چپتر 189: چپتر 189
0میتوانستم حس کنم کههنرهای استخوانها، ماهیچهها و اندامهایشبیه دردمندم در حال بهبودیاند.
ورم مچم داشت میخوابید.
این نتیجهی یک روز کاملوقتی بیحرکت دراز کشیدن و درمانبعد با چی حقیقی پنج عنصر بود.
«همه جنگجوها اینطوری زندگی میکنن؟»
من خودم پزشک بودمهنرهای و میدانستم در بدترین حالتجنون چطور بدنم را درمان کنم.
اما جنگجوها، مخصوصاً بزرگانیاست مثل امپراتور مشت وودانگ، خیلیرزمی به حرف پزشکها گوش نمیدهند.
و بعدش هم خودشان راوقتی به درگیری با کسی میاندازندبعد که خیلی از خودشان قویتر است.
برای آدمهای جیانگهو،تمرکز هنرهای رزمی باید چیزیشده شبیه به جنون باشد.
احتمالاً به همین خاطر است که اینقدر راحت جانشان راباشد در مرز مرگ و زندگی به خطر میاندازند، به این امیدحتی که حتی ذرهای از هنر رزمی ذهن را به دست بیاورند.
مدام بهمیاندازند خواب میرفتماست و بیدار میشدم.
در این بین، هر بار که باهمراهش فریاد از خواب میپریدم، هوانگگو ناله میکرد وتعجب خودش را در آغوش جین چون-هی جا میکرد.
«آرتیفکت الهی آسیب دیده.»
وقتی مچ جین چون-هیهنرهای خرد شد، آرتیفکت الهیشبیه هم همراهش آسیب دید.
اگر بعد ازقویتر آن مبارزه سالمآدمهای میماند، جای تعجب داشت.
حالا برای صحبت با یکوقتی جانور روحی، باید بیشتر ازبعد قبل روی انرژی درونیام تمرکز میکردم.
با این حال، از قبل باهماهنگ هوانگگو و نوجین هماهنگ شده بودم، بنابراینتعداد برای ارتباط بدون آرتیفکت الهی مشکلی نداشتم.
تعداد دفعاتی که از آنرزمی استفاده میکردم هم به طورباشد طبیعی در حال کاهش بود.
«خب، اگه فقط مصرف انرژی درونیآدمهای رو به جون بخرم، هنوزم هرشبیه وقت لازم باشه میتونم باهاشون حرف بزنم.»
با اینالهی فکر، جین چون-هیوقتی دوباره دراز کشید.
ناله.
هوانگگو چانهاشآدمهای را روی شکمرزمی جین چون-هی گذاشت.
«چیزی نیست. من خوبم.»
کل بدنم ازآسیب کابوسی که تازه دیدههمراهش بودم، خیس عرق بود.
با این حال،تمرکز کمتر از شبهماهنگ اول از خواب میپریدم.
همانطور که بدنم خوبهنرهای میشد، حتماً ذهنم همشبیه داشت التیام پیدا میکرد.
هیچکس بدونمیاندازند آسیب دیدن زندگیبرای را طی نمیکند.
زندگی یک فرایندآسیب مداوم از آسیبخرد و بازسازی است.
وقتی دیگردرونیام نتوانیم بازسازی شویم،نوجین مرگ را میپذیریم.
«اگه یکم دیگهجیانگهو استراحت کنم، ذهنمباید هم برمیگرده سر جاش.»
البته، جای زخمش میماند.
اما این هم بخشی از زندگیخرد است؛ روح مردی در دهه چهلسالم زندگیاش با خودش اینطور زمزمه کرد.
«با این وضعتمرکز حسابی کثیف شدم،هماهنگ باید یه دوش بگیرم.»
هاپ!
«تو هم میخوای حموم کنی؟»
هاپ، هاپ!
«باشه. دنبالم بیا.»
تاندرکوئیک از آن تیپهایی بود کهباید به زمان و خلوت خودش نیازهمین داشت، اما هوانگگو اصلاً اینطور نبود.
خوشحالی این رفیققویتر در زندگی، چسبیدنآدمهای به اربابش بود.
حتماً به خاطر غریزه سگهاستوقتی که در طول تاریخ دربعد کنار انسانها تکامل پیدا کرده.
حتی بدون اینقدر عمیق فکرنوجین کردن هم، همیشه در برابر آنمشکلی چشمهای مهربان و معصوم تسلیم میشدم.
جین چون-هی یک دستهنرهای لباس تمیز برداشت وشبیه در را باز کرد.
تق.
«همم؟»
قفل بود.
دنبال قفلآدمهای گشتم، اماهنرهای چیزی نبود.
طوری طراحی شدهقویتر بود که ازآدمهای بیرون قفل شود.
تق، تق.
چند بار دیگرتمرکز هم سعی کردم بازششده کنم، اما قطعی بود.
آن صدا.
با یکمیاندازند چیز کاملاً محکمبرای مسدود شده بود.
درست همان موقع،آسیب صدای چرخیدن چیزیخرد را از بیرون شنیدم.
کلیک.
چون-و چفت بیرون راهنرهای باز کرد و باشبیه قدمهای بلند وارد شد.
«اوه، هیونگ. میخوای بری بیرون؟»
«چون-و. چرا اینجا قفله؟»
با حرف جینتمرکز چون-هی، چون-و باهماهنگ درخششی مورمورکننده لبخند زد.
«هاهاها. واسه اینکه کارهنرهای نکنی، هیونگ. تا وقتی کاملاًجنون خوب نشی، نمیتونی بری بیرون.»
انتظار نداشتممیاندازند اینقدر بااست پررویی بگوید.
اما تف کردن تویدیده صورت کسی که لبخنددید میزد هم کار سختی بود.
«ولی فکر کنمتمرکز الان دیگه کاملاًهماهنگ خوب شدم، نه؟»
«این رو بعد از اینکه پزشک امروزچیزی صبح اومد و نظرش رو داد تصمیماینقدر میگیریم. به هر حال، نمیتونی بری بیرون، هیونگ.»
چون-و با قاطعیت گفت.
«پس حمومم چی؟»
«توی همین ساختمان فرعی یه حموم هست، میتونیبنابراین از اون استفاده کنی. اینجا مخصوص مهمونهای ویژهست،طور واسه همین هر چیزی که بخوای رو داره.»
مگر همچین چیزی هم بود؟ تمامباید این مدت دراز کشیده بودم، برایهمین همین هنوز نقشه اینجا دستم نیامده بود.
«خب، میدونم اگه بخوای میتونی بری، حتی اگه اینطوری قفلشباید کنم. میدونم. اما یک بار افتادنت رو دیدم و دلمجانشان نمیخواد بار دوم هم ببینم. میفهمی چی میگم، مگه نه؟ هیونگ.»
لحن چون-والهی پختهتر ازدیده همیشه بود.
جین چون-هی پشت سرشمیکردم را خاراند و نگاهیبنابراین به اطراف ساختمان فرعی انداخت.
تا وقتی دراز کشیده بودمرزمی متوجه نشده بودم، اما اینباشد ساختمان فرعی حسابی بزرگ بود.
من خدمتمیاندازند بزرگی بهاست وودانگ کرده بودم.
آنها نمیتوانستند با من با بیتوجهیخرد رفتار کنند، پس حتماً بهترین ساختمانسالم فرعیشان را به من داده بودند.
«هر وقت لازم داشته باشینوجین آب گرم میارن. بزرگان وودانگبدون وقتی مریض میشن اینجا درمان میشن.»
چون-و به مسئولان وودانگ خبررزمی داده بود و از قبل حماماحتمالاً جین چون-هی را آماده کرده بود.
وقتی رفتم داخل، یک وانبرای پر از آب گرم که ازچیزی آن بخار بلند میشد، آماده بود.
آنقدر بزرگ بودآسیب که چند نفرخرد بتوانند واردش شوند.
«حالا میفهمم چراتمرکز میگن وقتی بزرگانهماهنگ مریض میشن میان اینجا.»
اشغال کردن چنینجیانگهو وان بزرگی به تنهایی،چیزی یک تجمل حسابی بود.
آوردن آب مکافاتقویتر بود و گرم کردنشجیانگهو هم مکافات دیگری داشت.
گیاهان داروییِ مفیدآسیب برای بهبودی، رویخرد آب وان شناور بودند.
سعی کردم حساب کنممیکردم قیمت این گیاهان چقدربنابراین میشود، اما بیخیال شدم.
شاید به خاطر این بود کهباید دقیقاً بعد از یک نبرد بزرگهمین بودیم، اما مغزم خوب کار نمیکرد.
به محض اینکه وارداست وان شدم، ماهیچههایم یکییکیهنرهای شروع به شل شدن کردند.
هاپ! غرغر!
هوانگگو مستقیم پرید داخل.
شلپ!
به نظر میرسید از آب گرمآدمهای حسابی لذت میبرد؛ در حالی که دنبالجنون جین چون-هی میرفت، دست و پا میزد.
او در فضای بسته از هنرخرد کوچک کردن ماهیچهها استفاده کرده بود، برایمیماند همین هماندازه یک سگ معمولی شده بود.
جین چون-هیدرونیام هوانگگوی خیسِ آبنوجین را بغل کرد.
«چون-و، توآدمهای هم میخوایهنرهای بیای تو؟»
«اشکالی نداره؟»
«تو تویالهی آوردن آبدیده کمک کردی.»
«معلومه که بایدتمرکز کمک میکردم. اینهماهنگ برای توئه، هیونگ.»
جین چون-هی هم میخواست دررزمی آوردن آب کمک کند، اماباشد چون-و سرسختانه مخالفت کرده بود.
فقط چون-و نبود.
مسئولان وودانگ هم حسابی نگرانوقتی شده بودند و میگفتند کار کشیدنمبارزه از یک بیمار خلاف اصول آنهاست.
در نهایت، مثل یک آدم بیدستوپایهماهنگ خجالتزده منتظر ماندم تا همهچیز آمادهنداشتم شد و بالاخره توانستم وارد شوم.
«هنوز خیلیآدمهای مونده تا لولهکشیرزمی آب اختراع بشه.»
اینجا مثل حوضچه چشمه آببرای گرمی نبود که عمارت پزشکیباید فلس سفید در آن قرار داشت.
در این دوران،آسیب آب گرم منبعخرد بسیار ارزشمندی بود.
با دعوت هیونگش،تمرکز چون-و هم همراههماهنگ او وارد وان شد.
از آنجا کهجیانگهو او خیلی هیکل درشتیچیزی داشت، آب سرریز شد.
«تو حموم چشمبندت رو درمیاری.»
«آره. اگه نمآسیب بکشه بوی عجیبی میگیره،همراهش برای همین چارهای ندارم.»
«یکی جدید برات درست میکنم.»
رنگ چشم چپجیانگهو چون-و از چشم راستشچیزی کدرتر و کمرنگتر بود.
وقتی جین چون-هی بااست دلسوزی بهش نگاه کرد،هنرهای چون-و سرش رو تکون داد.
«بارها گفتم،الهی اما حالمدیده خوبه هیونگ.»
«کاش میتونستم درمانش کنم.»
«بهت که گفتم، من خوبم.»
با دیدن قیافهقویتر جدی چون-و، خنده کوچیکیجیانگهو از دهنم در رفت.
«بازم خوشحالم که سالم و خوبخرد بزرگ شدی. و خوشحالم که اینسالم بار بدون هیچ آسیب جدیای زنده موندی.»
«...»
چون-و با نگاهی خالی به جین چون-هیچیزی خیره شد، مکثی کرد انگار میخواست چیزیاینقدر بگه، اما در نهایت حرفش رو قورت داد.
«خیلی بیروح و خشکی.»
در جوابالهی حرف جیندیده چون-هی، چون-و گفت:
«فقط امیدوارمدرونیام زودتر خوبمیکردم بشی، هیونگ.»
«من که کاملاً خوب شدم.»
«دفعه بعد،میاندازند قویتر میشم تابرای تو آسیب نبینی.»
«شک ندارم.»
هاپ!
هوانگگو نفسنفسآدمهای زد و صورترزمی چون-و رو لیسید.
«پسر، هوانگگومیاندازند واقعاً خیلیاست ازت خوشش میاد.»
با گفتن اینآسیب حرف، عمداً باخرد صدای بلند خندید.
همونطور که میخندید،تمرکز حس کرد قلبشهماهنگ داره التیام پیدا میکنه.
اون شب، جین چون-هیهنرهای بالاخره بدون اینکه کابوسشبیه ببینه، تا صبح خوابید.
این اولینمیاندازند بار بعد ازبرای فاجعه خونین بود.
صبح روز بعد.
بالاخره یه پزشک اعلامهنرهای کرد که رئیس سالن جراحیجنون ما کاملاً بهبود پیدا کرده.
حرف بعدیای که زد،است چیزی بود که خودهنرهای جین چون-هی همیشه میگفت.
«از الکل و تنباکو دوری کنید. تا حد امکان ازبعد جاهای خطرناک پرهیز کنید. بدهیهای دنیای رزمی هر چقدر هم کهقبل سنگین باشه، بدن شما از همه چیز مهمتره، استاد جوان عمارت.»
شنیدن حرفهایی که همیشه بهنوجین بقیه میزد و حالا بهبدون خودش گفته میشد، غمانگیز بود.
«حالا باید چیکار کنم؟»
از عمارت پزشکی فلس سفیدبرای تا اینجا، حتی با بیشترین سرعتچیزی هم حداقل یه هفته طول میکشید.
با وجود راهزنهای آبیدیده که ول میچرخیدند، حتیدید بیشتر هم طول میکشید.
اگه میخواستمدرونیام فرار کنم، الاننوجین تنها فرصتم بود.
درست همون موقع،جیانگهو چون-و از پشتباید جین چون-هی رو گرفت.
«مطمئنم تا وقتیقویتر پزشک الهی فلس سفیدجیانگهو برسه صبر میکنی، هیونگ.»
«کوهک... چون-و.الهی خیلی زوددیده میگیری قضیه رو.»
اینکه درست وقتی داشتممیکردم نشانههای فرار رو نشونبنابراین میدادم مچم رو بگیره.
اون یه استاد معمولی نبود.
همونطور که انتظار میرفت، صدای یکیآدمهای از مقامات وودانگ شنیده شد که اعلامجنون کرد استادش، جگال لین، از راه رسیده.
«به این زودی...؟!»
رنگ ازدرونیام رخسار جینمیکردم چون-هی پرید.
به محض اینکه جگال لین شاگردش روجیانگهو دید، قبل از اینکه حتی سلام کنه،باشد مچ دستش رو گرفت تا نبضش رو بگیره.
حالت خشک چهرهاشآسیب برای لحظهای نرم شدهمراهش و استادم آهی کشید.
«واقعاً خوب شدی.»
«فکر کردی من کیام؟ معلومهرزمی که خوب میشم. از همون اولشاحتمالاً هم آسیب جدیای ندیده بودم، استاد.»
«تا مدتی، وقتیقویتر بارون بیاد مچآدمهای دستت درد میگیره.»
«آخ...!»
از استادم همین انتظار میرفت.
اینکه فقط با یههنرهای نبض گرفتن کوتاه، حتیشبیه این رو هم بفهمه.
«راستی، خیلی زود رسیدی.است فکر میکردم حداقل دوهنرهای روز دیگه طول بکشه.»
«یوهو تو سفرهای طولانیدیده از این استاد سریعتره.دید برای همین ازش کمک گرفتم.»
از پشت سر جگال لین،نوجین یوهو جوری حرف زد کهبدون انگار کلمات رو تف میکرد.
«به خاطرآدمهای این بچه پررورزمی دارم زجر میکشم.»
فراموش نکرد که یهاست کلمه پر از خستگی ورزمی نفرت هم بهش اضافه کنه.
با وجود نفرتآسیب یوهو، جین چون-هیخرد اصلاً بهش اهمیت نداد.
«یعنی یوهو میتونه از هنر طیالارضهماهنگ یا یه چیزی شبیه به اون استفادهتعداد کنه؟ همم... اطلاعات خوبیه. باید یادم بمونه.»
ارباب جوانِ نفرتانگیز در کمالرزمی آرامش، یه کاربرد دیگه بهباشد لیست مهارتهای یوهو اضافه کرد.
استادم برای لحظهای بیروناست رفت تا با رئیس شعبهرزمی فرعی عمارت پزشکی ملاقات کنه.
تنها کسایی کهآسیب تو اتاق موندن، جینهمراهش چون-هی و یوهو بودن.
فقط اون دو تا.
تو همونآدمهای فرصت، جینهنرهای چون-هی سریع پرسید.
«راستی، تحقیقات چی شد؟»
«ول کردنش برایآسیب یه مدت کوتاهخرد مشکلی پیش نمیاره.»
«...»
وقتی جین چون-هی به جای جوابباید دادن، دستش رو روی صورت خشکشهمین کشید، رگی روی پیشونی یوهو بیرون زد.
«اون کشتِمیاندازند کوفتی ازاست جون خودت مهمتره؟»
«معلومه که جونمآسیب مهمتره. هست! اما!خرد کشت، کشته دیگه!»
نمیتونستم بفهممدرونیام اصلاً دارهمیکردم چه مزخرفی میگه.
تنها چیزی کهجیانگهو میتونستم حس کنم، یهچیزی جنون وسواسگونه بیپایان بود.
جین چون-هی ادامه داد.
«منم بهشون اعتمادآسیب دارم. به پزشکان ارشدمونهمراهش اعتماد دارم! دارم، اما!»
«... پس لطفاً بهشون اعتماد کن. اگه شکست بخوره، فکر میکنی فقطنداشتم ارباب جوان قراره سرویس بشه؟ منم از پا درمیام. از فکر اینکه دوبارههنوزم فقط دوتایی تا صبح بیدار بمونیم و جون بکنیم، حالم به هم میخوره.»
«درکت میکنم، یوهو. باهنرهای این حال، صداقت روشبیه تو صدات حس کردم.»
حالت چهره جینقویتر چون-هی به طرزآدمهای قابل توجهی روشنتر شد.
شاید به پزشکان ارشددیده اعتماد نداشت، اما بهدید نفرت یوهو اعتماد داشت.
اگه شکستدرونیام میخورد، یعنیمیکردم یه شببیداری دیگه.
یه شببیداری باجیانگهو کسی که بیشتر ازچیزی همه ازش متنفر بود.
نه یوهو وقویتر نه جین چون-هی ازجیانگهو این موضوع استقبال نمیکردن.
«فکر کنمالهی یه کم ازتوقتی خوشم اومده، یوهو.»
«...»
با شنیدن این حرف،هنرهای یوهو نگاهی پر ازشبیه انزجار شدید بهش انداخت.
پروفسور جین ازقویتر حالت چهره دستیارش ازجیانگهو نظر احساسی صدمه دید.
«خیلی بیرحمی. ما داریم... آخ!وقتی اینطوری تحقیق میکنیم! تا دانشبعد جدیدی برای بشریت کشف کنیم!»
«کی اهمیتدرونیام میده آدما بمیرننوجین یا هر چی...»
درست همونآدمهای موقع، درهنرهای کشویی باز شد.
استادم و امپراتورقویتر مشت وودانگ باآدمهای هم وارد شدن.
«پس داری بهم غر میزنی. غر میزنی! هاه! یهاگر جنگجو میتونه یه کم خاکی بشه. اژدهای سفید کوچک زندهروحی موند و در نهایت قویتر شد، مگه همین مهم نیست؟»
امپراتور مشتدرونیام با غرولند بهنوجین جگال لین گفت.
جگال لین میخواست چیزی بهرزمی امپراتور مشت بگه، اما بعدباشد چشمش به جین چون-هی افتاد.
چون نمیتونست ذات واقعیاشاست رو جلوی شاگردش نشونهنرهای بده، در نهایت آهی کشید.
«هاا...»
امپراتور مشت ادامه داد.
«گوش کن. شاگرد در نهایت مثل یه بذره. مثل یه ارکیده پرورشش بدی، تبدیلاینقدر به ارکیده میشه. مثل علف هرز پرورشش بدی، میشه علف هرز. کاری که تو داریمیرفتم میکنی اینه که میخوای ازش یه ارکیده بسازی. زیبا میشه، اما خیلی زود پژمرده میشه.»
«...»
«فکر میکنی میتونی تا ابد تو عمارت پزشکی فلس سفید لای پنبه بزرگش کنی؟ شاگردت بایدحالا حتی بعد از رفتن تو هم به زندگی ادامه بده. کسی که همیشه فقط به عنوان ارکیدهمشکلی یه نفر دیگه زندگی کرده، تا آخر عمرش هم فقط همونطوری میتونه زندگی کنه. و بعدش میمیره.»
«داری ازدرونیام روی تجربهمیکردم شخصی حرف میزنی؟»
با جواب تندجیانگهو جگال لین، چهره امپراتورچیزی مشت در هم رفت.