چپتر 37: تلهای برای یوهو
0«یوهو حتی بعد ازمغرور دیدن اونهمه خون همخودت کاملاً حالش خوب بود.
جراحی حتی با یه ذهن آروم وبهم متمرکز هم کار سختیه، اما اون برای مدتاستادش طولانی خیلی خوب به عنوان دستیار کمکم کرد.»
علاوه بر اون، هر وقت جیننوازش چون-هی چیزی میخواست، یوهو تا روزذوق بعد اون رو براش آماده میکرد.
هر چی بیشتر درآره موردش فکر میکرد، اینگفتن مرد به نظرش عجیبتر میرسید.
درست همون موقع،نباید صدای یوهو رو شنیدنبوغ که داشت صداش میکرد.
جین چون-هی گردش چیآره خودش رو تموم کردگفتن و روی پاهاش ایستاد.
«آره. داستان رو شنیدم.آره بهم گفتن که تسلطت رویتسلطت روش پنج عنصر بیشتر شده؟»
انتظار داشت استادش اول در مورد شیطاننبوغ کمان حرف بزنه، اما همونطور که ازشوقتی برمیاومد، اول از پیشرفت جین چون-هی پرسید.
جین چون-هی جواب داد:
«این شاگرد شرمندهست که ایندست رو میگه، اما به مرحلهاستاد سوم روش پنج عنصر رسیدم.»
«اوه!»
چشمهای استادشداره از تعجبمغرور گشاد شد.
کمی بعد، انگار که متوجهداستان حضور شیطان کمان شده باشه،روش گلویش رو صاف کرد و گفت:
«این جای خوشحالی داره، امادست نباید مغرور بشی و فقطاستاد به نبوغ خودت تکیه کنی. اهم.»
«شاید بهتر باشه وقتی داریداستان این حرف رو میزنی، دستروش از نوازش کردن سرم برداری... استاد.»
این حجم از ذوقمغرور کردن برای شاگردش چیزیخودت نبود که بتونه مخفیش کنه.
استادش شیطانپاهاش کمان روآره مرخص کرد.
شیطان کمان تعظیمداری عمیقی به استادنوازش کرد و رفت.
به نظر میرسید تصمیمآره گرفته بود رسماً بهگفتن عمارت پزشکی ملحق بشه.
«خب، وقتی یه استاد که به قلمرونبوغ دگرگونی رسیده میاد و پیشنهاد کار میده، بایدداری دوید و با آغوش باز ازش استقبال کرد.»
بعد از رفتن شیطان کمان،داستان حالت چهره استادش دوباره بهروش همون قیافه ذوقزده و همیشگیش برگشت.
لبخندی بود که فقطمیزنی با نگاه کردن بهش،سرم قلب آدم گرم میشد.
«برکت کوچولوی من.»
«هه هه!»
«به مشکلی که برنخوردی؟»
جین چون-هی با جزئیاتمیزنی تمام اتفاقاتی که افتادهسرم بود رو توضیح داد.
استادش بدون اینکه حتی یکداستان بار حرفش رو قطع کنه،روش به داستان شاگردش گوش داد.
هر از گاهی صداهای کوچیکی از روی تحسین درمیآورد، اما وقتی بهشاید جایی رسید که شیطان کمان به روشنبینی رسید و وارد سامادی معلقذوق در هوا شد، چشمهاش برقی زد و با دقت بیشتری گوش داد.
«آره. این داستانیهایستاد که قلب هر رزمیکاریبهم رو به تپش میندازه.»
بعد از شنیدنداری همه چیز، استادشنوازش سر تکون داد.
اما به دلایلی، حالتآره چهرهاش بیشتر غمگین بهگفتن نظر میرسید تا خوشحال.
«تو واقعاً شاگرد منی. اگه خانوادهفقط فقط یه بچه مثل تو داشت،شاید هرگز با اون فاجعه روبرو نمیشدن...»
استادش همونجاپاهاش مکث کرد وداستان آه کوچیکی کشید.
«هی. فکر کنم اونقدرهامیزنی هم بدشانس نیستم کهسرم حالا با تو آشنا شدم.»
«اصلاً اینطور نیست. این منمداستان که به خاطر آشنایی باروش شما، استاد، غرق در نعمتم.»
این صحنهای بود که در اون، شخص اول و دومکنی عمارت پزشکی فلس سفید، یکی از سه عمارت پزشکی بزرگسرم دنیای رزمی، داشتن به همدیگه کلی تعریف و تمجید میبستن.
استادش گفت:
«راستی... داستانوقتی مربوط به یوهودست رو جا انداختی.»
«بله؟»
استادش با لحن ملایمی پرسید:
«میدونم که یوهو رفت تاداستان تو رو ببینه. دقیقاً دربارهروش چی با هم حرف زدین؟»
در همونوقتی لحظه، جینمیزنی چون-هی متوجهش شد.
دست یوهو که داشتآره برای استاد چای میریخت، برایتسلطت یک لحظه کوتاه مکث کرد.
مدت کوتاهی بعد.
جین چون-هیوقتی و یوهومیزنی بیرون اومدن.
لبخند رضایتی روی لبهای جین چون-هی نشستهبهم بود، در حالی که صورت یوهو مثلانتظار یه ماسک سفت و خشک شده بود.
این دو مرد، با چهرههایی که کاملاًنبوغ در تضاد با هم بودن، بدون اینکه کلمهایداری با هم حرف بزنن به راهشون ادامه دادن.
جین چون-هی پرسید:
«چرا داری دنبالم میای؟»
«فکر کنمپاهاش حرفی برایآره گفتن بهم داری؟»
«من که حرفی ندارم؟»
جین چون-هی با لحنیآره طعنهآمیز جواب داد وگفتن به راه رفتنش ادامه داد.
سرانجام، جین چون-هی بهمیزنی کبوترخونهای رسید که کبوترهایسرم نامهبر اونجا نگهداری میشدن.
از قضا، هیچکدوم از پزشکهای عمارت اون اطرافگفتن نبودن و تنها کسایی که میتونستن مکالمهشون رواول بشنون، پرندههایی بودن که داشتن به دونههاشون نوک میزدن.
همونجا، جین چون-هی متوقف شد.
بعد از اینکه حساسیت چی خودش روبهم گسترش داد تا مطمئن بشه کسی اونانتظار اطراف نیست، لحن صداش رو عوض کرد.
«چقدر خستهکننده. تا همین چند وقتنوازش پیش، داشتی از کشتن من حرفذوق میزدی و حالا میخوای باهام همکلام بشی؟»
«واقعاً دلت میخواد بمیری...؟»
در همون لحظه،نباید نیت قتل ازفقط بدن یوهو فوران کرد.
همزمان، تمام کبوترهای نامهبر ازداستان غذا خوردن دست کشیدن و باپنج بیقراری شروع به بال زدن کردن.
غریزه وحشی طعمه درمیزنی برابر یه شکارچی، کبوترهای نامهبربرداری رو به واکنش واداشته بود.
تازه اون موقعایستاد بود که یوهوشنیدم فهمید توی تله افتاده.
«تو ازداره قصد منمغرور رو کشوندی اینجا.»
«من هیچجاپاهاش نکشوندمت. خودت بودیداستان که "دنبالم" اومدی.»
طبیعتاً، کبوترهاوقتی نسبت بهمیزنی انسانها حساستر بودن.
هر چی نیت قتل غلیظترداستان میشد، واکنش کبوترها هم شدیدتر میشدپنج و حتی ممکن بود بعضیهاشون بمیرن.
تکتک اوناداره کبوترهای نامهبرمغرور گرونقیمتی بودن.
اگه میمردن، قطعاًایستاد یه تحقیقات برای پیدابهم کردن دلیلش راه میافتاد.
و اون وقت، بدون شکدست تقصیرها میافتاد گردن یوهو کهاستاد اون زمان اونجا حضور داشت.
«واقعاً ذهنش توایستاد این مدت کوتاهشنیدم اینقدر سریع کار کرد؟»
این تازهوارد، جایگاه نفرمغرور دوم عمارت پزشکی روخودت به دست آورده بود.
با این وجود، پزشکهای عمارت ازش متنفربهم نبودن؛ در عوض، کمکم داشت محبت، حسننیت واستادش حالا حتی احترامشون رو هم به دست میآورد.
یه چیز عجیبی در موردش وجودنوازش داشت، چیزی که نمیشد فقط بهذوق حساب جذابیت و کاریزمای ساده گذاشت.
یوهو نیتپاهاش قتلش روآره پس گرفت.
جین چون-هی پوزخند زد.
«به نظرپاهاش میاد بالاخرهآره حاضری حرف بزنی.»
«من از نقشههایداری مکارانه شما درنوازش شگفتم، ارباب جوان.»
«چقدر طعنهآمیز.»
جین چون-هی دستبهسینهنباید شد و بهفقط دیوار تکیه داد.
یوهو گفت:
«نقابی که جلویداری استاد به چهره میزنیکردن رو جلوی من نداری.»
«برای یه مرد از خانواده وانگشنیدم یه مقدار گوشت در نظر میگیرنعنصر و برای پیرمرد وانگ یه مقدار دیگه.»
این یعنی با هرمغرور کس همونطور که لیاقتشخودت رو داشت رفتار میکرد.
اگه مثل یه سگآره رفتار میکردی، اونم باهاتگفتن مثل یه سگ رفتار میکرد.
جین چون-هی باداری انگشت کوچیکش گوششنوازش رو تمیز کرد.
یوهو گفت:
«چرا اونداره حرف رومغرور به استاد زدی؟»
— «استاد، مدیرکل یوهو گفت که میخواد مهارتهایگفتن پزشکی رو از من یاد بگیره! اون میخواد جراحیهایمورد بهتری انجام بده و بیمارای بیشتری رو نجات بده!»
با شنیدن این حرفها از شاگردنوازش جوونش که چشمهاش به شدت برق میزد،شاگردش صورت جگال لین از خوشحالی روشن شد.
— «واقعاً اینطوره! یوهو! من تمام این مدتگفتن فکر میکردم تو با جین چون-هی مخالفی! کی فکرشمورد رو میکرد که اینقدر به پزشکی اشتیاق داشته باشی...!»
در همون لحظه،نباید یوهو به یکفقط چیز فکر کرد.
با خودش فکر کرد شاید بهتر باشد حقیقت راتسلطت با زبان خودش اعتراف کند تا جگال لین بهشیطان معنای واقعی کلمه سرش را از تنش جدا کند.
جداً به این فکر میکرد کهنوازش آیا این کار بهتر از یاد گرفتنشاگردش مهارتهای پزشکی از آن بچه نیموجبی نیست؟
اما حرف بعدی جین چون-هیداستان باعث شد یوهو حرفش راروش قورت بدهد و کاملاً لالمونی بگیرد.
-گفت باید با هممغرور همکاری کنیم تا بدنخودت شما رو درمان کنیم، استاد.
قیافهای که جگال لین در آنشنیدم لحظه به خودش گرفت، چیزی بودعنصر که یوهو در تمام عمرش ندیده بود.
و این حالتی بود که جگال لینکردن هرگز به او نشان نداده بود، مهم نبودبتونه یوهو خودش چقدر برای دیدنش تلاش کرده بود.
اما جین چون-هی فقطآره با یک جمله آنگفتن را بیرون کشیده بود.
یوهو به حرف آمد:
«دلت میخواد بمیری؟»
«اگه منو بکشی،داری کی میخواد استادنوازش رو درمان کنه؟»
جین چون-هی این حرفآره را با لحنی ترکیبی ازتسلطت رسمی، نیمهرسمی و خودمونی پراند.
او بچهای بودنباید که میشد فقطفقط با یک تلنگر کشتش.
اینکه چنین بچهای اینطورآره تهدیدش کند، برای یوهو آنقدرتسلطت مسخره بود که خندهاش گرفت.
ناگهان نگاهشوقتی به پشت دستدست جین چون-هی افتاد.
لرزش خفیفشپاهاش از چشمانشآره دور نماند.
این پسر هنوزنباید ترسش را ازفقط دست نداده بود.
برعکس، او تواناییهایایستاد یوهو را بهشنیدم درستی ارزیابی کرده بود.
چه چیزی باعث میشد که حتی باکردن وجود لرزش و ترس از او، بازنبود هم اینطور جلو بیاید و پافشاری کند؟
یوهو گفت:
«پس میخوای بگی حرفهامغرور و کارات فقط برایخودت مسخره کردن من نبوده.»
یوهو شک کرده بود کهداستان شاید این ترفندی برای کاهشروش نفوذ او در عمارت پزشکی باشد.
اینجور جنگهای قدرتداری هر جایی که سازمانیکردن وجود داشت، عادی بود.
اما بهپاهاش نظر میرسید کهداستان قضیه این نیست.
حتماً انگیزه دیگری برای انجامبشی چنین کاری وجود داشت، آنکنی هم در حالی که اینقدر میترسید.
یوهو کنجکاو شدایستاد که آن انگیزهشنیدم چه میتواند باشد.
«درسته.»
«چی میخوای؟»
«برام تبدیل بهنباید یک جنگجوی لباسفقط سفید شو، مدیرکل یوهو.»
جین چون-هی این را با قیافهای گفتبهم که شبیه یک موجود سفید و بامزهانتظار بود که داشت پیشنهاد یک قرارداد را میداد.
«جنگجوی لباس سفید؟»
جین چون-هیداره گلویش رامغرور صاف کرد.
«به یهپاهاش پرستار نیاز دارمداستان که کمکم کنه.»
پرستار.
این یکی ازایستاد چیزهایی بود که دربهم این دنیا وجود نداشت.
کسی که به یکمغرور پزشک کمک میکرد، در واقعتکیه خودش هم یک پزشک بود.
دقیقتر بگویم، شاگردانایستاد یک پزشک بهشنیدم او کمک میکردند.
در اصل، یکداری پزشک تازهکار نقشنوازش پرستار را بازی میکرد.
عمارت پزشکی هم تفاوتی نداشت.
پزشکانی که سابقه کمتریمغرور داشتند به عنوان دستیارخودت برای پزشکان باسابقهتر کار میکردند.
البته، خدمتکارانی هم بودند که به پزشکان کمکگفتن میکردند، اما آنها فقط کارهای پیشپاافتادهای مثل آوردناول وسایل مورد نیاز یا آب جوش را انجام میدادند.
به همین دلیل بودمیزنی که جین چون-هی به فکربرداری نیاز به پرستار افتاده بود.
او به کسی نیاز داشتداستان که کمکش کند تا بتواند تمامپنج تمرکزش را روی انجام جراحی بگذارد.
این برای گسترش نیرویمغرور کار پزشکی و ارائه مراقبتتکیه بهتر به بیماران ضروری بود.
با این حال، درستآره مثل یک پزشک، هرگفتن کسی نمیتوانست پرستار شود.
اول، استقامت بدنی.
پرستاری اساساًپاهاش به قدرت بدنیداستان زیادی نیاز داشت.
باید تمام روزنباید روی پاهایت میایستادی ونبوغ از خودت کار میکشیدی.
انواع و اقسام کارهایآره سخت را انجام میدادیگفتن و ساعات کاری طولانی بود.
جین چون-هی اصلاً مطمئن نبود کهنوازش بتواند در مچاندازی با یک سرپرستارذوق باتجربه، حتی یک امتیاز هم بگیرد.
با در نظر گرفتن حجم عضلات بازوییبهم که از آن حجم کار سنگین بهانتظار دست میآوردند، این یک امر بدیهی بود.
دوم، خونسردی و ذهن آرام.
با اینکه کارشان یقه آبیداستان بود، اما در عین حالروش یقه سفید هم محسوب میشد.
کارهای اداریوقتی و کاغذی؟میزنی البته که داشت.
علاوه بر آن، باید دائماً وضعیت بیماران راگفتن زیر نظر میگرفتند و خیلی وقتها بسته بهاول شرایط، نیاز به تفکر و قضاوت سریع داشتند.
این همه ماجرا نبود.
از دستیاری در عملهای جراحی مختلف گرفته تاگفتن مراقبت از بیمار، پانسمان زخم، مدیریت بیماران قبل ومورد بعد از عمل، جمعآوری نمونهها، مدیریت تجهیزات و غیره...
پرستاران حتی مشاورههایداری تلفنی بیمارستان رانوازش هم مدیریت میکردند.
آخرین مورد، دانش بود.
به عبارت دیگر، درس خواندن.
«این موضوع اونقدرایستاد اساسیه که اصلاًشنیدم نیازی به گفتن نداره.»
به خاطر تمام اینها، ازدست دید جین چون-هی، یک پرستار موجودیحجم لطیف مثل «فرشته لباس سفید» نبود.
آنها «جنگجویان لباس سفید» بودند.
آنها حرفهای درنباید خط مقدم نبرد بانبوغ بیماری و جراحت بودند.
در ایالات متحده، به هر پرستار حدود پنج بیمار اختصاص دادهپنج میشد، در حالی که در کره، یک پرستار باید حداقل از دهازش نفر، یا بسته به بیمارستان، از چهل یا پنجاه بیمار مراقبت میکرد.
شرایط بیشوقتی از حدمیزنی سخت بود.
برخلاف تعصبات رایج، پرستاران بهداستان اندازه پزشکان مهم بودند وروش بخش جداییناپذیر درمان به حساب میآمدند.
در اینداره جیانگهو، وضعیت حتیبشی بدتر هم بود.
در جیانگهویی که به جراحی میگفتند هنربهم جراحی، رازی که سینه به سینه منتقلانتظار میشد، او چطور میتوانست یک پرستار پیدا کند؟
جین چون-هیوقتی با خودشمیزنی فکر کرد:
«حجم کاری تنهاایستاد پرستار جیانگهو چقدرشنیدم قراره سنگین باشه؟»
درست روبهرویش، یکنباید کاندیدای بینقص برایفقط پرستاری ایستاده بود.
او ثابت کرده بود کهداستان به عنوان یک دستیار مفیدروش است و ذهن تیزی هم داشت.
هنرهای رزمیاش، یا هنرهای شیطانی،دست یا هر هنر غیرمتعارفی کهاستاد تمرین میکرد هم به کار میآمد.
علاوه برپاهاش اینها، مقامشآره مدیرکل بود.
این مرد از قبل مدیریتبشی پذیرش و ترخیص و همچنینکنی امور مختلف پرداختی را انجام میداد.
علاوه بر این،ایستاد موقعیت بینقصی برایشنیدم آموزش جانشینان بود.
به نظروقتی میرسید استقامت بدنیدست خوبی هم دارد.
وقتی او اینایستاد موضوع را توضیحشنیدم داد، یوهو جواب داد:
«من دشمن شما هستم، ارباببشی جوان. چرا باید عمداً یککنی دشمن رو کنار خودتون نگه دارید؟»
با شنیدن این حرف، جینداستان چون-هی نتوانست جلوی خودش راروش بگیرد و با صدای بلند خندید.
ابروهای یوهووقتی کمی درمیزنی هم گره خورد.
«حرفای من به نظرتون خندهداره؟»
«نه، فقط قبلاًنباید هم یه چیزی شبیهنبوغ به این شنیده بودم.»
-چت شده؟ جین چون-هی، فکرداستان میکنی جناحبندیها شوخیه؟ فکر میکنیروش مهارت تنها چیزیه که اهمیت داره؟
همکار ارشدش در نهایتمیزنی نتوانست تحمل کند وسرم بیمارستان را ترک کرد.
جین چون-هیپاهاش در آن محیطداستان دوام آورده بود.
اولین نصیحتی که آن زمانبشی دریافت کرد این بود: «از الاناهم یاد بگیر چطوری گلف بازی کنی.»
جین چون-هیپاهاش از گلفآره متنفر بود.
او فقطوقتی دوست داشتمیزنی رمانهای رزمی بخواند.
در عوض،پاهاش او مثلآره آب زندگی میکرد.
مراقب بودداره که با هیچکسبشی زیاد درگیر نشود.
اما در مقابل، حتی اگر کسی نسبتبهم به او احساس بدی داشت، تا زمانی کهاستادش مفید بود، او را کنار خودش نگه میداشت.