---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 404: فصل 404 • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 404: فصل 404

0

جین چون-هی در حالی‌نداره​ که به آرامی آن‌بیشتری​ را می‌خواند، به حرف آمد.

«در مجموع پنجاه‌حساسیت​ و دو هزار‌آزمایش‌های​ مورد... که این‌طور.»

موول جواب داد: «بله. عدد قابل توجهیه. عوارض جانبی‌بعد​ کمتر از ده درصده، اما اون هم به این‌جیانگهو​ دلیله که پزشکان ارشد دارن خیلی سخت‌گیرانه ازش استفاده می‌کنن.»

«اساساً به این‌موارد​ خاطره که اولویت‌دارو​ با درمان بستریه.»

جین چون-هی‌پنی‌سیلین​ هیچ اعتمادی‌نداره​ به بیماران نداشت.

در مورد هر‌حساسیت​ آنتی‌بیوتیکی، زمان‌بندی مصرف‌آزمایش‌های​ دوزها بی‌نهایت مهم بود.

موارد بی‌شماری را دیده بود که به بیماران دارو می‌دادند،‌دوباره​ اما آن‌ها مصرفش را فراموش می‌کردند، بعد دوباره با تاخیر مصرف‌نداشتند​ می‌کردند و با این کار، مقاومت دارویی در بدنشان ایجاد می‌کردند.

اهالی جیانگهو‌بود​ هم فرقی‌بی‌شماری​ با بقیه نداشتند.

تازه اگر بدتر نبودند.

به همین خاطر، هنگام تجویز آنتی‌بیوتیک‌ها،‌آزمایش‌های​ اساساً درمان بستری را توصیه می‌کرد و‌می‌شد​ تصمیم‌گیری را به عهده پزشکان ارشد می‌گذاشت.

«البته، خانواده‌های معتبر هنوز‌می‌دادند​ هم یه جوری چندتایی‌می‌کردند​ رو یواشکی کش می‌رن.»

آن‌ها دو یا سه‌بی‌شماری​ تا از این قرص‌ها را‌مصرفش​ برای مواقع اضطراری ذخیره می‌کردند.

از یک جهت، جای شکرش باقی بود که‌بیشتری​ قرص الهی فلس سفید در مقایسه با سایر‌می‌توانست​ اکسیرها، کمک چندانی به افزایش انرژی درونی نمی‌کرد.

«عجیبه که‌پنی‌سیلین​ هیچ‌کس به‌نداره​ پنی‌سیلین حساسیت نداره.»

هرچه آزمایش‌های بالینی‌دارو​ بیشتری انجام می‌داد،‌مصرفش​ ماجرا مرموزتر می‌شد.

تنها حدسی که می‌توانست بزند این بود که مردم‌مصرفش​ این دنیا با زمینی‌های مدرن فرق داشتند، اما در‌بدنشان​ هر صورت، برای یک پزشک چیز بسیار خوبی بود.

موول گفت: «پشت برگه، تعداد مراجعات به عمارت پزشکی و نرخ مرگ و‌می‌شد​ میر ناشی از بیماری‌های عفونی تو مناطقی که صابون توزیع شده رو نشون‌چیز​ می‌ده. گزارش‌هایی به دستمون رسیده که می‌گه این آمارها به‌طور قطعی کاهش پیدا کرده.»

«همم... می‌فهمم.»

«انگار اصلاً تعجب نکردی.»

موول با‌بود​ کلافگی به جین‌دیده​ چون-هی نگاه کرد.

فکر می‌کرد او الان از خوشحالی‌آزمایش‌های​ بال درمی‌آورد، اما طوری جواب داد‌مرموزتر​ که انگار از قبل همه‌چیز را می‌دانست.

جین چون-هی گونه‌اش را خاراند.

«آه... معلومه که خوشحالم. واقعاً هستم. همم،‌فراموش​ از اینکه توزیع داره خوب پیش می‌ره‌دارویی​ خوشحالم، نه اینکه از نتایج تعجب کرده باشم.»

در مناطقی که توزیع صابون آغاز شده‌می‌دادند​ بود، نرخ ابتلا به بیماری‌ها در مقایسه با‌کار​ سایر مناطق بیش از نصف کاهش یافته بود.

چیزی که بیشتر از همه‌هرچه​ به چشم می‌آمد، نرخ مرگ‌می‌داد​ و میر نوزادان و مادران بود.

در این دوران، خود‌نداره​ عمل زایمان یک کار به‌انجام​ شدت خطرناک و مرگبار بود.

البته در دوران مدرن هم همین‌طور بود، اما در این‌دوباره​ زمانه، انتقال میکروب‌ها از طریق دست‌های آلوده قابله‌ها کاملاً رایج‌بقیه​ بود و جان نوزاد و مادر را به خطر می‌انداخت.

حتی بدون زایمان و فقط‌دیده​ در دوران بارداری هم یک عفونت‌می‌کردند​ ساده می‌توانست به راحتی کشنده باشد.

طبق آمار یک سازمان غیرانتفاعی بریتانیایی که قبلاً دیده بود، سالانه‌ماجرا​ بیش از ده میلیون کودک در کشورهای در حال توسعه پیش‌فرق​ از رسیدن به پنج سالگی جان خود را از دست می‌دادند.

از این تعداد،‌حساسیت​ بیست درصد در همان‌بالینی​ روز اول تولد می‌مردند.

حدود پنجاه درصد هم‌می‌دادند​ در عرض یک ماه‌می‌کردند​ پس از تولد جان می‌دادند.

دلیل اصلی هم عفونت بود.

این اطلاعات نسبتاً قدیمی‌نداره​ بود، بنابراین نمی‌دانست بعدها‌بیشتری​ چقدر تغییر کرده است.

اما صرفاً توجه به بهداشت‌هرچه​ اولیه، نرخ مرگ و میر‌می‌داد​ را به شدت کاهش داده بود.

«نرخ مرگ و‌دارو​ میر نوزادان هفتاد‌مصرفش​ درصد کم شده؟»

نرخ مرگ و‌موارد​ میر مادران هم‌دارو​ تقریباً نصف شده بود.

البته نمی‌شد‌پنی‌سیلین​ به این آمارها‌هرچه​ کاملاً اعتماد کرد.

چون در این دوران، در حالی که برخی‌بیشتری​ از خانواده‌ها تولدها را به مقامات محلی گزارش می‌دادند،‌بزند​ تعداد بی‌شماری هم بودند که این کار را نمی‌کردند.

با این حال، شکی‌می‌دادند​ نبود که بهداشت از جان‌بعد​ مادر و کودک محافظت می‌کرد.

موول گفت: «تو اون مناطق،‌دیده​ فرهنگی شکل گرفته که به‌فراموش​ مادران باردار صابون هدیه می‌دن.»

«این خیلی خوبه.»

جین چون-هی‌پنی‌سیلین​ در افکارش‌نداره​ غرق شد.

«اگه این گزارش‌ها رو به عمارت سلطنتی‌فراموش​ بفرستم، شاید بتونن به عنوان یک سیاست‌دارویی​ کلی، صابون رو در سطح گسترده‌تری توزیع کنن.»

از نظر تاریخی، مگر همه‌دیده​ نهادهای حکومتی مسئله مرگ و میر‌می‌کردند​ مادران و نوزادان را مهم نمی‌دانستند؟

فراتر از نگرانی‌های بشردوستانه،‌نداره​ این مشکلی بود که مستقیماً‌انجام​ با رشد جمعیت ارتباط داشت.

«این همون روش نایتینگیله.»

بزرگ‌ترین تفاوت بین‌دارو​ پزشکی مدرن و‌مصرفش​ پزشکی سنتی، آمار بود.

بسیاری از مردم روی زمین می‌دانستند که فلورانس‌آن‌ها​ نایتینگیل با بهبود بهداشت نظامی در آن زمان، نرخ‌دارویی​ مرگ و میر سربازان را به شدت کاهش داد.

اما چیزی که جین چون-هی روی آن تمرکز داشت این بود که او‌می‌شد​ در سال ۱۸۵۹ کتاب «یادداشت‌هایی درباره بیمارستان‌ها» را منتشر کرد و مفاهیم جدیدی از‌بسیار​ بهداشت بیمارستان، نیاز به آمار دقیق و مدیریت بیمارستان را به جهان معرفی کرد.

«من کار جدیدی نمی‌کنم.

فقط دارم با احتیاط‌می‌دادند​ همون مسیری رو می‌رم که‌بعد​ قبلاً یکی دیگه طی کرده.»

او صرفاً از چیزی که چنان نابغه‌ای‌می‌دادند​ خلق کرده بود پیروی می‌کرد، هرگز مغرور‌تاخیر​ نمی‌شد و فقط در مسیر خودش قدم برمی‌داشت.

«با نگاه به‌حساسیت​ آمارها، رشد جمعیت از‌بالینی​ همین الان شروع شده.»

موول گفت: «بله. با کاهش مرگ و میر نوزادان و افزایش مشاغل به خاطر کسب‌وکارهای‌حدسی​ جانبیِ عمارت پزشکی فلس سفید، جمعیت داره رشد می‌کنه. اما از طرفی، اصطکاک با خانواده‌های‌پشت​ معتبر اطراف هم بیشتر شده و اینکه مقامات شروع به انجام بازرسی‌های سرزده کردن، نشون‌دهنده همینه.»

این حرکت کاملاً واضحی از‌آن‌ها​ سوی خانواده‌های معتبر بود که مقامات‌تاخیر​ را از پشت پرده بازی می‌دادند.

«استاد که‌بود​ دست رو دست‌دیده​ نمی‌ذاره، مگه نه؟»

«بله. ما هم نفوذ خودمون رو داریم. با این‌انجام​ حال، ایشون داره با احتیاط اوضاع رو مدیریت می‌کنه‌مردم​ و می‌گه اگه از هر دو طرف بکشی، پاره می‌شه.»

جین چون-هی سر تکان داد.

موول گفت: «می‌تونی یکم خوشحال‌تر به‌مصرفش​ نظر برسی. نمی‌دونم چرا، اما استاد جوان‌مقاومت​ عمارت، شما هیچ فرقی با همیشه ندارید.»

«هاهاها، معلومه که‌موارد​ خوشحالم. خیلی هم‌دارو​ حس خوبی داره.»

«این روزها تو جیانگهو مردم می‌گن که یه شعبه از عمارت پزشکی‌مرموزتر​ فلس سفید بهتر از ده تا قاضی و حاکم محلیه. خبر نداری‌صورت​ پزشک‌های وابسته به عمارت پزشکی فلس سفید چقدر مغرور و از خودراضی شدن.»

«واقعاً؟»

«بله. الان دیگه حتی اهالی جیانگهو‌مصرفش​ هم نمی‌تونن با پزشک‌های عمارت پزشکی‌کار​ فلس سفید با بی‌احترامی رفتار کنن.»

در ابتدا،‌بود​ چیزهای پیش‌پاافتاده و‌دیده​ بی‌اهمیت تغییر می‌کردند.

سپس، چیزهای مهم‌تر و بعد‌هرچه​ از آن، حتی چیزهای بسیار‌می‌داد​ مهم‌تری شروع به تغییر کردند.

«استاد گفته بود‌حساسیت​ که من دارم چی‌بالینی​ بهشتی رو تغییر می‌دم.»

کاملاً واضح بود که یک‌آن‌ها​ عمارت پزشکی فلس سفید، بیشتر از‌تاخیر​ ده تمرین‌کننده شیطانی تغییر ایجاد می‌کرد.

مشخص بود که تغییرات ایجاد شده‌دارو​ توسط افراد زنده، بسیار بزرگ‌تر از‌بعد​ تغییراتی است که مردگان به بار می‌آورند.

با این طرز فکر، احساس‌هرچه​ بهتری پیدا کرد، انگار که‌می‌داد​ ضربه‌ای به آسمان‌ها وارد کرده بود.

«با این حال... از‌نداره​ این به بعد، بیشتر‌بیشتری​ قدر بدن خودم رو می‌دونم.»

از حادثه فرقه‌دارو​ پنج سم چیزهای‌مصرفش​ زیادی یاد گرفته بود.

در گذشته، بدون شک مانند باد به‌می‌دادند​ جلو می‌تاخت، انگار که می‌خواست ببیند در‌تاخیر​ این زندگی کوتاه تا کجا می‌تواند پیش برود.

اما حرف‌های‌پنی‌سیلین​ استادش در قلبش‌هرچه​ حک شده بود.

آن حرف‌ها‌پنی‌سیلین​ از هر‌نداره​ سرزنشی سنگین‌تر بودند.

و...

-دلت می‌خواد‌بود​ چند تا زمستون‌دیده​ دیگه رو ببینی؟

چیز خنده‌داری بود.

فقط وقتی پیشگویی مرگش به‌هرچه​ سراغش اومد، بالاخره واقعیتِ میل‌می‌داد​ به زنده موندن رو حس کرد.

«قلب آدمیزاد‌دیده​ واقعاً ساز‌می‌دادند​ مخالف می‌زنه.»

بدون ذره‌ای‌بود​ توهم، بدون‌بی‌شماری​ هیچ تردیدی.

او رو به جلو‌نداره​ حرکت می‌کرد، اما دیگه‌بیشتری​ هرگز خودش رو رها نمی‌کرد.

جین چون-هی از‌حساسیت​ روی عادت دست‌آزمایش‌های​ چپش رو لمس کرد.

درد، نشونه‌ای‌دیده​ از زنده‌می‌دادند​ بودنش بود.

جین چون-هی‌بود​ می‌خواست کمی‌بی‌شماری​ بیشتر زنده بمونه.

می‌گفتن زمان‌پنی‌سیلین​ مثل آب‌نداره​ روون می‌گذره، نه؟

بعد از برگشتن به‌می‌دادند​ عمارت پزشکی، روزهای جین‌می‌کردند​ چون-هی با پرکاری می‌گذشت.

تمرین هنرهای رزمی.

علاوه بر اون، مطالعه و‌هرچه​ تحقیق روی گیاهان سمی و‌می‌داد​ دارویی جیانگهو که هنوز نمی‌شناختشون.

و حتی جراحی‌حساسیت​ برای بیماران بدحالی که‌بالینی​ به مهارت‌هاش نیاز داشتن.

تا به خودش اومد،‌می‌دادند​ زمستون تموم شده و‌می‌کردند​ بهار از راه رسیده بود.

زمستونی اون‌قدر آروم که پیشگویی‌دیده​ مار سمی روح شش‌شاخ مثل‌فراموش​ یه ترس بی‌اساس به نظر می‌رسید.

و بهاری‌پنی‌سیلین​ دقیقاً مثل‌نداره​ بقیه بهارها.

اما یه چیز‌حساسیت​ نسبت به قبل‌آزمایش‌های​ تغییر کرده بود.

اونم یه سرگرمی بود.

با توصیه اکید استادش، جگال لین،‌دارو​ جین چون-هی تصمیم گرفت یه سرگرمی‌بعد​ عمیق‌تر برای خودش دست و پا کنه.

و اون‌پنی‌سیلین​ سرگرمی چیزی‌نداره​ نبود جز...

«همینه، استاد جوان عمارت. با آتیش یکی بشید! می‌تونید‌انجام​ حس کنید که دونه‌های برنج چطور تا حد کمال‌مردم​ پف می‌کنن و می‌پزن؟ این همون برنج سرخ‌شده نهاییه!»

«که این‌طور،‌دیده​ سرآشپز بزرگ.‌می‌دادند​ پس این...»

چوااااک!

ماهیتابه آهنی به رقص دراومد.

عضلات ورزیده جین چون-هی که با برخوردها و تمرینات خوش‌یمنِ مختلف تقویت‌مرموزتر​ شده بود، بدون هیچ زحمتی ماهیتابه آهنی سنگین رو تو هوا می‌چرخوند‌صورت​ و حواسش بود که حتی یه ذره از محتویاتش هم بیرون نریزه.

این دیگه‌دیده​ واقعاً یه‌می‌دادند​ هنر بود.

«درسته! استاد جوان عمارت. قبلاً دست‌پختتون خوشمزه بود، اما واقعیتش اینه که از نظر‌تاخیر​ کمال یه چیزی کم داشت. البته دلیلش این بود که تکنیکتون ضعیف بود. حالا‌نبودند​ که به همه تکنیک‌ها مسلط شدید، انگار واقعاً به دائو بزرگ آشپزی دست پیدا کردید.»

چواک.

چوک!

محتویات ماهیتابه‌دیده​ آهنی رو‌می‌دادند​ تو بشقاب کشید.

یه برنج سرخ‌شده‌موارد​ طلایی که به‌دارو​ زیبایی می‌درخشید، اونجا بود.

برنج سرخ‌شده نهایی که فقط‌هرچه​ با چهار تا ماده درست شده‌ماجرا​ بود: نمک، فلفل، تخم‌مرغ و برنج!

جین چون-هی با‌حساسیت​ لبخندی از سر‌آزمایش‌های​ رضایت بهش نگاه کرد.

درسته.

سرگرمی جین چون-هی.

آشپزی بود.

یادگیری غذاهای جدید، تسلط بر اصول‌آزمایش‌های​ اولیه آشپزی و حرکت برای پیدا‌مرموزتر​ کردن افق‌های جدید تو دنیای غذا!

«خب پس،‌دیده​ اینو ببرم‌می‌دادند​ برای استاد؟»

«استاد عمارت‌بود​ حتماً راضی‌بی‌شماری​ خواهند بود.»

«امیدوارم. استاد‌پنی‌سیلین​ ذائقه خیلی‌نداره​ سخت‌پسندی داره.»

جین چون-هی برنج سرخ‌شده‌نداره​ طلایی رو برداشت و با‌انجام​ قدم‌هایی سبک به راه افتاد.

البته فراموش نکرد که‌می‌دادند​ یه کاسه سوپ تخم‌مرغ‌می‌کردند​ هم با خودش ببره.

وقتی مستقیم رفت سمت اقامتگاه استادش، جگال لین‌آن‌ها​ که داشت چند تا سند رو بررسی می‌کرد،‌مقاومت​ در رو با تکنیک چنگال خلاء باز کرد.

«این‌قدر دیر شده؟‌حساسیت​ خب، امروز چه‌آزمایش‌های​ غذایی درست کردی؟»

«امروز برنج سرخ‌شده طلایی داریم، استاد. سرآشپز بزرگ‌بیشتری​ گفت اگه بتونم اینو درست از آب دربیارم،‌می‌توانست​ دیگه هیچ تکنیکی نمونده که بخواد بهم یاد بده.»

«همم... به لطف تو دارم از یه لذت جدید بهره‌مند‌دوباره​ می‌شم، اما واقعاً نمی‌دونم کاری که می‌کنی هنوزم فقط یه‌بقیه​ سرگرمیه یا نه. اینکه سرآشپز بزرگ تا این حد قبولت داره...»

سرآشپز بزرگ مهارتی در‌بی‌شماری​ حد سرآشپز یه مسافرخونه‌آن‌ها​ معروف تو نانجینگ داشت.

اینکه همچین آدمی بگه دیگه چیزی برای‌بالینی​ یاد دادن نداره، یعنی خود جین چون-هی همین‌حدسی​ الانش هم یه سرآشپز درجه یک شده بود.

کار به جایی رسیده بود که آدم گیج می‌شد‌انجام​ آیا اون داره به «آشپزی که جنگیدن بلده» تبدیل‌مردم​ می‌شه یا «یکی از اهالی جیانگهو که خوب آشپزی می‌کنه».

«خب، من که همین الانش تو قلمرو تحول هستم. از اونجایی که‌کار​ به ذهن، چی و بدن مسلط شدم، خیلی طبیعیه که آشپزی رو‌بدتر​ هم زود یاد بگیرم. تازه، من همیشه آشپزیم بد نبوده، مگه نه؟»

«نمی‌دونم والا... به‌موارد​ نظر می‌رسه از مرز‌می‌دادند​ یه سرگرمی ساده گذشتی.»

«می‌گن به‌پنی‌سیلین​ این حالت‌نداره​ می‌گن نابغه سرگرمی.»

«آخه این‌پنی‌سیلین​ حرفا رو‌نداره​ از کجا می‌شنوی؟»

«تو بازار.»

«بازاری که من می‌شناسم با اونی که‌می‌دادند​ تو می‌شناسی انگار زمین تا آسمون فرق‌تاخیر​ داره. به هر حال... بذار بچشم ببینم چطوره.»

جگال لین قاشقش رو برداشت.

بعد، مقداری از برنج سرخ‌شده‌هرچه​ که مثل طلا می‌درخشید رو‌می‌داد​ برداشت و گذاشت تو دهنش.

آروم جوید.

و جین‌بود​ چون-هی با‌بی‌شماری​ استرس نگاهش می‌کرد.

از شدت‌پنی‌سیلین​ تنش مضطرب‌نداره​ شده بود.

هوُپ!

چشم‌های استادش،‌دیده​ جگال لین، مثل‌آن‌ها​ فانوس گرد شد.

تو همون‌بود​ لحظه، جین‌بی‌شماری​ چون-هی دیدش.

توهمِ یه‌پنی‌سیلین​ اژدها که پشت‌هرچه​ سر استادش می‌رقصید!

یعنی این همون شاهکاری بود‌هرچه​ که فقط کسی که به لبه‌ماجرا​ قلمرو تحول رسیده می‌تونست انجام بده؟

اینکه انرژیش تجلی پیدا کنه و‌مصرفش​ مثل یه اژدها برقصه، حتماً معنیش‌کار​ این بود که غذا بی‌نهایت خوشمزه شده.

با دیدن این منظره باشکوه که انگار‌می‌دادند​ داشت جلوه‌های ویژه یه مانگای آشپزی رو‌تاخیر​ می‌دید، جین چون-هی مشت‌هاش رو گره کرد.

«آره! این اولین باره‌نداره​ که استاد این‌قدر خوشحال می‌شه!‌انجام​ حتماً عالی از آب دراومده.»

جگال لین تو سکوت قاشق‌هرچه​ اول، بعد قاشق دوم و‌می‌داد​ بعد قاشق سوم رو خورد.

این خودش مدرکی‌دارو​ بود که نشون‌مصرفش​ می‌داد واقعاً خوشمزه‌ست!

«استاد ذائقه سخت‌پسندی داره.

بهتره ادویه‌اش رو کمی ملایم بزنم تا طعم‌بیشتری​ اصلی برنج و تخم‌مرغ خودش رو نشون بده و‌بزند​ در عین حال عطر ملایمی از فلفل داشته باشه.

چون فقط از‌حساسیت​ تکنیک‌های پایه استفاده‌آزمایش‌های​ می‌شه کار سخت‌تریه، اما...»

و در نهایت.

انگار تو یک چشم‌بی‌شماری​ به هم زدن، جگال لین‌مصرفش​ تمام برنج سرخ‌شده رو بلعید.

«هوو...»

و در آخر،‌حساسیت​ سوپ تخم‌مرغ رو‌آزمایش‌های​ هم سر کشید.

«این... واقعاً راضی‌کننده بود، هی. کی‌مصرفش​ فکرش رو می‌کرد با یه تخم‌مرغ‌کار​ و برنج بتونی همچین طعمی خلق کنی.»

«هههت. مگه نه؟»

البته ترجیح خود جین‌نداره​ چون-هی این بود که بهش‌انجام​ کره و کچاپ اضافه کنه.

حتی اگه می‌شد با شیر‌هرچه​ گاو کره درست کرد، درست کردن‌ماجرا​ کچاپ به طرز عجیبی سخت بود.

این دنیای رزمی جایی بود که ذرت،‌فراموش​ گوجه‌فرنگی، سیب‌زمینی و حتی نیشکر داشت، اما‌دارویی​ تکنولوژی برداشت انبوه و حمل‌ونقل رو نداشت.

از این ناراحت‌موارد​ بود که محصولات معمولاً‌می‌دادند​ فاسد به دستشون می‌رسید.

«آخرش مجبور می‌شم‌حساسیت​ یه مزرعه گوجه‌فرنگی‌آزمایش‌های​ هم راه بندازم.»

برای یه آدم شهرنشین، مگه‌هرچه​ کچاپ هم مثل گوچوجانگ یا‌می‌داد​ دوئنجانگ یه غذای روح‌آشنا نبود؟

علاوه بر این، اون می‌خواست به جای اینکه هر‌بعد​ وقت لازم شد یه ذره درست کنه، از طریق تولید‌فرقی​ انبوه تو یه دیگ بزرگ مقدار زیادی ازش تهیه کنه.

با این حال، استادش که‌دیده​ اساساً آدمِ فلفل‌دوستی بود، همین الانش‌می‌کردند​ هم حسابی راضی به نظر می‌رسید.

«با عرض شرمندگی از سرآشپز بزرگ، اما‌بالینی​ وقتی پای برنج سرخ‌شده طلایی وسط باشه، به‌حدسی​ نظر می‌رسه تو یه سر و گردن بالاتری.»

«خب، به خاطر اینه که هنرهای رزمی یاد گرفتم.‌انجام​ این‌طوری راحت‌تر می‌شه هر دونه برنج رو به تخم‌مرغ‌مردم​ آغشته کرد و با شعله و روغن تفت داد.»

«قطعاً یه شاهکاره.‌دارو​ به نظر می‌رسه به‌فراموش​ یه قلمرو جدید رسیدی.»

«از این به بعد،‌بی‌شماری​ تمام وعده‌های غذایی با‌آن‌ها​ من. فقط بهم اعتماد کنید.»

«شما دو تا واقعاً... بی‌خیال.»

همون موقع بود.

یوهو از‌دیده​ درِ باز‌می‌دادند​ وارد شد.

ناولها | novelha.net