چپتر 1065: چپتر 1065
0حالا که اجازه امپراتورفرمان را گرفته بودم، بلافاصله بهبگیره جناح آهن و طلا برگشتم.
خواجه ارشدمیذاشتن درباره این موضوعدوره نظر داده بود.
«این کار یه جورایی پاک کردن ردپای امپراتور قبلیه، برایبار همین تو حالت عادی به این راحتیها نیست. همم... فقط بهمیرسید این خاطر ممکنه که این قضیه خیلی بین مردم پخش نشده.»
یعنی شکستن دستمشکل یه صنعتگر برایامپراتوری امپراتور هیچ اهمیتی نداره؟
البته، اونو نکشته بود یا تبعیدشهمراهم نکرده بود، فقط دستش رو شکستهبیاره بود تا دیگه به درد نخوره.
از این زاویه کهطرز نگاه کنی، شاید فکرآدم میکرده اصلاً چیز مهمی نیست.
«حتی اگه یه زمانی استادکارِجرم درجه یک دنیا بوده، جلوی امپراتورساده چیزی بیشتر از یه پشه نیست.»
جین چون-هی آه کوتاهی کشید.
با اینکه تو دورهای بودیم که جون آدماجرم مثل مگس بیارزش بود، اما تا حالا یهخبری کلمه حرف خوب هم درباره امپراتور قبلی نشنیده بودم.
اون یهمیذاشتن حاکم ظالمطرز و احمق بود.
با این حال، بازم امپراتور وبگیره پدرِ امپراتور فعلی بود، پس بهبیسروصدا خاطر حفظ مشروعیت باید بهش احترام میذاشتن.
درک طرز فکر این دورهفرمان زمونه گاهی برای یه آدمبگیره مدرن سخت بود، اما مهم نبود.
من مهمترینمشکل مشکل روفرمان حل کرده بودم.
«حتی یهمیذاشتن فرمان امپراتوریطرز هم همراهم نیست.»
تو حالت عادی، برای بخشش یه جرم، آدم باید یه فرمان امپراتوریبیسروصدا دستش بگیره و تشریفات خاصی رو به جا بیاره، اما این بارمقامات قضیه خیلی ساده و بیسروصدا بود و خبری از این چیزا نبود.
«پس همیشه هممشکل با فرمان امپراتوریامپراتوری تشریفات راه نمیندازن.»
یعنی موضوع کوچیککرده بود و قرارهمراهم بود بیسروصدا حل بشه.
به نظر میرسید امپراتورطرز نمیخواست بهانهای دست مقامات دربارمدرن بده تا باهاش درگیر بشن.
با درک این نیت، جین چون-هی با رهبرخاصی جناح آهن و طلا ملاقات کرد، مخفیانه باهاشراه حرف زد و نامه رو بهش نشون داد.
داخل نامهمهمترین یه نشانکرده چوبی کوچیک بود.
«اوه! این نشانکرده عفوه که دفترهمراهم شرقی ازش استفاده میکنه.»
«همچین چیزی هم داریم؟»
همونطور که از رهبر جناح آهن وتشریفات طلا انتظار میرفت، چون زیاد با دفتر شرقیهمیشه کار کرده بود، بلافاصله نشان عفو رو شناخت.
«آره. برای همچین مواردی استفاده میشه. وقتی مشکل کوچیکی باشهبگیره که نیازی نیست علنی بشه، ازش برای بخشیدن گناهان یه مجرمنمیندازن استفاده میکنن. شما احتمالاً نمیدونستید، پرفکت جین. این کارِ دفتر شرقیه.»
که اینطور.
به نظرمیذاشتن میرسه استفادهطرز ازش خیلی رایجه.
وقتی جوهر به نشان عفو زد و اون رو رویبار کاغذ برنجی فشار داد، یه اژدها که نماد اقتدار امپراتوریبشه بود ظاهر شد و اسم مجرم زیرش نوشته شده بود.
«پس بهمهمترین عنوان مهر همفرمان ازش استفاده میشه.»
دقیقاً سه بار مهرش کرد.
یه برگه رو نگهطرز داشت و دو تای دیگهمدرن رو فرستاد یه جای دیگه.
«یکی میره برای دفتر شرقی و اون یکی برای دیوان نظارت.ساده دفتر شرقی دریافتش میکنه و میفرستتش برای امپراتور، امپراتور هم بهنمیخواست یکی از خواجهها دستور میده تا تو آرشیو سوابق مجرمان بایگانیش کنه.»
و خود نشان عفوکرده هم توسط افرادش ازبخشش مقامات محلی پس گرفته میشه.
«اینطوری، افراد دفتر شرقی به مقامات محلی سرجرم میزنن و نشان عفو رو میگیرن. نشان عفو بعدچیزا از اینکه یه بار استفاده بشه، بیسروصدا نابود میشه.»
«پس این کاغذیدرک که الان مهر شدگاهی باید مهمترین مدرک باشه.»
«آره. باید بذارمشهمراهم تو گاوصندوق. اما... اولتشریفات یه کار دیگه مونده.»
این رو گفتمشکل و با عجله بههمراهم سمت حیاط داخلی رفت.
حیاط داخلیمشکل جناح آهنفرمان و طلا.
سلاحها مثلمیذاشتن وسایل دکوری بهدوره دیوار آویزون بودن.
با اینکه تیغههاشون تیزبخشش نشده بود، اما ابهتخاصی و حضورشون همچنان باشکوه بود.
ابهتی که نشون میداد جناح آهنامپراتوری و طلا از طریق کار باخاصی خانواده امپراتوری چقدر ثروت جمع کرده.
رهبر بهمشکل عمیقترین بخشفرمان حیاط رسید.
در محکم بسته شده بود.
«پدر، اینامپراتوری پسر اجازهبخشش ورود میخواد!»
«یه آدممهمترین سرشلوغی مثل توفرمان اینجا چیکار داره!»
صداش به خاطرکرده مستی کمی کشدارهمراهم و نامفهوم بود.
«هاهاها، یه خبر خوشحالکننده آوردم.»
«... چهامپراتوری خبر خوشحالکنندهای...بخشش بیا تو.»
با صادر شدن اجازه،کرده رهبر، چول گوم-سان وبخشش جین چون-هی وارد شدن.
داخل اتاق، پیرمردی که مثلامپراتوری کوه تای تنومند بود، داشتتشریفات یه فنجون شراب رو سر میکشید.
بطریهای شراب دور و بر پیرمردزمونه پخش و پلا بود و بوینبود الکل به اندازه سرخی صورتش تند بود.
«واو، عجیبه که دیابت نگرفته.»
کاملاً مشخص بود که بدنش باامپراتوری هنرهای رزمی تمرین داده شده وخاصی حتی استعداد رزمی بالایی هم داره.
با همچینمشکل بدنی، دیابت اصلاًامپراتوری جای نگرانی نداشت.
«همم؟ اونمیذاشتن زیبارو اونجا کیه؟دوره صیغه جدید گرفتی؟»
«...»
«ایگو... پدر! حتی اگه از دنیا بیخبرید، اینبخشش دیگه خیلی زیاده. ایشون پرفکت جین هستن. پزشک امپراتورخبری هم هستن. قبلاً دربارهشون بهتون گفته بودم، مگه نه؟»
رهبر جناح آهن و طلا که توبخشش همچین موقعیت خوشحالکنندهای مرتکب چنین بیاحترامی شدهساده بود، با دستپاچگی صداش رو بالا برد.
«آه! جین چون-هی، دیوانه یکتای آسمانها! آه، بله، بله. شنیدم. حتماً شنیدم. هوهو.مهمترین پرفکت جین. بابت حماقت این پیرمرد عذرخواهی میکنم. خب، من یه پیرمردم کهساده روزای زیادی از عمرم باقی نمونده، پس لطفاً بزرگواری کنید و درک کنید.»
با اینکه حرفاشهمراهم مؤدبانه بود، امابگیره هیچ روحی توشون نبود.
لحنش این منظور روکرده میرسوند: «اگه ناراحت شدی،بخشش بیا سرم رو قطع کن.»
تو اون ظاهر،کرده جین چون-هی ناامیدیهمراهم پیرمرد رو دید.
«یعنی براشمیذاشتن مهم نیستطرز چه اتفاقی میافته؟»
این دورهای بودهمراهم که غرور از جونتشریفات آدم هم مهمتر بود.
اگه جین چون-هی شخصیت سختگیری داشت،امپراتوری یه راهی پیدا میکرد تا برایخاصی جناح آهن و طلا دردسر درست کنه.
اما با این وجود، اینامپراتوری پیرمرد از قبل یه چیزیتشریفات رو تو قلبش رها کرده بود.
اگه بخوام اغراق کنم، به نظر میرسیدگاهی اگه بهش میگفتن همین الان دانتیان خودت روکرده نابود کن و بمیر، این کار رو میکرد.
«...»
ناامیدی پیرمردمهمترین تا اینکرده حد بزرگ بود.
جین چون-هی لبخند محوی زد.
بعد، یه ادای احترامطرز عمیق با مشت و کفمدرن دست انجام داد و گفت.
«جین چون-هی، استاد جوان عمارت از عمارت پزشکیخاصی فلس سفید، به استاد پیر چول، یکی ازراه ده صنعتگر برتر زیر آسمانها، ادای احترام میکنه.»
با حرفهای جین چون-هی،کرده دست پیرمرد که دربخشش حال نوشیدن بود، متوقف شد.
«...»
سکوت مثلمیذاشتن یه رودخونهطرز جریان پیدا کرد.
رطوبتی تو چشماش حلقهبخشش زد و خیلی زودخاصی جاش رو به خشم داد.
اما با وجودمشکل اون، غم غیرقابل کنترلیهمراهم روی پیرمرد سنگینی میکرد.
طولی نکشید کهکرده پیرمرد بدون هیچهمراهم احساسی جواب داد.
«هاهات! یکی از ده صنعتگر برترزمونه زیر آسمانها! میگم، پرفکت جین. اومدینبود اینجا تا این پیرمرد رو مسخره کنی؟»
«چطور ممکنه؟ و من اینجا بابگیره مقام پرفکت نیومدم. همونطور که الانبیسروصدا معرفی شدم، به عنوان یه پزشک اومدم.»
«...»
نگاههای پیرمرد وکرده مرد جوان تو هوابخشش به هم گره خورد.
«پسر.»
«بله، پدر.»
«من باید درباره یه موضوعفرمان مهم با پزشک جین صحبتبگیره کنم، پس تو میتونی اول بری.»
در کمال تعجب،کرده صداش کاملاً صافهمراهم و واضح بود.
اصلاً معلوم نبوددرک اون مستی سنگینِ چندگاهی لحظه پیش کجا رفته.
«این پسر رفع زحمت میکنه.»
با این حرف،مشکل چول گوم-سین بهامپراتوری سرعت از اونجا رفت.
تق.
هوا بهمیذاشتن سنگینی یه وزنهدوره هزار پوندی شد.
«... قصدامپراتوری داری دستمبخشش رو درمان کنی؟»
«کاملاً درسته.»
«نشنیدی چرامشکل این دست بهامپراتوری این روز افتاد؟»
«معلومه که شنیدم. و...»
شش.
جین چون-هیمهمترین مدرک عفوکرده رو بیرون آورد.
«... برایمشکل درمان ازفرمان امپراتور اجازه گرفتم.»
تو اونمیذاشتن لحظه، چشمهای استاددوره پیر گشاد شد.
«ایـ-این!»
با دستمهمترین لرزونش مدرک عفوفرمان رو چنگ زد.
بافت جوهری که تازه به خورد کاغذ رفته بود روتشریفات لمس کرد، پخش شدنش رو دید و در نهایت، عطرنمیندازن اسم خودش رو که اونجا حک شده بود استشمام کرد.
پیرمرد در حالی که کاغذ برنجیزمونه رو محکم تو دستش گرفته بود، لرزیدمهمترین و بینیش رو تو اون فرو برد.
مثل بوسیدن معشوقیهمراهم بود که مدتهابگیره پیش گمش کرده بودی.
کاغذ، چشمهاشمهمترین رو از دیدفرمان پنهان کرده بود.
اما میدونستم که حالتفرمان چهرهاش رو با هیچجرم کلمهای نمیشد توصیف کرد.
جین چون-هیمیذاشتن سنگینی زمانطرز رو حس کرد.
اون کینهامپراتوری عمیق و ریشهدارجرم پیرمرد رو دید.
«... هاها، اجازه، میگی اجازه...فرمان هاهاها... فکرش رو بکن فقطبگیره برای دیدن این صبر کردم...»
پیرمرد خندید.
بالاخره عقدهاش باز شده بود.
دستش که فقط به خاطر هوسبگیره یک امپراتور خرد شده بود، حالابیسروصدا اتفاقی بود که باید نادیده گرفته میشد.
نادیده گرفته میشد.
کسی که بایدکرده ازش کینه به دلبخشش میگرفت، دیگر مرده بود.
پس باید نادیده گرفته میشد.
«باید خوشحالامپراتوری باشم... قطعابخشش باید خوشحال باشم...»
اتفاقی که هزاران، دهها هزار وامپراتوری صدها میلیون بار تصورش کرده بود،خاصی بعد از نیم قرن رخ داده بود.
اما یک مشکلی وجود داشت.
این نیم قرن.
مجازاتی که نه ده، بیستجرم یا سی سال، بلکه بیشبار از پنجاه سال طول کشیده بود.
و حالامهمترین فقط یک تکهفرمان کاغذ رسیده بود.
یک تکهمشکل کاغذ نازکفرمان و بیارزش.
پیرمرد بامیذاشتن خشونت کاغذطرز را مچاله کرد.
آماده بودم تاهمراهم اگر خواست پارهاشبگیره کند، جلویش را بگیرم.
اما دست چروکیدهاش دیگر زوریفرمان نداشت و فقط در حالی کهتشریفات کاغذ مچالهشده را گرفته بود، میلرزید.
بالاخره آستینش را بالافرمان زد و یکی ازجرم دستهایش را نشان داد.
دستش بهمیذاشتن وضوح پیچطرز خورده بود.
شبیه ریشههای درخت کاجیبخشش بود که روی یکخاصی صخره رشد کرده باشد.
«این کار امپراتور قبلیه. کار مردیامپراتوری که بهش میگفتن پسر آسمان... هه... وبیاره حالا پسرش اجازه داده که درمان بشه.»
«...»
«... بعد از اینکه نیم قرن کاری کرد که نهسخت بتونم زندگی کنم و نه بمیرم. درست وقتی که تصمیمجرم گرفته بودم جون خودم رو بگیرم، یه تکه کاغذ رسید.»
انسانها موجوداتیامپراتوری هستند کهبخشش آسیب میبینند.
نمیتوانی کسی را تا سرحد مرگ کتک بزنی و بعد از دهخاصی سال فقط با گفتن یک کلمه «ببخشید»، انتظار داشته باشی که ازبشه ته دل بخندد و جوری وانمود کند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
زخمهای زمانمشکل برای چنین چیزیامپراتوری خیلی عمیق بودند.
غیرمنطقی بود.
یک پوچی وحشتناک، دستبخشش یک صنعتگر در سطحخاصی جهانی را خرد کرده بود.
او بهمهمترین هیچ وجهکرده نمیتوانست مقاومت کند.
اگر این کار را میکرد،امپراتوری به او برچسب خائن میزدند وخاصی نه نسل از خاندانش نابود میشد.
قدرت یعنی همین.
«هه... وقتی اون امپراتور دیوونه دستم روتشریفات شکست. میدونی چقدر دردناک بود که بهچیزا خاطر همسرم، پسرم و بقیه خانوادم تحملش کنم؟»
بام!
دستش را روی میزفرمان کوتاه کوبید و دوبارهجرم شروع به هقهق کرد.
«کاش فقط این دست رو قطع میکرد... کاش قطعشمدرن میکرد... ترجیح میدادم خودم رو دار بزنم... اما اینهمراهم کار رو نکرد. آره. هاهاهاها... اون این کار رو نکرد.»
خش خش.
دوباره کاغذمهمترین را محکمکرده در چنگش فشرد.
این کینه او بود.
این زندگیاش بود.
یک اتفاق پوچ و بیمعنیجرم رخ داده بود و حالابار داشتند روی آن سرپوش میگذاشتند.
جین چون-هی هرگز نمیتوانست بگوید کهامپراتوری این نتیجه را فقط با یکخاصی انگشتر یاقوت به دست آورده است.
«...»
چون برای تصمیمگیری در مورددوره زندگی یک انسان، این دلیلسخت به سبکی یک پر بود.
انگار که برایهمراهم تمسخر باشد، وزنش بهتشریفات طرز وحشتناکی سبک بود.
قدرت یعنی همین.
میدانستم هیچمشکل کلمهای نمیتواند بهامپراتوری او تسلی بدهد.
نمیتوانستم بدانم ایندرک پیرمرد چه نوعزمونه زندگیای داشته است.
این هیچ فرقیهمراهم با از دست دادنتشریفات دست یک جراح نداشت.
تمام چیزی که در طول زندگیاش صیقل داده و دربگیره آن مهارت یافته بود، با هوس یک مرد قدرتمند انکارراه شده بود و حالا با هوس مرد قدرتمند بعدی بخشیده میشد.
جین چون-هیمشکل در سکوتفرمان تماشایش کرد.
استاد پیر فکر کردطرز که ظاهر او شبیهآدم به یک دریاچه است.
«من احساسات شما رو نمیدونم، استاد پیر چول. من فقط یه پزشکم. فقط مریضاچیزا رو درمان میکنم. برای درمان شما، استاد پیر چول، از امپراتور اجازه گرفتم و بهبشن همین خاطر الان اینجام. بنابراین، میخوام بپرسم. استاد پیر چول، میخواین دستتون رو درمان کنم؟»
چشمهای آبیمهمترین با آرامش بهفرمان او خیره شدند.
در آنها نفرت، خشم، اندوه،امپراتوری کینه و با این حال،تشریفات میل به بقا منعکس شده بود.
پیرمردی کهمیذاشتن از زندگی کردندوره دست نکشیده بود.
او نمیدانست چرا رنجبخشش کشیده و نه میدانستخاصی چرا نجات پیدا کرده است.
پیرمرد نمیدانست که این موضوع باامپراتوری انداختن تاس برای یک انگشتر یاقوتخاصی تصمیمگیری شده بود، یک بازی برای وقتگذرانی.
با این حال، شک داشتامپراتوری که شاید به خاطر یکتشریفات مسئله همینقدر پیشپاافتاده نجات یافته باشد.
زندگی، زندگی چیست...
به اندازه یکهمراهم دانه قاصدک زودگذربگیره بود و راحت میشکست.
پیرمرد...
«درسته. میگن تو بزرگترین دیوونه زیرهمراهم این آسمانی... این حرفا بیدلیل نیست. توبار فقط میخوای دستم رو درست کنی، همین؟»
«اوه، من آدم بافضیلت و مقدسی نیستم. منم یهمدرن سفارشی دارم که میخوام بهتون بدم. اومدم درخواست کنمهمراهم از دندونها و فلسهای یه ایموگی برام یه سلاح بسازین.»
«پس...»
«بله، این هزینه درمانه.کرده به عنوان دستمزد، لطفابخشش یه سلاح الهی برام بسازین.»
پیرمرد نمیتوانست نیتکرده این مرد جوانهمراهم را درک کند.
با این حال، حدسطرز میزد که درمان دستش بهمدرن لطف همین مرد جوان است.
اگر پسر خودش میتوانست با پول اینتشریفات کار را بکند، خیلی قبل از اینکهچیزا تا این حد شکسته شود، بخشیده شده بود.
«با اینکه این بدن زمانی یکی از ده صنعتگر بزرگ زیر آسمان نامیدهبیاره میشد، اما اون مال دههها پیشه. از اون موقع تا حالا چکشی دستنمیخواست نگرفتم. حتی اگه دست این پیرمرد درست بشه، باورت میشه بتونم درست آهنگری کنم؟»
هو.
یک نفس.
در فاصله یک نفس کشیدن.
مرد جوانمهمترین حالت نشستنشکرده را اصلاح کرد.
«البته.»
او در حالی که بادوره چشمانی خالی از هرگونه شک مستقیممهم به پیرمرد نگاه میکرد، پاسخ داد.
با دیدن این صحنه، پیرمردجرم حس تحسین غیرقابل کنترلی پیدا کرد،ساده اما از این تحسین دستپاچه شد.
با این وجود، مثلکرده کودکی که دستش را بهجرم سمت آتش دراز میکند، پرسید.
با معصومیت گذشتهاش.
«چرا اینقدر مطمئنی؟»
«...»
مرد جوانمهمترین کلماتش را بافرمان دقت انتخاب کرد.
با اینکه حالا شکسته شده بود، اما زمانیجرم یک استادکار ماهر و مردی بود که فرقهخبری آهن و طلا را تا اینجا رهبری کرده بود.
نمیتوانست بامیذاشتن چنین شخصیطرز بیپروا صحبت کند.
بنابراین باید درخشانترین کلماتبخشش را انتخاب میکرد، اما دربیاره عین حال باید شفاف میبودند.
نباید حتی یکمشکل ذره دروغ درامپراتوری آنها وجود میداشت.
«در عمارت پزشکی ما، مردی به نام دوکگوجرم جونگ-هو هست. اون رئیس سالن رزمی ماست. اینخبری پیشنهاد اون بود. و من به پیشنهادش اعتماد دارم.»
«...!؟»
در آن لحظه، دلیلبخشش اینکه چشمان پیرمرد پر ازبیاره اشک شد این بود که...
«جونگ-هو، اون دوست...مشکل هه... پس اینطوریه،امپراتوری پس اینطور بود.»
چون پیوند دورانکرده جوانیاش به امروزِهمراهم دوران پیریاش رسیده بود.
پیرمرد چشمانش را بست.
«چند روزامپراتوری بهم وقت بدهجرم تا فکر کنم.»
آیا اینمهمترین بدن پیر میتواندفرمان دوباره کار کند؟
آیا میتوانممشکل دوباره چکشفرمان به دست بگیرم؟
«البته. من مدتی اینجاطرز میمونم. لطفا هر وقت افکارتونمدرن مرتب شد، بهم خبر بدین.»
جین چون-هی باهمراهم احترام کوچکی ادایبگیره احترام کرد و رفت.
با دیدنمهمترین او، پیرمردکرده پرندهای را دید.
پرندهای بزرگمشکل و سریعفرمان با بالهایی عظیم.
پرندهای را دید که میتوانستدوره با یک بار بال زدنسخت از کوه تای عبور کند.
آن پرنده امروزهمراهم در فرقه آهن وتشریفات طلا فرود آمده بود.
معلوم نبودمهمترین چقدر میماند، امافرمان منتظر پاسخش بود.
پیرمرد مدت طولانی به جایی که جینبخشش چون-هی از آنجا رفته بود خیره شد، سپسبیسروصدا بطری شراب دیگری از کمد کنارش بیرون آورد.
«جونگ-هو. اون دوست... هاهاها.»
خندهاش بند نمیآمد.
اما اشکهایش هم بند نمیآمدند.
یک پیوندمشکل قدیمی، پیرمرد راامپراتوری بیدار کرده بود.
قلپ قلپ قلپ قلپ.
«اون همون اربابهمراهم جوانیه که بهشبگیره خدمت میکنی، جونگ-هو؟»
اگر او فقط جگال لینفرمان را دنبال میکرد، هرگز داستانهای قدیمیتشریفات را برای جین چون-هی تعریف نمیکرد.
پیرمرد شخصیت او را میشناخت.
«پس برای همینه که اوندوره رو به من معرفی کردی؟ بامهم اون اطمینانی که داشتی، به من...»
از زمانی که دستش را ازبگیره دست داده بود، قفل قلبش رابیسروصدا در تمام زندگیاش بسته نگه داشته بود.
تعداد بیشماری از افراد جیانگهو به او التماسبخشش کرده بودند، اگر نه برای ساختن یک سلاح، حداقلخبری برای گرفتن مشورت، اما او هرگز گوش نداده بود.
چون صنعتگر درونش مرده بود.
قلبش فقط سردتر شده بود.
در چنین قلبی،همراهم برای اولین باربگیره کنجکاوی موج زد.
کنجکاوی یک آهنگر.
احساسی که فکر میکردفرمان خیلی وقت پیش سرد شدهبگیره و از بین رفته است.
«مردی مثل اون،درک دقیقا چه جورزمونه سلاح الهیای ممکنه بخواد؟»
حس میکرد که چیزیبخشش شبیه به بهترین شمشیرخاصی زیر آسمان نخواهد بود.
پیرمرد بهمهمترین یاد پیوندکرده قدیمیاش، جامی نوشید.