چپتر 290: برخورد سرنوشتساز
0«آره.
این دیگهاسمش یه برخوردباشه اتفاقی واقعیه.»
تو این جیانگهوی به این بزرگی، دیدن یه آشنا واقعاً یه برخورد سرنوشتسازهچون و بخشی از جذابیت دنیای رزمیه، مگه نه؟ هر وقت تو رمانهای رزمیخودمم این صحنهها رو میخوندم، قلبم تندتر میزد، اما هیچوقت فکر نمیکردم خودم تجربهاش کنم.
«البته... اگه هوانگگوبلافاصله نبود، شاید حتی سایهمونپیدا هم به هم نمیخورد.»
باید بگم اون نقشاونجایی مهمی داشت تا این دیدارغذاشناسه سرنوشتساز یکم راحتتر اتفاق بیفته؟
بعد از این تجدید دیداربیمزه خوشحالکننده، اون دوتا بلافاصله یهزبون مسافرخونه همون نزدیکی پیدا کردن.
صاحب مسافرخونه با دیدن اون سگ بزرگ و شاهین آبی،دقت با دقت به صورت جین چون-هی خیره شد و بعداژدهای پرسید: «نکنه شما قهرمان جوان، اژدهای الهی لباس سفید هستید؟!»
«بـ... بله، خودمم.»
«خوش اومدید،شنیده خیلی خوشاونجایی اومدید! بفرمایید داخل!»
برقی تواسمش چشمای صاحبباشه مسافرخونه درخشید.
«نکنه بعداً بخواد یه تابلوکردن بزنه که روش نوشته [رستوراندقت مورد تأیید اژدهای الهی لباس سفید]؟»
شنیده بودم از اونجایی که شمشیر اژدهای فیروزهای حسابیصاحب شکموئه و غذاشناسه، مسافرخونههایی که میرفت تابلوهایی نصب میکردنپرسید که روش نوشته بود: «رستوران مورد تأیید شمشیر اژدهای فیروزهای.»
«اگه غذاششنیده خوشمزه نباشه،اونجایی عمراً ببخشمش.»
پروفسور جین کسی نبود که وقتیبودن پای اعتبار اسمش وسط باشه، ازمیکنم بیمزه بودن غذای یه جا بگذره.
با همین زبوننزدیکی خودم قضاوت میکنمصاحب که چقدر غذاهاش خوشمزهست.
صاحب مسافرخونه اون دو نفر رو بهپیدا بهترین میز اونجا راهنمایی کرد، تو اتاقیصورت که فقط برای مهمونای ویژه رزرو میشد.
این دیگهشنیده قضیه رواونجایی قطعی میکرد.
این صاحبکار کاملاً قصد داشتبیمزه از اسم اژدهای الهی لباسزبون سفید پول به جیب بزنه.
با این حال، جین چون-هیکردن هم کسی نبود که دستدقت رد به سینه امکانات مجانی بزنه.
نشست و چند تامسافرخونه از غذاهای منو که چشمشصاحب رو گرفته بود، سفارش داد.
صاحب مسافرخونه بابودم چهرهای که ازفیروزهای هیجان میدرخشید، رفت پایین.
به نظر میرسیدوسط قراره کلی اشانتیون وغذای مخلفات هم اضافه کنه.
«این بخش ازنزدیکی معروف بودن توصاحب جیانگهو واقعاً میچسبه.»
اون اوایل که تازه وارد جیانگهو شده بودم، باید جونبزرگ میکَندم تا سرم کلاه نذارن و پول اضافه ازم نگیرن،شما اما الان مردم برای پذیرایی ازم سر و دست میشکنن.
به محض اینکه صاحب مسافرخونه رفت،فیروزهای جین چون-هی پرسید: «چی شد کهتابلوهایی اومدی اینجا؟ اونم تک و تنها.»
با این حرف، چون-و لبخند ملایمی زد و گفت:همین «وسط تمرینات جیانگهوی خودم هستم. بقیه فرقهها هم طبیعتاً شاگردایاونجا همسن و سال من رو برای تمرینات جیانگهو میفرستن بیرون.»
«اوهو.
پس بالاخره وقتش رسید.»
یه توضیحشنیده کوتاه برایاونجایی اطلاعات عمومی.
تمرینات جیانگهو.
به این معنیه که یه جنگجوی جوون از یه فرقه،دقت تنها یا تو یه گروه دو سه نفره، میره تواژدهای دل جیانگهو تا قبل از برگشتن چیزای مختلف رو تجربه کنه.
هنرهای رزمی فقط بامسافرخونه شمشیر زدن به یهکردن دیوار تو تنهایی پیشرفت نمیکنه.
البته، آدم میتونه پایههاش رو قویفیروزهای کنه، اما بدون تجربه عملی، تبدیلتابلوهایی شدن به یه جنگجوی واقعی تقریباً غیرممکنه.
فقط با تجربه کردن خود دنیا، درگیرغذای شدن باهاش و شمشیر زدن با آدمای توشخوشمزهست میشه فلسفه رزمی یه نفر رو رشد داد.
مسیر هنرهای رزمینزدیکی فقط به این نیستبزرگ که چقدر شمشیر میزنی.
به اینه که به سمتهمون کی شمشیر میزنی، چطور شمشیر میزنیشاهین و با چه قلبی شمشیر میزنی.
آدم باید به همه این چیزافیروزهای فکر کنه، بجنگه، ناامید بشه و بانصب این حال، بازم به جلو حرکت کنه.
«از دید یه خواننده، این موضوعبودن همون تم اصلی و مرکزی ژانرمیکنم رزمی رو هم تو خودش داره.»
چون بدون رنجنزدیکی کشیدن، هیچ رشدیصاحب در کار نیست.
این تمرینات جیانگهوبلافاصله تو هر رمان رزمیایپیدا خیلی مهم تلقی میشه.
«معمولاً تو این تمرینات خیلیا از آژانسهای محافظتی کارغذاشناسه میگیرن، اما جنگجوهای زیادی هم هستن که مثل یهنباشه رونین آواره میشن و نقش قهرمان رو بازی میکنن.»
یه آژانس محافظتیوسط معادل مدرن خدماتبودن پستی و امنیتیه.
همونطور که مرتب کردن بستههای پستیصاحب کار سختیه، کار آژانس محافظتی هم همینه،چون برای همین همیشه منتظر جنگجوهای جوون هستن.
اما در مورد نقش قهرمانهمون بازی کردن... این مسیریه کهبزرگ معمولاً جنگجوهای خانوادههای پولدار انتخابش میکنن.
در حالی که بعضیا واقعاً مثلفیروزهای قهرمانا رفتار میکنن، بقیه فقط باتابلوهایی پولی که خانوادههاشون بهشون دادن، ول میگردن.
البته اگه اینجوری وقتشون رو به بطالت بگذرونن، فقط با سن بالاترمیکنم برمیگردن در حالی که هنرهای رزمیشون هیچ پیشرفتی نکرده، برای همین خیلیبرای از خانوادهها عمداً اونا رو با پول توجیبی خیلی کمی میفرستن بیرون.
«پس بالاخرههمون وقتش برایپیدا تو هم رسیده.»
«آره. استادم گفت با سطحی که دارم، الان دیگه به تجربهشاهین عملی نیاز دارم. اما با اینکه لباس دائوئیستها رو میپوشم وجوان شمشیر دستمه، مردم مدام شک میکنن که من از فرقه وودانگ باشم.»
«همم...»
«نکنه چشمبندشاسمش رو یه کمبیمزه اشتباه درست کردم؟»
روی چشمبند چرمی سیاهش،پیدا نماد وودانگ رو باشاهین نخ نقرهای گلدوزی کرده بودم.
براش وقت گذاشته بودم تا هیچجا کسی بهشکردن به چشم حقارت نگاه نکنه، اما برعکس، حالاچون شبیه یه رهبر پولدار از جناح غیرمتعارف شده بود.
از طرفی، هر چی بزرگتر میشد، چهرهاشحسابی سردتر و خشنتر میشد و روز بهمیکردن روز از ظاهر یه راهب دائوئیست فاصله میگرفت.
اون جذبه و ابهتباشه ترسناک هیکل درشتش همبگذره تو این قضیه بیتأثیر نبود.
«با این حال،نزدیکی بالغتر از قبلصاحب به نظر میرسی.»
با تعریف جین چون-هی، چهرههمون چون-و سریع نرم شد. «اگه توشاهین اینطوری میبینی هیونگ، پس حتماً همینطوره.»
«راستی، حالا کهبودم اینجایی یعنی هنوزفیروزهای دستکشها به دستت نرسیده.»
«دستکش؟»
چشمهای چون-و گشاد شد.
«آره، دستکشهایی که ازمسافرخونه نخ کرم ابریشم صدگانهکردن ساخته شدن. فرستادمشون وودانگ.»
با این حرف، چون-و طوری کهفیروزهای انگار چاقو خورده باشه، به خودش پیچید.نصب «اگه میدونستم، یه کم دیرتر راه میافتادم.»
دستکشهایی ازاسمش جنس نخباشه کرم ابریشم صدگانه.
هر جنگجوییهمون آرزوی داشتنشونپیدا رو داره.
تازه، قسمت کف دستش طوری تقویت شده بود که وقتیبزرگ شمشیر رو میگرفتی، دیگه هیچوقت از دستت نمیافتاد و طوریشما طراحی شده بود که با ضربات خارجی هم از دست نره.
از هر نظر،بودم این دستکشها دقیقاً برایحسابی چون-و ساخته شده بودن.
عجیب بوداسمش اگه توباشه ذوقش نمیخورد.
«حالا، داری کجا میری هیونگ؟»
«دارم میرم پکن.»
«پکن؟ نگو که قصر امپراتوری...؟»
با این حرف، چشمهایباشه جین چون-هی کمی گشادبگذره شد. «چرا اینطوری فکر میکنی؟»
«خب، فقط فکر کردم با مهارتهایصاحب پزشکیای که تو داری، برای اونجین سطح بیش از حد واجد شرایطی.»
«عجب شمّ قویای داره.»
حتی اگه یه حدس شانسی هم بود، دربارهشکموئه رفتن به قصر امپراتوری درست میگفت، هرچند بیشترغذاش برای گرفتن پاداش درمان بود تا درمان شخص امپراتور.
«در ایناسمش صورت، میتونمباشه باهات بیام؟»
این یه پیشنهاد غیرمنتظره بود.
«مگه نگفتی وسط تمرینات جیانگهویی؟»
«همینطوری پرسه زدنبودم هم تمرین جیانگهوئهفیروزهای دیگه، مگه نه؟»
قضیه از این قرار بود کهبودن جنگجوها به خاطر شهرت جین چون-هی،میکنم بیوقفه اون رو به دوئل دعوت میکردن.
داشت با خودش فکر میکرد که آیا مثل دفعه قبلدقت مجبور میشه با یه آژانس محافظتی سفر کنه یا نه، برایالهی همین این پیشنهادی بود که با آغوش باز ازش استقبال میکرد.
از دید مبارزهطلبا، اگه چون-و میاومد جلو و میگفت:صاحب «برای دوئل با برادرم، اول باید من رو شکست بدی»،نکنه شانس پیروزی خیلی کمشون، حتی از قبل هم کمتر میشد.
چه دعوایی در کار بودشمشیر و چه نه، داشتن نفراتمسافرخونههایی بیشتر خودش نصف راه بود.
«خوشحال میشم باهام بیای.»
با اینهمون حرف، چون-وپیدا نفس راحتی کشید.
'این بچه.
فکر میکرد قراره رد کنم؟'
یه جوری به برادرشباشه نگاه میکرد که انگاربگذره باید همیشه ستایشش کند.
جین چون-هی ایننزدیکی قضیه برایش جالبصاحب بود و ریز خندید.
با قطعی شدن این موضوع،شمشیر آنها دو اسب جدید ازمسافرخونههایی یک ایستگاه پیک دولتی کرایه کردند.
«امم، هیونگ.اسمش باید یه چیزیبیمزه رو اعتراف کنم.»
«چی شده؟»
«من... تادوتا حالا سوارمسافرخونه اسب نشدم.»
«چی؟»
این واقعاً غیرمنتظره بود.
همانطور که جین چون-هی به چون-و خیره شده بود، چون-و سرخ شد و پشت سرش رانکنه خاراند. «خب... دلیلی نداره که اسبها به کوه وودانگ بیان، و با وجود تکنیکهای حرکتی، چرابرقی باید یاد میگرفتم؟ بچههای خانوادههای پولدار شاید فرصت سوارکاری داشته باشن، اما برای من اینطور نبود.»
'آه... درسته.
چون-و هیچوقت فرصتش رو نداشت.'
حتی اگر از یک خانواده ثروتمندبودن هم نبودند، یک بچه از یک خانوادهچقدر تاجر معمولی فرصت اسبسواری را پیدا میکرد.
چون-و یتیم بود و برخلاف دیگر برادرانبزرگ رزمیاش، حتی اگر برای گشت و گذار ازپرسید کوه وودانگ بیرون میرفت، جایی برای رفتن نداشت.
'نکنه دستدوتا گذاشتم رومسافرخونه نقطه ضعفش؟'
به عنوان کسی که خودش هم یتیم بود، میدانست چه چیزهایی میتواند حساسیتبرانگیزنصب باشد و کمی احساس تاسف کرد. «چون-و! وقتی برای تمرین تو جیانگهو بیرون میری،وسط تازه باید اسبسواری رو یاد بگیری. همه همینطوری یاد میگیرن. اصلاً هم دیر نکردی.»
او عمداً با لحنی شاد صحبتبودن کرد و رامترین اسب را انتخاب کردچقدر و افسارش را به دست چون-و داد.
در همان لحظه.
شییییهههه!
اسب به محضبودم دیدن چون-و، شروعفیروزهای کرد به رم کردن.
«هوش، هوش،اسمش هوش، چراباشه اینقدر ترسیدی؟»
مهتر سریعهمون سعی کرد اسبکردن را آرام کند.
با دیدن این صحنه، چون-و معذبنزدیکی شد و به چشمبندش دست زد. «راستش،دقت حیوونا معمولاً یکم از من میترسن، هیونگ.»
«مگه قیافهاتشنیده چشه که بترسن؟شمشیر یه لحظه وایسا!»
جین چون-هی یکییکیوسط اسبها را انتخاب کردغذای و پیش چون-و آورد.
پووووف!
شییییهههه!
تکتک آنها جلوی چون-واونجایی روی پاهای عقبشان بلندشکموئه شدند و وحشی بازی درآوردند.
«...هیونگ، لازم نیستوسط به زور اینبودن کار رو بکنی.»
«نه، نه!همون اسبهای اینجاپیدا فقط یکم حساسن!»
...مهتر حسدوتا کرد حقشمسافرخونه ضایع شده است.
در بیست سال کارش به عنوان مهتر، اینشکموئه اولین باری بود که میدید تمام اسبها اینطورغذاش روی دو پا بلند شوند و رم کنند.
اما نمیتوانست این را بگوید، چون شخصیغذای که جلویش ایستاده بود، نشان بازرس امپراتوریِ مستقیمخوشمزهست زیر نظر خانواده سلطنتی را در دست داشت.
نمیتوانست به خودش جرات شکایتکردن کردن بدهد، برای همین فقطدقت در دلش احساس بیچارگی میکرد.
در نهایت، اوبلافاصله با خشونت افسارنزدیکی بزرگترین اسب را گرفت.
شیهه!
جین چون-هی سر اسبباشه را محکم بغل کرد وهمین زمزمه کرد: «بیا نترسیم، باشه؟»
در همان لحظه، هوانگگوپیدا که دیگر نمیتوانست فقطشاهین تماشا کند، «هاپ» آرامی کرد.
با صدای جانور روحی، گوشهای اسب بزرگ بهکردن شدت تکان خورد و بعد، انگار که ازچون همهچیز قطع امید کرده باشد، سرش را پایین انداخت.
جین چون-هی لبخند درخشانی زد.شمشیر «چون-و، یکی پیدا کردم! هی، اینمیرفت یکی هم بزرگه، دقیقاً اندازه خودته.»
این را گفتوسط و افسار رابودن به او داد.
«ممنون، هیونگ.»
«حرفشم نزن! حالا فقط باید یاد بگیری چطوری سوارصاحب بشی. جنگجوها سطح آمادگی جسمانیشون با آدمای معمولی زمین تانکنه آسمون فرق داره. تو کمتر از یه ربع یاد میگیری.»
او با جنب و جوش اینطرففیروزهای و آنطرف میرفت و چون-و راتابلوهایی ترغیب میکرد تا سوار اسب شود.
چون-و به دلایلیوسط احساس قدردانی نسبتبودن به برادرش پیدا کرد.
در واقع، او درمسافرخونه کمتر از یک ربعکردن به خود اسبسواری عادت کرد.
«اوه، برادرشنیده خودمه دیگه. میدونستمشمشیر زود یاد میگیری.»
«هیونگ... باشه.اسمش الان دیگه میتونمبیمزه خوب سواری کنم.»
صورت چون-وهمون تا بناگوشپیدا سرخ شد.
احساس ناخوشایندی نبود، امامسافرخونه اینکه مثل یک بچهکردن لوسش میکردند داشت دیوانهاش میکرد.
«تو مسیر جاده اصلی کهشمشیر میاومدیم، متوجه شدم دیگه هیچکس دنبالمیرفت شر نمیگرده و دعوا راه نمیندازه.»
«آه... احتمالاًاسمش به خاطرباشه قیافه منه، هیونگ.»
«مگه قیافهات چشه؟»
«خب... اگه یه غول دو و نیم متری با یه چشمبند کنارت سوار اسب باشه، مردمچون با خودشون فکر نمیکنن این دیگه چه جور عضو جناح غیرمتعارفه، هیونگ؟ تو مهربون به نظرخیلی میرسی، برای همین ممکنه فکر کنن بهشون رحم میکنی، اما احتمالاً درباره من همچین فکری نمیکنن.»
«قیافهات مگه چقدربودم میتونه ترسناک باشه؟فیروزهای تو خوشتیپی، پسر!»
تق!
همانطور که محکمنزدیکی به پشتش کوبید،صاحب چون-و لبخند تلخی زد.
خوشتیپ بودن و مهربانمسافرخونه به نظر رسیدن دوکردن مقوله کاملاً جدا بودند.
امپراتور مشت وودانگبودم یک بار شاگردش راحسابی اینگونه توصیف کرده بود:
-تو به وضوح آموزههای دائوئیسم رو دریافت کردی و بهزبون روشنبینی تائو رسیدی، پس چرا هالهات اینقدر تهدیدآمیزه؟ حتی اون ستارهکرد قاتل آسمانی هم از تو مرتبتر و موجهتر به نظر میرسه.
حق با او بود.
امپراتور مشت وودانگبلافاصله هم تا حدودینزدیکی قطع امید کرده بود.
-باید مشکلشنیده از قیافهاتاونجایی باشه... نوچ، بگذریم.
با اوناسمش چشمبند شبیهباشه شیاهو دون شدی.
او همیشههمون مردی رکپیدا و صریح بود.
هیچ ابایی ازبلافاصله دست گذاشتن روینزدیکی نقاط ضعف شاگردش نداشت.
-بهتر میشد اگه حداقل چشمات مهربونفیروزهای به نظر میرسید... همم... سعی کنتابلوهایی بیشتر لبخند بزنی... نه، لبخند نزن.
مورمورکننده است.
چرا با همچیننزدیکی قیافه جذابی اینقدرصاحب ترسناک به نظر میرسی؟
چون-و دیگر تسلیم شده بود.
اینکه موقع انجام کارهای قهرمانانه بچهای را نجاتشکموئه دهد و آن بچه با دیدنش از ترس غشخوشمزه کند، برایش به یک اتفاق روزمره تبدیل شده بود.
«تا وقتی تو ازباشه من نمیترسی، هیونگ، بقیهاشبگذره مهم نیست. همین کافیه.»
چون-و فقط همیننزدیکی را گفت وصاحب لبخند کمرنگی زد.
تقتق، تقتق—
همانطور که در امتداد جادهشمشیر اصلی اسبسواری میکردند و حرفمسافرخونههایی میزدند، خورشید کمکم غروب میکرد.
هوانگگو کمی خسته به نظر میرسیدبودن و شاهین رعد بهشتی روی سرمیکنم جین چون-هی نشسته بود و چرت میزد.
«درست اونور ایننزدیکی گردنه یه روستاست.صاحب بیا امشب همونجا بمونیم.»
«از کجا میدونی، هیونگ؟»
«قبل از اینکهبودم راه بیفتیم، تو ایستگاهحسابی پیک یه نقشه دیدم.»
«...خب؟»
«یعنی چیهمون 'خب'؟ میدونمپیدا چون دیدمش دیگه.»
'فقط بادوتا یه بارمسافرخونه دیدن یادش مونده؟'
چون-و ماتشنیده و مبهوتاونجایی مانده بود.
او میدانست کهوسط افراد خانواده جگالبودن همگی باهوش هستند.
همچنین میدانست که برادرشپیدا در میان آنها بهشاهین طرز خاصی نابغه است.
با این حال، برادرش هرگز بهنزدیکی دانش خود نمیبالید و هاله معمول یکدقت استراتژیست را هم از خود ساطع نمیکرد.
او بیشتر شبیهبودم یک پزشک معمولیفیروزهای و خوشقلب بود.
فقط همین.
اما مواقعی مثل الان پیشکردن میآمد که ناگهان به او یادآوریصورت میشد برادرش با بقیه فرق دارد.
چون-و این را دوست داشت.
«......»
«چرا میخندی؟»
«همینطوری.»
«خیلی خنگی.»
آرزو میکرد کاشبودم همه دنیا ویژگیهایفیروزهای خاص برادرش را میشناختند.
در واقع، شهرت اژدهای الهی لباسبودن سفید که در حال حاضر پخشمیکنم میشد، تا حدودی دستکم گرفته شده بود.
افراد زیادیهمون ذات واقعیپیدا برادرش را نمیشناختند.
انگار یکدوتا جور حیفمسافرخونه شدن بود.
و این فکر که او یکی ازحسابی معدود کسانی بود که این روی برادرشمیکردن را میشناخت، باعث میشد کمی احساس غرور کند.
هرچند برادرشاسمش هرگز متوجهباشه این موضوع نمیشد.