چپتر 99: قدرتمندان حکومت میکنند
0جین چون-هی با یادآوریباز قلمرو غیرقابل درک جگالجنگجویان لین با خودش فکر کرد.
«باید قویتر بشم.
باید اونقدر تمریننکرد کنم که ازجوان دهنم کف بیاد.»
بالاخره، این قدرتمندانبعدها هستن که قانون ونهتنها حقیقت رو دیکته میکنن.
در جیانگهو کمتر کسی پیدا میشدنکرد که ندونه پزشک الهی فلس سفید ازمونده نصفالنهارهای قطع شده نه یین رنج میبره.
رئیس خانواده تسلیمنقش شده بود، امااینکه مادر جگال لین نه.
از همون بچگی، برای درمان وضعیتش بهشدیدن گیاهان دارویی گرونقیمت میداد و پزشکان الهی معروفیکردن رو از همهجا دعوت میکرد تا معاینهش کنن.
در نهایت، این کارها فقط همون چیزینهتنها رو که از قبل میدونستن تایید میکرد،کردن اما خب اون زمان شرایط اینطوری بود.
اون موقع، شایعهسازهای جیانگهوباز مدام حرف میزدن و هیچکسجوان به این واقعیت شک نداشت.
وقتی جگال لین، که همه فکر میکردن قبل از رسیدن به سن بلوغ میمیره، از فاجعهای که خانوادهاش رو نابود کردزنده جون سالم به در برد و با هوش شبحوار و قدرت رزمیاش، تمام کسانی رو که در این سقوط نقش داشتن،طوری فارغ از اینکه از جناح متعارف بودن یا جناح غیرمتعارف، تبدیل به کود کرد، باز هم کسی به این موضوع شک نکرد.
بعدها، وقتی جنگجویان جوان دیدن جگال لین نهتنهانهتنها زنده مونده، بلکه عمارت پزشکی فلس سفید رو برایتاسیس طولانیتر کردن عمرش تاسیس کرده، کمی به شک افتادن.
با این حال، بزرگترهایی که جگال لین رو ازمونده بچگی میشناختن، هنوز میدونستن که اون از نصفالنهارهای قطعکمی شده نه یین رنج میبره و دیر یا زود میمیره.
بنابراین، وضعیت فعلی طوری بود که مردم فقط درباره ایندیدن گمانهزنی میکردن که بعد از مرگ جگال لین، پزشک الهیتاسیس فلس سفید، چه بلایی سر عمارت پزشکی فلس سفید میاد.
اما وقتی این خبر پخش شد که اون ازبودن طریق هنر جراحی پیشگامانه جین چون-هی بر نصفالنهارهای قطعجوان شده نه یین غلبه کرده، دنیا به لرزه دراومد.
شاگرد تونسته بود نصفالنهارهای قطع شده نه یین رو درمانمونده کنه، بیماریای که حتی خود بیمار، یعنی پزشک الهی فلسافتادن سفید و استاد عمارت پزشکی، ازش قطع امید کرده بود؟
این خبری بودبعدها که جیانگهو رودیدن تا هستهاش میلرزوند.
با پخش شدن این خبر، جلوگیری ازبعدها انتشار اطلاعات درباره داروی معجزهآسای جدید، یعنیبلکه قرص الهی فلس سفید، هم غیرممکن بود.
«کهکهکه، پس میگید قرص الهی فلس سفید. برام جالبهبودن که بدونم آیا این قرص الهی فلس سفید میتونهجوان تاریکی درون من رو هم آروم کنه یا نه.»
«... توموضوع واقعاً... بیخیال. اصلاًجنگجویان حرفش رو نزن.»
«اوه، بیخیال، چرا اینطوری میکنی؟ من فقطنهتنها کنجکاوم که قدرت اژدهای سفید کوچک معروف ازعمرش عمارت پزشکی فلس سفید رو به چشم ببینم.»
«بزرگترهای خانوادهتبدیل تانگ چیزیباز بهت نمیگن؟»
«مگه من چمه؟ بزرگترها هر وقت منجناح رو میبینن، اونقدر از خجالت سرخ میشنموضوع و فرار میکنن که وقت نمیکنن چیزی بگن.»
«داره دیوونهام میکنه... نه. پس اونو سپردن بهنهتنها من چون نمیتونستن تماشا کنن که نوهشون دارهعمرش یه کوه از خاطرات خجالتآور برای خودش میسازه.»
«مشکل چیه؟نکرد یون-آه. تو همجوان یه چیزی بگو.»
«داداش... تانگ آه شایدباز اینطوری به نظر برسه،جنگجویان اما آدم بدی نیست.»
«این دیگه چه حرفیه؟»
نامگونگ اون با چشمهاییبعدها پر از غم بهنهتنها اون دو دختر نگاه کرد.
یکیشون خواهرنکرد کوچکترش، نامگونگجنگجویان یون بود.
و اونی که کنارشباز به بازوی نامگونگ یونجنگجویان چسبیده بود، تانگ آه بود.
دختری از خانواده تانگ سیچوان،فارغ که به اصطلاح کرهایها همسنغیرمتعارف یه دانشآموز سال دوم راهنمایی بود.
خانواده تانگ سیچوان به عنوان بخشی از جناح متعارف شناخته میشد، اماعمارت اونا از هنرهای سمی استفاده میکردن که ویژگیهای جناح غیرمتعارف رو داشتهنوز و انرژی درونیشون هم تا حدودی از خصوصیات جناح غیرمتعارف پیروی میکرد.
یکی از اینبعدها ویژگیها، تغییر شخصیتدیدن در دوران بلوغ بود.
در بین کسانی که هنرهای مخفی خانواده تانگ رو یاددیدن میگرفتن، بچههایی که در سنین پایین دستاوردهای برجستهای نشون میدادن، اغلبکرده با رسیدن به سن بلوغ دچار تغییر خلق و خو میشدن.
اونا جنون رو تو قلبشون پرورش میدادن، وسواسمتعارف شدیدی به تاریکی پیدا میکردن و مدام کلماتیبعدها مثل «خون» و «زخم» رو به زبون میآوردن.
البته، از اونجایی که هنوز هم متعلق بهنهتنها جناح متعارف بودن، بهندرت پیش میاومد اونقدر غرقعمرش در جنون بشن که راه بیفتن و آدم بکشن.
پایه ونکرد اساس جناح متعارف،جوان پرورش ذهنی بود.
با اینکه خانواده تانگ برخی ازنکرد ویژگیهای جناح غیرمتعارف رو داشت، امازنده بهندرت کنترل خودشون رو از دست میدادن.
علاوه بر این، وقتی بهفارغ سن بزرگسالی میرسیدن، به طورغیرمتعارف طبیعی به حالت قبلی خودشون برمیگشتن.
خاطرات اون دوران فقط برای این باقیدیدن میموند که در بزرگسالی، نصفهشبها از شدتطولانیتر خجالت پتو رو لگد کنن یا جیغ بکشن.
تانگ آه.
اون یه استعداد کاملاً آیندهدار در خانوادهبعدها تانگ بود و مهارتهاش زیر نظر پدرش،بلکه که رئیس خانواده بود، بهسرعت رشد کرده بود.
از همون بچگی دستاوردهای برجستهایفارغ نشون داده بود و انرژیغیرمتعارف درونیاش هم بهسرعت بالا رفته بود...
و با رسیدننکرد به سن بلوغ،جوان اینطوری تغییر کرده بود.
با دیدن چنین تانگ آهی، بزرگترهای خانواده تانگزنده همونقدر وحشتزده میشدن که انگار دفترچه خاطرات مخفیتاسیس ده سال پیش خودشون رو پیدا کرده باشن.
و به همین خاطر، خانواده تانگنکرد به تانگ آه دستور داد تازنده بره بیرون و دنیای بزرگتر رو ببینه.
در واقع،سقوط نامگونگ اون گیرفارغ اون افتاده بود.
«کهکهکه. اون عمارت پزشکیبعدها فلس سفید همون جلوئه؟نهتنها هومف، زخمهام دارن تیر میکشن.»
تانگ آه یکیبعدها از چشمهاش رودیدن پوشوند و خندید.
«برام جالبه که بدونم اونجا میتونه زخمهایبعدها روح من رو، که حتی خانواده خودمبلکه هم نتونستن ترمیمش کنن، التیام بده یا نه.»
با اینسقوط حرفها، نامگونگداشتن اون گفت:
«آه، درسته. خانوادهنکرد تانگ هم توجوان پزشکی خیلی مهارت داره.»
نماد خانواده تانگ سیچوانجنگجویان با شکوه تمام رویزنده سینهاش گلدوزی شده بود.
خانواده تانگ سیچوان.
به عنوان خانواده رزمی نمایندهفارغ سیچوان، اونا به خاطر سمغیرمتعارف و سلاحهای مخفی مشهور بودن.
با وجود اینکه در سطح سهجوان عمارت پزشکی بزرگ جیانگهو نبودن، اماعمارت فرقهای بودن که تواناییهای پزشکی هم داشتن.
به لطف همین موضوع، یه عمارت پزشکینهتنها تو استان سیچوان به اسم عمارت سم پزشکیعمرش وجود داشت که توسط خانواده تانگ اداره میشد.
در مقایسه با سایر عمارتهایموضوع پزشکی، اندازه کوچک تا متوسطی داشت،نهتنها اما مهارتهاش رو نمیشد دستکم گرفت.
بهخصوص در زمینه داروشناسی،داشتن جنبههایی داشت که بامتعارف عمارت پزشکی هواجو رقابت میکرد.
در وهله اول،نکرد سم اگر درست استفادهدیدن بشه خودش یه داروعه.
علاوه بر این، پادزهرجنگجویان برای هر سمی کهزنده استفاده میشد هم حیاتی بود.
انباشت اون تاریخچه، هنرهایباز پزشکی خانواده تانگ سیچوانجنگجویان رو به وجود آورده بود.
«دارویی که بیماریهای لاعلاج و جراحات داخلی رو درمان میکنه. و هیچکدوم از بیماریهای افرادی کهبعدها نجاتشون دادن هم ساده نبوده. هرچی بیشتر میشنوم، مرموزتر میشه. کهکهکه. اژدهای سفید کوچک، درسته؟ کنجکاومافتادن ببینم وقتی من رو، کسی که تاریکی رو در آغوش گرفته میبینه، چه قیافهای به خودش میگیره.»
«احتمالاً همون قیافهاینکرد رو میگیره کهجوان بزرگترهای خانواده تانگ میگیرن.»
«هومف، حتی پدر و مادرمجوان هم نتونستن تاریکی من رو درکعمارت کنن و من رو رها کردن.»
«اگه از خانواده تانگ باشن،موضوع مشکل این نیست که اونادیدن خیلی خوب این چیزا رو میفهمن؟»
نامگونگ اون زیرنقش لب زمزمه کرد وجناح چتریهایش را بالا زد.
«خب، با این حال. خوشحالم که دوست یون عزیزم،زنده دوشیزه تانگ، با ماست. و به نظر میرسه کهکرده اونم نظر مثبتی نسبت به اژدهای سفید کوچک داره.»
«نظر مثبت... من فقط دارمجوان امتحانش میکنم تا ببینم میتونهبلکه زخمهام رو درمان کنه یا نه.»
«...باشه. فهمیدم. کیک ماه میخوای؟»
نامگونگ اون لبخند بزرگسالانهای زدفارغ و به هر کدام ازغیرمتعارف دو دختر یک کیک ماه داد.
آنها کیکهای ماهی بودند که نقش یک گل نیلوفرزنده آبی زیبا رویشان مهر شده بود، و کاملاً مشخصکرده بود که مطابق با سلیقه نامگونگ یون خریده شدهاند.
«یون-آه، خوشمزهست؟»
نامگونگ یون به جای جواب دادن،نکرد یک بار سرش را تکان داد ومونده با دقت مشغول خوردن کیک ماهش شد.
دوشیزه تانگ هم که یکیفارغ از آنها را گرفته بود،غیرمتعارف در کنارش مشغول خوردن شد.
«همف، فکر میکنینکرد منم مثل یون سلیقهدیدن بچگانهای دارم؟ برادر اون.»
«تو یه دختری، پسجنگجویان باید بهم بگی... نه. هرمونده چی که راحتی صدام کن.»
پدر نامگونگ اون،کود یعنی نامگونگ چول،نکرد یک بار گفته بود:
«حتی اگه یه بچه از خانواده تانگ شبیه کسیبودن از جناح غیرمتعارف به نظر میرسه که هنرهای شیطانیجوان رو یاد گرفته، با صبر و حوصله مراقبشون باش.»
او میدانست که پدرش درجنگجویان جوانی با چند دوست ازمونده خانواده تانگ معاشرت داشته است.
در چشمان پدر جوانش، دوستانش از خانوادهنهتنها تانگ حتماً طوری به نظر میرسیدند کهکردن انگار هنرهای شیطانی جناح غیرمتعارف را یاد گرفتهاند.
نامگونگ اون کمی بهترباز از پدرش میدانست چطورجنگجویان آدمها را زیر نظر بگیرد.
«یکی دیگه میخوای؟»
«باشه. برادر اون!»
«خوب غذا میخوری.»
آیا این بچه هم قرار است بزرگ شودجنگجویان و مثل بسیاری از بزرگان خانواده تانگ، ازپزشکی خجالت کارهای گذشتهاش شبها به پتویش لگد بزند؟
نامگونگ اون در حالی که بهاینکه هر کدام از دو دختر یک کیکباز ماه دیگر میداد، با خودش فکر کرد.
یک دختر نوجوان.
برخلاف تصور رایج ازجنگجویان یک بانوی باوقار، نامگونگزنده اون حقیقت را میدانست.
«این سنیتبدیل وحشی، مخرب وموضوع با اشتهایی بیپایانه.»
در آن سن، اگر فریادفارغ میزدند، صدایشان از این سرغیرمتعارف ساختمان تا آن سرش شنیده میشد.
بیهیچ دلیلی با تمام سرعت میدویدندجوان و چون نمیتوانستند قدرت سرشارشان راعمارت کنترل کنند، در نهایت چیزی را میشکستند.
«باید حسابی بهشون غذا بدم.»
دستور مراقبت خوب از یکموضوع کودک در این سن، مترادف بانهتنها غذا دادن مداوم به آنها بود.
انگار که بخواهد جانوری رافارغ رام کند، نامگونگ اون به غذاتبدیل دادن به دو دختر ادامه داد.
این موضعموضوع درست یکبعدها بزرگسال بود.
در همین حین و درست در همان زمانی کهجوان خواهر و برادر نامگونگ و شخص خانواده تانگ در حالعمرش رسیدن بودند، جین چون-هی در میان تمرینات هنرهای رزمیاش بود.
جین چون-هی که پاکسازی مغز استخوان را پشت سر گذاشته و سطح انرژی درونیاشموضوع به اندازه بیست سال افزایش یافته بود، حالا در سطحی قرار داشت که فقطعمرش بر اساس انرژی درونی، میشد او را به سختی یک استاد اوج در نظر گرفت.
حالا وقت آن بود کهجنگجویان عمیقتر و در طیف وسیعتریمونده از هنرهای رزمی تمرین کند.
در واقع، میشدبعدها گفت که کمیدیدن هم دیر کرده بود.
معمولاً زمانی که یک نفر به قلمرو استادجنگجویان اوج میرسید، برخی از هنرهای مخفی و پیشرفته هنرهایطولانیتر رزمی خانوادهاش را به طور کامل یاد گرفته بود.
اما چیزی که جینداشتن چون-هی در آن تمرین میکرد،بودن فرمهای پایه هنرهای رزمی بود.
او از میان هنرهای رزمی متعدد خانوادهدیدن جگال، آنهایی را که با هنر الهی پنجکردن عنصر تناسب داشتند، انتخاب و دستچین کرده بود.
و تصمیم گرفتهبعدها بود یکی ازدیدن آنها را یاد بگیرد.
-نیزه الهیتبدیل ده قدم یکموضوع هنر رزمی عالیه.
با این حال، اگه بپرسی کهاینکه آیا این یک هنر نهایی الهیه، نمیتونمباز سرم رو به نشونه تایید تکون بدم.
جین چون-هیموضوع از این حرفهاجنگجویان شوکه شده بود.
نیزه الهی ده قدم یک هنر رزمینهتنها فوقالعاده بود که هر استاد نیزهداری حداقلکردن یک بار نام آن را آورده بود.
فکر کردن به اینکه حتی چنیننکرد چیزی هم نمیتوانست در میان ردههایزنده هنرهای نهایی الهی خانواده جگال قرار بگیرد...
«آخه چقدر میتونن مغرور باشن...»
-نیزه الهی ده قدمبعدها هم یه پله براینهتنها یادگیری هنرهای اصلی خانوادهمونه، هی.
آیا بقیهنکرد خانوادههای بزرگ همجوان همینقدر مغرور بودند؟
جین چون-هیتبدیل سرش راباز کج کرد.
«حالا که بهش فکر میکنم، توی رمانها، هنرهای فرقه شیطانی همیشه ادعاکود میکردن که قویترین هنر زیر آسمون هستن، اما بعدش معلوم میشد کهعمارت فقط پایهای برای هنر بعدی بودن و اینطوری شخصیت اصلی رو زجر میدادن.
آره، همهموضوع خانوادههای بزرگبعدها باید همینطوری باشن.»
قدرت نیزه الهی ده قدم، که استادش آن رامونده فقط یک پله مینامید، آنقدر بود که یک نیزه جداافتادن نشدنی را در پوزه کپور آتشین دههزار ساله فرو کند.
اگر اینطور بود،کود هنر رزمی بعدی دیگربعدها چه چیزی میتوانست باشد؟
-شمشیر جاودانه قطعکننده عالی.
هنر شمشیری که به معنای قطع کردن جاودانگان بود. اینمونده هنر از ۲۴ فرم تشکیل میشد، اما با ترکیب وافتادن استفاده از آنها بهعنوان متغیرها، میشد تغییرات بیشماری ایجاد کرد.
قطع کردننکرد جاودانگان، عجبجنگجویان اسم فوقالعاده مغرورانهای!
-این هنر از سه اصل عمیقِ سرعت، تغییر و توهم تشکیل شده،زنده و اگه بتونی بهش مسلط بشی، در چنان سطحی از هنرهای نهاییحال الهی قرار میگیره که پیدا کردن همتایی براش زیر آسمون سخت میشه.
در کمال تعجب، اینداشتن هنر رزمیای بود کهمتعارف او نامش را شنیده بود.
بعدها در رمان، یکی ازجنگجویان رقبایی که با او روبرومونده میشد از آن استفاده میکرد.
کسی که آن را یاد گرفته بود نیز وارد صفوفبلکه نوابغ شده بود، اما نتوانسته بود تمام آن را یادحال بگیرد و تنها میتوانست نیمی از قدرتش را به نمایش بگذارد.
او موفق شده بود کتابچه مخفی را از خانواده نابود شدهنهتنها جگال به دست آورد، اما دلیلش این بود که این هنرکمی رزمی به شدت روی شخصی که آن را یاد میگرفت حساس بود.
قبلاً فکر میکرد شاید کتابچه مخفیاینکه پاره شده بوده، اما حالا فکرکود میکرد که دلیلش را فهمیده است.
اول از همه،نکرد هنرهای رزمی پایهای مورددیدن نیاز بسیار سختگیرانه بودند.
نه تنها هنر الهی پنج عنصر، بلکه حرکت پایمونده سه جوهره، تکنیک مشت سه جوهره و گامهای جابجاییکمی عرفانی نیز باید به طور کامل تسلط پیدا میکردند.
علاوه بر آن، فرد باید تکنیکنکرد الهی فعالسازی مبدأ را یاد میگرفت ومونده بر نیزه الهی ده قدم مسلط میشد.
تنها در این صورت بودفارغ که میتوانست از اصول عمیقغیرمتعارف تغییر و توهم استفاده کند.
«پس به خاطر همینه کهجنگجویان دشمن توی رمان فقط میتونستمونده از اصل سرعت استفاده کنه.»
و تنها با همان، اوجوان دردسر بزرگی برای شخصیت اصلی،بلکه یعنی یهو ها-ریون، درست کرده بود.
-برای یادگیری این هنر، بایدموضوع با پشتکار مطالعه کنی ودیدن با بدنت بهش مسلط بشی.
شمشیر کریستال یخی.
حالا که او یک شمشیر ارزشمند و بیرقیب به دستمونده آورده بود، در صورت امکان میخواست یک هنر رزمی بینظیرافتادن را هم یاد بگیرد تا با آن مطابقت داشته باشد.
و حالا چند ماهیجنگجویان میشد که جین چون-هیزنده داشت جهنم را تجربه میکرد.
«آاااخ!»
از همه جهات،نقش چوبدستیهای چوبی دراینکه زوایای عجیبی حرکت میکردند.
این سیاهچال جهنمیِنکرد آدمکهای چوبی بودجوان که یوهو ساخته بود!
به زبان اینبعدها دنیا، یک غاردیدن تمرینی آدمکهای چوبی.
چندین آدمک چوبی حداقل چهار و حداکثر ده بازو رادیدن به صورت وحشیانهای میچرخاندند تا به او ضربه بزنند، اماتاسیس این چیزها با درجه خاصی از نظم نیز حمله میکردند.
او باید آن الگو رافارغ حفظ میکرد و بارها وغیرمتعارف بارها دفاع میکرد و جاخالی میداد.