---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 466: پروژه سیب‌زمینی‌های شمال • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 466: پروژه سیب‌زمینی‌های شمال

0

«همم، این‌طوری خوب رشد‌چقدر​ می‌کنن. وقتی بزرگ‌تر شدن، می‌خوام‌فکر​ ببرمشون تو زمین‌های شمال بکارم.»

«و لابد می‌خوای‌همه​ سیب‌زمینی‌های جدید رو‌تنوری​ تیکه‌تیکه کنی و بکاری.»

«دقیقاً برنامه‌ام همینه.»

شاگرد خودش‌فلس​ بود، اما عجب‌می‌کردن​ آدم عجیبی بود.

«و حالا هم که تو کالسکه‌دیوانه‌واری​ نشستی، اون گلدون رو بغل کردی‌چطور​ و داری با ذوق نگاش می‌کنی.»

«هه هه هه.‌همه​ کلی سیب‌زمینی معمولی‌تنوری​ هم با خودم آوردم.»

واقعاً که.

جین چون-هی و جگال لین، در حالی که جوخه‌های رزمی‌دوباره​ عمارت پزشکی فلس سفید رو رهبری می‌کردن، قصر امپراتوری رو‌داشتن​ ترک کرده و دوباره به سمت شمال در حرکت بودن.

اون‌ها سر راهشون به عمارت پزشکی فلس‌خوشمزه‌ست​ سفید سر زده بودن تا یه سری‌شده​ وسایل بردارن و حالا داشتن برمی‌گشتن بالا.

«انگار کلمه‌ای به‌همه​ اسم "خستگی" تو‌تنوری​ دایره لغاتت وجود نداره.»

«الان دیگه امنه، مگه نه؟»

«حتی اگه قبیله سوکسین شکست‌می‌کردن​ خورده و به شمال عقب‌نشینی کرده‌سمت​ باشن، جنگ هنوز کاملاً تموم نشده.»

«با این حال، پناهنده‌ها دارن برمی‌گردن و شهرها‌استاد​ و روستاهای داخل قلعه‌های مرزی دوباره پر از‌داره​ آدم شدن، درسته؟ باید همین الان انجامش بدیم.»

«چی رو‌ماست​ باید همین‌ثابت​ الان انجام بدیم؟»

«این تنها فرصت ماست تا به‌امپراتوری​ همه ثابت کنیم که سیب‌زمینی تنوری‌بودن​ با کره چقدر به‌طرز دیوانه‌واری خوشمزه‌ست، استاد!»

جگال لین با خودش فکر کرد که‌امپراتوری​ این پسر چطور شاگردش شده و چرا‌اون‌ها​ داره این‌قدر خودش رو به دردسر می‌ندازه.

اصلاً نمی‌شد‌تنوری​ باهاش منطقی‌چقدر​ حرف زد.

نه، چشماش از هوش و ذکاوت برق می‌زد، اما‌به‌طرز​ کارهای عجیبی می‌کرد که آدم‌های معمولی حتی نمی‌تونستن تصورش رو‌چرا​ بکنن، اون هم جوری که انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.

«پس قصد داری‌رهبری​ سیب‌زمینی رو تو تمام‌ترک​ ارتفاعات شمالی پخش کنی.»

«آره. متأسفم کیم سیب‌زمینی، لی سیب‌زمینی و پارک سیب‌زمینی، اما‌دوباره​ وقتی برسیم به سونموک، باید از هم جدا بشیم. خوب‌داشتن​ رشد کنید. بزرگ بشید تا تبدیل به سیب‌زمینی سرخ‌کرده‌های خوشمزه‌ای بشید.»

جین چون-هی‌تنوری​ گلدون رو‌چقدر​ محکم بغل کرد.

این شاگرد دیوانه‌همه​ حتی روی سیب‌زمینی‌ها‌تنوری​ هم اسم گذاشته بود.

کالسکه به‌سفید​ سمت سونموک‌می‌کردن​ در حرکت بود.

اونجا شهری بود که صنعت دامداری توش حسابی‌ترک​ پیشرفت کرده بود؛ جایی برای تجارت اسب با قبایل‌سری​ عشایری و پر از مراتع و مزرعه‌های پرورش دام.

البته، دقیق‌ترش این بود که بگیم‌دیوانه‌واری​ این مزرعه‌ها بیشتر برای تولید مثل‌چطور​ و فروش بودن تا پرورش دام.

فرقی نمی‌کرد یه نفر چقدر اهل سونموک‌کره​ باشه، اسب‌های اون‌ها هنوز هم با اسب‌هایی‌کرد​ که قبایل عشایری پرورش می‌دادن خیلی فاصله داشتن.

«با این حال، این کارت دیگه واقعاً‌ترک​ زیاده‌رویه. تو واقعاً همه رو، چه شهروند امپراتوری‌زده​ باشن چه عشایر، به چشم آدم‌های یکسان می‌بینی.»

«معلومه. اون‌ها هم آدم‌هایی‌رهبری​ هستن که می‌تونن زیبایی‌ترک​ سیب‌زمینی رو درک کنن.»

«و ضمناً این کار‌چقدر​ به عنوان یه اقدام‌استاد​ امدادی هم به حساب میاد.»

«هه هه هه... می‌دونستم متوجه می‌شید. وقتی گرسنه‌ای، هیچ‌چیزی به اندازه یه سیب‌زمینی خوشمزه و عالی‌چطور​ نیست. تازه، کاشتن سیب‌زمینی تو جنوب اصلاً منطقی نیست. تصور کنید این طفلکی‌ها تو آب و‌برق​ هوای گرم دریای جنوب چقدر زجر کشیدن. هرچند به نظر می‌رسه تو مناطق کوهستانی یکم بزرگ‌تر می‌شن.»

گیولهواویجی.

یه ضرب‌المثل هست که می‌گه وقتی‌قصر​ یه پرتقال از رودخونه هوآی رد‌حرکت​ می‌شه، تبدیل به یه پرتقال سه‌برگ می‌شه.

معنیش اینه که همون درخت پرتقال بسته به جایی که‌کرد​ توش کاشته می‌شه، میوه متفاوتی می‌ده. در اصل به این اشاره‌نمی‌شد​ داره که ذات انسان با توجه به محیط اطرافش تغییر می‌کنه.

اما جین چون-هی خیلی ساده‌کنیم​ اون رو به عنوان یه‌دیوانه‌واری​ اصل اولیه کشاورزی در نظر می‌گرفت.

دنیایی که جین چون-هی ازش اومده بود، مجهز به‌دوباره​ سیستم‌های حمل‌ونقل، گلخونه‌ها و هر چیزی بود که برای‌بردارن​ کشاورزی و لجستیک لازم بود، اما این دوران فرق داشت.

هیچ‌کس نمی‌دونست کدوم‌سفید​ محصول تو چه خاکی‌امپراتوری​ بهترین طعم رو می‌ده.

اون‌ها فقط به همون روش قدیمی،‌دیوانه‌واری​ به کاشت محصولاتی که از اول‌چطور​ تو منطقه‌شون رشد می‌کرد ادامه می‌دادن.

و این دقیقاً همون‌ثابت​ چیزی بود که جین‌چقدر​ چون-هی قصد داشت تغییرش بده.

«این‌قدر عجله داشتی‌رهبری​ که با خودم گفتم‌ترک​ مگه چه خبر شده.»

«تازگی برای سیب‌زمینی حرف‌رهبری​ اول رو می‌زنه، استاد.‌ترک​ باید سریع جابه‌جا بشن.»

«برای همینه که‌کره​ سیب‌زمینی خشک و‌دیوانه‌واری​ بذر هم آماده کردی.»

«آره. اما تا وقتی‌ثابت​ برسیم، احتمالاً تعداد زیادی‌چقدر​ از سیب‌زمینی‌ها جوانه زدن.»

«جدا کردن‌سفید​ اون‌ها خودش‌می‌کردن​ کلی دردسره.»

«از همون‌ها برای کاشت استفاده می‌کنم.‌قصر​ برنج هم آماده کردم تا بتونیم به‌بودن​ عنوان غلات امدادی بین مردم پخشش کنیم.»

«وسواس و علاقه‌ت‌کره​ به سیب‌زمینی واقعاً‌دیوانه‌واری​ یه چیز دیگه‌ست.»

«بله، استاد. جنگ معمولاً چیزهای زیادی‌تنوری​ از خودش به جا می‌ذاره. یکیش‌استاد​ هم غذای دوران پس از جنگه.»

درست مثل همون ماجرایی‌می‌کردن​ که باعث پیدایش بوده‌کرده​ جیگه تو کره شد.

بعد از جنگ کره، همه‌چیز با‌قصر​ جوشوندن درهم‌وبرهم ژامبون و کنسروهای گوشتی‌حرکت​ که ارتش آمریکا می‌داد شروع شد.

و حالا مگه به‌چقدر​ یه غذای محبوب برای‌استاد​ کل ملت تبدیل نشده بود؟

«بیاید به سیب‌زمینی‌ها این شانس رو بدیم که دنیا رو فتح‌خوشمزه‌ست​ کنن. اون یارو، خان، لیاقتش رو نداشت، اما سیب‌زمینی‌ها دارن. شما‌دردسر​ دنیا رو فتح می‌کنید. کیم سیب‌زمینی، لی سیب‌زمینی و پارک سیب‌زمینی.»

شاگردش موقع کاشتن‌رهبری​ سیب‌زمینی‌ها، حتی روی اون‌ها‌ترک​ صورت هم کشیده بود.

‘...چرا این‌فلس​ بچه این‌قدر روی‌می‌کردن​ سیب‌زمینی قفلی زده؟’

بعد، لبخند محوی زد.

«وقتی مردم گرسنگی بکشن، سیستم‌کنیم​ ایمنی بدنشون ضعیف می‌شه و‌دیوانه‌واری​ بعدش بیماری‌های واگیردار شیوع پیدا می‌کنه.»

«حالا که بهش فکر می‌کنم،‌قصر​ تو در طول جنگ با قبیله‌حرکت​ سوکسین خیلی نگران بیماری‌های واگیردار بودی.»

دکتر دیوانه چشم‌آبی یه میکروب‌هراسه.

این موضوع دیگه تو‌چقدر​ دنیای رزمی به یه‌استاد​ حقیقت ثابت‌شده تبدیل شده بود.

با این حال، جین چون-هی دقیقاً همون جاهایی رو‌به‌طرز​ که جنازه‌ها رو توش دفن کرده بود، به بهانه اینکه‌چرا​ در آینده اونجا زمین کشاورزی درست می‌کنه، آتیش زده بود.

با جزئیات در موردش حرفی نزده‌امپراتوری​ بود، اما تا حد افراطی و‌بودن​ بیش از اندازه‌ای نگران شیوع بیماری بود.

این شاگردش.

جین چون-هی جواب داد:

«فقط اینکه... احتمالاً هیچ اتفاقی نمی‌افته. چیزی نمی‌شه، اما من باید هر کاری که از دستم برمیاد رو انجام بدم.‌داره​ و اگه تجارت ابریشم رو همون‌طور که برنامه‌ریزی کردیم پیش ببریم، نظر و احساس مردم محلی به‌شدت مهم می‌شه. اگه غذایی‌هیچ​ که الان بهشون می‌دیم بتونه تو آینده قلبشون رو به دست بیاره، این چیزیه که حتی با طلا هم نمی‌شه خرید.»

انسان‌ها مثل سیب‌زمینی هستن.

جگال لین قبل از‌رهبری​ اینکه حرفی بزنه، کمی‌ترک​ به این موضوع فکر کرد.

«اگه این سیب‌زمینی‌ها مثل آدم‌ها‌به‌طرز​ باشن، پس هرگز بارونی رو که‌پسر​ تو دوران خشکسالی می‌باره فراموش نمی‌کنن.»

«یه چیزی تو همین مایه‌ها.»

یه پزشک‌سفید​ می‌دونست که‌می‌کردن​ جنگ چقدر فلاکت‌باره.

برای همین‌فلس​ بود که نمی‌تونست‌می‌کردن​ ازش فرار کنه.

«محرومیت می‌تونه یه آدم رو‌به‌طرز​ بکشه، اما می‌تونه دلیلی برای‌کرد​ حرکت به جلو هم باشه.»

«و غذایی که‌همه​ تو اون دوران کاشته‌کره​ می‌شه، هیچ‌وقت فراموش نمی‌شه.»

«ما قراره مدت زیادی تو این کار باشیم،‌کرده​ استاد. در آینده، کارهای خوبِ امروز به عنوان یه‌وسایل​ قدرت بزرگ برای عمارت پزشکی فلس سفید بهمون برمی‌گرده.»

«خانواده تانگ‌فلس​ سیچوان هم‌رهبری​ سود می‌بره.»

«خب، خانواده تانگ سیچوان از‌به‌طرز​ همون روزهای اول به عمارت پزشکی‌پسر​ فلس سفید کمک کرده، پس حقشونه.»

تانگ آه بچه خوبی بود.

جین چون-هی آینده‌رهبری​ خانواده تانگ سیچوان‌امپراتوری​ رو تو اون می‌دید.

جگال لین گفت:

«علاوه بر این، تو قصد داری‌دیوانه‌واری​ با بقیه قبایل عشایری که با‌چطور​ سوکسین‌ها متحد نشدن هم تجارت کنی.»

«آره. حالا که خان سقوط کرده، قبایل ناراضی یکی‌به‌طرز​ یکی جدا می‌شن. قبایلی هم هستن که اصلاً تو این‌چرا​ جنگ شرکت نکردن. ما با اونا تجارت راه می‌ندازیم. اینا...»

جین چون-هی با چهره‌ای‌می‌کردن​ جدی سه تا گلدون‌کرده​ بونسای رو بلند کرد.

«کیم سیب‌زمینی، لی‌سفید​ سیب‌زمینی و پارک سیب‌زمینی‌امپراتوری​ این کار رو می‌کنن.»

«حالا که نگاه می‌کنم،‌چقدر​ می‌بینم حتی روی اون‌استاد​ گلدون‌های گرون‌قیمت صورت هم کشیدی.»

«بامزه نیستن؟ این بچه‌ها قراره تو آینده این‌چقدر​ زمین‌های بایر رو فتح کنن. معلومه که باید‌چطور​ روشون صورت کشیده بشه. باحال نیست؟ بامزه نیست؟»

«...»

توگوئه که‌فلس​ داشت ازشون محافظت‌می‌کردن​ می‌کرد، سرفه‌ای کرد.

«سرفه... این عوضی... سرفه... دیوونه...»

اون لابه‌لای سرفه‌هاش‌همه​ کلمات حقیقت رو‌تنوری​ به زبون آورده بود.

حسابی اعصابش خرد بود، چون‌قصر​ درست بعد از دیدن نوه‌اش‌سمت​ دوباره کشون‌کشون آورده بودنش بیرون.

واسه همین تمام مدت تو این کالسکه‌امپراتوری​ جهنمیِ پر از گلدون بدون هیچ حرفی نشسته‌راهشون​ بود، اما اوضاع داشت هر لحظه مسخره‌تر می‌شد.

جگال لین قبل از اینکه‌به‌طرز​ حرفش رو ادامه بده، یه‌کرد​ نگاه سرد به توگوئه انداخت.

«به هر حال،‌همه​ می‌فهمم که نقشه‌ات عملیه.‌کره​ برای همینم باهات اومدم.»

«هاهاها، خوشحالم که‌رهبری​ تونستم راضیتون کنم،‌امپراتوری​ استاد. واقعاً می‌گم.»

راضی کردن استادش‌سفید​ همیشه برای جین‌قصر​ چون-هی کار سختی بود.

پزشک الهی‌تنوری​ فلس سفید،‌چقدر​ جگال لین.

چیزی که تو این جنگ از خودش‌کره​ نشون داده بود، فراتر از چیزی بود که‌پسر​ فقط با کلمه «مهارت الهی» بشه توصیفش کرد.

وقتی کالسکه رسید،‌رهبری​ جنگجوهای خانواده گونگ‌سون جلوی‌ترک​ دروازه شهر دیده می‌شدن.

«واو... دقیقاً سر موقع رسیدن.»

«همین‌طوره. انتظار نداشتم‌کره​ خود گونگ‌سون هیون بیاد.‌خوشمزه‌ست​ حتماً سرش خیلی شلوغه.»

حتماً بوی‌ماست​ پول به‌ثابت​ دماغش خورده.

استادش جمله‌ای اضافه کرد:

«با توجه به پولی که‌می‌کردن​ براش درآوردی، حتماً حدس زده‌دوباره​ که اینم یه معامله بزرگ دیگه‌ست.»

کالسکه به سمت‌کره​ بزرگ‌ترین و تمیزترین مسافرخونه‌خوشمزه‌ست​ دژ سونموک حرکت کرد.

البته اینکه می‌گفتن بزرگ‌ترین و تمیزترین،‌تنوری​ فقط یه چیز نسبی بود؛ داخل دژ‌فکر​ سونموک پر از یتیم و گدا بود.

مجروح‌ها روی زمین پخش‌می‌کردن​ شده بودن و مگس‌ها‌کرده​ از گوشتشون تغذیه می‌کردن.

چادرهای پزشکی موقت پر از‌می‌کردن​ آدم بود و صدای جیغ و‌سمت​ ناله از همه‌جا به گوش می‌رسید.

امنیت هم افتضاح بود.

با ورود به مسافرخونه،‌ثابت​ گونگ‌سون هیون، گونگ‌سون یونگ‌چقدر​ و وانگ گاک-یون منتظرشون بودن.

«آه، گاک-یون... به‌رهبری​ نظر می‌رسه به‌امپراتوری​ قلمرو دگرگونی رسیده.

باید همین باشه، مگه نه؟»

با دیدن هاله‌ای که به طور طبیعی از بدنش‌فکر​ ساطع می‌شد، به نظر می‌رسید تونسته روشنگری‌ای که تو‌دردسر​ این جنگ به دست آورده رو با موفقیت تثبیت کنه.

«عمارت پزشکی فلس سفید‌ثابت​ رسید. عذر می‌خوام که‌چقدر​ منتظرتون گذاشتیم، رئیس خانواده گونگ‌سون.»

اژدهای سم‌سفید​ یخ سیاه،‌می‌کردن​ گونگ‌سون هیون.

اون دیگه‌فلس​ رئیس موقت‌رهبری​ خانواده نبود.

تجارت دریایی‌ای رو که دفعه قبل جین چون-هی توش کمکش‌کرد​ کرده بود با موفقیت به پایان رسونده بود و حالا‌اصلاً​ تونسته بود کنترل کامل خانواده گونگ‌سون رو به دست بگیره.

اون رئیس خانواده شده بود.

گونگ‌سون هیون با‌رهبری​ مشت‌های گره‌کرده ادای‌امپراتوری​ احترام مختصری کرد.

«شما لطف دارین. این‌رهبری​ ما هستیم که باید‌ترک​ بابت دعوتتون سپاسگزار باشیم.»

به راهنمایی گونگ‌سون هیون‌ثابت​ وارد یه اتاق چایخوری‌چقدر​ شدن؛ اتاق نسبتاً تمیزی بود.

«این مسافرخونه‌سفید​ هم به خاطر‌قصر​ جنگ اوضاعش خرابه.»

معمولاً تو بزرگ‌ترین‌سفید​ مسافرخونه یه شهر تجاری،‌امپراتوری​ پول زیادی جابه‌جا می‌شد.

این موضوع مخصوصاً برای یه صنف تجاری بزرگ مثل‌فکر​ صنف تجاری گونگ‌سون صدق می‌کرد، چون تاجرها، محافظ‌ها و‌دردسر​ جنگجوهای همراه‌شون همه به جایی برای استراحت نیاز داشتن.

با این حال، چیزی که جلوی جین چون-هی گذاشته بودن،‌دیوانه‌واری​ چای چاه اژدها بود که فقط کمی از کیفیت پایین‌داره​ بهتر بود و تنقلاتی که صرفاً از هیچی بهتر بودن.

«همون‌طور که انتظار‌رهبری​ می‌رفت، اقتصاد محلی به‌ترک​ کل داره فرو می‌پاشه.»

تو زمان جنگ فقط‌رهبری​ تعداد خیلی کمی می‌تونستن‌ترک​ از فروش سلاح سود ببرن.

قبیله سوکسین ترجیح می‌دادن صنعتگرهایی که‌دیوانه‌واری​ سلاح می‌ساختن رو اسیر و برده‌چطور​ کنن تا اینکه بخوان ازشون سلاح بخرن.

امپراتوری هوا هم با‌ثابت​ تجهیزاتی که از قبل ذخیره‌به‌طرز​ کرده بود وارد جنگ می‌شد.

شاید اگه جنگ سال‌ها طول می‌کشید‌امپراتوری​ قضیه فرق می‌کرد، اما تو این‌بودن​ وضعیت، سود کردن اصلاً کار راحتی نبود.

این موضوع مخصوصاً به این دلیل بیشتر‌امپراتوری​ به چشم می‌اومد که تا همین اواخر‌اون‌ها​ هیچ کمبودی تو آذوقه نظامی وجود نداشت.

در نتیجه، حداقل‌کره​ فروش هر چیزی از‌خوشمزه‌ست​ این جنگ غیرممکن بود.

در نهایت، تنها چیزی که باقی مونده بود ویرانه‌هایی‌به‌طرز​ بود که توش آدم‌هایی که می‌تونستن کالاهای تجاری رو‌شده​ بخرن و بفروشن، یا مرده بودن یا فرار کرده بودن.

تو این جایی که‌می‌کردن​ چیزی جز خاکستر نبود،‌کرده​ چه کاری از دستشون برمی‌اومد؟

گونگ‌سون هیون ادامه داد:

«اول از همه، قصد داریم با حاشیه سود کم‌فکر​ اما حجم بالا، اسب و دام معامله کنیم. می‌خوایم‌دردسر​ یه قیمت معقول برای تجارت به قبایل عشایری پیشنهاد بدیم.»

جین چون-هی در جواب گفت:

«این خبر برای تاجرهای‌می‌کردن​ فعلی باید مثل یه‌کرده​ صاعقه تو روز روشن باشه.»

«بله. اونا اون‌قدر این وسط‌می‌کردن​ پورسانت می‌گیرن که حتی یه اسب‌سمت​ جنگی معمولی هم‌قیمت یه خونه درمیاد.»

یعنی صنف تجاری گونگ‌سون قصد‌به‌طرز​ داشت وارد عمل بشه و‌کرد​ جلوی این سودجویی‌ها رو بگیره؟

جین چون-هی قبل‌همه​ از اینکه بپرسه،‌تنوری​ تو فکر فرو رفت:

«علاوه بر این، می‌شه‌می‌کردن​ اسب‌های جنگی پرورش داد و‌دوباره​ مستقیم به ارتش عرضه کرد.»

«بله. اما این کار به زمین نیاز‌امپراتوری​ داره و ما امیدوار بودیم که عمارت پزشکی‌راهشون​ فلس سفید بتونه تو این زمینه کمک کنه.»

جین چون-هی‌تنوری​ تو فکر‌چقدر​ فرو رفت.

به خاطر خدماتش تو این مسئله، همون‌طور‌کره​ که قول داده شده بود، یه زمین پهناور‌پسر​ به عمارت پزشکی فلس سفید اهدا شده بود.

در نگاه اول، شاید شبیه یه بیابون بایر به نظر می‌رسید‌حرکت​ که حتی برنج هم توش رشد نمی‌کرد، اما جین چون-هی مطمئن بود‌کلمه‌ای​ که با استفاده درست، می‌تونه به یه زمین درجه یک تبدیل بشه.

«همم، استاد‌فلس​ فقط داره‌رهبری​ تماشا می‌کنه.»

حس می‌کرد داره امتحان‌چقدر​ می‌شه تا ببینه چطور می‌تونه‌فکر​ با گونگ‌سون هیون کنار بیاد.

اگه واقعاً لازم بود، استادش وارد‌تنوری​ عمل می‌شد و معامله رو به‌استاد​ هم می‌زد، اما احتمالاً مستقیماً دخالت نمی‌کرد.

ناولها | novelha.net