---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 37: تله‌ای برای یوهو • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 37: تله‌ای برای یوهو

0

«یوهو حتی بعد از‌مغرور​ دیدن اون‌همه خون هم‌خودت​ کاملاً حالش خوب بود.

جراحی حتی با یه ذهن آروم و‌بهم​ متمرکز هم کار سختیه، اما اون برای مدت‌استادش​ طولانی خیلی خوب به عنوان دستیار کمکم کرد.»

علاوه بر اون، هر وقت جین‌نوازش​ چون-هی چیزی می‌خواست، یوهو تا روز‌ذوق​ بعد اون رو براش آماده می‌کرد.

هر چی بیشتر در‌آره​ موردش فکر می‌کرد، این‌گفتن​ مرد به نظرش عجیب‌تر می‌رسید.

درست همون موقع،‌نباید​ صدای یوهو رو شنید‌نبوغ​ که داشت صداش می‌کرد.

جین چون-هی گردش چی‌آره​ خودش رو تموم کرد‌گفتن​ و روی پاهاش ایستاد.

«آره. داستان رو شنیدم.‌آره​ بهم گفتن که تسلطت روی‌تسلطت​ روش پنج عنصر بیشتر شده؟»

انتظار داشت استادش اول در مورد شیطان‌نبوغ​ کمان حرف بزنه، اما همون‌طور که ازش‌وقتی​ برمی‌اومد، اول از پیشرفت جین چون-هی پرسید.

جین چون-هی جواب داد:

«این شاگرد شرمنده‌ست که این‌دست​ رو می‌گه، اما به مرحله‌استاد​ سوم روش پنج عنصر رسیدم.»

«اوه!»

چشم‌های استادش‌داره​ از تعجب‌مغرور​ گشاد شد.

کمی بعد، انگار که متوجه‌داستان​ حضور شیطان کمان شده باشه،‌روش​ گلویش رو صاف کرد و گفت:

«این جای خوشحالی داره، اما‌دست​ نباید مغرور بشی و فقط‌استاد​ به نبوغ خودت تکیه کنی. اهم.»

«شاید بهتر باشه وقتی داری‌داستان​ این حرف رو می‌زنی، دست‌روش​ از نوازش کردن سرم برداری... استاد.»

این حجم از ذوق‌مغرور​ کردن برای شاگردش چیزی‌خودت​ نبود که بتونه مخفیش کنه.

استادش شیطان‌پاهاش​ کمان رو‌آره​ مرخص کرد.

شیطان کمان تعظیم‌داری​ عمیقی به استاد‌نوازش​ کرد و رفت.

به نظر می‌رسید تصمیم‌آره​ گرفته بود رسماً به‌گفتن​ عمارت پزشکی ملحق بشه.

«خب، وقتی یه استاد که به قلمرو‌نبوغ​ دگرگونی رسیده میاد و پیشنهاد کار می‌ده، باید‌داری​ دوید و با آغوش باز ازش استقبال کرد.»

بعد از رفتن شیطان کمان،‌داستان​ حالت چهره استادش دوباره به‌روش​ همون قیافه ذوق‌زده و همیشگیش برگشت.

لبخندی بود که فقط‌می‌زنی​ با نگاه کردن بهش،‌سرم​ قلب آدم گرم می‌شد.

«برکت کوچولوی من.»

«هه هه!»

«به مشکلی که برنخوردی؟»

جین چون-هی با جزئیات‌می‌زنی​ تمام اتفاقاتی که افتاده‌سرم​ بود رو توضیح داد.

استادش بدون اینکه حتی یک‌داستان​ بار حرفش رو قطع کنه،‌روش​ به داستان شاگردش گوش داد.

هر از گاهی صداهای کوچیکی از روی تحسین درمی‌آورد، اما وقتی به‌شاید​ جایی رسید که شیطان کمان به روشن‌بینی رسید و وارد سامادی معلق‌ذوق​ در هوا شد، چشم‌هاش برقی زد و با دقت بیشتری گوش داد.

«آره. این داستانیه‌ایستاد​ که قلب هر رزمی‌کاری‌بهم​ رو به تپش میندازه.»

بعد از شنیدن‌داری​ همه چیز، استادش‌نوازش​ سر تکون داد.

اما به دلایلی، حالت‌آره​ چهره‌اش بیشتر غمگین به‌گفتن​ نظر می‌رسید تا خوشحال.

«تو واقعاً شاگرد منی. اگه خانواده‌فقط​ فقط یه بچه مثل تو داشت،‌شاید​ هرگز با اون فاجعه روبرو نمی‌شدن...»

استادش همون‌جا‌پاهاش​ مکث کرد و‌داستان​ آه کوچیکی کشید.

«هی. فکر کنم اون‌قدرها‌می‌زنی​ هم بدشانس نیستم که‌سرم​ حالا با تو آشنا شدم.»

«اصلاً این‌طور نیست. این منم‌داستان​ که به خاطر آشنایی با‌روش​ شما، استاد، غرق در نعمتم.»

این صحنه‌ای بود که در اون، شخص اول و دوم‌کنی​ عمارت پزشکی فلس سفید، یکی از سه عمارت پزشکی بزرگ‌سرم​ دنیای رزمی، داشتن به همدیگه کلی تعریف و تمجید می‌بستن.

استادش گفت:

«راستی... داستان‌وقتی​ مربوط به یوهو‌دست​ رو جا انداختی.»

«بله؟»

استادش با لحن ملایمی پرسید:

«می‌دونم که یوهو رفت تا‌داستان​ تو رو ببینه. دقیقاً درباره‌روش​ چی با هم حرف زدین؟»

در همون‌وقتی​ لحظه، جین‌می‌زنی​ چون-هی متوجهش شد.

دست یوهو که داشت‌آره​ برای استاد چای می‌ریخت، برای‌تسلطت​ یک لحظه کوتاه مکث کرد.

مدت کوتاهی بعد.

جین چون-هی‌وقتی​ و یوهو‌می‌زنی​ بیرون اومدن.

لبخند رضایتی روی لب‌های جین چون-هی نشسته‌بهم​ بود، در حالی که صورت یوهو مثل‌انتظار​ یه ماسک سفت و خشک شده بود.

این دو مرد، با چهره‌هایی که کاملاً‌نبوغ​ در تضاد با هم بودن، بدون اینکه کلمه‌ای‌داری​ با هم حرف بزنن به راهشون ادامه دادن.

جین چون-هی پرسید:

«چرا داری دنبالم میای؟»

«فکر کنم‌پاهاش​ حرفی برای‌آره​ گفتن بهم داری؟»

«من که حرفی ندارم؟»

جین چون-هی با لحنی‌آره​ طعنه‌آمیز جواب داد و‌گفتن​ به راه رفتنش ادامه داد.

سرانجام، جین چون-هی به‌می‌زنی​ کبوترخونه‌ای رسید که کبوترهای‌سرم​ نامه‌بر اونجا نگهداری می‌شدن.

از قضا، هیچ‌کدوم از پزشک‌های عمارت اون اطراف‌گفتن​ نبودن و تنها کسایی که می‌تونستن مکالمه‌شون رو‌اول​ بشنون، پرنده‌هایی بودن که داشتن به دونه‌هاشون نوک می‌زدن.

همون‌جا، جین چون-هی متوقف شد.

بعد از اینکه حساسیت چی خودش رو‌بهم​ گسترش داد تا مطمئن بشه کسی اون‌انتظار​ اطراف نیست، لحن صداش رو عوض کرد.

«چقدر خسته‌کننده. تا همین چند وقت‌نوازش​ پیش، داشتی از کشتن من حرف‌ذوق​ می‌زدی و حالا می‌خوای باهام هم‌کلام بشی؟»

«واقعاً دلت می‌خواد بمیری...؟»

در همون لحظه،‌نباید​ نیت قتل از‌فقط​ بدن یوهو فوران کرد.

هم‌زمان، تمام کبوترهای نامه‌بر از‌داستان​ غذا خوردن دست کشیدن و با‌پنج​ بی‌قراری شروع به بال زدن کردن.

غریزه وحشی طعمه در‌می‌زنی​ برابر یه شکارچی، کبوترهای نامه‌بر‌برداری​ رو به واکنش واداشته بود.

تازه اون موقع‌ایستاد​ بود که یوهو‌شنیدم​ فهمید توی تله افتاده.

«تو از‌داره​ قصد من‌مغرور​ رو کشوندی اینجا.»

«من هیچ‌جا‌پاهاش​ نکشوندمت. خودت بودی‌داستان​ که "دنبالم" اومدی.»

طبیعتاً، کبوترها‌وقتی​ نسبت به‌می‌زنی​ انسان‌ها حساس‌تر بودن.

هر چی نیت قتل غلیظ‌تر‌داستان​ می‌شد، واکنش کبوترها هم شدیدتر می‌شد‌پنج​ و حتی ممکن بود بعضی‌هاشون بمیرن.

تک‌تک اونا‌داره​ کبوترهای نامه‌بر‌مغرور​ گرون‌قیمتی بودن.

اگه می‌مردن، قطعاً‌ایستاد​ یه تحقیقات برای پیدا‌بهم​ کردن دلیلش راه می‌افتاد.

و اون وقت، بدون شک‌دست​ تقصیرها می‌افتاد گردن یوهو که‌استاد​ اون زمان اونجا حضور داشت.

«واقعاً ذهنش تو‌ایستاد​ این مدت کوتاه‌شنیدم​ این‌قدر سریع کار کرد؟»

این تازه‌وارد، جایگاه نفر‌مغرور​ دوم عمارت پزشکی رو‌خودت​ به دست آورده بود.

با این وجود، پزشک‌های عمارت ازش متنفر‌بهم​ نبودن؛ در عوض، کم‌کم داشت محبت، حسن‌نیت و‌استادش​ حالا حتی احترامشون رو هم به دست می‌آورد.

یه چیز عجیبی در موردش وجود‌نوازش​ داشت، چیزی که نمی‌شد فقط به‌ذوق​ حساب جذابیت و کاریزمای ساده گذاشت.

یوهو نیت‌پاهاش​ قتلش رو‌آره​ پس گرفت.

جین چون-هی پوزخند زد.

«به نظر‌پاهاش​ میاد بالاخره‌آره​ حاضری حرف بزنی.»

«من از نقشه‌های‌داری​ مکارانه شما در‌نوازش​ شگفتم، ارباب جوان.»

«چقدر طعنه‌آمیز.»

جین چون-هی دست‌به‌سینه‌نباید​ شد و به‌فقط​ دیوار تکیه داد.

یوهو گفت:

«نقابی که جلوی‌داری​ استاد به چهره می‌زنی‌کردن​ رو جلوی من نداری.»

«برای یه مرد از خانواده وانگ‌شنیدم​ یه مقدار گوشت در نظر می‌گیرن‌عنصر​ و برای پیرمرد وانگ یه مقدار دیگه.»

این یعنی با هر‌مغرور​ کس همون‌طور که لیاقتش‌خودت​ رو داشت رفتار می‌کرد.

اگه مثل یه سگ‌آره​ رفتار می‌کردی، اونم باهات‌گفتن​ مثل یه سگ رفتار می‌کرد.

جین چون-هی با‌داری​ انگشت کوچیکش گوشش‌نوازش​ رو تمیز کرد.

یوهو گفت:

«چرا اون‌داره​ حرف رو‌مغرور​ به استاد زدی؟»

— «استاد، مدیرکل یوهو گفت که می‌خواد مهارت‌های‌گفتن​ پزشکی رو از من یاد بگیره! اون می‌خواد جراحی‌های‌مورد​ بهتری انجام بده و بیمارای بیشتری رو نجات بده!»

با شنیدن این حرف‌ها از شاگرد‌نوازش​ جوونش که چشم‌هاش به شدت برق می‌زد،‌شاگردش​ صورت جگال لین از خوشحالی روشن شد.

— «واقعاً این‌طوره! یوهو! من تمام این مدت‌گفتن​ فکر می‌کردم تو با جین چون-هی مخالفی! کی فکرش‌مورد​ رو می‌کرد که این‌قدر به پزشکی اشتیاق داشته باشی...!»

در همون لحظه،‌نباید​ یوهو به یک‌فقط​ چیز فکر کرد.

با خودش فکر کرد شاید بهتر باشد حقیقت را‌تسلطت​ با زبان خودش اعتراف کند تا جگال لین به‌شیطان​ معنای واقعی کلمه سرش را از تنش جدا کند.

جداً به این فکر می‌کرد که‌نوازش​ آیا این کار بهتر از یاد گرفتن‌شاگردش​ مهارت‌های پزشکی از آن بچه نیم‌وجبی نیست؟

اما حرف بعدی جین چون-هی‌داستان​ باعث شد یوهو حرفش را‌روش​ قورت بدهد و کاملاً لال‌مونی بگیرد.

-گفت باید با هم‌مغرور​ همکاری کنیم تا بدن‌خودت​ شما رو درمان کنیم، استاد.

قیافه‌ای که جگال لین در آن‌شنیدم​ لحظه به خودش گرفت، چیزی بود‌عنصر​ که یوهو در تمام عمرش ندیده بود.

و این حالتی بود که جگال لین‌کردن​ هرگز به او نشان نداده بود، مهم نبود‌بتونه​ یوهو خودش چقدر برای دیدنش تلاش کرده بود.

اما جین چون-هی فقط‌آره​ با یک جمله آن‌گفتن​ را بیرون کشیده بود.

یوهو به حرف آمد:

«دلت می‌خواد بمیری؟»

«اگه منو بکشی،‌داری​ کی می‌خواد استاد‌نوازش​ رو درمان کنه؟»

جین چون-هی این حرف‌آره​ را با لحنی ترکیبی از‌تسلطت​ رسمی، نیمه‌رسمی و خودمونی پراند.

او بچه‌ای بود‌نباید​ که می‌شد فقط‌فقط​ با یک تلنگر کشتش.

اینکه چنین بچه‌ای این‌طور‌آره​ تهدیدش کند، برای یوهو آن‌قدر‌تسلطت​ مسخره بود که خنده‌اش گرفت.

ناگهان نگاهش‌وقتی​ به پشت دست‌دست​ جین چون-هی افتاد.

لرزش خفیفش‌پاهاش​ از چشمانش‌آره​ دور نماند.

این پسر هنوز‌نباید​ ترسش را از‌فقط​ دست نداده بود.

برعکس، او توانایی‌های‌ایستاد​ یوهو را به‌شنیدم​ درستی ارزیابی کرده بود.

چه چیزی باعث می‌شد که حتی با‌کردن​ وجود لرزش و ترس از او، باز‌نبود​ هم این‌طور جلو بیاید و پافشاری کند؟

یوهو گفت:

«پس می‌خوای بگی حرف‌ها‌مغرور​ و کارات فقط برای‌خودت​ مسخره کردن من نبوده.»

یوهو شک کرده بود که‌داستان​ شاید این ترفندی برای کاهش‌روش​ نفوذ او در عمارت پزشکی باشد.

این‌جور جنگ‌های قدرت‌داری​ هر جایی که سازمانی‌کردن​ وجود داشت، عادی بود.

اما به‌پاهاش​ نظر می‌رسید که‌داستان​ قضیه این نیست.

حتماً انگیزه دیگری برای انجام‌بشی​ چنین کاری وجود داشت، آن‌کنی​ هم در حالی که این‌قدر می‌ترسید.

یوهو کنجکاو شد‌ایستاد​ که آن انگیزه‌شنیدم​ چه می‌تواند باشد.

«درسته.»

«چی می‌خوای؟»

«برام تبدیل به‌نباید​ یک جنگجوی لباس‌فقط​ سفید شو، مدیرکل یوهو.»

جین چون-هی این را با قیافه‌ای گفت‌بهم​ که شبیه یک موجود سفید و بامزه‌انتظار​ بود که داشت پیشنهاد یک قرارداد را می‌داد.

«جنگجوی لباس سفید؟»

جین چون-هی‌داره​ گلویش را‌مغرور​ صاف کرد.

«به یه‌پاهاش​ پرستار نیاز دارم‌داستان​ که کمکم کنه.»

پرستار.

این یکی از‌ایستاد​ چیزهایی بود که در‌بهم​ این دنیا وجود نداشت.

کسی که به یک‌مغرور​ پزشک کمک می‌کرد، در واقع‌تکیه​ خودش هم یک پزشک بود.

دقیق‌تر بگویم، شاگردان‌ایستاد​ یک پزشک به‌شنیدم​ او کمک می‌کردند.

در اصل، یک‌داری​ پزشک تازه‌کار نقش‌نوازش​ پرستار را بازی می‌کرد.

عمارت پزشکی هم تفاوتی نداشت.

پزشکانی که سابقه کمتری‌مغرور​ داشتند به عنوان دستیار‌خودت​ برای پزشکان باسابقه‌تر کار می‌کردند.

البته، خدمتکارانی هم بودند که به پزشکان کمک‌گفتن​ می‌کردند، اما آن‌ها فقط کارهای پیش‌پاافتاده‌ای مثل آوردن‌اول​ وسایل مورد نیاز یا آب جوش را انجام می‌دادند.

به همین دلیل بود‌می‌زنی​ که جین چون-هی به فکر‌برداری​ نیاز به پرستار افتاده بود.

او به کسی نیاز داشت‌داستان​ که کمکش کند تا بتواند تمام‌پنج​ تمرکزش را روی انجام جراحی بگذارد.

این برای گسترش نیروی‌مغرور​ کار پزشکی و ارائه مراقبت‌تکیه​ بهتر به بیماران ضروری بود.

با این حال، درست‌آره​ مثل یک پزشک، هر‌گفتن​ کسی نمی‌توانست پرستار شود.

اول، استقامت بدنی.

پرستاری اساساً‌پاهاش​ به قدرت بدنی‌داستان​ زیادی نیاز داشت.

باید تمام روز‌نباید​ روی پاهایت می‌ایستادی و‌نبوغ​ از خودت کار می‌کشیدی.

انواع و اقسام کارهای‌آره​ سخت را انجام می‌دادی‌گفتن​ و ساعات کاری طولانی بود.

جین چون-هی اصلاً مطمئن نبود که‌نوازش​ بتواند در مچ‌اندازی با یک سرپرستار‌ذوق​ باتجربه، حتی یک امتیاز هم بگیرد.

با در نظر گرفتن حجم عضلات بازویی‌بهم​ که از آن حجم کار سنگین به‌انتظار​ دست می‌آوردند، این یک امر بدیهی بود.

دوم، خونسردی و ذهن آرام.

با اینکه کارشان یقه آبی‌داستان​ بود، اما در عین حال‌روش​ یقه سفید هم محسوب می‌شد.

کارهای اداری‌وقتی​ و کاغذی؟‌می‌زنی​ البته که داشت.

علاوه بر آن، باید دائماً وضعیت بیماران را‌گفتن​ زیر نظر می‌گرفتند و خیلی وقت‌ها بسته به‌اول​ شرایط، نیاز به تفکر و قضاوت سریع داشتند.

این همه ماجرا نبود.

از دستیاری در عمل‌های جراحی مختلف گرفته تا‌گفتن​ مراقبت از بیمار، پانسمان زخم، مدیریت بیماران قبل و‌مورد​ بعد از عمل، جمع‌آوری نمونه‌ها، مدیریت تجهیزات و غیره...

پرستاران حتی مشاوره‌های‌داری​ تلفنی بیمارستان را‌نوازش​ هم مدیریت می‌کردند.

آخرین مورد، دانش بود.

به عبارت دیگر، درس خواندن.

«این موضوع اون‌قدر‌ایستاد​ اساسیه که اصلاً‌شنیدم​ نیازی به گفتن نداره.»

به خاطر تمام این‌ها، از‌دست​ دید جین چون-هی، یک پرستار موجودی‌حجم​ لطیف مثل «فرشته لباس سفید» نبود.

آن‌ها «جنگجویان لباس سفید» بودند.

آن‌ها حرفه‌ای در‌نباید​ خط مقدم نبرد با‌نبوغ​ بیماری و جراحت بودند.

در ایالات متحده، به هر پرستار حدود پنج بیمار اختصاص داده‌پنج​ می‌شد، در حالی که در کره، یک پرستار باید حداقل از ده‌ازش​ نفر، یا بسته به بیمارستان، از چهل یا پنجاه بیمار مراقبت می‌کرد.

شرایط بیش‌وقتی​ از حد‌می‌زنی​ سخت بود.

برخلاف تعصبات رایج، پرستاران به‌داستان​ اندازه پزشکان مهم بودند و‌روش​ بخش جدایی‌ناپذیر درمان به حساب می‌آمدند.

در این‌داره​ جیانگهو، وضعیت حتی‌بشی​ بدتر هم بود.

در جیانگهویی که به جراحی می‌گفتند هنر‌بهم​ جراحی، رازی که سینه به سینه منتقل‌انتظار​ می‌شد، او چطور می‌توانست یک پرستار پیدا کند؟

جین چون-هی‌وقتی​ با خودش‌می‌زنی​ فکر کرد:

«حجم کاری تنها‌ایستاد​ پرستار جیانگهو چقدر‌شنیدم​ قراره سنگین باشه؟»

درست روبه‌رویش، یک‌نباید​ کاندیدای بی‌نقص برای‌فقط​ پرستاری ایستاده بود.

او ثابت کرده بود که‌داستان​ به عنوان یک دستیار مفید‌روش​ است و ذهن تیزی هم داشت.

هنرهای رزمی‌اش، یا هنرهای شیطانی،‌دست​ یا هر هنر غیرمتعارفی که‌استاد​ تمرین می‌کرد هم به کار می‌آمد.

علاوه بر‌پاهاش​ این‌ها، مقامش‌آره​ مدیرکل بود.

این مرد از قبل مدیریت‌بشی​ پذیرش و ترخیص و همچنین‌کنی​ امور مختلف پرداختی را انجام می‌داد.

علاوه بر این،‌ایستاد​ موقعیت بی‌نقصی برای‌شنیدم​ آموزش جانشینان بود.

به نظر‌وقتی​ می‌رسید استقامت بدنی‌دست​ خوبی هم دارد.

وقتی او این‌ایستاد​ موضوع را توضیح‌شنیدم​ داد، یوهو جواب داد:

«من دشمن شما هستم، ارباب‌بشی​ جوان. چرا باید عمداً یک‌کنی​ دشمن رو کنار خودتون نگه دارید؟»

با شنیدن این حرف، جین‌داستان​ چون-هی نتوانست جلوی خودش را‌روش​ بگیرد و با صدای بلند خندید.

ابروهای یوهو‌وقتی​ کمی در‌می‌زنی​ هم گره خورد.

«حرفای من به نظرتون خنده‌داره؟»

«نه، فقط قبلاً‌نباید​ هم یه چیزی شبیه‌نبوغ​ به این شنیده بودم.»

-چت شده؟ جین چون-هی، فکر‌داستان​ می‌کنی جناح‌بندی‌ها شوخیه؟ فکر می‌کنی‌روش​ مهارت تنها چیزیه که اهمیت داره؟

همکار ارشدش در نهایت‌می‌زنی​ نتوانست تحمل کند و‌سرم​ بیمارستان را ترک کرد.

جین چون-هی‌پاهاش​ در آن محیط‌داستان​ دوام آورده بود.

اولین نصیحتی که آن زمان‌بشی​ دریافت کرد این بود: «از الان‌اهم​ یاد بگیر چطوری گلف بازی کنی.»

جین چون-هی‌پاهاش​ از گلف‌آره​ متنفر بود.

او فقط‌وقتی​ دوست داشت‌می‌زنی​ رمان‌های رزمی بخواند.

در عوض،‌پاهاش​ او مثل‌آره​ آب زندگی می‌کرد.

مراقب بود‌داره​ که با هیچ‌کس‌بشی​ زیاد درگیر نشود.

اما در مقابل، حتی اگر کسی نسبت‌بهم​ به او احساس بدی داشت، تا زمانی که‌استادش​ مفید بود، او را کنار خودش نگه می‌داشت.

ناولها | novelha.net