چپتر 545: پیمان عدم تجاوز
0درست همان موقع،صفحه صدایی ناگهان رشتهاول افکارش را پاره کرد.
«ناجی من.»
«هم؟»
وقتی سرش رامعلومه بلند کرد، چشمشببازه به ساما هه افتاد.
«اوه، ههآ. چرا استراحت نمیکنی؟»
«شما هم که استراحت نمیکنید ناجی من،مهره برای همین اومدم پیشتون. تازه، من کهباشه تو مسابقات آسیبی ندیدم. واو، این بازی گوئه؟»
ساما هه روبرویش نشست.
«همم... مهرههای سیاهمعلومه و سفید حسابیببازه به هم ریختهن.»
«همینطوری داشتمروی برای خودمگذاشت مهرهها رو میچیدم.»
«به نظررسیدم میاد خیلی فکرتونتقه درگیره. کمک میخواین؟»
آستینهایش را بالا زد.
'آه، ههآ حتماً میدونه.'
امکان نداشت رئیسصفحه شعبه هانگژو نتوانداول این وضعیت را بخواند.
ساما هیون از آنملایمی آدمهایی نبود که اطلاعاتروی را از خواهرش مخفی کند.
احتمالاً هر چیزی کهمیدونه ههآ میخواسته بداند راشعبه به او گفته بود.
«اگه نگرانیای دارین،معلومه میخواین به حرفاتون گوشخوابش بدم؟ ارباب جوان عمارت؟»
از حرفش بیاختیار خندهاش گرفت.
«خیلی خب، رئیس شعبه هانگژو.تقه بدم نمیاد از دیدگاه یهگذاشت رئیس شعبه به قضیه نگاه کنم.»
«بسیار خب. من... مهرههایمیدونه سفید رو برمیدارم. بهشعبه نظر میاد سفیدا برتری دارن.»
«میبینم کهخوشت اصلاً ازاون باختن خوشت نمیاد.»
«معلومه که نه، ارباب جوان عمارت. رئیس شعبهباشه هانگژو از اون آدمهاییه که اگه ببازه شبهمینجوری خوابش نمیبره. اینطوری بود که به اینجا رسیدم.»
لبخند ملایمی زد و باتقه یک تقه محکم، یک مهرهگذاشت سفید را روی صفحه گذاشت.
«حرکت اول روحتماً من میزنم، باشه؟نداشت ارباب جوان عمارت.»
«واو، هنوز حتی معلوم نکردیم کیببازه اول شروع کنه، بعد تو همینجوریلبخند حرکتت رو میزنی؟ رئیس شعبه هانگژو.»
«من از باختن بدم میاد، اما از اینمباشه بدم میاد که یه مسیر پرمنفعت رو بههمینجوری خاطر یه مسیر پرضرر ول کنم، ارباب جوان عمارت.»
«تو همون مسابقاتلبخند متوجه این قضیهمحکم شدم، رئیس شعبه.»
با این'آه حرفش، ساما ههامکان زد زیر خنده.
«آره. درسته، ناجی من. نگرانیتون در مورد جنگ بیناینطوری جناح متعارف و جناح غیرمتعارف چیه؟ این ههآ کهصفحه عاشق دستِ بالا داشتنه، بهتون چند تا نصیحت میکنه.»
آیا ساما ههصفحه میدانست کلماتش چهاول وزن و اهمیتی دارند؟
حتی چهار استاد تالار هم بحثمحکم کردن درباره مسائل با ارباب جواناول عمارت پزشکی فلس سفید را چالشبرانگیز میدانستند.
اگر بحث فقط یک گفتگوی ساده درباره مهارتهای پزشکی بود،نتواند مشکلی نداشتند، اما وقتی پای مسیر آینده عمارت پزشکی فلساحتمالاً سفید به میان میآمد، همیشه کار را به استادم واگذار میکردند.
کاملاً هم طبیعی بود.
کمتر کسی میتوانستصفحه با سرعت تفکراول خانواده جگال همگام شود.
به همین دلیل بود که شریک گفتگوی جینروی چون-هی همیشه استادش بود و طبیعی بود کهحتی چنین مسائلی را با او در میان بگذارد.
ساما هه گفت: «نگران نباشین،امکان من وسط کار فرار نمیکنم. حداقلشوضعیت میتونم یه همصحبت خوب براتون باشم.»
حریفش ساما هه بود.
خانواده ساما هم به عنوان استراتژیستهای ماهری شناختهباشه میشدند، اما هیچکس به شاخهای از شاخهای ازهمینجوری شاخهای از شاخهای... از خانواده فرعی ساما اهمیتی نمیداد.
آنها مثل خانوادهلبخند جگال نبودند که ازمهره کمبود وارث رنج ببرند.
و نه مثل دیگر خانوادههایامکان رزمی بودند که برای اعمالنتواند قدرتشان، فرقههای شمشیرزنی تأسیس میکردند.
به نوعی، آیا آنهااون شبیه به خانوادههای کیم، لیاینطوری و پارک در کره بودند؟
با این حال، به عنوان یکاول مرد مدرن که عاشق داستان سهنکردیم پادشاهی بود، نمیتوانست جلوی انتظاراتش را بگیرد.
شاید اینرسیدم همان قلب یکتقه طرفدار دوآتیشه بود.
«اول بگین،'آه ناجی من،میدونه نگرانیتون چیه؟»
در پاسخ بهمعلومه حرفش، جین چون-هی پنجخوابش کلمه به زبان آورد.
«... پیمانروی عدم تجاوزگذاشت مقامات و جیانگهو.»
«این یکی غیرمنتظره بود، ارباب جوان عمارت. اینکه تو همچین موقعیتی به این موضوع فکر کنین. همم... حالا کهشروع بهش فکر میکنم، قلمرو امپراتوری خیلی وسیعه و مردم جیانگهو هر لحظه میتونن به قاتلهای فوقالعادهای تبدیل بشن. خانوادهنگرانیتون امپراتوری هم به دستکاری این صفحه شطرنج از پشت پرده ادامه میده. حق دارین که نگرانش باشین، مگه نه؟»
تق-
جین چون-هیخوشت یک مهرهاون سیاه برداشت.
«آره، درسته، رئیس شعبه. برای خانواده امپراتوری، مردم جیانگهو مثل خاری تو چشمشون میمونن. از همونهمینجوری اولش هم دولت ظرفیت این رو نداشت که امنیت رو تو کل امپراتوری برقرار کنه. نه، تومورد کل تاریخ بشریت، هیچوقت پیش نیومده که قدرت یک حکومت مرکزی تا پایینترین سطوح جامعه نفوذ کنه.»
حتی در کره جنوبی مدرنتقه که به سیستم اداری سازمانیافتهاش معروفحرکت بود هم هزاران جزیره وجود داشت.
از بین آنها، حدود چهارصد جزیرهنداشت مسکونی و بقیه غیرمسکونی بودند، و حتیهیون بعضیهایشان روی نقشهها هم ثبت نشده بودند.
غیرممکن بود که قدرت اجراییآدمهاییه دولت به طور مساوی بهاینجا همه این هزاران جزیره برسد.
یک حقیقت تلخ و ناخوشایند.
اما در کمال تعجب، از یک دیدگاه جهانی، جاهایصفحه کمی وجود داشتند که قدرت و اقتدار عمومی مثل کرهشروع جنوبی به تمام گوشه و کنار قلمرو نفوذ کرده باشد.
'در جیانگهوی فعلی، این جزیرههاامکان نیستن که تو این وضعیتنتواند قرار دارن، بلکه کل شهرها اینطورین.'
نبود وسایل ارتباطیمعلومه و الکترونیکی همببازه مشکل بزرگی بود.
حتی اگر هم وجود داشتند، در کشور پهناوری مثلهنوز ایالات متحده، وقتی یک قاتل زنجیرهای در یک شهرمیزنی روستایی دستگیر میشد، دهها جسد پیدا میشد، مگر نه؟
حتی با وجود دستگاههایملایمی ارتباطی، باز هم دسترسیروی به بعضی جاها غیرممکن بود.
'در نهایت، سیستم اداری اینامکان دوران محکومه که حتی از اینوضعیت هم پرهرجومرجتر، گیجکنندهتر و سرسامآورتر باشه.'
با این حال، به عنوان قاضی موقتی که مسئولیت ایناینجا سیستم اداری دستوپاشکسته را بر عهده داشت، برای دفاع از خودماول باید بگویم که در شرایط موجود، داشتم تمام تلاشم را میکردم.
«آره. علاوه بر اون، خانوادههای معتبری که پولشون رو از طریق شمشیر به دست آوردن، با گذشت زمانمیزنی با مقامات بلندپایه ارتباط برقرار میکنن. حتی وقتی امپراتور عوض میشه، این ارتباطات از بین نمیرن. انسانها موجوداتیجناح پر از خواستهان، و اونایی که دارن، باز هم بیشتر میخوان. این وضعیت فعلی جناح متعارف و جناح غیرمتعارفه.»
تق-
یک مهره'آه سیاه رویمیدونه صفحه قرار گرفت.
«پس این ههآ درست زده بهببازه هدف، ناجی من. تو این مورد،لبخند سرکوب گروه مار دریایی یه استثنا بود.»
تق-تق-
یک مهرهرسیدم سفید رویملایمی صفحه قرار گرفت.
جین چون-هی جواب داد:
«آره. گروه مار دریایی پول کافی به ارباب استان پرداخت کرده بود. در حالت عادی،محکم یه سرکوب در مقیاس بزرگ مثل اون اصلاً نباید اتفاق میافتاد. پس... آره. من باوربعد دارم که این دقیقاً ماهیت همون پیمان عدم تجاوز بین مقامات و جیانگهو تو زمان حاله.»
تلق!
یک مهرهرسیدم سیاه، راه مهرهتقه سفید را بست.
«چقدر غیرمنتظره. شما نگران جنگ بین جناح متعارف و غیرمتعارفنتواند هستین، اما در عین حال حواستون به قصر امپراتوریه کهاحتمالاً تا حالا حتی یک بار هم خودش رو نشون نداده.»
«...»
«در حال حاضر، شما تنهاحرکت کسی هستین که صفحه بازیحتی رو اینطوری میبینه، ارباب جوان عمارت.»
«این الان تعریف بود؟»
«اگه مجبور بشین بین مقاماتامکان و جیانگهو یکی رو انتخابنتواند کنین، کدوم رو انتخاب میکنین؟»
در پاسخ به ایناون سوال، جین چون-هی بدوننمیبره ذرهای تردید جواب داد:
«جای منروی تو عمارتگذاشت پزشکی فلس سفیده.»
«... که اینطور.»
به این ترتیب، آن دو نفرنداشت تمام شب را گو بازی کردندبخواند و منتظر بیمارانی ماندند که هرگز نیامدند.
آن شب،خوشت ساما ههاون نتوانست بخوابد.
شاید ادعایش مبنی بر اینکهحرکت روزهایی که میبازد خوابش نمیبرد،حتی شامل بازی گو هم میشد.
شب بعد.
جین چون-هی داشتمعلومه چرت میزد کهببازه ناگهان چشمانش باز شد.
هوانگگو که کنارش خوابیدهگذاشت بود، هنوز در خوابباشه عمیقی به سر میبرد.
اما این حس عجیب قطعاً...
عقلش میگفت که اینطور نیست.
اینجا درمانگاه عمارت پزشکی فلسآدمهاییه سفید بود که در گوشهای ازرسیدم مقر اصلی اتحاد رزمی قرار داشت.
جوخه بکرین از آنجا محافظتحرکت میکرد و یک آرایش سادهحتی هم در محل برقرار بود.
به آرامی خمیازهلبخند کشید و موهای بلندمهره و بازش را بست.
«چقدر عجیب. هیچوقت فکر نمیکردم کسینداشت اینطوری بیاد تو اتاقم. بهت نمیادبخواند قاتل باشی، پس از کجا اومدی؟»
با صدای جین چون-هی،اون چشمان هوانگگو باز شدنمیبره و با تعجب پارس کرد.
هاپ!
دلیلش این بودلبخند که سایه یک انسانمهره بیرون در دیده میشد.
'اشکالی نداره.
تقصیر تو نیست.
طرف خیلی قویه.'
جیانگهو پهناور بودلبخند و استادان زیادیمحکم در آن وجود داشتند.
«لطفاً بفرمایید تو.»
بعد از اینکه لباس پزشکیاش را سرسری مرتب کرد،اینطوری او را صدا زد و تازه آن موقع بودصفحه که در باز شد و کسی قدم به داخل گذاشت.
«دیدار با پزشک الهی چشمآبی، قهرمان بزرگمیزنم جین چون-هی، مایه افتخاره. من مویونگ لیپکنه هستم، رهبر جوخه سایه تاریک خانواده مویونگ.»
جین چون-هی با تکنیکملایمی الهی فعالسازی مبدأ یکروی بررسی درونی انجام داد.
خانواده مویونگ.
همانهایی که به همراهاون خانواده گونگسون، بر نیمینمیبره از استان لیائونینگ حکومت میکردند!
در نتیجه گسترش قدرت اخیر خانواده گونگسون،میزنم گفته میشد که مقیاس آنها نسبت به چندبعد سال پیش بیش از دو برابر شده است.
با اینکه این مقدار برای لرزاندن ریشههای خانوادهروی مویونگ کافی نبود، اما گستردگی ظاهری قدرت آنهاحتی همین حالا هم از خانواده گونگسون عقب افتاده بود.
سازمان ترور وحتماً اطلاعات خانواده مویونگ، همینرئیس جوخه سایه تاریک بود.
'بیخیال اینکه چرا یه جناح متعارفببازه باید به خودش زحمت بده ولبخند یه جوخه ترور زیر دستش داشته باشه.'
همین که در کار راهزنی یااول دزدی دریایی نبودند، واقعاً به ایننکردیم معنی بود که از جناح متعارف هستند.
'حداقلش اینه که رهبرملایمی جوخه سایه تاریک بایدروی یه استاد اوج متعالی باشه.'
در رمان، این مردی بود کهنداشت به دست فاجعه خونینِ نابینا کشته شدهیون و هرگز فرصتی برای درخشش پیدا نکرد.
در رمان شیطان بهشتی عالی، ضعیفهاببازه مثل مگس بودند، اما قویها هم باملایمی کوچکترین فرصتی به دیار باقی فرستاده میشدند.
از یک نظر، شاید تعادل قدرت بهمیزنم این دلیل حفظ میشد که نرخ رسیدنکنه به روشنگری و مرگ با هم برابر بود.
بعد، اگر کسی بیش ازتقه حد قوی ظاهر میشد، با صعودحرکت کردن به قلمروهای بالاتر دکش میکردند.
«اینکه رهبر جوخه سایه تاریک خانواده مویونگ اینقدرشعبه ناگهانی به دیدنم اومده، یکم غافلگیرم کرد. لطفاً بشینید.خواهرش براتون چای میارم. احیاناً چای لوبیا قرمز دوست دارید؟»
«شنیدم که اگه اون چای لوبیا قرمز رونمیبره قبول کنم، به سالن تحقیقات عمارت پزشکی فلسمهره سفید کشیده میشم، درسته؟ اگه چای دیگهای باشه مینوشم.»
«از جوخه سایه تاریک همینحرکت انتظار هم میره. که حتی شوخیهایمعلوم داخل عمارت پزشکی رو هم بدونن.»
«لطف دارید.رسیدم ولی چایملایمی دیگهای ندارید؟»
«چای باباآدم چطوره؟ بامیدونه گیاهان دارویی ترکیب شدهشعبه و برای تقویت بدن عالیه.»
«مثل اینکهخوشت هرچی داریداون چای داروییه.»
جین چون-هی بهصفحه نرمی خندید و ستمیزنم چای را آماده کرد.
«استادم یکم زیاد نگرانم میشه.»
این را گفتحتماً و چای باباآدمنداشت را آماده کرد.
نیازی بهخوشت روشن کردناون آتش نبود.
انرژی یانگ سوزان کهگذاشت از دستش بلند میشد، برایهنوز گرم کردن چای کافی بود.
«استفاده از همچین انرژی درونی باارزشیمحکم فقط برای جوشاندن چای... همونطور کهاول شایعات میگن، یه نابغه واقعاً یه نابغهست.»
«چی میتونه مهمتر از دیدار با یهرئیس مهمون و پذیرایی با چای باشه؟ اینآدمهایی کار خیلی ارزشمندتر از بریدن سر یه آدمه.»
به مویونگ لیپ که داشت غیرمستقیم تیکه میانداخت که دکتر دیوانه واقعاًلبخند دیوانه است، جین چون-هی هم غیرمستقیم جواب داد که این کار بهترهنوز از فرو کردن چاقو در شکم مردی است که نصفهشب سرزده میآید.
حداقل در ظاهر.
هر دو لبخند بهملایمی لب داشتند و چهرههاییروی مهربان از خود نشان میدادند.
چای داخل فنجان بهمیدونه جوش آمد و رنگیشعبه طلایی از خود ساطع کرد.
با اینکه فقط یک چای باباآدمببازه ساده بود که همهجا پیدا میشد،لبخند اما عطر داروییاش فوقالعاده عمیق بود.
او فکر کرده بود که این عطر گیاهانباشه ترکیبشده با آن است، اما عجیب بود کههمینجوری باباآدم به تنهایی میتوانست چنین عطری تولید کند.
مویونگ لیپ جرعهایلبخند نوشید و درمحکم دل تحتتاثیر قرار گرفت.
«خب، چه'آه کاری شما روامکان به اینجا کشونده؟»
به محض اینکه اواون جرعهای از چای نوشید، جیناینطوری چون-هی رفت سر اصل مطلب.
این یک سیگنال خاموش بود کهاول یعنی مؤدب باش، حرفت را سریعنکردیم بزن و شرت را کم کن.
'همونطور کهرسیدم شنیده بودم،ملایمی شخصیت جالبی داره.'
نکته خندهدار این بودمیدونه که به عنوان یکشعبه پزشک، مهارتهای اجتماعی خوبی داشت.
اگر تمام کارهایی که انجام داده بود را لیست میکردید، شبیهرسیدم یک دیوانه موپریشان به نظر میرسید، اما وقتی با او ملاقاتمیزنم میکردید، مردی بود که آداب و رسوم را به درستی رعایت میکرد.
تنها مشکلش شخصیتش بود.
«حتماً از رهبر اتحاد شنیدید که جنگ بین جناح متعارف و غیرمتعارف به زودی شروع میشه. خانواده مننکردیم مایله با عمارت پزشکی فلس سفید اتحاد برقرار کنه. همونطور که میدونید، خانواده ما در فاجعه خونین گذشتهآره خانواده جگال هیچ دخالتی نداشت و هیچوقت هم به پزشک الهی فلس سفید، آخرین بازمانده خون جگال، آسیبی نرسونده.»
«...»
«به عبارت دیگه، از اونجایی که هیچخوابش لطف یا کینهای بین ما نیست، باورتقه دارم که ما مناسبترین شریک برای اتحاد هستیم...»
«شما که در جریانید خانواده گونگسون و خانواده جگال، یعنیحتی همین عمارت پزشکی فلس سفید، از قبل با هم دراینم اتحاد هستن، مگه نه؟ بنابراین، نظر خانواده گونگسون هم واجبه.»
به عبارت دیگر.
با اینکه شما ممکن است هیچنداشت کینهای از خانواده جگال نداشته باشید، اماهیون با متحد ما، خانواده گونگسون، مشکل دارید.
بنابراین، تا زمانی که آنآدمهاییه کینه یکجوری حل نشود، دستاینجا و بال من بسته است.
مویونگ لیپ باصفحه شنیدن جواب جیناول چون-هی پاسخ داد.
«ما امیدواریم که عمارت پزشکی فلس سفیدمهره در مورد اتحادش با خانواده گونگسون تجدیدباشه نظر کنه و با ما متحد بشه.»
'عجب... مرد مکار و زیرکیه...'
پس میخواهی اینجوری بازی کنی؟
او از کارهایی صحبت کردحرکت که خانواده مویونگ میتوانست بهترحتی از خانواده گونگسون برایشان انجام دهد.
هر کدامرسیدم از آنها موضوعیتقه بسیار جذاب بود.
اینکه او حاضر بود از ایننداشت امتیازات بگذرد، به این معنی بودبخواند که خانواده مویونگ تصمیمش را گرفته است.
فعلاً بهترینخوشت کار این بودآدمهاییه که جوابی ندهد.
او فقط لبخندصفحه زد و به درستیمیزنم با حرفهایش همراهی کرد.
«اول باید در اینملایمی مورد با استادم صحبت کنمصفحه و بعد بهتون جواب بدم.»
«خب، من باور دارم کهامکان استاد جوان عمارت اختیار تصمیمگیرینتواند در این حد رو داره.»
حتی اینخوشت را هماون فهمیده بود.