چپتر 97: فصل 97
0استاد گفت:
«کارت عالی بود که گوشت کپور آتشین دههزار ساله رو هم با خودت آوردی. بانوشیدنی اینکه به اندازه قرص درونی قوی نیست، اما هنوز هم برای تقویت انرژی درونی خیلیقبل مفیده. مخصوصاً اگه با دستور پخت غذاهای دارویی خانواده اصلی ترکیب بشه، تأثیرش دو برابر میشه.»
وقتی جین چون-هی دست از غذاهمه خوردن کشید و خودش رو برای یادگیریبعدش آماده کرد، جگال لین زد زیر خنده.
«اول بیا غذامون رو بخوریم.هیچ امروز بیا هیچ کاری نکنیمکنیم و فقط استراحت کنیم، هر دوتامون.»
جین چون-هی سر تکون داد.
گلوش بغض داشتعوض و قورت دادن غذامیگرفتن رو براش سخت میکرد.
با این حال...
این خوشمزهترینغذامون صبحانه تمامامروز عمرش بود.
پزشکان عمارت، از جملهپزشکهایی جین چون-هی، یک روزحسابی کامل رو به استراحت گذروندن.
«حتی با اینکه گفتن یکرسمی روز کامل مرخصی داریم، پزشکهای شیفتپزشکهایی اورژانس هنوز هم باید کار میکردن.»
همیشه همینطور بود.
فرقی نمیکرد یه بیمارستان مدرن باشهغذامون یا یه عمارت پزشکی تو دنیای رزمی،استراحت چیزی به اسم استراحت مطلق وجود نداشت.
حتی تو روزهای تعطیل رسمیاون که همه استراحت میکردن، اگهرفت نوبت شیفتت بود، باید کار میکردی.
در عوض، پزشکهایی کهتعطیل اون روز کار میکردن،شیفتت روز بعدش مرخصی میگرفتن.
به هر حال،بخوریم عمارت پزشکی اونکاری روز حسابی ساکت بود.
جین چون-هی رفت رویاول سقف یکی از عمارتها وهیچ برای خودش یه نوشیدنی ریخت.
البته توش هیچ الکلی نبود.
تو ایننداشت منطقه، بهشتعطیل میگفتن گامجو.
سن دقیق بدن فیزیکیش رو نمیدونست،کاری اما ذهنش از قبل متعلق بهتکون یه آدم بالغ بالای چهل سال بود.
به لطف پاکسازی مغزاول استخوان، ظاهرش شبیه یهامروز نوجوون اواخر دوره نوجوونیش بود.
هرچند با استانداردهایعوض این دوران، اون یهمیگرفتن مرد بالغ حساب میشد.
«اگه تو همچینروزهای روزی نوشیدنی نخورم،همه پس کی بخورم؟»
دلیل اینکه هنوز همامروز الکل نمیخورد خیلی سادهفقط بود؛ چون طعم خوبی نداشت.
وقتی جوون بود طعم الکل روغذامون درک نمیکرد، و الان هم کهفقط بزرگتر شده بود، هنوزم درکش نمیکرد.
حتی بعد از تجربهپزشکهایی یه زندگی دوباره، الکلحسابی هنوزم براش بدمزه بود.
نوشیدنیهای غیرالکلی مثل گامجوتعطیل رو ترجیح میداد، که فقطمیکردی اسم «شراب» رو یدک میکشیدن.
در حالی که گامجوی داروییِهیچ ساخت سالن گیاهان دارویی روکنیم مزهمزه میکرد، روی سقف دراز کشید.
«بالاخره تموم شد.»
با اینکه خیلی وقتپزشکهایی نبود بیدار شده بود،حسابی دوباره احساس خوابآلودگی میکرد.
عجیب هم نبود.
خستگیهایی که تو این مدت روی هم تلنبارفقط شده بود، حالا که کار تموم شده بود،داشت مثل یه سد شکسته روی سرش آوار شد.
این خستگی فیزیکیخنده نبود، بلکه یهغذامون فرسودگی ذهنی بود.
جین چون-هی در حالیپزشکهایی که به آسمون آبی خیرهساکت شده بود، همونطور خوابش برد.
وقتی چشماش رو بازتعطیل کرد، دید که کتشیفتت استادش روش کشیده شده.
احتمالاً یهغذامون لحظه اومدهامروز و رفته بود.
با شنیدن یه سروصدای شلوغ وغذامون پرهیاهو، پایین رو نگاه کرد وفقط دید که یه ضیافت حسابی به راهه.
«هی، بیدار شدی. اونقدرتعطیل عمیق خوابیده بودی کهشیفتت دلم نیومد بیدارت کنم.»
استادش با لبخند روشنی گفت.
«اینا دیگه چیه؟»
نوازندهها و حتی مطربهاپزشکهایی رو برای رقص وحسابی آواز دعوت کرده بودن.
یه ضیافت تمامعیار بود.
استادش با چهرهای مستأصل گفت:
«این چهار تا رئیس سالنبیا جوری این ضیافت رو راهکاری انداختن انگار از خداشون بود.»
چی؟
وقتی جین چون-هی با تعجبرسمی برگشت، چهار رئیس سالن با صورتهایپزشکهایی سرخشده، جامهاشون رو براش تکون دادن.
از قبل حسابی نوشیدهامروز بودن و صورتهاشون کاملاًفقط مست و ملنگ بود.
حتی رئیس سالن طب سوزنی، سیما بیونگ،بخوریم که به خشک و مقرراتی بودن معروف بود،دوتامون با صورتی سرخ داشت نوشیدنیش رو مزهمزه میکرد.
«خب، قابل درکه. بدن استاداون آرزوی برآوردهنشده عمارت پزشکی فلس سفیدروی بود. این آرزو بالاخره برآورده شد.»
«یوهو.»
«بله؟»
یوهو داشت بطریهای شراباول رو برای پزشکان عمارتامروز و رؤسای سالنها میبرد.
چیزی که اونو از بقیه متمایزبعدش میکرد این بود که نه صورتش سرخیکی شده بود و نه بوی الکل میداد.
رئیس سالن گیاهان دارویی،تعطیل مان پا-گوک، یه بطریشیفتت شراب رو تکون داد.
«مدیرکل یوهو، کار کردنامروز رو ول کن وفقط بیا یه پیک بزن!»
با شنیدن اینخنده حرف، یوهو سرشغذامون رو تکون داد.
«من از الکل خوشم نمیاد.»
«چطور میتونی تو همچینتعطیل موقعیت شادی حتی یه قلپمیکردی هم نخوری؟ خیلی سرسختی. خیلی.»
مان پا-گوک نوچیبخوریم کرد و بهکاری جین چون-هی نزدیک شد.
«استاد جوانزیر عمارت ما یهبیا نوشیدنی میل دارن؟»
مان پا-گوک روی کلمات «استاد جوان عمارت» تأکید کرد. اونرفت کسی بود که تو مسائل رسمی بهش میگفت استاد جواننبود عمارت، اما تو خلوت بهش میگفت ارباب جوان یا پسرجون.
«هاهاها. اینجا یهروزهای جمع خودمونیه، پسهمه لطفاً راحت حرف بزنید.»
«دیگه چطور میتونم این کارهیچ رو بکنم؟ شما استاد جوان عمارتدوتامون ما هستید که مقامتون مثل آسمونه.»
این یعنی حالا دیگه واقعاً به عنوان استادامروز جوان عمارت به رسمیت شناخته شده بود، چیزیتکون که جین چون-هی رو برای لحظهای بیحرف گذاشت.
مان پا-گوک گفت:
«شماها دارید چیکار میکنید! چهاررسمی رئیس سالن باید برای استادعوض جوان عمارت یه نوشیدنی بریزن!»
با این حرفش، چهارامروز رئیس سالن هماهنگ بافقط هم از جا بلند شدن.
اولین کسی که در کمال تعجبغذامون برای جین چون-هی نوشیدنی ریخت، رئیسفقط سالن طب سوزنی، سیما بیونگ بود.
شرشر.
«این رئیس سالن طبتعطیل سوزنی، یه جام بهشیفتت استاد جوان عمارت تقدیم میکنه.»
یکی دو روز نبودامروز که مان پا-گوک از لجبازاستراحت بودن این پیرمرد غرغر میکرد.
رئیس سالن چونا، جو دان-ها، بهش فحش دادهامروز بود و میگفت اون یه پیرمرد خرفتیه کهتکون به ندرت کسی رو برای کار خوبش تشویق میکنه.
مردی بودمیکردی که خیلیپزشکهایی کم لبخند میزد.
مشروب شیرین وروزهای قوی، بوی بامبوهمه و گیاهان دارویی میداد.
این عطرغذامون عمارت پزشکیامروز فلس سفید بود.
در کمال تعجب، رئیس سالن طبغذامون سوزنی، سیما بیونگ، بعد از خوردن الکلاستراحت یه خنده از ته دل سر داد.
صورت چروکیده پیرمرد، چروکیدهتر شد.
اما ایننداشت چروکها، درههایی ازرسمی جنس شادی بودن.
نفر بعدی، رئیس سالن چونا،هیچ جو دان-ها بود که جامکنیم جین چون-هی رو پر کرد.
«جام اول رو به اون پیرمردغذامون باختم. رئیس سالن چونا، جو دان-ها، یهاستراحت جام به استاد جوان عمارت تقدیم میکنه.»
یه جام دیگه.
«میگن گربه بیسروصدا زودتر به اجاق میرسه، و این پیرمرد خرفتپزشکهایی طب سوزنی هم خوب میدونه چطور خودشو جا کنه، نه؟ رئیسنوشیدنی سالن رزمی، دوکگو جونگ-هو، یه جام به استاد جوان عمارت تقدیم میکنه.»
یه جام دیگه پر شد.
در نهایت، رئیس سالناول گیاهان دارویی، مان پا-گوک،امروز جلوی جین چون-هی ایستاد.
«از همون لحظه اولی که دیدمت بهت ایمان داشتم. امیدوارمرفت یادت بمونه که بین این چهار تا رئیس سالن، این پیرزنمنطقه اولین کسی بود که به استاد جوان عمارت خدمت کرد. هوهو.»
دهنش رو باروزهای آستینش پوشوند وهمه موذیانه لبخند زد.
این حیلهگری برازندهبخوریم یکی از خادمانکاری خانواده جگال بود.
با اینکه داشت شوخی میکرد، اما دربخوریم واقع این مان پا-گوک بود که بیشترینکنیم حمایت رو از جین چون-هی کرده بود.
از مراقبتهای بعد از عمل جین چون-هیمیگرفتن گرفته تا ساخت قرص الهی فلس سفید، بدوننوشیدنی هیچ کم و کاستی بهش کمک کرده بود.
جین چون-هینداشت واقعاً ازشتعطیل ممنون بود.
شرشر.
لیوان تا لبه پر شد.
انگار که هماهنگعوض کرده باشند، هر چهارمیگرفتن رئیس سالن یکصدا گفتند:
«استاد عمارت، استاد جوان عمارت. تبریکهمه میگیم! امیدواریم از حالا به بعداون زندگی طولانی و سالمی داشته باشید!»
هوراااا!
صدای تشویقزیر و هلهله پزشکانبیا عمارت طنینانداز شد.
بعد از اینکه چهار رئیس سالنبعدش لیوانها را پر کردند، بقیه پزشکان عمارتیکی هم به نوبت لیوانم را پر کردند.
این بار،نداشت گامجوی بدونتعطیل الکل بود.
از آنجا که قبلاً گفته بودم ازنکنیم آن خوشم میآید، به نظر میرسید بهگلوش جای الکل، این را به من تعارف میکردند.
«از مدیرکل یو شنیدماول که استاد جوان عمارت تویهیچ پاکسازی مغز استخوان موفق شدن!»
«از استاد جوان عمارت همین انتظار هم میرفت! نه تنها قرصروی الهی فلس سفید رو ساختید، بلکه توی درمان استاد عمارت همبهش موفق شدید. این یه موهبت بزرگ برای عمارت پزشکی فلس سفیده!»
«موقع یادگیری سخت بود، امارسمی به لطف شما تونستم بیمارانعوض زیادی رو نجات بدم. ممنونم.»
من هم دربخوریم جواب، با آنهاکاری لیوان زدم و نوشیدم.
خیلی زود، وانگخنده گاک-یون که در گوشهایبخوریم بود، به سمتم آمد.
«هی، چرا من تنها کسیام کهبعدش چای جو گیرش اومده؟ حتی بهمسقف گامجو هم ندادن، احتمالاً به خاطر بابامه.»
در حالینداشت که غر میزد،رسمی به سمتم آمد.
با لحنی مرموز جواب دادم:
«منم چایزیر جو رواول بیشتر دوست دارم.»
«خیلی رو اعصابی.»
خندید.
پرسیدم:
«تو همزیر حسابی قداول کشیدیا، نه؟»
«آره. تو سن رشدم. وقتی کاملبعدش بزرگ بشم، استخوانبندی درشتتری نسبت بهسقف بیشتر دخترای همسن و سالم پیدا میکنم.»
حالا که بهش فکرتعطیل میکنم، پرنس ژو و گونگسونمیکردی یونگ هم حسابی قدبلند بودند.
دست و پاهایبخوریم بلندی داشتند وکاری استخوانهایشان درشت بود.
عضلاتشان همزیر انعطافپذیر واول سفت بود.
«اما جنگجوهای قدکوتاه هم داریم.»
«نمیتونی چیزی رو که باهاش به دنیا اومدی کاملاً تغییرعوض بدی. فقط به کسی که قرار بوده یک فوت قدیکی بکشه کمک میکنه تا یک و نیم فوت رشد کنه.»
همین خودشغذامون یه تفاوتامروز چشمگیر نیست؟
«آجوشی شیطانزیر کمان هماول قدبلند نیست مگه؟»
«آره. مامانم هم قدبلنده. پس منم احتمالاً قدبلند میشم. فقطرفت به خاطر اینکه پاکسازی مغز استخوان رو انجام دادی مغرور نشو،منطقه وگرنه ممکنه بعداً مجبور بشی سرتو بگیری بالا تا منو ببینی.»
حرفهای وانگنداشت گاک-یون کاملاًتعطیل جدی بود.
او رسماً اعلام کرد کههیچ یک روز قطعاً از بالاکنیم به من نگاه خواهد کرد.
«راستی، آجوشی شیطان کمان کجاست؟»
«بابام به جای رئیس سالناون رزمی نگهبانی میده. بالاخره یکی بایدروی از عمارت پزشکی محافظت کنه دیگه.»
«حسابی به زحمت افتاده.»
«زحمت چیه؟ مثل کارای قبلیش خطرناک نیست، حقوقش ثابته، و چون زیر اسم عمارت پزشکی فلس سفید کاردادن میکنه، احتمال اینکه تو دنیای رزمی برای خودش دشمن بتراشه خیلی کمتره. اینطوری خیلی راحتتره. تازه، مثل قدیما نیستداریم که خانوادمون یک یا دو ماه از هم دور باشن. هر روز بعد از اینکه کارش تموم میشه میبینمش.»
به نظرزیر میرسید رضایتاول شغلیاش بالاست.
حالا که فکرش را میکنم،اون چهره آجوشی شیطان کمان همرفت این اواخر بشاشتر شده بود.
«خیالم راحت شد.»
«خیالت راحت شد یعنی چی؟ من واقعاً ممنونم. باباماستراحت همیشه میگه آشنایی با اژدهای سفید کوچک بهترین انتخابدادن کل زندگیش بوده. بهم گفت باهات خوب رفتار کنم.»
«هاهاها.»
«اما من همین الانشم دارم باهات خوب تاحسابی میکنم، برای همین مطمئن نیستم که این خواهرریخت بزرگتر بتونه تو چیز دیگهای کمکت کنه یا نه.»
«چرا، هست.»
واق!
هوانگگو اززیر بین پاهایماول بیرون خزید.
«اوه، هوانگگو، بیدار شدی؟»
هوانگگو در طول ضیافتتعطیل فقط چرخه خوردن وشیفتت خوابیدن را تکرار کرده بود.
هرچند شاید به قیافهاش نمیخورد، اما چون سگفقط پیامرسان رئیس یکی از شاخههای فرقه گدایان بود،داشت غذاهایی که به او میدادند همه درجه یک بودند.
زندگی سگی یعنی بهترین زندگی.
وانگ گاک-یونمیکردی پشت گردنپزشکهایی هوانگگو را خاراند.
«هوانگگوی من.نداشت دلت برامتعطیل تنگ شده بود؟»
هاه، هاه، هاه.
هوانگگو تمامزیر صورت وانگاول گاک-یون را لیسید.
وانگ گاک-یون ریزریزعوض خندید و هوانگگوبعدش را محکم بغل کرد.
«بانمک. خیلی بانمکی. یکم بزرگتر هم شدی؟نوبت اشکالی نداره. اشکالی نداره. حتی اگه بزرگتر همحسابی بشی بازم بانمکی. بزرگی، پس یه بانمکِ بزرگی!»
هوانگگو و وانگ گاک-یون با هم بازی میکردند واستراحت طوری همدیگر را بغل کرده بودند که انگار خانوادهایدادن هستند که بعد از مدتها دوری به هم رسیدهاند.
من با چهرهای خشنود بهبیا بازی آن دو نگاه کردمکاری و جرعهای از نوشیدنیام را نوشیدم.
«یه جورایی، ارباب جوانپزشکهایی شبیه پیرمردیه که تمامحسابی دنیا رو گشته و دیده.»
یوهو بود.
او با یکبخوریم بطری جدید شرابکاری به سمتم آمد.
«دیگه قرارزیر نیست بهماول بگی "بچه پررو"؟»
«اگه بخوای، میتونمعوض حتی استاد جوانبعدش عمارت هم صدات کنم.»
«هر چیزینداشت غیر از بچهرسمی پررو باشه قبوله.»
برای خودم یک لیوان ریختم.
بعد، ناگهان یک لیواناول خالی دیگر برداشتم وامروز به سمت یوهو گرفتم.
«چطوره، مدیرکلمیکردی یو، یهپزشکهایی نوشیدنی میخوای؟»
«از الکل بدم میاد.»
«چرا؟»
«مزه خوبی نداره. نمیفهمماول چرا آدما یه چیزامروز به این بدمزگی رو میخورن.»
«گامجو هم؟»
«بدم میاد.»
به نظر میرسید واقعاً از آنکاری بدش میآمد، نه اینکه فقط بهتکون خاطر کار آن را رد کند.
«پس یکم چای جو چطوره؟»
وانگ گاک-یون بطریعوض آبی که در دستمیگرفتن داشت را تکان داد.
یوهو در جوابش گفت:
«اونم نمیخوام.»
«چای جو دوست نداری؟»
«...»
یوهو جوابی نداد.
در عوض، بطری جدیدامروز شراب را با صدایفقط تالاپ روی میز گذاشت.
بعد، قبل از اینکهاول بتوانم چیزی بگویم، پشتشامروز را کرد و رفت.
«آدم عجیبیه.»
یک لیوان ازروزهای شرابی که یوهوهمه گذاشته بود ریختم.
به محض اینکهبخوریم آن را ریختم، عطرنکنیم غلیظی در هوا پیچید.
«واو، استادزیر جوان عمارت،اول اون چه شرابیئه؟»
«مطمئن نیستم.میکردی مدیرکل یو گذاشتشاون اینجا و رفت.»
با یک جرعه، دهانم پر ازهمه عطر عمیق و شیرینی شد که آنقدربعدش مستکننده بود که ذهنم را مهآلود کرد.
اما بعد از قورت دادن، آنقدرکاری قوی بود که میتوانستم مسیر آنتکون را از گلو تا معدهام حس کنم.
یک شراب کهنه بود.
و شرابی که توسطپزشکهایی یک استاد مشهور برایحسابی مدت طولانی دم کشیده بود.
بوی گلهانداشت حفره بینیامتعطیل را پر کرد.
«منم کنجکاوغذامون شدم بدونم اسمهیچ این نوشیدنی چیه.»
موسیقی نوازندگانزیر در هوایاول شب طنینانداز شد.
استاد که کنارمعوض نشسته بود، ازبعدش جایش بلند شد.
«امروز، دلم میخواد به عنوان یه نشونه کوچیک از قدردانی،عوض چیزی به پزشکان عمارت و شاگردم، اژدهای سفید کوچک، تقدیمیکی کنم که اومدن تا بهبودی این جگال رو جشن بگیرن.»
استاد بهغذامون سمت مرکزامروز سالن ضیافت رفت.
با حضور استادخنده عمارت، نوازندگان برای لحظهایبخوریم اجرایشان را متوقف کردند.
وقتی استاد با دست اشارهاون کرد که به او توجهرفت نکنند، دوباره شروع به نواختن کردند.
جینگ—
این بار،غذامون موسیقی فضاسازیشدهای سالنهیچ را پر کرد.
وقتی استاد دستش را بالا برد وبخوریم انرژی درونیاش را متمرکز کرد، موهای بلندکنیم و نقرهای-سفیدش به شکل کمانی به پرواز درآمد.
و بعد،میکردی چیزی بهپزشکهایی سمتش پرواز کرد.
یک شمشیر آهنیروزهای بود که درهمه جایی فرو رفته بود.