---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 799: فصل 799 • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 799: فصل 799

0

«همین‌جاست؟»

«آره.»

به محض اینکه‌کوچک‌ترین​ حرفش تمام شد، آستین‌حال​ ساما هیون باد کرد.

این یک هنر رزمی پیشرفته بود‌کرده​ که با ایجاد یک سد از گانگ‌عقلشون​ چی، جلوی خروج هر صدایی را می‌گرفت.

این سطحی بود که‌دست​ فقط یک قاتل در اوج‌تیر​ مهارت می‌توانست به آن برسد.

در آن فرصت، جین چون-هی و نام‌گونگ اون به‌لحظه‌ای​ سرعت شروع به شکافتن زمین کردند، انگار که دارند پنیر‌گراز​ توفو را می‌برند، و راهشان را به پایین باز کردند.

این دو نفر مثل‌مکثی​ آب روان و بدون کوچک‌ترین‌دلیل​ مکثی با هم کار می‌کردند.

به هر حال، به همین دلیل‌کرده​ بود که طراح اصلی این ماجرا،‌دیوانه‌ها​ نام‌گونگ اون را با خودش آورده بود.

البته، جین چون-هی داشت از این نیروی انسانی ارزشمند برای دزدی‌رها​ استفاده می‌کرد، آن هم در حالی که غل و زنجیرهایی از‌انرژی​ جنس آهن سرد ده‌هزار ساله دور مچ پاهایش بسته شده بود.

این بار هم، بعد از کندن‌عقلشون​ پانزده ژانگ کامل، یعنی حدود چهل و‌کمان​ پنج متر، به یک کف سنگی رسیدند.

وقتی با گانگ‌کوچک‌ترین​ چی آن را‌می‌کردند​ شکافتند، این بار...

«شـ-شما کی هستید؟»

او پسرها‌دیوانه‌ها​ و دخترهایی‌دست​ را دید.

بچه‌هایی که به نظر‌انسانه​ می‌رسید بین ده تا‌دادن​ پانزده سال سن داشته باشند.

همه‌شان با طناب بسته شده بودند و‌حال​ با صورت‌هایی که از گریه پف کرده‌آورده​ بود، به جین چون-هی زل زده بودند.

«یک خانواده معتبر تو‌صورت‌هایی​ کار قاچاق انسانه؟! این دیوانه‌ها‌معتبر​ عقلشون رو از دست دادن؟!»

لحظه‌ای که متوجه این‌دست​ موضوع شد، جین چون-هی مثل‌تیر​ تیر از کمان رها شد.

«رئیس خانواده،‌معتبر​ خودت رو‌انسانه​ نشون بده!!»

او مثل یک گراز وحشی‌کار​ به جلو یورش برد و فریادش‌اصلی​ با انرژی درونی آمیخته شده بود.

به خاطر غل و زنجیرها، حرکتش کمتر شبیه دویدن بود...‌قاچاق​ و بیشتر شبیه راه رفتن با سرعتی باورنکردنی به نظر‌کمان​ می‌رسید، اما به هر حال، او یک استاد مطلق بود!

«کی اونجاست!»

«مهاجم! یه مهاجم وارد شده!»

«یه قاتل با لباس مخفیه!»

«دشمن! دشمـــن!»

نگهبان‌ها از همه طرف هجوم آوردند، اما جین چون-هی‌تیر​ فقط چند سنگ‌ریزه از روی زمین برداشت و با‌جلو​ قدرت تلنگر سوراخ‌کننده آسمان آن‌ها را به پرواز درآورد.

تق-تق-تق-تق!

سنگ‌ریزه‌ها مثل‌بدون​ گلوله‌های کمانه کرده‌کار​ به پرواز درآمدند!

تنها در یک چشم به‌گریه​ هم زدن، نگهبان‌ها مثل برگ‌های‌قاچاق​ پاییزی در باد پراکنده شدند.

و بعد،‌دیوانه‌ها​ چشمش به‌دست​ رئیس خانواده افتاد.

مرد در حال‌قاچاق​ فرار بود و بدنش‌دست​ مثل استخوان ماهی می‌لرزید.

«کسی اونجا نیست! کمکم کنید!»

به محض اینکه جین چون-هی دید‌کرده​ مرد با ناامیدی دست و پا‌دیوانه‌ها​ می‌زند، ضربه‌ای به پشت سرش کوبید.

پـاااک!

ساما هیون‌معتبر​ با تماشای این‌دیوانه‌ها​ صحنه نظر داد:

«آه، هیونگ خیلی عصبانیه~»

«داری چیکار‌طناب​ می‌کنی؟ نباید حداقل‌گریه​ بریم جلوشو بگیریم؟»

برخلاف نام‌گونگ اون که داشت دیوانه‌لحظه‌ای​ می‌شد تا جین چون-هی را مهار‌رئیس​ کند، ساما هیون کاملاً خونسرد بود.

«می‌دونی، از وقتی به عنوان‌دیوانه‌ها​ پریفکت کار می‌کنه خیلی خودش رو‌موضوع​ کنترل کرده. هیونگ هم آدمه دیگه~»

از یک قاضی تا پریفکت.

کار روزمره‌اش‌طناب​ تمیز کردن گندکاری‌های‌گریه​ مقامات فاسد بود.

روز به روز، او در حال بررسی‌متوجه​ و مقابله با فسادی بود که تمام سطوح،‌بده​ از بالا تا پایین را آلوده کرده بود.

گاهی اوقات، با برخورد به دیوار‌عقلشون​ سخت واقعیت ناامید می‌شد و فکر‌تیر​ می‌کرد هیچ کاری از دستش برنمی‌آید.

در مواقع دیگر، با خودش می‌گفت که‌حال​ نمی‌تواند اوضاع را به حال خود رها‌آورده​ کند و دوباره برای مبارزه بلند می‌شد.

دفعه قبل،‌طناب​ کوهی از تریاک‌گریه​ پیدا کرده بود.

این بار،‌دیوانه‌ها​ بچه‌های ربوده‌شده را‌دادن​ پیدا کرده بود.

حتی اگر یک بودای زنده‌دیوانه‌ها​ هم بود، تا الان به‌متوجه​ اندازه کافی تحمل نکرده بود؟

«هیونگ چیزهای زیادی رو نمی‌تونه تحمل‌می‌کردند​ کنه، اما اصلاً نمی‌تونه ببینه کسی‌ماجرا​ روی یه بچه دست بلند می‌کنه~»

در همین حین، ساما هیون یک‌کرده​ منور از لباسش بیرون آورد و‌دیوانه‌ها​ آن را به هوا شلیک کرد.

بوممم!

با طنین‌انداز شدن صدای غرش،‌دیوانه‌ها​ نگهبانان انگار که منتظر اشاره‌متوجه​ باشند، از همه طرف نزدیک شدند.

«طبق گزارشات رسیده، ما‌مکثی​ از طرف عمارت پرنس‌همین​ ژو برای بازرسی سرزده اومدیم!»

«همه دروازه‌ها رو‌بودند​ باز کنید و‌کرده​ سلاح‌هاتون رو بندازید!»

سربازان عمارت پرنس‌عقلشون​ ژو از همه طرف‌متوجه​ به آنجا یورش بردند.

جین چون-هی با خونسردی نقاط فشار رئیس خانواده را مهر و‌موضوع​ موم کرد و طوری که انگار همین چند لحظه پیش یک‌یورش​ آدم را مثل سگ کتک نزده بود، با منطق و آرامش گفت:

«خب دیگه، بیاید جیم بشیم.»

«برادر جین. این‌بودند​ برگشتن ناگهانی‌ات به‌کرده​ آرامش یه‌جورایی ترسناکه.»

«مشکلی هست؟»

با این حرف،‌قاچاق​ هر سه نفرشان‌عقلشون​ با عجله فرار کردند.

«آه، نه.»

نام‌گونگ اون قاطعانه با خودش‌گریه​ عهد بست که هرگز نباید‌قاچاق​ با جین چون-هی دشمن شود.

تنها ده روز.

ده تا از خانواده‌های‌مکثی​ معتبر نانجینگ به طور‌همین​ همزمان مورد حمله قرار گرفتند.

در کمال تعجب، فاش شد که‌کرده​ پنج تا از این ده خانواده‌دیوانه‌ها​ در قاچاق تریاک و انسان دست داشتند.

آن‌ها پسران و دختران جوان‌دادن​ را به راهزنان دریایی فروخته‌کمان​ و در ازای آن تریاک می‌گرفتند.

البته، اگر قرار بود تمام‌دیوانه‌ها​ افراد مرتبط را پیگیری کنند،‌متوجه​ مطمئناً این تعداد بیشتر می‌شد.

اما چیزی که همه‌مکثی​ را متحیر کرده بود،‌همین​ سرعت این اتفاقات بود.

«یعنی می‌گید‌طناب​ روزی یه خانواده‌گریه​ داره غارت می‌شه؟»

«تقریباً همینه.»

«نه... غارت یک خانواده تو یه‌عقلشون​ سال، یا حتی تو یه ماه‌تیر​ هم زیاده، اما چطور ممکنه... آخه چطور...»

همه وحشت‌زده بودند‌کوچک‌ترین​ و دهانشان از‌می‌کردند​ تعجب باز مانده بود.

یک مهاجم مرموز با لباس شبانه در دل تاریکی‌معتبر​ ظاهر می‌شد، رئیس خانواده را کتک می‌زد، اتاق سنگی‌موضوع​ مخفی را پیدا می‌کرد و کار را یکسره می‌کرد.

«کسی نیست‌دیوانه‌ها​ که بتونه‌دست​ جلوشو بگیره؟»

«هنرهای رزمی‌اش اون‌قدر عجیبه که‌دیوانه‌ها​ مهم نیست نگهبان‌ها چقدر قوی‌متوجه​ باشن، مثل برگ‌های پاییزی جارو می‌شن.»

«با این حال، نگهبانی که‌کار​ از شاخه‌ای از هشت خانواده‌طراح​ بزرگ باشه باید تا الان...»

«این برای متوقف کردنش کافی نیست. شنیدم حتی اعضای سابق‌قاچاق​ گاردهای ملبس به زربافت هم تار و مار شدن. و‌کمان​ می‌گن یه چیز عجیب هم از خودش به جا می‌ذاره.»

- دزد‌دیوانه‌ها​ شبح‌وار، مرد میانسال‌دادن​ فرشته‌خو، اینجا بود.

«نمی‌دونم معنیش‌معتبر​ چیه، اما خیلی‌دیوانه‌ها​ مضحک و چندش‌آوره.»

«در حین بررسی دست‌خط، متوجه شدن که اول نوشته‌دلیل​ بوده "پسر فرشته‌خو"، اما به دلایلی اون رو با جوهر‌ارزشمند​ خط‌خطی کرده و با اصرار روی اون نوشته "مرد میانسال".»

«آخه تو سرش چی می‌گذشته.»

این رفتار عجیب و غریب باعث‌لحظه‌ای​ شد تا خون در رگ‌های بسیاری‌رئیس​ از خانواده‌های معتبر نانجینگ یخ بزند.

«شنیدم یکی از مجرما‌انسانه​ یه چیزی شبیه پارچه‌دادن​ سیاه بین پاهاش معلوم بوده...»

«آخه این منطقیه؟ حتی اگه با پاهای کاملاً سالم‌دلیل​ بیای و بری، تضمینی نیست که زنده بیرون بیای،‌انسانی​ پس چرا باید کسی همچین کاری بکنه؟ حتماً توهم زده.»

ناگهان، آن‌ها به یاد دیوانه خاصی‌کرده​ افتادند که می‌گفتند با غل و‌دیوانه‌ها​ زنجیر روی هر دو پایش راه می‌رود.

«اما منطقی اینه که بعد از درآوردن غل و زنجیرها‌کمان​ فرار کنه، نه در حالی که اون‌ها رو پوشیده. مگه‌برد​ از آهن سرد ده‌هزار ساله یا همچین چیزی ساخته شدن؟»

اگر آن‌ها از آهن‌انسانه​ سرد ده‌هزار ساله ساخته شده‌لحظه‌ای​ بودند، این مسئله دیگری بود.

آخه چطور ممکن‌کوچک‌ترین​ بود در آن حالت‌حال​ تکنیک‌های حرکتی انجام دهد؟

عرق سردی‌طناب​ از پشت‌صورت‌هایی​ همه سرازیر شد.

«آره. منطقاً‌دیوانه‌ها​ باید اشتباه‌دست​ دیده باشه.»

«درسته. درسته.»

همه سر تکان دادند.

اما با این حال، هر طور‌کرده​ که به آن فکر می‌کردند، اگر این‌عقلشون​ حقیقت داشت... پس مجرم کسی نبود جز...

در تالار حاکم ایالت.

پرنس ژو‌بدون​ و مارکیز‌مکثی​ یورنگ نشسته بودند.

روسای بسیاری از خانواده‌های معتبر و مقامات‌زده​ قلعه نانجینگ همگی جمع شده بودند تا‌دست​ وضعیت را به پرنس ژو گزارش دهند.

«علیاحضرت. این‌دیوانه‌ها​ کار برخلاف قانون‌دادن​ هوای بزرگ است!»

قانون هوای بزرگ.

به زبان ساده،‌کوچک‌ترین​ به قوانین امپراتوری‌می‌کردند​ هوا اشاره داشت.

مهم نبود که یک عضو خانواده امپراتوری چقدر مقام‌معتبر​ بالایی داشته باشد، قانون برای این بود که رعایت شود‌تیر​ و طبیعی بود که در صورت نقض آن مجازات شوند.

اما پرنس ژو‌عقلشون​ در حالی که‌لحظه‌ای​ کج نشسته بود، پرسید:

«کجاش برخلاف قانونه؟»

لحنش کاملاً خالی‌کوچک‌ترین​ از هرگونه ادب‌می‌کردند​ و نزاکت بود.

اما حالا که پرنس ژو‌گریه​ در اینجا منصوب شده بود، آن‌ها‌انسانه​ به زیردستان او تبدیل شده بودند.

او یکی از اعضای خانواده امپراتوری بود،‌متوجه​ خدای جنگی که باور داشتند امپراتور را‌نشون​ با دست‌های خودش به تخت نشانده است.

هیچ‌کس در این اتاق‌انسانه​ جرأت نداشت از طرز‌دادن​ حرف زدنش انتقاد کند.

«با وجود اینکه قانون هوای بزرگ‌می‌کردند​ به وضوح وجود دارد، گشتن تصادفی خانه‌های‌خودش​ رعایایتان بدون هیچ مدرکی چه معنایی دارد؟»

سایر مقامات‌طناب​ هم نظرات خودشان‌گریه​ را اضافه کردند.

پرنس ژو گفت:

«اوه؟ من‌معتبر​ که خونه‌ای‌انسانه​ رو نگشتم.»

«شهادت‌های زیادی وجود دارد که‌کار​ سربازان شما با همین ادعاها‌طراح​ به اقامتگاه‌های خصوصی یورش برده‌اند!»

«مثل اینکه سوءتفاهمی پیش اومده. یه دزد وارد شده و سربازها هم‌دیوانه‌ها​ رفتن تا دزد رو بگیرن. مگه چه معنی دیگه‌ای می‌تونه داشته باشه؟‌نشون​ خب... اینکه موقع دستگیری یه دزد شاهد فعالیت‌های غیرقانونی بودیم واقعاً... باعث تأسفه.»

هیچ منطقی نداشت.

چطور ممکن بود درست در لحظه‌ای که یک دزد وارد‌متوجه​ می‌شود، سربازان عمارت پرنس ژو طوری که انگار منتظر بوده‌اند،‌وحشی​ هجوم بیاورند و قبل از رفتن همه‌جا را به هم بریزند؟

چهره مقامات از‌کوچک‌ترین​ این دروغ شاخ‌دار شروع‌حال​ به سرخ شدن کرد.

پرنس ژو گفت:

«گرفتن دزدها وظیفه‌عقلشون​ اصلی من طبق قانون‌متوجه​ هوای بزرگه، این‌طور نیست؟»

این حرف هم درست بود.

مقامات آب دهانشان‌کوچک‌ترین​ را قورت دادند و‌حال​ به هم نگاه کردند.

'اَه، برای کسی مثل‌صورت‌هایی​ پرنس ژو، قطعاً داره‌خانواده​ از عقلش استفاده می‌کنه.'

'اون زن از کی‌دست​ تا حالا این‌قدر با‌موضوع​ دقت قانون رو مطالعه کرده؟'

اما با این طرز‌انسانه​ بیان او، هیچ راهی‌دادن​ برای متوقف کردنش وجود نداشت.

محافظت از مردم،‌کوچک‌ترین​ وظیفه یک عضو‌می‌کردند​ عمارت سلطنتی بود.

مهم نبود که آن‌ها در یک‌کرده​ خانواده معتبر چه مقام بالایی داشته‌دیوانه‌ها​ باشند، نمی‌توانستند از این توجیه فرار کنند.

اما او‌دیوانه‌ها​ که دزد را‌دادن​ نگرفته بود، نه؟

اگر بخواهیم دقیق‌تر‌قاچاق​ بگوییم، اصلاً قصد‌عقلشون​ گرفتنش را نداشت.

اتفاقاتی که هرگز‌کوچک‌ترین​ نباید رخ می‌دادند، حالا‌حال​ در حال وقوع بودند.

سرانجام، مسن‌ترین مقام صحبت کرد.

«در این صورت، علیاحضرت.‌دست​ اجازه داریم خودمان این‌موضوع​ دزد را دستگیر کنیم؟»

«همم؟»

«طبق قانون هوای بزرگ، اگر ما شخصاً‌حال​ آن‌ها را دستگیر کرده و به مقامات‌آورده​ تحویل دهیم، نباید مشکل بزرگی پیش بیاید!»

انگار قصد داشتند‌بودند​ یک آدم گران‌قیمت‌کرده​ را استخدام کنند.

پرنس ژو با‌عقلشون​ انگشت کوچکش بینی‌اش را‌متوجه​ تمیز کرد و گفت:

«برید بگیرینش. اگه این کار رو برای‌دست​ حفظ قوانین و هنجارهای امپراتوری هوای بزرگ انجام‌رئیس​ می‌دین، راحت باشین. برین و تلاشتون رو بکنین.»

اجازه صادر شد.

مقامات و رؤسای خانواده‌ها‌صورت‌هایی​ همگی به او تعظیم کرده‌معتبر​ و آنجا را ترک کردند.

هنگام خروج از عمارت سلطنتی،‌دادن​ همگی از شدت ناامیدی و‌کمان​ خشم دندان‌هایشان را به هم ساییدند.

«ما باید دزد شبح‌وار، مرد میان‌سال فرشته‌خو...‌دست​ نه... دیوانه یکتا جین چون-هی رو بکشیم،‌رها​ حتی اگه به قیمت جونمون تموم بشه.»

«این دیگه چه کار ظالمانه‌ایه! یک prefect باید شأن خودش رو حفظ کنه!»

«مقامات و دنیای رزمی مثل آب‌کرده​ و روغن هستن. چرا باید این وضعیت‌عقلشون​ رو با هنرهای رزمی به هم بریزه!»

آن‌ها برای ترور سایر مقامات‌دادن​ از افراد جیانگهو استفاده می‌کردند، اما‌رها​ در چنین مواقعی، این‌طور حرف می‌زدند.

«از هیچ روشی دریغ نکنین.‌دیوانه‌ها​ هر طور شده یه راهی‌متوجه​ برای کشتن اون مرد پیدا کنین!»

«بله! در واقع، مقامات بالاتر‌کار​ از قبل موافقت کردن که‌طراح​ در مورد مسئله تریاک کمک کنن.»

درست بود.

حالا که کار به اینجا کشیده‌لحظه‌ای​ بود، آن‌ها باید به هر طریقی که‌خودت​ شده دیوانه یکتا جین چون-هی را می‌کشتند.

وقتی همه عمارت پرنس‌مکثی​ ژو را ترک کردند، پرنس‌دلیل​ ژو بالاخره زیر خنده زد.

«هاهاهاها! واقعاً که یک‌صورت‌هایی​ دیوانه‌ست. هرگز نمی‌تونستم چنین‌خانواده​ حرکتی رو تصور کنم.»

مارکیز یورنگ‌دیوانه‌ها​ چای را در‌دادن​ فنجان او ریخت.

«همین‌طوره، علیاحضرت. من کنجکاوم‌انسانه​ که اصلاً چطور به ذهنش‌لحظه‌ای​ رسید که این‌طوری یورش ببره.»

«به لطف اون، می‌تونیم از‌کار​ ریشه بیرون بکشیمشون. تحقیقات که‌طراح​ خوب پیش می‌ره، مگه نه؟»

«بله. ما داریم از قبیله‌گریه​ هائو کمک می‌گیریم. و خواجه‌قاچاق​ ارشد هم وارد عمل شده.»

«اوه، اون پیرمرد؟»

«هرچند که چهره‌اش‌قاچاق​ خیلی نگران و‌عقلشون​ آشفته بود، علیاحضرت.»

پرنس ژو‌بدون​ چانه‌اش را‌مکثی​ روی دستش گذاشت.

«خب، انتظارش می‌رفت. اونا حتماً‌گریه​ برنامه خودشون رو داشتن، اما‌قاچاق​ حالا همه‌چیز به هم ریخته. حقشونه.»

«اگه شما این‌طور می‌گین...»

«چه اهمیتی داره؟ پرنس اون و پرنس گوم حتماً‌لحظه‌ای​ فکر می‌کردن دارن با دنیا بازی می‌کنن، پس براشون‌بده​ جالب‌تر نیست که حداقل یه دردسر کوچیک براشون پیش بیاد؟»

خواهر بزرگ‌تر داشت‌کوچک‌ترین​ حسابی از مخمصه دو‌حال​ برادر کوچک‌ترش لذت می‌برد.

مگر آن‌ها همان کسانی‌صورت‌هایی​ نبودند که طوری زندگی می‌کردند‌معتبر​ انگار دنیا صحنه نمایش آن‌هاست؟

چه این نقشه را کاملاً خودشان طراحی کرده باشند و چه‌رها​ پای یک استراتژیست در میان باشد، به عنوان خواهر بزرگ‌ترشان، دیدن‌انرژی​ اینکه حداقل یک دردسر برای آن‌ها به وجود بیاید، سرگرم‌کننده بود.

«راستی، اگه اون بچه قراره این‌قدر باشکوه‌دست​ صحنه رو آماده کنه، ما هم باید‌رها​ مطابق با اون شروع به حرکت کنیم؟»

«باید این کار رو بکنیم. با این حال،‌همین​ ممکنه اون هم تو خطر باشه. ما از‌داشت​ همین حالا تحرکاتی رو از چند جا شناسایی کردیم.»

«آره. اگه خطری در کار‌گریه​ باشه، ذاتش اینه که به جای‌انسانه​ فرار کردن، به سمتش یورش ببره.»

«حتی با‌دیوانه‌ها​ وجود اینکه‌دست​ یک پزشکه؟»

با شنیدن این حرف،‌انسانه​ پرنس ژو چشمانش را‌دادن​ بست و سر تکان داد.

«آره. حتی با وجود اینکه یک پزشکه،‌حال​ همیشه همین‌طور بوده. حتی قبل از اینکه‌آورده​ پزشک بشه... آه، اشتباه گفتم. این یه رازه.»

«به خاطر می‌سپارمش.»

مارکیز یورنگ سر تکان داد.

پرنس ژو گفت:

«خب، تقصیر منه که اولش نشناختمش. طبیعیه،‌حال​ اون خیلی تغییر کرده. اصلاً در وهله‌آورده​ اول، این وضعیتیه که با عقل جور درنمیاد.»

پس از گفتن این‌صورت‌هایی​ حرف، چای را با‌خانواده​ یک جرعه سر کشید.

«بازرسی‌ها رو بیشتر کنین. این کار باید فشار‌موضوع​ رو کمتر کنه. و یه پیام برای پرنس‌گراز​ اون بفرست. بهش بگو گاردهای مخفی رو اعزام کنه.»

گاردهای مخفی.

گروهی که مخفیانه‌کوچک‌ترین​ توسط گاردهای ملبس‌می‌کردند​ به زربفت اداره می‌شد.

تخصص اصلی آن‌ها در اطلاعات‌گریه​ و ترور بود و همچنین‌قاچاق​ شمشیر پنهان امپراتور به شمار می‌رفتند.

همه اعضا یتیمانی بودند که از‌لحظه‌ای​ سنین پایین تحت آموزشی قرار گرفته بودند‌خودت​ که مرزهای شستشوی مغزی را رد می‌کرد.

آن‌ها تمرینات هنرهای رزمی سختی‌دیوانه‌ها​ را پشت سر می‌گذاشتند و‌متوجه​ بنابراین، بیشترشان مهارت‌های رزمی مهیبی داشتند.

«گاردهای مخفی، علیاحضرت؟‌کوچک‌ترین​ آیا اونا برای‌می‌کردند​ ما حرکت می‌کنن؟»

«مگه الان پرنس گوم و پرنس اون‌زده​ تو دردسر نیفتادن؟ اونا هر چقدر که لازم‌دادن​ باشه حرکت می‌کنن. شایدم نه، برام مهم نیست.»

پرنس ژو‌دیوانه‌ها​ زیر خنده‌ای از‌دادن​ ته دل زد.

«متوجهم.»

مارکیز یورنگ پاسخ‌کوچک‌ترین​ داد و بلافاصله آماده‌حال​ شد تا پیامی بفرستد.

پرنس ژو گفت:

«دنیا داره از چنگ اون دو امپراتور خارج‌موضوع​ می‌شه. مگه دیوانه یکتا فقط با اولین حرکتش‌گراز​ صفحه بازی رو مال خودش نکرده؟ چقدر سرگرم‌کننده‌ست.»

این شورش یک مهره پیاده بود، کسی‌دست​ که فقط می‌دانست چگونه به جلو حرکت‌رها​ کند و هرگز راه عقب‌نشینی را بلد نبود.

ناولها | novelha.net