چپتر 127: فصل صد و بیست و هفتم
0بعد از خداحافظی با راهب اعظم و بیرون آمدن، شمشیرزنانباشه جوان فرقه پوتو که با خوشرویی میخندیدند، با دیدن جینبگرده چون-هی جا خوردند و خودشان را جمع و جور کردند.
«با این وضعی که دارند،بشه فقط شبیه بچههای معمولی همسنجانشین و سال خودشان به نظر میرسند.»
در دوردست، یکی از شمشیرزنان فرقه پوتو کهجوانی چیزی را شکسته بود، گیر نون آبی افتادهترسناک بود و داشت در محوطه معبد فرار میکرد.
شخص دیگری هم که اینفکر صحنه را دید، شروع کرد بهشمشیر فرار کردن از دست نون آبی.
از صدای فریاد کوتاهی که میگفت: «خواهرفکر کوچکتر! گیر افتادیم!»، به نظر میرسید که ایناصلاً دو نفر با هم دردسر درست کرده بودند.
نون آبی فریاد زد که اگراصلاً دستش به آنها برسد، هر دو بایداحتمالاً با مراقبه رو به دیوار تنبیه شوند.
قیافهاش واقعاً شبیه آویچی،احتمالاً پایینترین طبقه از هشتجوانی جهنم بزرگ بودیسم شده بود.
حالا که بیماری از بینفکر رفته بود، به نظر میرسید کلشمشیر فرقه پوتو لبریز از انرژی است.
واقعاً عجیب بود.
حتی بعد از تحمل چنین فاجعهای،اصلاً فرقه پوتو طوری به روزمرگیشان ادامههمه میدادند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
جین چون-هی با خودش فکرمیتونه کرد: «شاید بهتر باشه نونبده آبی همون امپراتور شمشیر بشه...؟»
«اصلاً نیازی هست دنبال جانشین بگرده...؟شاید با این همه انرژی، احتمالاً حتی میتونهاصلاً هدفش رو بازگشت به جوانی قرار بده.»
فرم دویدنش، در حالی کهنیفتاده جریانهایی از چی شمشیر را آزادهمون میکرد، تا این حد ترسناک بود.
و شمشیرزنان فرقه پوتو هم کهاصلاً با تمام توان از دست چنین نوناحتمالاً آبیای فرار میکردند، دستکمی از دیوانهها نداشتند.
«پس قضیه اینه.
دلیل اینکه این مدت اینجافکر اینقدر ساکت بود، فقط به خاطرشمشیر این بود که همه مریض بودن.»
فکر میکرد این از آننیفتاده سکوتهای متروک معابدی است کهباشه در رمانهای رزمی خوانده بود.
یکی ازهمون توهمات جین چون-هیبشه در هم شکست.
«هر چقدر هم کهاحتمالاً دریا عمیق باشه، یهجوانی جزیره هیچوقت غرق نمیشه.»
بدین ترتیب، جیننیفتاده چون-هی قدرت واقعی فرقهبهتر پوتو را تأیید کرد.
جین چون-هیهمون از کوهشمشیر پوتو پایین آمد.
افراد زیادی برای بدرقهاش آمدند.
از این به بعد،خودش رسیدگی به امور برباشه عهده خود فرقه پوتو بود.
جین چون-هی نشانهیچ پوتو را درخودش آستینش پنهان کرد.
فقط یکهمون کار دیگر برایشبشه باقی مانده بود.
«میتونی منو بههمه سمت منبع آبهدفش آلوده راهنمایی کنی؟»
هاپ! - منظورتنیفتاده همون جاییه که بویبهتر آب عجیبوغریب میده؟ ارباب!
«آره.»
وقتی جین چون-هی سر تکان داد، هوانگگو سرش رادنبال بالا گرفت و برای مدت طولانی هوا را بوقرار کشید، سپس پارس کوتاهی کرد، انگار که میگفت: «دنبالم بیا.»
بعد بابگرده سرعت شروعاحتمالاً به دویدن کرد.
جین چون-هی هم بهخودش دنبال هوانگگو به سمتباشه منبع آب آلوده رفت.
«وقتی منبع آبهیچ رو تطهیر کنم،خودش کارم تموم میشه.»
فقط باید ازامپراتور چی پنج عنصر براینیازی پاکسازی آلودگی استفاده میکرد.
استادش میتوانست این کار را بدون هیچ مشکلیجوانی انجام دهد، اما برای جین چون-هی کمی زمانترسناک میبرد تا خودش به تنهایی آن را انجام دهد.
«و یه چیز دیگه.
چی میشه اگههیچ فرقه جاودانه خونخودش عامل این طاعون باشه؟»
این فقط یک فرضیهشمشیر بود، برای همین جین چون-هیدنبال آن را به زبان نیاورد.
علاوه بر این، حادثهای که در اثر یکجوانی بلای طبیعی رخ میدهد با حادثهای که توسطترسناک فردی با نیت شوم ایجاد میشود، فرق دارد.
اگر شاگردان خشمگین فرقه پوتو معبدشاید را ترک میکردند، دیگر هیچ راهیبشه برای جلوگیری از شیوع طاعون وجود نداشت.
نمیتوانست فقط برهیچ اساس یک فرضیهخودش ساده، نسنجیده حرف بزند.
جین چون-هیهمون با خودششمشیر فکر کرد.
«برای اینکه فرقه جاودانه خون بتونههدفش دنبال شاهین رعد بهشتی بگرده، بایددویدنش دست و پای فرقه پوتو رو ببنده.»
شمشیرزنان جناح متعارف فرقه جاودانه خونشاید را به حال خود رها نمیکردند، چهاصلاً برسد به جناح غیرمتعارف یا فرقه شیطانی.
مگر آنها گروهی نبودنداتفاقی که وجودشان هنوز درشاید دنیای رزمی ناشناخته بود؟
اگر به این شکل لوبشه میرفتند، واضح بود که نقشههایجانشین آیندهشان با مشکلات زیادی روبرو میشد.
«به عقل ناقص مناحتمالاً که این فرضیه خیلیجوانی منطقی به نظر میرسه.»
راه اثبات یک فرضیه چیست؟
اینکه خودتانگار آن رااتفاقی بررسی کنی.
هاپ، هاپ هاپ! - ارباب.
اینجا خیلی ناهمواره.
بعد از دویدن در میان کوهی عمیقبهتر و پرشیب که حتی هوانگگو را همنیازی به نفسنفس انداخته بود، بالاخره به مقصد رسیدند.
یک چشمه کوچک بود.
داخل آن چشمه، یک جعبه چوبیاصلاً سوراخدار قرار داشت و جین چون-هیهمه میتوانست محتویات داخل آن را ببیند.
بازوی دربگرده حال پوسیدناحتمالاً یک انسان بود.
«اَه...»
جعبه چوبی به طرز شلختهای با طلسمهایی پوشیده شدهبهتر بود و فقط نگاه کردن به آن حس مورمورکنندهایدنبال به آدم میداد، انگار که نوعی جادوی شوم بود.
«نباید مستقیماً بهش دست بزنم. هوانگگو،اصلاً برو عقب. وقتی این کار تموم شد،احتمالاً باید پنجههای تو رو هم ضدعفونی کنم.»
هاپ! - فهمیدم.
جین چون-هی هوانگگونیفتاده را عقب راندشاید و شمشیرش را کشید.
در حالی که به آرامی هنر باد و ابرِ هنر الهیهمون پنج عنصر را به جریان میانداخت، توانست بادی شبیه به چیزیاحتمالاً که استادش یک بار با بادبزن نشان داده بود، ایجاد کند.
جین چون-هی به جایشمشیر بادبزن، شمشیر کریستال یخیهست را به حرکت درآورد.
او جعبه چوبیهمه نفرینشده را مستقیمهدفش به هوا بلند کرد.
جعبه شناور شدنیفتاده و به سمتشاید جین چون-هی پرواز کرد.
این بار، جین چون-هیاتفاقی شمشیر کریستال یخی راشاید با چی آتش پوشاند.
با اینکه شمشیری بود که انرژیاصلاً سردی در خود داشت، اما مطیعانه تسلیماحتمالاً هنر الهی پنج عنصر جین چون-هی شد.
بدون اینکه حتی لبه تیغه بههدفش آن برخورد کند، شمشیر را با حرکتیحالی مماس از روی جعبه چوبی تاب داد.
فوووش-
وقتی باد و آتشِ هنر الهیخودش پنج عنصر با هم برخورد کردند، جعبهشمشیر چوبیِ نمدار با سرعت باورنکردنی شعلهور شد.
فقط یک لحظه طول کشید.
جین چون-هی آنهمه را کاملاً بههدفش خاکستر تبدیل کرد.
«چنگال خلاء نیست، اما با استفادهشاید از بادِ هنر الهی پنج عنصر، میتونماصلاً کاری شبیه به چنگال خلاء انجام بدم.»
آتش حقیقی سامادی هم واقعینیفتاده نبود، اما او کاری شبیهباشه به آن انجام داده بود.
«یعنی ممکنه به خاطر همین چیزهااصلاً باشه که خانواده جگال تصویر یه مشتاحتمالاً کلاهبردار رو دارن...؟ نه، احتمالاً اینطور نیست.»
این چنگال خلاء نبود.
یک نسخه تقلبی بود.
آتش حقیقی سامادی هم نبود.
یک نسخه تقلبی بود.
«همم...»
جین چون-هی اخم کرد وفکر بعد از این همه فکرامپراتور و خیال عمیق دست کشید.
به جایش، آرایش پنج عنصرنیفتاده را در چشمه برپا کردباشه و شروع به تطهیر نمود.
مهارتش کاملاً ماهرانهامپراتور بود، هرچند بهاصلاً پای استادش نمیرسید.
چند ساعتبگرده به همیناحتمالاً منوال گذشت.
جین چون-هی توانستنیفتاده چشمه را بهشاید طور کامل تطهیر کند.
هاپ. - ارباب.
«چی شده، هوانگگو؟»
غررر. - حالاهمه که فکرش رو میکنم،بازگشت اون گوشت گندیده قبلی.
آخرش تکون خورد.
غررروول. - یه صدای عجیبینیفتاده داد و وقتی سوزوندیش، خودشباشه تکون خورد. من قشنگ دیدمش.
«چطور ممکنه تکون خورده باشه؟»
یعنی فقط یکهمه جسد در حالهدفش پوسیدن ساده نبود؟
«اگه حریفمون فرقهنیفتاده جاودانه خون باشه،شاید اصلاً جای تعجب نداره.»
مگه توی رمانهایهیچ رزمی، جیانگشیها هیولاهایخودش پای ثابت نبودن؟
از آنجایی که اعضای فرقه جاودانه خوننیازی آدمبدهای داستان بودند، به نظر میرسید راحتمیتونه بتوانند از چیزی مثل جیانگشی استفاده کنند.
«مثل اینکه ازهمه همین اول کار قراربازگشت نیست راحت باشه، نه؟»
با گفتن ایننیفتاده حرف، لبخند کمرنگی رویبهتر لبهای جین چون-هی نشست.
'اوه، یعنیانگار این بار قرارهنیفتاده یه جیانگشی ببینم؟'
جیانگشی.
وقتی جین چون-هیهمه بچه بود، ویدیوهای زیادیبازگشت درباره جیانگشیها وجود داشت.
یک جسد مرده.
از بعضی جهات میشداتفاقی آن را شبیه زامبیشاید دانست، اما تفاوتهای زیادی داشت.
میشد آن را جسدی با دست ونیازی پای خشکشده تصور کرد که با دستهای صافهدفش و کشیده به جلو، بالا و پایین میپرید.
یادش آمد که چطور جیانگشیها باهدفش صدای زنگولهای که یک راهب تائوئیستدویدنش روی عصایش تکان میداد، حرکت میکردند.
در زندگی قبلیاش، جینخودش چون-هی حتی یک آویزباشه موبایل طرح جیانگشی هم داشت.
بعد از اینکه گوشی هوشمند خرید دیگر نتوانستشاید از آن استفاده کند، اما یک آویز موبایلنیازی کوچک به شکل جیانگشی همیشه گوشه کشویش افتاده بود.
'نه، اینطور نیست کهشمشیر خیلی دلم بخواد یکیهست از اونا رو ببینم.
فقط ممکنه ازهمه روی اجبار مجبور بشمبازگشت با یکیشون روبهرو بشم.'
جین چون-هی با ناامیدی فکریفکر را که میتوانست باعث انفجارامپراتور مغز استادش شود، انکار کرد.
'نمیگم اصرارانگار دارم یکیشوناتفاقی رو ببینم.
یه رویاروییهمون ضروری فقط...شمشیر یه رویارویی ضروریه!'
روح یکبگرده خوره هنرهای رزمیمیتونه در درونش میجوشید.
'اگه گوشیاتفاقی داشتم، فقط یهفکر عکس ازش میگرفتم...'
بعد از پاکسازی کامل منبعبشه آلودگی، جین چون-هی سوار یکیجانشین از قایقهای فرقه پوتو شد.
سپس نامهای را که ازمیتونه طرف فرقه توسط یک ماهیگیربده فرستاده شده بود، دریافت کرد.
روی آن، موقعیت جزیرهای کهفکر شاهین رعد بهشتی مدام درامپراتور آنجا ظاهر میشد، نوشته شده بود.
جین چون-هی بلافاصله نامهاتفاقی را سوزاند تا کسیشاید نتواند آن را ببیند.
ماهیگیر مردی بود که مدتهابشه در این منطقه ماهیگیری میکرد وبگرده در مدیریت جریانهای دریایی متخصص بود.
او بدون اینکه حتی نگاهی بیندازد، ازبازگشت میان صخرههای دریایی که به شکلی پیچیدهجریانهایی پراکنده شده بودند، به سلامت عبور میکرد.
به لطف او، جینخودش چون-هی توانست با خیالباشه راحت در قایق استراحت کند.
سرانجام، آنها به جزیرهایاتفاقی که گمان میرفت شاهین رعدبهتر بهشتی در آنجا باشد، رسیدند.
«اینجا یه جزیره متروکه است که هیچکس توش زندگی نمیکنه،جانشین اما یه کلبه هست که ماهیگیرا میتونن توش استراحت کنن. مندویدنش همونجا استراحت میکنم، هر وقت کارت تموم شد میتونی بیای اونجا.»
جین چون-هی دستهایشهمه را به نشانه احترامبازگشت به هم گره کرد.
«ممنونم.»
«این در برابر لطفی که اژدهای سفید کوچکشاید به جزیره ما کرده، هیچی نیست. این روستایینیازی حقیر فقط خوشحاله که میتونه کمک کوچیکی بکنه.»
فقط فرقه پوتوامپراتور نبود که ازاصلاً جین چون-هی سپاسگزار بود.
در میان بیماران مبتلااحتمالاً به آن بیماری عجیب،جوانی روستاییان هم حضور داشتند.
حتی یک نفر در روستا نبودشاید که نداند جین چون-هی بدون کوچکترینبشه شکایتی همه را درمان کرده بود.
جین چون-هی لبخند خجالتزدهای زد.
«ممنونم. اما میشه لطفا شمابشه برگردید؟ بیایید فردا همین موقع، وقتیبگرده دوباره بادبان کشیدید، همدیگه رو ببینیم.»
ماهیگیر سر تکان داد.
«فهمیدم. همین موقع برمیگردم.»
به دلایلی،انگار ماهیگیر حتیاتفاقی نپرسید چرا.
به نظر میرسیدامپراتور تا این حد بهنیازی جین چون-هی اعتماد داشت.
'اگه اتفاقی نیفته که خیلی هم خوبه،بازگشت اما اگه درگیری با فرقه جاودانه خون پیشآزاد بیاد، ممکنه یه آدم بیگناه درگیر ماجرا بشه.'
اگر فقط جین چون-هی تنها بود، مشکلی نداشت،باشه اما او توانایی این را نداشت که همزماندنبال هم بجنگد و هم از ماهیگیر محافظت کند.
وقتی قایق بههیچ اندازه کافی دور شد،فکر هوانگگو به حرف آمد.
هاپ. - ارباب، بوی اونبشه پرهای سیخسیخی رو پیدا کردم،جانشین اما یه بوی عجیب هم کنارشه.
همانطور که انتظار میرفت.
به نظر میرسیدنیفتاده آن را از فاصلهبهتر نزدیکی پیدا کرده بود.
'اگه اون وسط بیخیال ساما هیونخودش و فرقه پوتو میشدم، خیلی زودترامپراتور از فرقه جاودانه خون پیداش میکردم.'
آنوقت دیگرهمون چنین خطریشمشیر هم وجود نداشت.
اما جین چون-هی پشیمان نبود.
او سر هوانگگو راخودش خاراند و یک تکه گوشتهمون گاو خشکشده برایش پرت کرد.
ملچ مولوچ. -هیچ واو، این خیلیخودش خوشمزهست! وفاداری، وفاداری!
«بسیار خبهمون هوانگگو. راهشمشیر رو نشون بده.»
هاپ!
دم هوانگگو سیخ ایستاد.
سپس شروع بههیچ دویدن کرد وخودش رد بو را گرفت.
جین چون-هی با استفادهشمشیر از تکنیکهای حرکتیاش بههست دنبال هوانگگو راه افتاد.
چقدر دوید؟اتفاقی در فاصلهای نهچندانفکر دور، صاعقهای زد.
گرا-بوم!
شاهین رعد بهشتی یک جانوربشه روحانی بود که گفته میشد قدرتبگرده کنترل رعد و برق را دارد.
فکر میکرد در نهایت مثل یک مارماهیبازگشت الکتریکی روی زمین، از بدنش برق شلیک کند،آزاد اما به نظر میرسید سطحش کاملاً متفاوت است.
'واو، از طرفی هم نباید یهشاید مارماهی الکتریکی و یه جانور روحانی دنیایاصلاً رزمی رو تو یه سطح تصور میکردم.'
چیزی که میدانست واتفاقی چیزی که شخصاً میدید،شاید قطعاً با هم فرق داشتند.
صاعقهای که درامپراتور آسمان خشک جرقه میزد،نیازی بهطور نفسگیری وحشتناک بود.
قلبش به تپش افتاد.
هاپ! -اتفاقی ارباب، همینخودش دور و بره.
چقدر دیگرانگار در آن درهنیفتاده پرشیب جلو رفتند؟
سرانجام، یک شاهینامپراتور غولپیکر در میداناصلاً دیدشان پدیدار شد.
قیاااق!
آرتیفکتی که جیننیفتاده چون-هی پوشیده بودشاید به لرزش درآمد.
به نظر میرسید در تلاش است تا فریاد شاهینبهتر رعد بهشتی را درست مثل صدای هوانگگو ترجمه کند،دنبال اما چون هنوز دور بودند، ترجمه واضح به گوش نمیرسید.
'چقدر خفنه.'
شاهین آنقدر بزرگهمه بود که قوانین پرسپکتیوبازگشت را زیر پا میگذاشت.
وقتی جین چون-هی کمیخودش نزدیکتر شد، شخصی سیاهپوش راهمون دید که آنجا ایستاده بود.
در اطراف آن سیاهپوش، افراد سیاهپوشخودش دیگری افتاده بودند که بر اثرامپراتور برخورد صاعقه به جسد تبدیل شده بودند.
در کنارش مرد بدقوارهشمشیر دیگری ایستاده بود کههست از بدنش بخار بلند میشد.
«کههاهاها، شاهین رعد بهشتی.احتمالاً اگه نمیخوای مرگ جوجهاتجوانی رو ببینی، مطیعانه تسلیم شو!»
در دستان فرد سیاهپوشی کهفکر کنار مرد بدقواره ایستاده بود،امپراتور یک جوجه پرنده اسیر شده بود.
جیک! جیکانگار جیک جیکاتفاقی جیک! - مامان.
مامان!
از آنجا که گریههای این جوجههدفش پرنده هم ترجمه میشد، به نظردویدنش میرسید او نیز یک جانور روحانی باشد.
جوجه دست و پا میزد، اماشاید به خاطر دست خشنی که اوبشه را گرفته بود، نمیتوانست درست حرکت کند.
'انگار جوجههه هنوزهیچ نمیتونه رعد وخودش برق شلیک کنه.'
جیک! جیک جیکامپراتور جیک! - درد داره!نیازی کمکم کن! مامان! مامان!
'همم.
اگه صداش رو نمیشنیدم،خودش میتونستم نادیدهاش بگیرم، اما حالاهمون که شنیدم، چاره دیگهای ندارم.'
به خاطر همین بوداتفاقی که آن یارو یوهوشاید آرتیفکت را به او داد؟
جین چون-هی نوچی کرد.
سپس بابگرده علامت دست بهمیتونه هوانگگو دستوری داد.
فین فین! - انسان سیاهپوش.
حمله مخفیانه!
همانطور که از یکشمشیر جانور روحانی انتظار میرفت،هست مقصود جین چون-هی را فهمید.
هوانگگو به آرامیهمه و با حالتهدفش سینهخیز نزدیک شد.
حرکتش آنقدر بیسروصدا و مخفیانه بود کهبهتر حتی جین چون-هی هم اگر خودش ایننیازی دستور را نداده بود، متوجه آن نمیشد.
درست در همان لحظه، بهنیفتاده نظر رسید مرد بدقواره چیزیباشه حس کرده و نگاهش را چرخاند.