چپتر 435: بدون عنوان
0در دژ دانموک، جین چون-هیاگر فقط بیمار درمان میکرد، درمانفلس میکرد و باز هم درمان میکرد.
بیمارستان صحراییوجود در زمان جنگ،فلس جای وحشتناکی بود.
در گذشته، در یکچیز اورژانس در کره، یکپزشکی اتوبوس بینشهری تصادف کرده بود.
مسافران اتوبوس وانسانیت حتی ماشینهایی کهدلخوشیای درگیر تصادف شده بودند...
به یاد آورد که برانکاردهااگر و آدمها چطور یکدفعه مثلفلس سیل به داخل سرازیر شدند.
با دیدن آن همه آدم کهسفید مثل امواج جزر و مد هجوم میآوردند،جراحی برای لحظهای عقل از سرش پریده بود.
وقتی کار اینطور ناگهانی روی سردستنیافتنیه آدم آوار میشود، ذهن از کار میافتداگر و نمیداند اول باید به کدام برسد.
«و حالا هرانسانیت ساعت دقیقاً همیندلخوشیای اتفاق میافته. خهخهخه.»
جین چون-هی با لبخندیگرفته تلخ، دستها و ذهنشچادرهای را در حرکت نگه داشت.
او هر کاری که ازفلس دستش برمیآمد انجام میداد، امامیر طبیعتاً هنوز هم بیماران بیشماری میمردند.
این در حالی بود که اکثریت آنهاماشینهای در همان میدان جنگ تلف میشدند و رسیدنوجود مجروحان به پشت جبهه هم کار سختی بود.
«حتی وقت برایانسانیت عزاداری هم یهدلخوشیای چیز لوکس و دستنیافتنیه.»
همه مثل ماشینهای پزشکیگرفته حرکت میکردند، انگار انسانیتچادرهای از آنها گرفته شده بود.
اگر دلخوشیای وجود داشت، این بودسفید که چادرهای عمارت پزشکی فلس سفیدهنر کمترین آمار مرگ و میر را داشتند.
هنر جراحی برایعزاداری تروما و جراحاتدستنیافتنیه از همه مناسبتر بود.
با اضافه شدن آنتیبیوتیکها و رعایت بهداشت،وجود نرخ بقا در مقایسه با بیماران عمارتمرگ پزشکی هواجو یا درمانگاههای کوچکتر خیلی بیشتر بود.
کمکم، سربازان بیشتری آرزوگرفته میکردند که در عمارتچادرهای پزشکی فلس سفید درمان شوند.
- میگنوجود حدود پنجعمارت برابر بیشتره.
- چی؟
- شانس زنده موندن اگه بریدلخوشیای عمارت پزشکی فلس سفید، پنج برابر بیشتره.آمار البته این فقط حدس و گمان بقیهست.
سرباز این راانسانیت با لبخند بهدلخوشیای جین چون-هی گفت.
- طبیب... پایچادرهای من... دیگه هیچسفید امیدی بهش نیست؟
با اینوقت حرف، جین چون-هیلوکس سر تکان داد.
- آره.انگار فکر کنمگرفته باید قطع بشه.
- باید بقیهانسانیت عمرم رو بادلخوشیای یه پا زندگی کنم؟
- مگهوجود اینکه ترجیحعمارت بدی همینطوری بمیری.
سرباز صورتوقت خشکش را بالوکس دستهایش پاک کرد.
- واو... با هزار مکافات تونستم بیام تو چادرعمارت ماهرترین طبیبهای عمارت پزشکی فلس سفید، اما بازم باید پامتروما قطع بشه. اگه میرفتم یه چادر دیگه، حتماً میمردم، نه؟
- اونو دیگه نمیدونم.
- طبیب. بین یه پسر یه پا و یهمرگ پسر مرده، فکر میکنی مادرم کدوم رو ترجیح میده؟شدن همین الانشم خرج و مخارج زندگیمون به زور درمیاد...
- معلومه،وقت یه پسرچیز یه پا.
- ...
- یه گزارش خوب برات مینویسمدلخوشیای تا بتونی یه غرامت درست وکمترین حسابی بگیری. فقط به من اعتماد کن!
وقتی جین چون-هی به سینهاشفلس کوبید، سرباز در حالی که صورتشداشتند غرق اشک بود، زد زیر خنده.
- واقعاً باید هر چی میتونی بنویسیا،ماشینهای باشه؟ این پا... دیگه به هیچ دردی نمیخوره.وجود برای برگشتن به خونه باید سوار اسب بشم.
- ای بابا، به خاطراگر تو دلاور جوان، مجبورم یهفلس سند رسمی رو جعل کنم.
جین چون-هیانگار این را بااگر اغراق ظاهری گفت.
سرباز برایوجود مدتی طولانیعمارت گریه کرد.
گریه میکرد، درعزاداری حالی که لبخنددستنیافتنیه روی لب داشت.
بالاخره به حرف آمد.
- درسته. شاید از یه پسر یه پاچادرهای خوشش نیاد، اما یه پسر یه پا که پاداشهنر گرفته شاید یکم قشنگتر به نظر برسه. مگه نه؟
- خدای من، از این به بعد توآمار هر دورهمی و میخونهای، پای مصنوعیت رو نشونمناسبتر میدی و از روزهای اوج و افتخارت لاف میزنی.
با شوخیوقت جین چون-هی، سربازلوکس برای لحظاتی خندید.
پا بهانگار طرز وحشتناکیگرفته متلاشی شده بود.
از قبل تمام حسش رااگر از دست داده بود وفلس رنگش هم عجیب شده بود.
- با این پا راهفلس رفتم، دویدم، مسابقه دادم، زمینمیر خوردم و دوباره بلند شدم...
دیگر راه برگشتی نبود.
بدن انسان مثل ظروفگرفته چینی است؛ حتی اگر بشکند،عمارت هرگز به شکل اولیهاش برنمیگردد.
یا ترکی روی آنگرفته باقی میماند، یا چندچادرهای تکهاش برای همیشه گم میشود.
مردم به این میگفتند «زندگی».
از پشت سر،عزاداری صدایی او را صداماشینهای زد: «استاد جوان عمارت.»
طبیبی که روبهروی اوگرفته بود، مردی بود کهچادرهای همه به او نیاز داشتند.
این یعنی زمان اختصاصگرفته داده شده به اوچادرهای هم داشت تمام میشد.
- بیاوجود قطعش کنیم.عمارت قطعش کن!
او فریاد زد،عزاداری در حالی که عمداًماشینهای شجاعت به خرج میداد.
جین چون-هی سر تکان داد.
- باشه.
- حتماًوجود اون سند رسمیفلس رو جعل کنیا.
- داری چیزی میگی کهلوکس میتونه حسابی برام دردسر درست کنه.انسانیت اما... سعی میکنم برات خوب بنویسمش.
جین چون-هی لبخندی زدگرفته و با دقت چیزیچادرهای روی یک طومار بامبو نوشت.
«حالا که بهش فکر میکنم، میگفتندلخوشیای انتخاب دوم سربازا، چادر طبیبهای اعزامیکمترین از عمارت پزشکی دشت سیاه هست، درسته؟»
از آنجایی که عمارتعمارت پزشکی دشت سیاه باآمار فرقه شیطانی همدست بود...
آنها تحت نام عمارت پزشکی دشت سیاهماشینهای نیامده بودند، بلکه در حال حاضر فقط بهوجود عنوان بخشی از جناح غیرمتعارف اینجا حضور داشتند.
دلیل اینکه سربازان، عمارت پزشکیاگر دشت سیاه را به عنوان گزینهسفید دوم خود انتخاب میکردند ساده بود.
بیمارانی که حتی در عمارت پزشکی فلس سفید غیرقابل جراحیفلس یا لاعلاج تشخیص داده میشدند، مثل همین موردی که الانجراحات پیش آمد، اغلب به سمت عمارت پزشکی دشت سیاه میرفتند.
اگر این کار را میکردند، یا میمردند،کمترین یا با عوارض جانبی زنده میماندند... یاتروما در موارد نادر، بدون هیچ عارضهای بهبود مییافتند...
یکی ازوقت این سهچیز حالت بود.
البته، اگر وضعیت آنقدر وخیم بود که حتیچادرهای عمارت پزشکی فلس سفید هم نمیتوانست آن راداشتند درمان کند، احتمال مرگ در آنجا هم بالا بود.
با این حال، در موارد نادر، ممکن بود انگشتان یکفلس نفر به هشت تا افزایش یابد، زبانش مثل قورباغه درازجراحات شود، یا یک پای سوم بین دو پایش سبز شود.
علاوه بر این، گاهی مواردفلس لاتاریمانندی هم وجود داشت که افرادداشتند بدون هیچ عارضه جانبی زنده میماندند.
او از طریق تبادلات پزشکی بادستنیافتنیه عمارت پزشکی دشت سیاه، ایده کلی اینکهاگر چطور چنین چیزی ممکن است را میدانست.
اما هرچه بیشتر روی آناگر مطالعه میکرد، بیشتر از تلاشفلس برای درک آن دست میکشید.
«همم، میفهمم.
اونا هنرهای شیطانی رو بافلس جادوگری ترکیب میکنن و بعدمیر بقیهاش رو میسپارن به شانس.»
جین چون-هی...وقت نمیتوانست اینچیز را یاد بگیرد.
یادگیری و تمرین اینگرفته روش، در اصطلاحات مدرن،چادرهای نقض قوانین پزشکی محسوب میشد.
در آن وضعیت ناامیدکننده که نه درمانگر و نه بیمارفلس نمیدانستند که آیا بیمار زنده میماند یا میمیرد، یا یک دستمناسبتر اضافی درمیآورد، او ترجیح میداد امیدش را به پیشرفت جراحی ببندد.
با این حال،چادرهای او خود اینسفید عمل را انکار نمیکرد.
اگر کسی میتوانست حتی بهلوکس آن روش درمان شود، بازانگار هم جای شکرش باقی بود.
«شاید اگه کسی مثلگرفته خونآفرین پیر هیولا بهچادرهای اوج برسه، قضیه فرق کنه...»
برای رسیدن به آن سطح، فرد بایدوجود بیماران بسیار زیادی را میپذیرفت و بامرگ زندگی و کیفیت زندگی آنها تاس میریخت.
اگر اینجا یک بازی بود،فلس مثل این میماند که از آدمهاداشتند برای ارتقای یک سلاح استفاده کنی.
نرخ مرگ وعزاداری میر در بالاتریندستنیافتنیه حد خود بود.
با این حال، این امیداگر که شاید بیماری لاعلاجشان درمانفلس شود، مردم را دیوانه میکرد.
در هر صورت.
عمارت پزشکی دشت سیاه،عمارت عمارت پزشکی هواجو، وآمار سایر درمانگاههای کوچک و متوسط.
حالا همهوقت داشتند به حدلوکس توان خود میرسیدند.
و جین چون-هی هم کهاگر مسئولیت همه آنها را برفلس عهده داشت، تفاوتی با بقیه نداشت.
- استاد جوان عمارت،گرفته هههههه... چرا سرت بهچادرهای یه طرف کج شده؟
- اِه، استاد جوان عمارتفلس هم حتماً از کار زیادمیر داره عقلشو از دست میده.
دیدش از همینعزاداری الان شروع بهدستنیافتنیه چرخیدن کرده بود.
اما همه آنقدر عقلشان رااگر از دست داده بودند کهفلس حتی متوجه این موضوع نمیشدند.
«و به نظر میرسه استاداگر داره... در مورد یه چیزیفلس با ارتش ارتباط برقرار میکنه.»
احتمال داشت استادش برای هرگونهفلس اتهام احتمالی آماده شده باشه وداشتند داشت در مورد استراتژی مشاوره میداد.
«وضعیت روانیوقت استاد ازچیز من بهتره.»
شاید اگه این فقطگرفته یه دعوا بین جنگجوهاچادرهای بود، اوضاع بهتر میشد.
اما اینانگار بدون شک یهاگر جنگ واقعی بود.
حداقل استادش خیلی آرومتر از منیسفید که درگیر اختلال استرس پس ازهنر سانحه بودم، به وضعیت جنگ نگاه میکرد.
اگه اینطوروقت بود، شاید جایلوکس شکرش باقی بود.
یه بیمار دیگه هم مرد.
جین چون-هی از روی عادتفلس سعی کرد قبل از پایین آوردنداشتند دستش، به ساعت مچیاش نگاه کنه.
عادت اعلام زمانعزاداری مرگ هنوز تودستنیافتنیه وجودش مونده بود.
نه، وقتی اختلال استرس پساگر از سانحهاش بدتر میشد، اینفلس عادت ناخودآگاه خودش رو نشون میداد.
وقتی برای غصه خوردن نبود.
حس میکرد حتی غمشعمارت هم داره کمکم فرسودهآمار میشه و از بین میره.
پزشکهای اطرافش هم بهچیز جای غصه خوردن، بهپزشکی سمت بیمار بعدی میدویدند.
خیلی مهم بود کهگرفته بین قلب خودت وچادرهای بیماران یه خط قرمز بکشی.
مخصوصاً تو همچین وضعیت بحرانیای، دردلخوشیای هم شکستن میتونست به راحتی یهکمترین واکنش زنجیرهای از فاجعه به بار بیاره.
در حالی که جین چون-هی با چهرهای بیحس،آمار چشمهای بیمار رو بست و صورتش رو بامناسبتر پارچهای پوشوند، رئیس سالن چونا بهش نزدیک شد.
«حالت خوبه؟»
«خوبم.»
«قلب خیلی مهربونی داری. تواگر این وضعیت هم انرژی اینفلس رو داری که چشمهاشون رو ببندی.»
«...خب، کاریه که باید انجامفلس بشه. چه بسوزوننشون چه همینطوری بفرستنشونداشتند برن، حداقل باید چشمهاشون بسته باشه.»
«به نظر میرسه استادچیز جوان عمارت هنوز با مرگمیکردند بیماران کنار نیومده. درست میگم؟»
«مگه برای همه همینطور نیست؟»
«همم... نمیدونم. من به اندازهاگر شما اذیت نمیشم، استاد جوان عمارت.سفید شاید بقیه پزشکها هم همینطور باشن.»
یعنی اینقدر تابلو بود کهفلس داره اذیت میشه؟ جین چون-هیمیر دستش رو به صورتش کشید.
«هاهاها، خیلی نگران نباش. من فقط چون ازپزشکی بچگی حواسم بهت بوده این رو میدونم. بقیه پزشکهاعمارت متوجه نمیشن، اصلاً انرژی این کار رو هم ندارن.»
«...که اینطور.»
«استاد جوان عمارت، حالا که تصمیم گرفتیوجود تو جیانگهو زندگی کنی، باید بدونی که یهمیر پزشک تو جیانگهو باید به مرگ عادت کنه.»
«میدونم.»
«منظورم این نیست. منظورم اینه کهدستنیافتنیه اگه تمام تلاشت رو کردی وگرفته کافی نبود، باید خیلی راحت فراموشش کنی.»
...مگه میتونستانگار این کارگرفته رو بکنه؟
چشمهای جین چون-هی کمی لرزید.
«اگه واقعاًوجود برات سخته، فقطفلس یه نوشیدنی بخور.»
او زد زیر خنده و محکمدستنیافتنیه به پشت جین چون-هی کوبید تاگرفته بهش دلگرمی بده، و بعد رفت.
«مرگ توانگار این دنیا یهاگر چیز کاملاً عادیه.»
برای زندگی توانسانیت جیانگهو، آدم باید نسبتوجود به مرگ بیحس میشد.
این موضوع فقط برایعمارت جنگجوها صدق نمیکرد، بلکهآمار برای پزشکها هم همینطور بود.
نه، این طرز فکری بود کهدستنیافتنیه هر کسی که تو این دنیاگرفته بزرگ میشد، به طور طبیعی داشت.
اگه آدم نه از جنبهاگر احساسی، بلکه به آمار مرگفلس و میر نوزادان نگاه میکرد.
اگه احتمال زنده موندنگرفته یه نوزاد تا سنچادرهای بلوغ رو در نظر میگرفت.
و اگه بهچادرهای میانگین طول عمر همونکمترین فرد بالغ نگاه میکرد.
«...آدم چارهایوقت جز بیحسچیز شدن نداره.
اینو میدونم.»
ناگهان، جینانگار چون-هی هوس یهاگر داروی آرامبخش کرد.
بعد از شنیدن پیشگویی در مورد مرگ و اینکه یهمیر نفر داره سرنوشتش رو دستکاری میکنه، دلش آروم نگرفته بودرعایت و با سرگیجهای همراه بود که حس میکرد داره دیوونه میشه.
گیاهی که اون موقع دود کرده بود به طرز وحشتناکیانگار قوی بود، اما برای یه لحظه، میل به خودآزاری روکمترین تو وجودش سرکوب کرده و عقلش رو سر جاش آورده بود.
آیا من وجود دارم؟
آیا اینانگار هویت واقعاًگرفته مال خودمه؟
این بدن از همون اول هم مالکمترین من نبوده، پس آیا میشه گفت انسانی بهجراحات نام جین چون-هی با اراده خودش وجود داره؟
چه چیزیوقت وجود منچیز رو ثابت میکنه؟
«نه، الان وقتش نیست.»
به دلایلی، حس میکرد اگه الاندلخوشیای سراغش بره، بهش وابسته میشه، برایکمترین همین جین چون-هی فقط تحمل کرد.
رئیس سالن چوناعزاداری به جین چون-هیدستنیافتنیه دلداری داد و رفت.
خودش همانگار یه کوه کاراگر ریخته بود سرش.
اینکه تو همچین وضعیتی بیای و نگرانوجود یکی دیگه بشی، لطفی بود که ازمرگ وقت و انرژی خودش مایه گذاشته بود.
به لطفوجود او، جین چون-هیفلس کمی آرومتر شد.
«اوه، خورشید داره غروب میکنه.»
وقت ویزیت بیماران بود.
اخیراً حسانگار زمان از دستشاگر در رفته بود.
احتمالاً بهوجود خاطر ورودعمارت مداوم بیماران بود.
خیلی وقتها وقتی زمان ویزیت با جراحیها تداخلپزشکی پیدا میکرد، مجبور میشد ویزیت رو بیخیال بشه،چادرهای اما خوشبختانه الان یه لحظه فرصت نفس کشیدن داشت.
در حالی که با دلیاگر سنگین مشغول ویزیت بود، نگاهش باسفید نگاه یکی از بیماران گره خورد.
بیماری بود که دستش دچاراگر سوختگی شدیدی شده بود و تمامسفید شب رو از درد فریاد میکشید.
بقیه بیمارانی که تو همون تختسفید شریک بودن نمیتونستن بخوابن، برای همین باجراحی پارچه چادر یه پارتیشن درست کرده بودن.
صدا هنوز همعزاداری رد میشد، امادستنیافتنیه از هیچی بهتر بود.
بیمار دستش روانسانیت دراز کرد و مچوجود جین چون-هی رو گرفت.
دستش توانگار باند پیچیدهگرفته شده بود.
«ولی الانوجود باید دردعمارت داشته باشه؟»
میتونست جاخالیوقت بده، اما گذاشتلوکس دستش رو بگیره.
تو همون لحظه، مردمک چشمهایاگر بیماری که به جین چون-هی نگاهسفید میکرد، شروع به قرمز شدن کرد.
«همم؟»
یعنی یهوجود هنر شیطانیعمارت یاد گرفته بود؟
اگه بیمار اهلعزاداری فرقه شیطانی بود،دستنیافتنیه منطقی به نظر میرسید.
اگه از مقر اصلی فرقه شیطانی بود کهچادرهای به زور سربازگیری نمیشد، اما اگه به یهداشتند صنف تجاری فرعی وابسته بود، کاریش نمیشد کرد...
«اما قبل از درمان هیچاگر حرفی در این مورد نزده بود...سفید آه، تو جیانگهو این چیزا عادیه.»
درست وقتی میخواست بگه که قبل از درمانآمار به شدت نیاز داره سابقه دارویی و هنرهایمناسبتر رزمی بیمار رو بدونه، بیمار دهنش رو باز کرد.
صدایی که از دهان بیمارلوکس بیرون اومد، چیزی بود کهانگار هیچکس نمیتونست تصور کنه صدای خودشه.
«داره بهتانگار خوش میگذره،گرفته دکتر دیوانه چشمآبی؟»
یادداشت نویسنده:
این فصل دارای یه کاور ویژهسفید و محدود به مناسبت چوسوک با نسخهجراحی مهر و موم باز شده یوهو است.
یوهوی سیندرلا هر روز از دست نامادریاش جین چون-هی سختی میکشه و البته نامادریاش رو هم کتک میزنه، اماسفید از اونجایی که نسخه مهر و موم باز شدهاش حضور کوتاهی تو آرک فرقه پنج سم داشت و تاهواجو حضور دوبارهاش زمان زیادی مونده، تصمیم گرفتیم برای این کاور محدود چوسوک، با یه هانبوک جذاب بهتون سلامی بکنه.
یک بار دیگه، هنرمندگرفته وبتون تولد دوباره دکتر،چادرهای دوبین، حسابی زحمت کشیده!
برای لذت بردن شما، اینجا یه پیشنمایش کوچیک از اطلاعات اضافی داریم که در آینده دور مشخصهنر میشه: چشمهای یوهو چشمهای شیطانی هستن و با اینکه روی راهبان دائو یا جنگجویان با سطح پرورش بالاکمکم تاثیری ندارن، اما میتونن آدمهای عادی رو طلسم کنن، برای همین اون معمولاً چشمهاش رو نیمهباز نگه میداره.
اون معمولاً کمی بیشتر از صد و هشتادآمار سانتیمتر قد داره، اما وقتی مهر و مومشمناسبتر باز میشه، به خاطر استخوانهای جاودانهاش کمی بلندتر میشه.
اون یه آدم شرور بود که تو زمان خودشمیکردند چندتایی کبد انسان خورده بود، اما از بدشانسیاش، جینفلس چون-هی تواناییهاش رو تشخیص داد و حالا داره زجر میکشه.
حالا، تبدیل بهانسانیت نور بشریت برایدلخوشیای دنیای رزمی شو، یوهو!
تو مجبورانگار میشی کارمایگرفته خوب جمع کنی!
وبتون کاورهای نسخه محدودعمارت ویژهای برای چوسوک جین چون-هیمرگ و چوسوک جگال لین داره.
بریم ظاهر جذاب وچیز بامزه استاد و شاگردپزشکی رو تو لباس هانبوک ببینیم؟