چپتر 832: فصل 832
0اکسیر.
یک شبه-اکسیر بود.
قرصی که با خوردنش، انرژیداشته درونی فرد به اندازه یکبحث سال تمرین افزایش پیدا میکرد.
این همگرفته واقعاً چیزفقراتش گرانی بود.
تازه، یک شبه-اکسیر که بتواندبدنی انرژی درونی بدن ضعیف یک پیرمردحال را افزایش دهد، چیز نادری بود.
گذشته از این، اینطور نبود که اگر یک آیتم در سطحکمی اکسیر به این مرد داده شود، قرار باشد در جیانگهو یکچیزی فاجعه خونین به پا کند؛ این دیگر مصداق وارونه شدن اوضاع بود.
«همهاش بهروی لطف این چیداشته قادر مطلق است.
آره.
عجیب است که در مقایسه باکاملاً دنیای مدرن، اینجا چقدر راحتتر میشود فقطنگفته با کمی چی فراوان، سرزندگی را برگرداند.
در حالت عادی، غیرممکن بود کهاینجا آدم بلافاصله بعد از خوردن چیزی،فراوان تمرینات هنرهای رزمی را شروع کند.»
در بین افراد مسن، خیلی شایع بود کهبدنی در ورزش زیادهروی کنند، به غضروفهایشان آسیب بزنندنگفته و در نهایت سر از مطب ارتوپد درآورند.
اگر جین چون-هی همان بدن مدرنشنبرد را داشت، باید فوراً نگران همهچیزروی میشد؛ از مفاصلش گرفته تا ستون فقراتش.
جراحی یک نبرد استقامتی بود و با اینکه او تا حدودیحال با تمرینات خانگی بدنش را روی فرم نگه داشته بود، اماچهره سطح فعالیت بدنی در تمرینات هنرهای رزمی کاملاً بحث دیگری بود.
گذشته از این، حتی به خوداینجا او هم تا به حال کسیفراوان نگفته بود که در ورزش استعداد دارد.
اما در این دنیا، فقط یکاما شبه-اکسیر مثل این میتوانست به یکحتی نفر اجازه دهد تا مدتی تمرین کند.
چهره ارباب عمارت جونگ کهجراحی تا لحظهای پیش پر ازخانگی امید بود، ناگهان در هم رفت.
«هوهو، اینکه چنین چیزفعالیت باارزشی رو به من میدین...حتی ممنونم. اما لطفاً پسش بگیرین.»
«بله؟»
در گذشته، وقتی جین چون-هی در حالی کهبدنی بچهای را در آغوش داشت وارد عمارت جونگ شد،استعداد با تحقیر خودش را یک کفش کهنه نامیده بود.
شاید اگر به خاطر چون-وجراحی و هیون نبود، اصلاً از واردبدنش شدن به این مکان منصرف میشد.
اما اینجا یکاما کفش کهنه دیگرکاملاً هم حضور داشت.
کفشی که بیست سالدنیای در کوه وودانگ طعمراحتتر ناامیدی را چشیده بود.
این چهره پیرمردیفرم بود که بااما واقعیت روبرو شده بود.
با چهره جوانترها فرق داشت.
نگاهی بود که ازفعالیت بارها و بارها روبرودیگری شدن با ناامیدی نشأت میگرفت.
اما فقط ناامیدی نبود.
نوعی ملاحظه وفرم مراعات هم دراما آن دیده میشد.
و این نگرانی که مباداجراحی این آدمهای ارزشمند، پول و وقتشانبدنش را به خاطر او هدر دهند.
«استعداد این پیرمرد خیلیفعالیت ناچیزه، برای همین ایندیگری قرص تأثیر چندانی روم نداره.»
«چی؟ چطورعجیب میتونین ایندنیای حرف رو بزنین...»
«بیاااایاااا!»
ارباب عمارتگرفته جونگ سر نوهاشجراحی را نوازش کرد.
«ببینین.»
ارباب عمارت جونگمقایسه به آرامی شروعاینجا به توضیح دادن کرد.
اینکه چطور تمرینفرم انرژی درونیاش خیلیاما کندتر از بقیه بود.
و اینکه چطور توانایی ذاتیاشجراحی در کنترل و هدایت چیخانگی هم پایینتر از حد معمول بود.
«هیچوقت خِنگی مثل من وجود نداشت. حتی اونهایی کهحتی خیلی بعد از من اومدن، تا به خودم اومدممیتوانست دیدم یه جورایی دارن جلوتر از من قدم برمیدارن.»
او هنرهای رزمی فرقه وودانگمدرن را یاد گرفته و بیش ازکمی بیست سال تمرین کرده بود، اما...
تمام چیزی که برایش باقیداشته مانده بود، تنها به اندازهبحث ده سال انرژی درونی بود.
او گفت که قبلاً یک شبه-اکسیر از فرقه وودانگ دریافت کردهبدنش و گردش بزرگ آسمانی را امتحان کرده بود، اما حتی نتوانستهحتی بود به اندازه یک مشت انرژی درونی را در بدنش نگه دارد.
«من خِنگیام که حتیفعالیت نمیتونه لقمهای که تودیگری دهنش میذارن رو بخوره. من...»
و حتی همان مقدار هم،مدرن بعد از اینکه در یک سالکمی گذشته تمرین را متوقف کرده بود...
«دانتیان من خالیه ونگه انرژی درونی باقیموندهام فقطبدنی اندازه یه بلوطه. هاهاها...»
بدنی که جمع کردن انرژی برایشنبرد بینهایت سخت بود، اما به همانروی سرعت آن را از دست میداد.
«وقتی برای اولین بار از کوه وودانگ بالا رفتم، فکر میکردم تو جیانگهونگفته کسی میشم. فکر میکردم شهرت رزمیم همهجا میپیچه، اسمم تو کل سرزمین شناختهلحظهای میشه، جناح غیرمتعارف رو شکست میدم و میتونم تو مسیر خودم قدم بردارم.»
«که اینطور.»
«بعد از سه سال، اون رؤیا کوچیک شد. فهمیدم که هیچدیگری فرقی با بقیه ندارم و امیدوار بودم مثل بقیه مبارزان وودانگ، ستارههایاجازه نوظهور نسل جدید رو پرورش بدم تا کمکی به آینده کرده باشم.»
«...»
«وقتی ده سال گذشت، حتی اون هم سخت شد، برایخود همین با خودم گفتم مثل بقیه تائوئیستهای بینام و نشاناجازه وودانگ، عدالت رو اجرا میکنم و به مشتی خاک تبدیل میشم.»
«...»
«وقتی بیست سال گذشت، حس کردماما که حتی اون مشت خاک همحتی نمیشم. خیلی دیر این رو فهمیدم.»
به همین دلیل بود کهجراحی به زادگاهش برگشت، دیر ازدواج کردبدنش و تجارت خانوادگیشان را ادامه داد.
این ازدواجی بود که توسط والدینش ترتیب داده شدهحتی بود، اما هر دوی آنها حتی قبل از اینکهمیتوانست اولین شبشان را با هم بگذرانند، عاشق یکدیگر شدند.
او به شهرت رزمی بزرگی دست پیدا نکرد ومیشود استعدادش هم آنقدر نبود که حتی یک لقب برایش بهبلافاصله ارمغان بیاورد، اما با این حال، خوشبختی در کنارش بود.
نه، او باورفرم داشت که خوشبختیاما در کنارش میماند.
تا اینکه همسرش مُرد.
چرا اینطور بود؟ یک روزِ سختکاملاً مثل ده سال میگذشت، اما ده سالِنگفته شیرین مثل یک روز به نظر میرسید.
او همسرش رامقایسه در یک روزاینجا از دست داد.
ده سال در یک چشمداشته به هم زدن دود شدهبحث و به هوا رفته بود.
خوشبختانه، او هنوزستون میتوانست فرزند اولشنبرد را در آغوش بگیرد.
از دست دادناما همسرش غمانگیز بود، امابحث هنوز فرزندش را داشت.
خوشبختیِ بعدیاش.
و آن بچه استعدادنگه بهتری نسبت به اوبدنی در وودانگ نشان داد.
و بعد نوهاش.
و حالا، نتیجهاش.
ارباب عمارت جونگ پس ازمدرن پایان داستانش، چشمان لرزانش رافقط با انگشت اشارهاش پاک کرد.
«با این حال... اگه حرفی که استاد جوان عمارت جین میزنه درست باشه.خود مگه نگفتین که سوگال رو میشه فقط با تمرین در هنرهای خارجی تاارباب حدودی کنترل کرد؟ همون برام کافیه. حداقل... میتونم ده سال دیگه زنده بمونم.»
تمرین هنرهای خارجی بافقراتش بدنی که به جیرجیراینکه افتاده بود، کار آسانی نبود.
پیرمرد با خودش فکر میکرد که حتیبحث اگر در حین تمرین هنرهای خارجی استخوانیاستعداد هم در جایی بشکند، کاری از دستش برنمیآید.
به همین دلیل بود کهمدرن پیرمرد لبخند زد و گفت کهکمی فقط به همین هم راضی است.
«بیابیابیابیابیا!»
پیرمرد نتیجهاشگرفته را درفقراتش آغوش گرفت.
خوشبختیِ بعدیاش.
او میداند که ایندنیای ده سال هم مثلراحتتر یک روز خواهد گذشت.
اما، به دست آوردننگه حتی ده سال همبدنی برای خودش چیزی است.
جین چون-هی تمام چیزهایی کهجراحی تا الان درباره پیرمرد تشخیصخانگی داده بود را به یاد آورد.
«اگه از الان با پشتکاربدنی شروع به تمرین هنرهای خارجیخود کنه، امید به زندگیش چقدر میشه؟»
ده سال.
در کمال تعجب، پیرمرد فقط با تکیهفعالیت بر شهودش به همان نتیجهای رسیده بودحال که جین چون-هی به آن دست یافته بود.
در نهایت، ماهیتستون تمرین هنرهای خارجی،نبرد تقویت عضلات است.
«البته، داشتن عضله باعث میشه آدم سالمتر باشه و بتونهخود بیشتر عمر کنه، اما بدون انرژی درونی، یعنی چی حقیقی، کهمدتی به شدت خودِ نیروی حیات رو افزایش میده، این محدودیت کوتاهتره.»
بیدلیل نبود که امپراتور مشت توانسته بودچقدر با پشت سر گذاشتن نبردهای بیشمار مرگبرگرداند و زندگی، تا صد سالگی عمر کند.
گذشته از این، چقدر باید بدنشاما را بیشتر تکان میداد تا فقط باخود هنرهای خارجی قند خونش را کنترل کند؟
واقعبینانه بخواهیم نگاه کنیم،فقراتش آیا بدن پیرمرد میتوانستاینکه آن را تحمل کند؟
حتی اگرداشته همهچیز خوبفعالیت پیش میرفت.
ده سال.
سنی که درفرم آن، این بچهاما ده ساله میشد.
«گیاواواوا!»
خیلی کوتاه بود.
اگر بچهای که پدردنیای و مادر ندارد، پدرِ پدربزرگشمیشود را هم از دست بدهد.
در این عمارت وسیع جونگ، هیچاما تضمینی وجود نداشت که پیرمرد جینحتی تا آن زمان هنوز زنده باشد.
«و دهگرفته سال همفقراتش خوشبینانهترین حالته.
حتی اگهداشته واقعاً تو هنرهایبدنی خارجی استاد بشه.»
مگه میشه ده سالدنیای تو این جیانگهو بدون هیچمیشود دردسری و با آرامش بگذره؟
تا وقتی آدمفرم زندهست، استرس هماما رفیق همیشگیشه، نه؟
یه روز ممکنه محصول کم باشه، یهاستقامتی روز دیگه یه راهزن کور و کچلنگه پیداش بشه و شر به پا کنه.
برای پیرمردها هم، زندگیفعالیت یه رشته استرس ودیگری نگرانی پشت سر همه.
زندگی مثل موجه.
چیزی که موجفرم نداشته باشه کهاما دیگه زندگی نیست.
مدیریت کردن اینستون همه استرس اونم وقتیاستقامتی داری شراب دم میکنی؟
حتی اگه کارها بدون استرس و دردسر بزرگ پیشحتی میرفت، بازم بعید بود بتونه فقط با تمرین هنرهای خارجینفر و بدون انرژی درونی، همون کارای قبلی رو انجام بده.
آره.
آخرش همهچیزروی برمیگرده بهنگه مشکل پول.
همینه.
نمیدونست ارباب عمارت جونگ چقدربدنی پول پسانداز کرده، اما از یهحال خانواده قدرتمند و کلهگنده هم نبود.
روند افول ومقایسه سقوط یه خانوادهاینجا واقعاً چیز دردناکیه.
اینجوری نمیشه.
این... این اصلاً راه نداره.
در همون لحظه، نورفعالیت آبی رنگی تو چشمهای جینحتی چون-هی شروع به درخشیدن کرد.
«ارباب عمارت،عجیب من باید یهمدرن چیزی بهتون بگم...!»
همون موقع، ساما هیون مو بهاما تنش سیخ شد و نتونست جلویحتی خودش رو بگیره و پرید وسط حرفش.
«هیونگ، هیونگ-هیونگ! الان داریفقراتش یه نقشهای میکشی، مگهاینکه نه؟ میخوای چیکار کنی؟»
«نه، یه لحظه صبرفعالیت کن، هیون. میخوام کاریدیگری کنم ارباب عمارت سالمتر بشه.»
«هیونگ، تو نمیتونی اوندنیای کاری که ازمون خواستراحتتر رو انجام بدی! آدمها میمیرن!»
حتی ساما هیون هم برای یهاما لحظه از دیوانگیای که از جینحتی چون-هی ساطع میشد، به وحشت افتاد.
چشمهای چون-وگرفته هم ازفقراتش تعجب گرد شد.
«نگران نباش. من از اینبدنی کارا نمیکنم. تو که بهخود این هیونگ اعتماد داری، نه؟»
چشمهای آبیاش برقی زد.
ساما هیون با خودش فکر کرد که معمولاًبدنی وقتی چشمهای هیونگ اینجوری برق میزد، فقط وقتایینگفته بود که میخواست یه کار دیوانهوار انجام بده.
من میخواستمگرفته به هه-آ یکمجراحی شراب هلو بدم.
واقعاً این کار درستیه...؟
ناگهان، ساما هیون متوجه شدمدرن که بدون اینکه خودش بدونه، سعیکمی کرده بود از پیرمرد محافظت کنه.
این رو همفرم میدونست که دلیلشاما فقط شراب هلو نبوده.
چرا؟ برایگرفته یه لحظه کوتاهجراحی از خودش پرسید.
فهمیدم.
اون شبیه استاد سوک میمونه.
یه ارتباط خستهکننده.
اما در عینستون حال، ارتباطی کهنبرد ازش محافظت کرده بود.
چهرههاشون شبیه هماما نبود، اما حالکاملاً و هواشون چرا.
نمیدونست چرا استاد سابق قبیله هائو کهچقدر کوهی از جسد ساخته بود و این شرابسازحالت یه روستای کوچیک، اینقدر به هم شباهت دارن.
اما حال و هوای کسی که مدتهاستفعالیت ناامید شده ولی همچنان به مبارزه ادامه داده،کسی بالاخره باید یه شباهتهایی به هم داشته باشه.
«همم... باشه. فهمیدم.»
ساما هیون خنده کوچیکی کرد.
میفهمم.
من هنوزروی هم از استادداشته سوک خوشم میاد.
همیشه به اون پیرمرد خستهکننده لعنت میفرستاد و میگفتحدودی اگه به خاطر اون نبود، میتونست در کنار هه-آ توکاملاً مسیر جناح متعارف قدم برداره و زندگی کنه، اما بازم...
این چیزی کهاما بهش میگن محبت،کاملاً واقعاً چیز ترسناکیه.
«اگه هیونگ اینطورمقایسه میگه، پس~ هراینجا کاری دوست داری بکن.»
هیونگ با چشمهاییفرم بهش نگاه میکرداما که انگار میگفت: «هیون.
تو واقعاً بدجوری توفقراتش نخی که اون شراباینکه رو به هه-آ بدی، نه؟»
مشکلی نبود.
بعضی احساسات، حتی بعد از سوختن وچقدر خاکستر شدن، یه رد دوده از خودشونبرگرداند به جا میذارن که همیشه باهات میمونه.
انگار که یهو یه لکهداشته دوده رو سقف کشف کردهبحث بود که همیشه جلو چشمش بود.
لکه دودهایگرفته که تو حالتجراحی عادی هیچوقت نمیدید.
ساما هیون متوجه یکیفعالیت از اون تصاویر ذهنیدیگری شد که هویتش رو میساخت.
این با روشنگری بزرگ یه هنرمند رزمیچقدر فرق داشت و دستاورد ناچیزی بود، امابرگرداند به هر حال یه دستاورد به حساب میاومد.
جین چون-هی هم تانگه حدی متوجه تغییر سامابدنی هیون شد، اما چیزی نپرسید.
این تأملات روزمره،ستون فرصتهای ویژهای براینبرد یه جنگجو بودن.
ارباب عمارتداشته جونگ بهفعالیت حرف اومد.
«چی میخواستی بگی؟»
«یه راهی هستفرم که بتونید یکماما بیشتر عمر کنید...»
«چه راهی؟»
ابروهای جین چون-هی بالا رفت.
«این یه تکنیک اصلاحدنیای بزرگ و ویژهست کهراحتتر عمارت پزشکی ما ابداعش کرده.»
«واقعاً همچین چیزی وجود داره؟»
«البته.»
«اگه همچینداشته چیز فوقالعادهایه، هزینهاشبدنی خیلی بالا نیست؟»
با اینکه ارباب عمارت جونگ اونقدر ثروتمند بود که بتونهفقط به روستا رسیدگی کنه، مگه اینجور تکنیکهای بزرگ معمولاً هزینهای نداشتنخوردن که حتی با فروش خونه هم نمیشد از پسش بر اومد؟
اونا برای کارهای داوطلبانه پزشکی اینجا بودن،فعالیت واسه همین جین چون-هی میخواست بگه که هزینهاشکسی مهم نیست، اما ساما هیون پرید وسط حرفش.
«من هزینهاشگرفته رو با پولجراحی شراب هلو میپردازم~»
این گرونترینداشته شراب هلویفعالیت دنیا بود.
ارباب عمارتعجیب جونگ، ماتدنیای و مبهوت، گفت.
«من باید تا آخر عمرم تااما لحظه مرگم برای عمارت پزشکی فلسحتی سفید شراب بفرستم. اینم بازم کم نیست؟»
پیرمرد ازگرفته بدهکار بودنفقراتش متنفر بود.
این غرورداشته یه استادفعالیت پیر بود.
درست همونعجیب موقع، چون-ودنیای به حرف اومد.
«اگه واقعاً معذب هستید، من در حال دم کردن یه شراب یوجا هستم تا به استادمنگفته تقدیم کنم. اگه اشکالی نداره، میتونم یکم از مهارتهای شما رو یاد بگیرم؟ نیازی نیست هنرناگهان مخفی خانوادهتون باشه، فقط دلم میخواد شرابی به استادم تقدیم کنم که هیچ نقصی نداشته باشه.»
یه لبخند طبیعی.
ساما هیون فهمید کهفعالیت این هیونگ از هموندیگری اول دنبال همین بوده.
در ظاهر اینطور به نظر میرسید که چون پیرمرد احساسفقط ناراحتی میکرد، میخواست بار بدهی رو از دوشش برداره، امابعد در واقع، واقعاً دلش میخواست طرز تهیه شراب رو یاد بگیره.
واو، همفرقه بودن، یه پادشاه مشت تحسینشده، اونبدنی پادشاه مشت با یه بچه اومده، و حالانگفته حتی میخواد طرز تهیه شراب رو هم یاد بگیره؟
قبلاً هم اینو حس کرده بود، امااستقامتی حتی وقتایی که موذیانه رفتار میکرد، معمولاً جوریداشته این کارو میکرد که آدمهای نزدیکش بتونن بفهمن.
این درکداشته و سلیقهفعالیت ساما هیون بود.
او فقط رویمقایسه دشمنانش از حقههایاینجا غیرقابل تشخیص استفاده میکرد.
اینجور چیزها فقط وقتینگه استفاده میشد که قصدبدنی جون حریف رو داشتی.
اما اینگرفته هیونگ هیچوقت هیچجراحی نشونهای بروز نمیداد.
همیشه خیلی بیسروصدا وفعالیت بدون اینکه کسی بفهمه،دیگری خودش رو به مظلومیت میزد.
«اگه همفرقه هستیم، من حاضرم حتی هنر مخفیراحتتر خانوادهم رو هم بهت یاد بدم. فقط اگه قولغیرممکن بدی به بقیه نگی، همهچیز رو بهت منتقل میکنم.»
با شنیدنروی این حرفها، چون-وداشته تعظیم عمیقی کرد.
«همین که بتونم به استادم شراب تقدیم کنم، برام کافیه.خانگی فکر میکنم این لطف برای من خیلی زیاده، اما... میفهمم.بحث اگه این کار خیال استاد پیر رو راحت میکنه، قبول میکنم.»
همونطور که انتظار میرفت.
میدونست که آخرش همین میشه.
حالا میخواست از اون مشروب یهاما شراب شیرین درست کنه تا زیادحتی مستکننده نباشه و بفرستتش برای هیونگ.
اینجوری میخواست حسابیستون خودش رو تونبرد دل هیونگ جا کنه.
«این یه ارتباط تو جیانگهوئه. فکرکاملاً کنم امپراتور مشت اگه میتونست اینکسی صحنه رو ببینه، خیلی خوشحال میشد.»
کاملاً درسته.
مگه صدای هیونگ هم نمیلرزید؟
حتماً دارهگرفته به اونفقراتش مرحوم فکر میکنه.
تازه، اونداشته پیوند قوی همفرقهایبدنی بودن هم هست.
هیونگ واقعاًعجیب از اینجوردنیای چیزها خوشش میاومد.
«وودانگ، این همون وودانگه.»
جین چون-هی پشتستون امپراتور مشت رونبرد به یاد آورد.
بعضیها تو جیانگهو پوزخند میزدنبدنی و میگفتن که حتی غول کوهحال وودانگ هم نتونست حریف پیری بشه.
مهم نبود هنرهای رزمیاش چقدرمدرن والا و قدرتمند باشه، بازمفقط حریف سن و سال نمیشد.
مگه اینکه به حالتنگه بازگشت به جوانی میرسید، وگرنهکاملاً فقط یه پیرمرد معمولی نبود؟
یه پیرمردی کهستون از کهولت سننبرد میمیره، کجاش اینقدر فوقالعادهست؟
اون همون امپراتوراما مشت بود کهکاملاً وودانگ بهش احترام میذاشت.
اما حالا،عجیب حس میکرددنیای که میفهمه.
در طولروی نسلها، وودانگ هنوزداشته هم ادامه داشت.
ارتباطی که هیچوقتستون فقط با پیوندهای خونیاستقامتی نمیشد باهاش برابری کرد.
«بیااااا!! بووووو!»
حتی برایعجیب این بچهدنیای کوچولوی اینجا.
امپراتور مشتروی مرحوم، هنوز درونداشته وودانگ زنده بود.