلس سفیدبرای مدیریتش رو به دست گرفته، تعداد مشتریاشقدرت حتی بیشتر هم شده. اونجا باید جواب بده.»
یک مسافرخانهکار بزرگ ششطبقهعین در پایتخت امپراتوری.
مکان عجیبی کهعین حتی آبجو وقدرت مرغ سوخاری هم میفروخت.
طعم غذاهایش چنان بینظیر بودکار که میگفتند هر کس یکقدرت بار امتحانشان کند، همیشه برمیگردد.
مدیرکل موول سر تکان داد.
«اونجا باید بتونه از پسشحال بربیاد. اگه مشکلی نیست، منماختیار دوست دارم کارمون رو گسترش بدیم.»
با این حرف،عین چشمان جگال لینقدرت با ملایمت هلال شد.
«سعی میکنم براش مجوز بگیرم. پرنسممکن ژو بهطور ویژهای هوامون رو داره، برایاختیار همین فکر نمیکنم کار سختی باشه، اما...»
در عمارت پزشکی فلسنتیجه سفید، علاوه بر حقوق ماهانه،کار پاداش عملکرد هم وجود داشت.
بخشی از سود حاصلعین از کار هر شخص، بهفردی عنوان اضافه حقوق پرداخت میشد.
بنابراین، بخشی از درآمد حاصل از متون پزشکی نوشته شده توسط پزشکانپول ارشد عمارت پزشکی فلس سفید، بهطور مداوم به عنوان پاداش پرداخت میشدبکر و قسمتی از هزینههای درمان و کمکهای مالی بیماران نیز به پزشکان میرسید.
در نتیجه، با وجود اینکه کار ازعین نظر فیزیکی طاقتفرسا بود، پول زیادی بهالبته دست میآوردند که باعث میشد همانجا بمانند.
اگر خیلی بهشان فشارنتیجه میآمد، نهایتاً به یکیسختترین از شعبهها منتقل میشدند.
اگر به شعبهای منتقل میشدند، بخشی از درآمدرزمی آنجا نیز به جیبشان میرفت، بنابراین نیازی نبودتلنبار نگران دوران پیری خود باشند... یا بهتر است بگویم.
شاهد وضعیت عجیبی بودید که میگفتندقدرت تا زمانی که بدنشان سالم باشد،پول در دوران پیری پول بیشتری درمیآورند.
قلب انسان در نهایت یک منبع محدود است وقویترین مهم نیست نیت آدم در ابتدا چقدر خوب باشد،روی وقتی پای سیر کردن شکم خانواده به میان میآید...
این فلسفه استاد جوان عمارت،استخدام جین چون-هی بود که حتی یکعین قدیس هم در نهایت وسوسه میشود.
بهطور مشابه، موولممکن نیز برای کارشقویترین پاداش عملکرد دریافت میکرد.
افزایش فروش عمارتعین درنای سفید منجر بهرزمی پاداش برای موول میشد.
علاوه بر این، در مقایسه با سایرعین بودجههای مرتبط با پزشکی، به تلاش زیادیالبته نیاز نداشت، بنابراین یک گاو شیرده حسابی بود.
«من قطعاً میخوام کمک کنم!»
«خوبه. بد نیست مدیرکل یک بار این موضوع رو با شاگردالبته احمق من در میون بذاره. حالا که بهش فکر میکنم، دیگههمونیه وقتشه مدیرکل موول یه عمارت درست و حسابی تو هانگژو بسازه.»
«عمارت؟ من ازعین یه خانواده اصیلقدرت نیستم، چطور جرأت کنم...»
«هاهاها، اینو میگی درسختترین حالی که تا همینحال الانش کلی پول درآوردی.»
موول مبلغی به دستنتیجه میآورد که بسیار فراتر ازکار درآمد یک حقوقبگیر معمولی بود.
«به هرکار حال، منعین سخت کار میکنم.»
درست در همان لحظه، در کشوییقدرت باز شد و جین چون-هی باپول چند سینی دیگر از دامپلینگها وارد شد.
«دامپلینگهای جدید رسیدن!»
جین چون-هی که بیخبر بود استادشنیرو دوباره در حال نقشهکشی برای کار کشیدنقویترین از اوست، امروز هم حسابی خوشحال بود.
«لطفاً بخورید و بهم بگیدحال کدوم دامپلینگ از همه خوشمزهتره.اختیار و اینکه از کدومشون خوشتون نمیاد!»
عطر آبگوشتممکن از اینحال دلپذیرتر نمیشد.
برای مدتی، یک جشنوارهنتیجه دامپلینگ در عمارت پزشکیسختترین فلس سفید برپا شد.
پزشکان پایه بیشترممکن از همه دامپلینگهایقویترین سرخشده را دوست داشتند.
شاید چونممکن جوان بودند،حال هاضمه خوبی داشتند.
آنها بهخصوص دوست داشتند دامپلینگها را غرق درحال روغن چیلی بخورند و با دیدن اینکه حتی معدهدردهنگفتی هم نمیگرفتند، به راز و رمز جوانی پی برد.
پزشکان ارشد که بدنهای ضعیفتری داشتند، بیشتر از همهکار از دامپلینگهای آبپز و نرم لذت میبردند، بهخصوص دامپلینگهایالبته مقوی اردک که با انواع گیاهان دارویی پخته شده بود.
وقتی احساس میکردند دارند سوءهاضمه میگیرند، میشدقدرت منظره جالب فرو کردن سوزنهای طب سوزنیهنگفتی در نقاط فشار بدنشان را تماشا کرد.
چیزی که پزشکانعین میانی میپسندیدند، سوپقدرت نودل با دامپلینگ بود.
آنها آدمهای طماعی بودند کهکار میخواستند هم از نودل لذتقدرت ببرند و هم از دامپلینگ.
«مثل اینکهآمیخته دامپلینگهای هشتپا خیلیاستخدام طرفدار دارن، نه؟»
طبیعی به نظرممکن میرسید که دامپلینگهایقویترین دنده محبوب باشند.
اما هیچکس فکرش را نمیکرد دامپلینگهایقدرت هشتپا که فقط برای تست درست شدههنگفتی بودند، چنین موفقیت بزرگی به دست بیاورند.
در حالی که همه باکار خوشحالی مشغول خوردن دامپلینگها بودند،قدرت جین چون-هی تصمیمش را گرفت.
«میخوام یهآمیخته مسافرخونه مخصوصنتیجه دامپلینگ راه بندازم.»
«همم؟ نمیخوایکار عمارت درنای سفیدحال رو بازسازی کنی؟»
جین چون-هی که از قبل توسط موول ترغیبفردی شده بود، با خوشحالی سر تکان داد و قصدزمینه داشت خودش را درگیر گسترش عمارت درنای سفید کند.
اما این بار، خودش داوطلبانهکار میگفت که میخواهد کار را حتیرزمی از این هم بیشتر گسترش دهد.
لبخند محوی روی لبان جگالاستخدام لین نقش بست، پیش ازممکن آنکه با بادبزنش پنهان شود.
«البته، اکثر فرقهها و خانوادههای اصیل، مسافرخونهها رورزمی به عنوان حوزه اصلی کسبوکارشون در نظر میگیرن...تلنبار و ما هم با قبیله هائو شراکت داریم.»
«میخوام اینممکن کار روحال جدیتر انجام بدم.»
«همم. دلیلی داره که حتماًکار باید این کار رو بکنیم؟قدرت مگه همین الانش کلی پول درنمیاریم؟»
«پول... خب معلومه که مهمه.استخدام اما من میخوام یه کارممکن مهمتر از اون انجام بدم.»
«و اون چیه؟»
چشمان جین چون-هی درخشید.
«میخوام مردم بتوننبرای دامپلینگها رو ارزون وعین با قیمت مناسب بخورن.»
مگر این همانمیشدند هدفی نبود که رامنبرای فوری برایش اختراع شد؟
ساختن چنینکار کارخانهای در اینجاحال کار سختی است.
با این حال، اوحال فکر میکرد که اینفردی کار با دامپلینگ امکانپذیر باشد.
مگر جایی در جیانگهو وجودکار داشت که دامپلینگ نداشته باشد، یارزمی نتوان در آنجا دامپلینگ درست کرد؟
«اگه دامپلینگها ارزونمیشدند و مقرونبهصرفه باشن،نیرو قطعاً طعمشون افت میکنه.»
«آره. اما اگه همهجا یه طعم متوسط داشته باشه و باعث معدهدرد نشه، رزمیکارا وروی مردم عادی زیادی پیدا میشن که مایل باشن بخورنش. پس هدف، بهترین طعم زیر آسماننبود نیست. طعم یکسان در زیر آسمان. این چیزیه که من میخوام. یه طعم یکسان برای همه.»
طعم یکسان در زیر آسمان.
عبارت عجیبی بود.
«بهطور کلی، مگه هدفنتیجه طبیعی همه مسافرخونهها داشتنسختترین بهترین طعم زیر آسمان نیست؟»
«آه... اماکار بهترین طعمعین زیر آسمان گرونه.»
«...»
شاگرد من واقعاً دیوانهست؟