چپتر 430: قانون اول، دوم و سوم
0کار عمارتخون پزشکی فلسسینه سفید همیشه همینه.
اول از همه، با پیروی ازآرومشون روح فلورانس نایتینگل، قانون اول بهداشته، قانونبگیره دوم بهداشته و قانون سوم هم بهداشته.
یه جورایی این قضیه به اسم فرشته رحمت وبرسید فرشته سفیدپوش معروف شده و تو زندگینامههاش داستانهایی میگنبار که هر وقت مریضی درد میکشید، دستش رو میگرفت.
ولی دستمریض گرفتن که مریضیبفرسته رو درمان نمیکنه.
تو دورانی که کسی به بهداشت اهمیت نمیداد،نظر همین کار میتونست ضربه آخر و کشندهای باشه کهبگیره یه مریض رو با عفونت خون بفرسته سینه قبرستون.
خب، شایدشاید یکم از نظرروانی روانی آرومشون میکرد.
ولی نایتینگل احتمالا به جای اینکهکاریش فقط دست یه سرباز مریض روزدن بگیره، اول با الکل حسابی میسابیدش.
و با استفاده از آمار و سیاست به عنوانیکم دو تا سلاح اصلیش، با چنگ و دندون میجنگیدسرباز تا حتی شده یه نفر بیشتر رو زنده بفرسته خونه.
عمارت پزشکی فلس سفید اول یه جایکم رو برای دستشویی کند و بعد اطرافش روفقط با چی آتشزا حسابی سوزاند و ضدعفونی کرد.
از تختهای صحرایی که مریضا روش دراز میکشیدن تاجای منطقهای که به عنوان اتاق عمل در نظر گرفتهآمار شده بود، همه چیز با استریل کردن شروع میشد.
«از عمارت پزشکی هواجو شکایت اومدهکاریش که بوی الکل تقطیر شده از چادرهایوقتی صحرایی عمارت پزشکی فلس سفید خیلی تنده.»
جین چون-هی جوابعفونت داد: «کاریش نمیشهسینه کرد. به کارتون برسید.»
شکایت فقط یهبفرسته کلمه مؤدبانه برایشاید غر زدن بود.
وقتی داشتن بیمارستان صحرایینظر رو برپا میکردن، ایناحتمالا بار یه سرباز اومد.
«میگن بوی الکل تقطیر شدهداد انقدر تنده که نمیتونن بویکلمه گیاهان دارویی رو حس کنن.»
«اگه حتی نمیتونن این دوبفرسته تا رو از هم تشخیص بدن،روانی همون بهتر که بیخیال پزشکی بشن.»
درست همون موقع کهسینه داشت به این موضوع فکرروانی میکرد، استادش به حرف اومد.
«اگه حتی نمیتوننیکم فرق اینا رو بفهمن،میکرد اصلا چطوری پزشک شدن؟»
اوه پسر، استادش دقیقاجواب همون چیزی رو گفت کهبرسید تو ذهن جین چون-هی میگذشت.
سرباز با دستپاچگی برگشت.
حتما هر چی شنیده بود رو مویکم به مو گزارش داده بود، چون این بارفقط یه پزشک پایه از عمارت پزشکی هواجو اومد.
«امیدوارم ما به عنواننظر عمارتهای پزشکی، بتونیم بااحتمالا احترام با هم رفتار کنیم.»
«این به این معنی نیست که ما نمیتونیم از الکل تقطیر شدهزدن استفاده کنیم. تازه، اینکه برای یه چیز به این مسخرگی تا اینجاکنن اومدی، هر جور حساب کنم به نظر میاد فقط دنبال شر میگردی.»
با این جواب دندونشکن استادش، صورتسینه پزشک پایه عمارت پزشکی هواجو ازآرومشون خجالت مثل لبو سرخ شد و برگشت.
جین چون-هی گفت:بفرسته «استاد، عیبی ندارهشاید انقدر رک باشید؟»
«هی، تو مجمع اژدها و ققنوس یا حادثه بیدونگ، ما میتونستیم مستقیما به درمانگاههای صحراییحسابی دستور بدیم و همه پزشکها هم از اصول ما پیروی میکردن. اما اینجا، بالاترین زنجیرهخونه فرماندهی دست پزشکان سلطنتیه. و اونا دیگه هیچ انرژی و وقتی ندارن که صرف ما کنن.»
«احتمالا دارنجین مثل چیجواب ازشون کار میکشن.»
در حالت عادی، باید همونبفرسته موقعی که چادرها برپا میشد میاومدنروانی و یه سلام و علیکی میکردن.
اینکه خودشون رو نشون نداده بودن بهیکم خاطر بیادبی نبود، بلکه به این خاطراینکه بود که اصلا وقت سر خاروندن نداشتن.
شنیده بود که تمام پزشکهایروانی درمانگاههای معمولی، و نه پزشکهای جیانگهو،فقط توسط اونا به خدمت گرفته شدن.
اگه حتی بعد از اون همهکاریش نیرو گرفتن بازم داشتن از خستگی هلاکوقتی میشدن، دیگه خودش گویای همه چیز بود.
«به محض اینکه چادرهای ما هم کامل بشن،شاید مریضا مثل سیل سرازیر میشن و ما هماینکه دیگه ظرفیت اینو نداریم که نگران چیز دیگهای باشیم.»
«با این حساب، انرژی عمارت پزشکی هواجویکم برای اینکه تو این گیر و داراینکه بیاد و معرکه بگیره، واقعا جای تحسین داره.»
وقتی به اون سمتنظر نگاه کرد، دید که صفجای مریضهای اونا هم تمومی نداره.
پزشک الهی فلس سفید با آرامش گفت:نمیشه «با توجه به تاریخچه لطف و کینههاییداشتن که بین ماست، حتما حسابی از دستمون کفرین.»
از وقتی که عمارت پزشکیبفرسته فلس سفید شروع به رشد کرد،روانی عمارت پزشکی هواجو مدام شکست میخورد.
تو مناطقی که کنترل سفت وشاید سختی روشون نداشتن، هر سال داشتناحتمالا کمکم سهمشون رو از دست میدادن.
کاملا قابل درکیکم بود که ازشونآرومشون کینه به دل بگیرن.
«حالا به من چه؟»
جین چون-هی که یه دکتر مدرنسینه بود، همینجوریش هم بابت وضعیت بهداشتآرومشون عمارت پزشکی هواجو اعصابش خرد بود.
اگه دست خودش بود، یقه یکیشاید از پزشکهاشون رو میگرفت و الکلاحتمالا تقطیر شده پزشکی رو میریخت تو حلقش.
«بازم... اینطوری رک حرف زدن...»
استادش گفت: «هی، اگه انقدر ناراحتن، میتونننمیشه برن استاد عمارت هواجو رو صدا کنن.داشتن هاهاها. ولی اون که اینجا نیست، مگه نه؟»
آره.
اینجا نیست، نه؟
در نهایت، اونا نتونستن جلوی عمارتآرومشون پزشکی فلس سفید رو بگیرن که داشتبگیره مثل یه بولدوزر پایگاهش رو بنا میکرد.
چون اگه ناراحتچون بودن، باید استاد عمارتنمیشه خودشون رو صدا میزدن.
ولی استاد عمارت باخون اون همه مشغله کاری،شاید آخه چطوری میتونست بیاد؟
راستش، این استادِ خودش بود که ترجیح میدادنظر به جای فرستادن شاگردش به میدون جنگ، خودشسرباز پاشه بیاد؛ یه استاد بیش از حد مهربون.
استادش که نگاه جین چون-هیروانی رو حس کرده بود، بااینکه اون چشمای آبیش جواب داد.
«با این حال، نایبرئیس عمارت پزشکی هواجو حداقل راهبرسید نمیفته تند تند دست خودش رو بشکنه و بدنش رواومد تو سموم کشنده قلمرو دگرگونی غرق کنه، مگه نه؟ هی.»
«...»
با احساس عذاببفرسته وجدان، دیگه حرفیشاید برای گفتن نداشت.
به همینشاید ترتیب، چادرها خیلیروانی زود آماده شدن.
از همین الانمچون مریضا داشتن مثل مورنمیشه و ملخ میریختن تو.
«چقدر خوب میشدعفونت اگه این آدما مشتریهایقبرستون شهر تمرین رزمی بودن.»
اونجا هم حتی قبل از اینکهشاید تکمیل بشه، پر از جنگجوهایی شدهاحتمالا بود که از همه جا سرازیر میشدن.
اون صحنهای که همه تو یهآرومشون فضای دوستانه تلاش میکردن تا به یهبگیره استاد اوج تبدیل بشن، چقدر قشنگ بود؟
تازه هیچکس هم آسیب نمیدید.
اما اینجا، آدمایی که به شدتسینه مجروح شده بودن رو با برانکارد یامیکرد رو کولشون میآوردن و تو صف میایستادن.
«هو.»
بوی خون،شاید عرق، باروت، آهنروانی و گوشت فاسد.
این بدونجین شک بویجواب جنگ بود.
«همه، فورا وارد حالت اورژانسی بشید. باقبرستون این حال، حفظ استقامت و چی هماحتمالا مهمه، پس لطفا طبق برنامه پیش برید!»
«چشم، استاد جوان عمارت!»
تمام پزشکها یکصدا فریاد زدن.
و اینگونه، درمان شروع شد.
بیشتر مریضا زخمهای باز داشتن.
در کمال تعجب،یکم تعداد بیمارای سوختگیآرومشون اونقدرها هم زیاد نبود.
زخمها علاوه بر خراشیدگی، کوفتگی یاکاریش پارگی، شامل مجموعهای از جراحات مختلفزدن میشن که با تیغهها ایجاد شدن.
مخصوصا بسته به علت جراحت،بفرسته اصطلاحات مختلفی مثل زخم سوراخشدگی، زخمروانی بریدگی و گازگرفتگی به وجود اومده.
برای یه مثال ساده، زخم بریدگیشاید جراحتیه که با یه سلاح تیغهداراحتمالا با وزن قابل توجه ایجاد میشه.
به طور کلی، ضربه خوردن باآرومشون چیزی مثل تبر یا شمشیرهای پهنسرباز باعث ایجاد این نوع جراحت میشه.
اینجور زخمها زمانی اتفاق میفتن که هم جرمکارتون و هم تیزی یه سلاح، و نه فقطبرپا میزان تیز بودن تیغهاش، روی بدن تأثیر میذارن.
دقیقاً همینطور بود.
وقتی دقیقتر و از داخلقبرستون بررسیشون میکردی، حتی زخمها هم بهمیکرد انواع و اقسام مختلفی تقسیم میشدند.
روشهای درمانشونشاید هم تفاوتهای ظریفیروانی با هم داشت.
«توی زمین، معمولاً همهشونجواب رو میریختن تو یهکارتون کیسه و بهشون میگفتن پارگی.»
البته اگه تو هر خونهای یه شمشیر بلند، گوان دائو اژدهای بهشتی یا یهاحتمالا گرز برای مصرف خانگی پیدا میشد قضیه فرق میکرد، اما از زمان سلسله چوساناصلیش به بعد، مردم کره جنوبی معمولاً نهایتاً با چاقوی آشپزخونه سر و کار داشتن.
بعضی وقتا آدمای خالکوبیدار با چاقوی ساشیمی سوراخسوراخ میشدنروانی و میاومدن اورژانس، اما حتی همون گندهلاتها هم باالکل نیزههای هجدهوجبی یا شمشیرهای سنگین دودستی به جون هم نمیافتادن.
این روزها حتییکم همون هم دیگهآرومشون داره به تاریخ میپیونده.
از وقتی که خلافکارها همداد رفتن تو کار شرکتداری و کتوشلوارمؤدبانه پوشیدن، آمار چاقوکشی خیلی پایین اومده.
اما تو این دنیای رزمی، ملت با چنان تنوعی ازنظر شمشیرها و هنرهای رزمی همدیگه رو تیکه و پاره میکننالکل که هر مدل زخمی که فکرشو بکنی اینجا پیدا میشه.
اولین کار،خون بند آوردن خونریزیقبرستون و تسکین درده.
روی زمین برای این کار از داروی بیهوشیاحتمالا استفاده میکردن، اما اینجا چون دنیای رزمیه، ازمیسابیدش مهر و موم نقاط طب سوزنی استفاده میشه.
تق، تق!
خونریزی بند اومد.
«چون وضعیت اورژانسیه،بفرسته نقطه بیهوشی روشاید مهر و موم میکنم.»
با مهر و موم شدن نقطهآرومشون بیهوشی، بیمار از هوش رفت وسرباز تو یه حالت کما مانند فرو رفت.
تو حالت عادی، باید از قبل بهش دارو میدادیمبرسید و وضعیت بدنش رو چک میکردیم، اما اگه وقت برایاومد این قرتیبازیها داشتیم که دیگه اسم اینجا بیمارستان صحرایی نبود.
«مهر و موم نقطه بیحسی.»
با مهر و مومسینه شدن نقطه بیحسی، تمامنظر حسهای بدنش از کار افتاد.
«حالا دو تا مشکل داریم.
اول اینکه اگه بیمار زیادداد تکون بخوره، مهر و مومکلمه نقاط طب سوزنی باز میشه.
و دوم اینکه اگه سریعبفرسته درمانش نکنم و به هوششنظر نیارم، ممکنه برای همیشه فلج بشه.»
به خاطر همین چیزهاست که برای بیهوشی قبل از عمل، باید وضعیتاحتمالا و مزاج بیمار رو به دقت بررسی کنی، از روز قبل بهشعنوان آمادگی بدی و داروی بیهوشی رو همراه با یه جوشانده مخصوص بهش بخورونی.
اما خب، زندگیه دیگه.
مگه چند تا بیمار دقیقاًداد با همون علائمی که جراح دلشمؤدبانه میخواد پاشون به اورژانس باز میشه؟
همین الانشم قبیله سوکسین وبفرسته متحدانشون دارن به صورت زنده وروانی در لحظه، برامون بیمار تولید میکنن.
«واو! بیمارا دارن تکثیر میشن!»
از خوشحالی دارم اشک میریزم.
اینجا بهشتجین یه جراحه،جواب یه بهشت واقعی.
«استاد جوانمریض عمارت، درمانخون به این زودی...»
«سریع بود،خون نه؟ بالاخرهسینه کار خودمه دیگه.»
با یه پوزخند، کمینظر به پرستارها و پزشکاناحتمالا میانی قوت قلب دادم.
«حالا میتونینجین کارای نهاییشجواب رو انجام بدین.»
بریم سراغ بیمار بعدی.
استادم و بقیه پزشکانسینه ارشد هم با عجله رفتنروانی تا به درمانهای خودشون برسن.
اینجا شیفتبندی عادییکم مثل چیزی که تومیکرد عمارت پزشکی داشتیم غیرممکنه.
تو یه بیمارستانچون صحرایی سه تاکاریش اصل کلیدی وجود داره.
اولیش تریاژه،مریض دومیش تریاژه، وبفرسته سومیش هم تریاژه.
ممکنه عجیب بهبفرسته نظر برسه، اما تریاژیکم باید بالاترین اولویتمون باشه.
زمان خدمت تو بیمارستان نظامی، یه مقاله مال بیست سال پیش خوندمسرباز که میگفت میانگین زمان موندن بیمار تو یه بیمارستان صحرایی حدود ۶۰دندون دقیقهست، در حالی که این زمان تو بیمارستانهای پشت جبهه حدود ۸۱ دقیقهست.
سیستم اورژانس پزشکی در نهایتداد به سه مرحله تقسیم میشه:کلمه درمان در محل، انتقال، و بیمارستان.
تو حالت عادی، بعد از کمکهایسینه اولیه، بیمار باید وارد مرحله درمان بیمارستانیمیکرد بشه، اما اینجا اصلاً حرفشم نمیشه زد.
در نهایت، هر بیمار به طور میانگین به ۶۰ دقیقهآرومشون زمان به علاوه زمان اضافه برای جراحی نیاز داره، برای همیناستفاده انجام درمان با این منابع محدود واقعاً یه چشمه از جهنمه.
بنابراین، وسط این سیل بیماران، باید یه تشخیصاحتمالا اولیه دقیق بدی و زمانت رو بر اساس هموناستفاده تشخیص تقسیم کنی، که این دقیقاً همون مفهوم تریاژه.
یوهو تو این کارجواب مهارتش به طرز مسخرهای بالاست،برسید اما خب الان اینجا نیست.
برده شخصی عزیزم نیستش.
«خوشبختانه تجهیزاتخون و دارو بهقبرستون اندازه کافی هست.»
از اون بابت نگرانی ندارم.
حداقل اینجا دنیاییهچون که مفهوم طبکاریش اورژانس توش وجود داره.
اگه به تاریخچه پزشکی نگاه کنی، طب اورژانسشاید همیشه دوشادوش جنگ پیشرفت کرده، و تو جیانگهو همفقط که همیشه خدا جنگهای کوچیک و بزرگ در جریانه.
تو زمین، این قضیه با گزارش یه پزشک نظامی توآرومشون دوران ناپلئون شروع شد که میگفت هرچی پرسنل پزشکی ومیسابیدش کالسکههای بیشتری اعزام بشن، آمار مرگ و میر بیماران پایینتر میاد.
طب اورژانس مدرن دقیقاًنظر همونجا با یه گریهاحتمالا «وآنگ» به دنیا اومد.
تو جیانگهو که پر از کوهستانهای تیغ و جنگلهایبرسید شمشیره، روش پایهشون اینه که نقاط طب سوزنی رو مهراومد و موم کنن و بعدش مثل دیوونهها تا درمونگاه بدوَن.
اینجا، از اونجایی که بیشتر بیماران سربازهای معمولی هستن، معمولاً حتیروانی نمیتونن مهر و موم نقاط طب سوزنی رو انجام بدن ومیسابیدش روش اصلیشون اینه که دستشونو بذارن رو زخم و فقط بدوَن.
و خب، منم الانسینه دارم تیرها رو ازنظر تو بدن ملت بیرون میکشم.
«میخوام اینو با یهنظر حرکت بکشم بیرون. اینطوری کمترجای درد میگیره. تا سه میشمرم.»
«بله.»
«سه.»
خرررچ!
«آآآآخ!»
«همم، صدای خوبی بود.»
«آآآآخ، لعنتی،مریض ای فلانفلانشدهی... حرومزاده...بفرسته لعنت بهت... بیضههام...!!»
آدما وقتی دردبفرسته میکشن، هر چرت ویکم پرتی از دهنشون درمیاد.
خیلی خب، حالا باید دوباره نقاطآرومشون طب سوزنی رو مهر و مومسرباز کنم و زخمش رو ضدعفونی کنم.
هرچی بیشتر بهش فکرجواب میکنم، بیشتر از اینکارتون فراوونی تجهیزات خوشم میاد.
تو این میدون جنگ لعنتی که بیمارا توش تمومی نداشتنآرومشون و مدام تکثیر میشدن، دستهام رو به کار انداختم، ومیسابیدش دوباره به کار انداختم و این روند رو مدام تکرار کردم.
اگه اینجا دستهامیکم کند بشن، بهآرومشون تعداد قبرها اضافه میشه.
کدوم پدر وچون مادری دلش میخواد تابوتنمیشه بچهی دستهگلش رو ببینه؟
تازه تو این فصل، جنازه موقع انتقال میپوسه، برای همین خیلیروانی وقتها برای راحتی کار میسوزوننشون و فقط خاکسترشون رو برمیگردونن، یامیسابیدش تو بعضی موارد حتی همون جنازه رو هم نمیتونن پس بفرستن.
«اگه من ازبفرسته پا بیفتم، دقیقاًشاید همین اتفاق میافته.»
از اونجایی که مدیریت انرژیروانی خیلی مهم بود، جین چون-هیاینکه یه شیرینی عسلی-آجیلی رو گاز زد.
این شیرینی پر از کالریداد و قند بود و با الهاممؤدبانه از انرژیبارهای مدرن درست شده بود.
به نظر میرسید عمارت پزشکی هواجو تو چادر بغلی، حواسشنظر به این قضیه جمع شده بود که بیمارا دارن میرنالکل تو عمارت پزشکی فلس سفید، اما جنازههای زیادی ازش بیرون نمیاد.
اونا مدام پزشکان پایهشون رو برای سرک کشیدن میفرستادن،روانی و به نظرم طرز فکر آدمایی که تو اینالکل هاگیرواگیر میتونستن نگران همچین چیزایی باشن، واقعاً شگفتانگیز بود.
«من نباید از پا بیفتم.»
این چهرهی یه جوون معمولیه.
چهرهای که باید صبحها از خوابسینه بیدار میشد تا زمینها رو شخمآرومشون بزنه و شالیزارها رو وجین کنه.
چهرههایی که پدر و مادرهاشون هر سحر با دستهای گرهکردهآرومشون براشون دعا میکردن و تنها خواستهشون این بود که پسراشون صحیحاستفاده و سالم و با دست و پای کامل به خونه برگردن.
آخه چطور میتونستم همچیننظر آدمی رو به شکلاحتمالا یه جنازه بفرستم خونه؟
اما همین الانشمچون خیلیا جونشون روکاریش از دست داده بودن.
مواردی بود که بیمار قبل ازسینه اینکه حتی بتونیم درمانی روش انجامآرومشون بدیم، به خاطر خونریزی شدید میمرد.
مواردی هم بود که با هزار مکافاتیکم میبردیمشون اتاق عمل تا نجاتشون بدیم، اما درفقط نهایت بدنشون کم میآورد و از دنیا میرفتن.
اصلاً وقتی برای غصهنظر خوردن برای مرگهایی کهاحتمالا جلوی چشمام اتفاق میافتاد نداشتم.
چون تکتک پزشکان داشتن جون میکندنکاریش تا حداقل یکی دیگه از بیمارانی کهوقتی بهشون سپرده شده بود رو نجات بدن.