چپتر 1096: مدیرکل سالن خارجی و مدیرکل سالن داخلی
0موول مدیرکل سالنجورایی خارجی بود ونظر یوهو مدیرکل سالن داخلی.
و نوک-ریوکمهم هم مدیرکلشاخ داخلی بود.
اگر میپرسیدید بین مدیرکل سالن خارجی و مدیرکل سالنشاخ داخلی کدومشون کار بیشتری روی سرش ریخته، جوابم اینوضع بود که هر دو سر و ته یک کرباسن.
اصلاً خود جایگاه «مدیرکل» نیازمند رسیدگیلطف به حجم کاریای بود که خیلیهیچ از توان یک انسان فراتر میرفت.
برای همین میشد گفتکارش فقط کسانی که نیمهانسان بودنهمینطوری تو این جایگاهها قرار میگرفتن.
از این زاویه، از اونجایی که استاد شخصاً کاریمیبرد کرده بود که موول از مرزهای انسانیت فراتر بره، میشدفلس یه جورایی این کارش رو یک لطف در نظر گرفت.
«اگه موول همینطوری بدون هیچ مشکلی به زندگیشنبود ادامه بده، دو برابر یه آدم معمولی عمرهمه میکنه و روند پیر شدنش هم کند میشه.»
و البته کسانی همجورایی بودن که از بدوگرفت تولد اصلاً انسان نبودن.
با این حال، چون جینلطف چون-هی اونا رو انسان نامیدهبدون بود، نیمهانسان به حساب میاومدن.
یوهو و نوک-ریوک.
وقتی رفتم دفترکنار نوک-ریوک، دیدم کاملاً بامهم محیط کارش یکی شده.
شاخهای گوزن از روی سرشکارش بیرون زده بود، اما انگارهمینطوری هیچ قصدی برای پنهان کردنشون نداشت.
و کسی هم که داشت فنجونهای چای کنار نوک-ریوک رو جمعهیچ میکرد، انگار اصلاً براش مهم نبود که روی سر این آدمپیر شاخ هست یا نه؛ فقط داشت ظرفهای پذیرایی و فنجونها رو میبرد.
«درسته. همهمهم دارن به اینهست وضع عادت میکنن...»
آه، اینجاچای عمارت پزشکیجمع فلس سفید بود.
حتی هوایانسانیت داخل دفتر همکارش بوی خستگی میداد.
از دید اون نظافتچی، احتمالاً هیچنظر فرقی نمیکرد که از سر نوک-ریوک شاخزندگیش دربیاد یا سه تا چشم داشته باشه.
تنها فکری که تو سرش بودظرفهای این بود که کی میتونه تمیزدارن کردن این دفتر جهنمی رو تموم کنه.
با همون چشمهای توخالی ومیکرد خسته، اسناد جابهجا میشد وهست چای تازه روی میز قرار میگرفت.
و فنجونهای خالی برده میشدن.
با اشاره جین چون-هی، همهلطف افراد حاضر در اتاق تعظیمبدون کوتاهی کردن و رفتن بیرون.
قرررچ-
در به آرومی بسته شد.
تازه اون موقع بود کهکارش نوک-ریوک قلمموش رو گذاشت زمینهمینطوری و سرش رو بلند کرد.
به نظر میرسیدجورایی داره نامهای مینویسهنظر تا به بیرون بفرسته.
«رسیدین، استاد جوان عمارت؟»
«خسته نباشی.»
«خب... قراردادمون همین بود دیگه.»
قرارداد با استاد.
وقتی یک فانی از یک جاودان درخواستپذیرایی قرارداد میکنه، معمولاً برای کشتن یه دشمن،عادت پول یا قدرت این کار رو میکنه.
ازش نمیخوان که روزی چهارده ساعتبراش کار کنه و هر ده روزپذیرایی فقط یه روز مرخصی داشته باشه.
نوک-ریوک با خودش فکر کرده بود:لطف «مگه کار این فانیهای ساده چقدرهیچ میتونه سخت باشه...» و قبول کرده بود.
و حالا واقعاً داشتکارش مثل یه گاو بارکش، چهاردههمینطوری ساعت در روز کار میکرد.
تو کل زندگی نوک-ریوک،شاخ هیچوقت پیش نیومده بودفنجونها که اینقدر بیوقفه کار کنه.
حتی یک بار!
این کار با شدت بالا که برای اولین بار تجربهاش میکرد، باعثهیچ شده بود سرش گیج بره، اما احتمالاً به خاطر غذاهایی که استادشدنش جوان عمارت درست میکرد و اون زمان استراحت تضمینشده، قابل تحمل بود.
استراحت! میتونست استراحت کنه!
به همین خاطر، نوک-ریوکشاخ داشت قضیه «استراحت کردن»فنجونها رو خیلی جدی میگرفت.
به بیان دیگه، بدن ومیکرد ذهنش داشت با همون چرخههست زندگی یک انسان سازگار میشد.
چیزی کهانسانیت تو گذشته اصلاًکارش قابل تصور نبود!
«...وقتی برم دوستامجورایی رو ببینم، واقعاً بهمگرفت مرخصی میدین دیگه، نه؟»
از صمیممهم قلب اینشاخ رو میخواست.
یک مرخصی.
چیز خیلی باارزشی بود.
چشمهای جین چون-هیجورایی برقی زد و لبخندگرفت درخشانی روی لبش نشست.
«البته. این بخش قانونی ازهست وظایف توئه. من از قبلدرسته در موردش با استاد صحبت کردم.»
اون لبخندچای درست شبیه لبخندمیکرد بودیساتوای گوانین بود.
«...»
نوک-ریوک بهبره کوه اسناد رویلطف میزش نگاه کرد.
«درسته.
من فقطچای رفتم تاجمع یه پیشنهاد بدم.
دوستام هم میتونن خیلی راحت ردشلطف کنن، مگه نه؟ پس من برایهیچ گرفتن یه مرخصی، رفیقام رو نمیفروشم.»
نوک-ریوک بعد از اینکهکارش این توجیه معجزهآسای خودش روهمینطوری تموم کرد، به حرف اومد.
«انگار ازمهم استاد تالارشاخ جادوگری خبرهایی شنیدین.»
«آره. گفتچای که مقدماتجمع کار آمادهست.»
«خیلی وقت پیش، منجورایی و دوستام با همگرفت یه تجارتی راه انداختیم.»
اوه، یه تجارت؟
چشمهای جین چون-هی باشاخ نوری آبی درخشید و بلافاصلهمیبرد اطلاعات قدیمیاش رو فراخوانی کرد.
«در موردش شنیدم. فکر کنم...میکرد یه تالار تائوئیستی رو اداره میکردین؟ظرفهای گمونم اسمش معبد سه خلوص بود...»
این داستانیانسانیت از «سفرجورایی به غرب» بود.
کشوری به نام کشورکارش چچی وجود داشت که بههمینطوری خاطر خشکسالی تو هرجومرج بود.
اون زمان، سه نفر که ادعا میکردن تائوئیستهایی از معبد سههمه خلوص هستن، با طلسمی به نام هنر پنج رعد مراسم بارانزایی اجراداخل کردن، بارون آوردن و به عنوان معلمان ملی مورد احترام قرار گرفتن.
بعد از اون، بودیسم رومیکرد سرکوب کردن و راهبها روهست به بردگی گرفتن، مگه نه؟
حالا که بهشبره فکر میکردم، واقعاًلطف یه جور «تجارت» بود.
«بله. چون سه نفر بودیم، اون اسم رو روشهمینطوری گذاشتیم... اما بعد از یه سری اتفاقات ناگوار تومعمولی اون زمان، خیلی وقته که با هم در ارتباط نیستیم.»
اون اتفاقات ناگوار احتمالاً چیزهایی مثل قطع شدنفنجونها سرشون، بیرون کشیده شدن امعاء و احشاشون، یااینجا سرخ شدنشون تو روغن توسط گروه تریپیتاکا بود...
از همین جور چیزها.
«اما چطورانسانیت قرار ملاقاتجورایی رو جور کردی؟»
«من تازه از غار توبه اومدم بیرون، برای همین خبر نداشتم،هیچ اما... شنیدم این روزها اوضاع خیلی سخته. از گوشه و کنارپیر شنیدم که اون دو تا دوستم هم تو وضعیت بدی هستن.»
به نظر میرسیدنبود هیولاها هم برایظرفهای خودشون یه شبکهای دارن.
از طریقچای اون با هممیکرد تبادل اطلاعات میکردن.
«حالا که بهشبره فکر میکنم، نوک-ریوکلطف همیشه محبوب بود.»
نهتنها بین هیولاها آشنایانیکارش داشت، بلکه اخیراً با انسانهاهمینطوری هم خیلی خوب کنار میاومد.
«و حتی روزهای تعطیلششاخ رو هم با دوستاش بهمیبرد لذت بردن از هنر میگذرونه...»
گذروندن اون زمانکنار استراحت باارزش فقطبراش برای فعالیتهای اجتماعی؟
منِ درونگرا از این فکر سرم گیجنظر رفت، اما مگه به خاطر همین شخصیتشزندگیش نبود که میتونست همچین قرار ملاقاتی جور کنه؟
پزشک تصمیم گرفتجورایی خودش رو درگیرنظر این موضوع نکنه.
«اوه، خدای من...»
نگاهی پر ازکنار دلسوزی تو چهرهبراش جین چون-هی نشست.
هر غریبهای که میدید فکرکارش میکرد این یه ابراز همدردیهمینطوری و نگرانی خالصانه برای طرف مقابله.
اما تو چشمهایجورایی نوک-ریوک، این کار شبیهگرفت تقلید یه مار بود.
میتونست ماری رو ببینه کههست قبل از شکار قورباغه، رویدرسته یه کنده درخت کمین کرده.
«...به هر حال، من پیامی فرستادمبراش که فقط خودمون میفهمیم... اگه اون دوفنجونها تا عقل تو کلهشون باشه، پیداشون میشه.»
«پس یهانسانیت جورایی معلوم نیستکارش میان یا نه؟»
«بله. هربره چی باشهکارش خیلی وقت گذشته...»
این قضیهمهم ربطی بهشاخ مرخصی نداشت.
دوستاش میتونستنچای تصمیم بگیرنجمع که نیان.
اون قطعاً رفیقاشبره رو به خاطرلطف یه مرخصی نمیفروخت!
«همم. پس کاریشجورایی نمیشه کرد. بهنظر هر حال، چه روزیه؟»
«روز انقلاب زمستانی، قرار گذاشتیم رویظرفهای یه قایق تفریحی تو دریاچه هونگتکدارن روبهروی شهر بونگ همدیگه رو ببینیم.»
بونگ.
در اصل یه منطقه دیگه بود، امانظر یه شهر توریستی روی دریاچه هونگتک بودزندگیش که به فرمانداری بکرین ضمیمه شده بود.
جین چون-هی تو گذشته چند باری بهگرفت اونجا رفته بود تا هم به کارهای اداریبده برسه و هم به مسائل جیانگهو رسیدگی کنه.
«به هر حال، هماهنگیها انجام شده...ظرفهای اما بازم میگم، نمیدونم دوستام میاندارن یا نه. این رو روشن کنم!»
«خب، اگه نشد که کاریش نمیشه کرد. به جز اون دو تا،پذیرایی کس دیگهای هم هست که بتونی معرفی کنی؟ مثلاً کسی که توفلس گذشته گناههایی کرده باشه که سزاوار حبس شدن تو غار توبه باشه...»
«اگه از اون دسته افراد هم نیاز دارین... یه پرسوجوییهمینطوری میکنم. ضمناً دنبال اون پادشاه جنگل سبز که قبلاً درعمر موردش شنیده بودم هم هستم... بهزودی یه گزارش بهتون میدم.»
پادشاه جنگل سبز.
نوک-ریوک دید که چشمان جینهست چون-هی مثل رعد و برقدرسته درخشید و بعد ناپدید شد.
نوری آنقدر سریع کهجمع یک آدم معمولی فکرنبود میکرد توهم زده است.
با اینانسانیت حال، چهره جینکارش چون-هی آرام بود.
«بسیار خب.بره لطفاً ترتیبشکارش رو بده.»
«چشم، قربان!»
انقلاب زمستانی.
بیست و دومینجورایی دوره از ۲۴نظر دوره خورشیدی سال.
شب طولانی و سرد است.
با این حال، جین چون-هی با خودش فکر کردشاخ که بعد از این انقلاب زمستانی، روزها فقط طولانیتروضع میشوند، پس از یک نظر میتوانست نشانه خوبی باشد.
برای استقبال از دوستان نوک-ریوک، او یکنظر قایق نسبتاً بزرگ و مجلل مخصوص تماشایزندگیش گلها را روی آب شناور کرده بود.
فانوسهای زیادیبره هم آویزانکارش شده بود.
علاوه بر قایقی که جینهست چون-هی هدایت میکرد، قایقهای بسیار دیگریهمه هم اینطرف و آنطرف شناور بودند.
لذت بردن از دریاچهجمع با یک منقل روشن،نبود با وجود سرمای زمستان!
‘رودخونه که یخبره نزده، پس اینلطف هم یه جور تفریحه.’
واقعاً یکبره سرگرمی مجللکارش برای پولدارها!
البته برایمهم جین چون-هی، اینهست یک سرگرمی نبود.
روی قایق، غذاهایی که جین چون-هی آمادهمهم کرده بود چیده شده بود و او بادرسته استفاده از ارادهاش آنها را گرم نگه میداشت.
جین چون-هی بالای میزجورایی نشست و منتظر ماندگرفت و نوک-ریوک هم کنارش نشست.
ساما هیون هم کنارشان بود، سازینظر در دست داشت و خودش رامشکلی به شکل یک نوازنده درآورده بود.
«راستی، یه سرنبود به فرقه خون طلاییپذیرایی زدی. اونجا چیکار میکردی؟»
«رازه~»
معلوم نبود چه کارجورایی کرده، اما به نظر میرسیداگه مدت زیادی آنجا مانده است.
با توجه به اینکهکارش درست سر وقتِ قراراگه به بندر رسیده بود.
علاوه بر این، بقچه جدیدیهست داشت که قبلاً نداشت، پسدرسته حتماً چیزی با خودش آورده بود.
‘خب، هیون همکنار حتماً چیزهایی دارهبراش که میخواد مخفی کنه.’
جین چون-هیانسانیت به خودشجورایی زحمت پرسیدن نداد.
امروز طولانیترین روز زمستان بود.
هوای سردمهم با نفسهایشانشاخ سفید میشد.
ساما هیونچای با خونسردی گفت:میکرد «یعنی واقعاً میان~؟»
با وجود اینکه اینجورایی را گفت، به نظر میرسیداگه از خود قایقسواری لذت میبرد.
در موردبره نوک-ریوک همکارش همینطور بود.
نوک-ریوک از همین حالاشاخ مشغول خوردن بود، انگارفنجونها اصلاً برایش مهم نبود.
«آه~ عالیه~»
یک تعطیلات مجانیبره نمیتوانست تا اینلطف حد شیرین باشد.
ساما هیونبره یک انتقالکارش صدا فرستاد.
[هو، هر جور نگاهشاخ میکنم، به نظر میاد فقطمیبرد اومده اینجا خوش بگذرونه، هیونگ؟]
[کی میدونه.
باید صبر کنیم و ببینیم.
اگه امروز دست خالی برگردیم،لطف مجبورم خودم برم بیرون وبدون چند نفر رو استخدام کنم.
اول قصد دارم بهشاخ جایی برم که میگن رئیسمیبرد هجده دژ جنگل سبز اونجاست.]
[انگار خودتچای رو برای نیومدنشونمیکرد آماده کردی، هیونگ~]
[جذب استعدادانسانیت به شانسجورایی بستگی داره.
اینطور نیست کهجورایی فقط چون میخوام،نظر بتونم انجامش بدم.
برای اینکه درستنبود پیش بره، همهچیز بایدپذیرایی با هم جفتوجور بشه.]
هیونگش اینطور گفت.
نیمرخش حتی حسبره بیتفاوتی و رهاییلطف را القا میکرد.
جین چون-هی ادامه داد.
[تازه، از اونجایی کهشاخ کار خیلی زیاده... میتونمفنجونها بهش یه مرخصی بدم.
مگه چیه.]
[تو هم عوض شدی، هیونگ...]
[ها؟]
[آه، به نظر میادشاخ نسبت به قبل خیلیفنجونها چیزها رو رها کردی.
به خاطرچای اینه که بهمیکرد قلمرو دگرگونی رسیدی؟]
دیرینگ-
همانطور که این راکارش میگفت، ساما هیون به آرامیهمینطوری روی زیتر نقرهای هفتتار نواخت.
او عودمهم سنگی راشاخ جا گذاشته بود.
دفعه قبل، او کاملاً، نه، علناً ازمهم اینکه عود سنگیای که یهو ها-ریون به اودرسته هدیه داده بود را آورده بود، ناراحت بود.
زیتر نقرهای هفتتار صدای ملایمی تولیدلطف کرد و به کناره رودخانه درهیچ شب رنگ و بویی تازه بخشید.
فضا کاملاًبره شاعرانه وکارش گیرا شده بود.
با وجود اینکه از زمستان بدشظرفهای میآمد، جین چون-هی فکر کرد این منظرهوضع زیباست و به آرامی چشمانش را بست.
[بیشتر ازچای اون... آدمهای جیانگهومیکرد ذاتا نافرمان هستن.
من فقطانسانیت یه کمجورایی بیخیال شدم.]
[تو مدت زیادی صبور بودی...
همم؟]
وووووش!
از یک طرف دریاچهجورایی هونگتک، گردباد کوچکی درگرفت حال نزدیک شدن بود.
«اوه... گردباد؟!»
گردباد جلوی قایق جینشاخ چون-هی ناپدید شد وفنجونها مرد درشتی فرود آمد.
مردی عضلانی درکنار دهه بیست زندگیاش بامهم چهرهای شبیه به ببر.
‘جاودان بزرگ قدرت ببر!’
او دقیقاًبره شبیه جاودان بزرگلطف قدرت ببر بود.
چهره ببر مانندشنبود این شباهت راظرفهای بیشتر هم میکرد.
سپس، مهی در اطرافشان شکل گرفتبراش و زن زیبایی با حس وپذیرایی حالی ملایم روی صندلی نشسته بود.
اصلاً معلومانسانیت نبود کی سوارکارش قایق شده بود.
او موهایش را به سبکی که بهگرفت آن «سر قوچ» یا «سر نانی» میگویند (کهبده اغلب در گرمابهها رایج است) بالا بسته بود.
‘پس جاودانمهم بزرگ قدرتشاخ بز این یکیه.’
تشخیص این یکیکنار هم با یکبراش نگاه آسان بود.
جاودان بزرگانسانیت قدرت ببرجورایی فریاد زد:
«چی! شنیدم کاری هست، واسه همین اومدم.گرفت اون یارو نوک-ریوک کجاست... این پسره روادامه ببین؟ داری واسه خودت عشق میکنی، نه؟»
نوک-ریوک بطری شرابینبود را تکان دادظرفهای و گفت: «یو~»
«واقعاً. شنیدهچای بودم تو غارمیکرد توبه زندانی شدی.»
جاودان بزرگ قدرتبره بز دهانش را پوشاندنظر و ریز خندید، هوهوهو.
ظاهر او دقیقاً همان چیزی بودنظر که مردم از یک بانوی جوانمشکلی از یک خانواده اصیل تصور میکردند!
با این علم کهشاخ جنسیت از همان ابتدافنجونها برای هیولاها معنای چندانی نداشت.
‘باید این رو نتیجهجمع قاطی شدن با دنیاینبود انسانها برای مدت طولانی بدونم.’
جین چون-هی به سرعت حتیکارش عادات کوچک آن دو را بابدون تکنیک الهی فعالسازی مبدأ درک کرد.
ساما هیون همچنان نقش نوازندهلطف نابینا را بازی میکرد وبدون به نواختن زیتر ادامه میداد.
دیریرینگ-
فقط جین چون-هی از جایشمیکرد بلند شد و با مشتهست و کف دست ادای احترام کرد.
«خوش آمدید، جاودان بزرگ قدرت ببر، جاودان بزرگ قدرت بز. منبدون جین چون-هی هستم، استاد جوان عمارت از عمارت پزشکی فلس سفید،روند که با معرفی جاودان بزرگ قدرت گوزن برای استخدام شما اومدم.»
با شنیدن این کلمات،کارش قدرت ببر و قدرتاگه بز همزمان جا خوردند.
«دیوانه یکتای آسمانها!»
«بذر نیمهجاودان!»
«اوه... به نظربره میرسه هر دوتونلطف من رو میشناسید.»
جین چون-هیبره به سرعت درلطف فکر فرو رفت.
‘شنیده بودم هرنبود دوشون به شکلظرفهای انسان زندگی میکنن...
یعنی ممکنه برایکنار خودشون گروه وبراش تشکیلاتی راه انداخته باشن؟’
لقب دیوانه یکتای آسمانها اطلاعاتی بودلطف که هر کسی با زندگی در اینمشکلی جیانگهو به راحتی میتوانست به دست بیاورد.
اما بذربره نیمهجاودان کمیکارش متفاوت بود.
برای یک فرد معمولی در جیانگهوظرفهای سخت بود که بدون عضویت دردارن یک فرقه، اینقدر اطلاعات داشته باشد.
‘هیولایی که به شکل انسانمیکرد زندگی میکنه... به نظر میرسههست شبیه قضیه انسانماهیهای هیولایی باشه...’
از طرف دیگر، آنهاجورایی به جین چون-هی نگاهگرفت کردند و لبهایشان را لیسیدند.
‘هو، از چیزیجورایی که انتظار داشتمنظر خوشمزهتر به نظر میرسه.’
مگر اومهم واقعاً یکشاخ پیشکش عالی نبود؟
‘چرا نوک-ریوک بهکنار جای اینکه اینبراش رو بخوره، ولش کرده؟’
انگشتان دست، انگشتان پا، خون.
او میخواست همینجورایی الان آنها رانظر در دهانش بگذارد.
‘مگه اون فقط یه انسان نیست کهپذیرایی حتی نمیتونه صد سال عمر کنه؟ اگهعادت درست بازی کنم، فکر کنم بتونم بخورمش.’
آنها جینچای چون-هی راجمع دستکم گرفته بودند.
در وهله اول، آنها هیولاهای باستانیلطف بودند، آنقدر قدیمی که نامشان درهیچ کتاب «سفر به غرب» ثبت شده بود.
اگرچه جایگاهشان ممکن بود در پایینترین سطحگرفت باشد، اما موجوداتی از دوران گذشته بودندادامه که با انسانهای معمولی قابل مقایسه نبودند.
امکان نداشتمهم چنین موجوداتی ازهست یک انسان بترسند.
چشمان جینچای چون-هی برقجمع زد و گفت:
«اوه، از دیدنتونبره خوشحالم. شنیدم شمالطف دوستان نوک-ریوک هستید.»
لبخندش مثلبره یک بره ملایملطف و معصوم بود.
انگار کاملاًمهم از سوءنیتشاخ هیولاها بیخبر بود.
«...»
در کنار هیونگش، ساماجورایی هیون با خونسردی نقشگرفت نوازنده نابینا را بازی میکرد-
دیریرینگ-
-و بهمهم نواختن زیترشاخ ادامه داد.