---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 788: چپتر 788 • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 788: چپتر 788

0

در حالی که بدن عظیم‌الجثه مرد داشت به عقب‌بیشتر​ می‌افتاد، زن فقط با قدرت روی پایش، هیکل بزرگ‌نمی‌کرد​ او را نگه داشت و به آرامی روی زمین گذاشت.

«راحت‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم. این‌تازه​ حرومزاده... واسه همینه که از آدمای احمق خوشم‌تعجب​ میاد. مخصوصاً اونایی که هم پولدارن هم احمق~»

مرد با خودش فکر کرد.

این تاوان احمق بودن بود.

احمق‌هایی که قدرت محافظت‌واقعی​ از ثروتشون رو نداشتن،‌بدنی​ حقشون بود که بمیرن.

چهره زن زیبا تغییر کرد.

کل ساختار عضلانی و استخوانی‌اش‌آها​ در هم پیچید و قد‌خون​ و هیکلش همزمان تغییر کرد.

حالا بدن‌همزمان​ زاویه‌دار یک‌زاویه‌دار​ مرد بود.

علاوه بر اون، این‌ها عضلاتی‌فشرده​ بودن که تو مبارزات واقعی‌شبیه​ فشرده و سفت شده بودن.

بدنی که بیشتر شبیه یک قاتل بود تا شمشیرزن،‌کشته​ بدنی که حتی یک ذره چربی اضافه رو تحمل‌تیره​ نمی‌کرد و واقعاً فقط از عضله پر شده بود.

سریع لباس‌هاش رو درآورد.

بعد، همزمان لباس‌های‌حالا​ دیگه‌ای رو که آماده‌این‌ها​ کرده بود بیرون آورد.

لباس یک خدمتکار زن.

و اون هم‌حرف​ لباس خدمتکاری برای‌خون​ یک آدم خیلی ریزنقش.

«همم، این باید خوب باشه~»

بعد با یک‌حالا​ حرکت سریع دامن‌اون​ رو باز کرد.

تا وقتی که اون رو دور بدنش‌شده​ پیچید و گره زد، دیگه به هیکل‌ذره​ کوچیک یک دختر جوان تبدیل شده بود.

این واقعاً‌گفتن​ یک تکنیک‌انگشت​ بی‌نظیر بود.

توی آینه، چهره‌می‌شد​ یک آدم کاملاً‌گفتن​ متفاوت دیده می‌شد.

«یه چیزی کمه، نه؟ آها!»

با گفتن این حرف، انگشت کوچیکش رو‌شده​ تو خون مردی که تازه کشته بود‌ذره​ زد و مثل سرخاب به گوشه چشمش مالید.

در کمال تعجب،‌حرف​ اون خون قرمز تیره‌مردی​ تبدیل به آرایش شد.

«حالا، تا چند لحظه دیگه...»

در همون لحظه، صدای‌زاویه‌دار​ «بوم!» انفجار چیزی از‌عضلاتی​ بیرون به گوش رسید.

«عالیه~»

دخترک به سمت‌حرف​ در دوید و شروع‌مردی​ به جیغ زدن کرد.

همراه با یک‌می‌شد​ جیغ گوش‌خراش، دخترک‌گفتن​ به هق‌هق افتاد.

«ارباب! ارررررباب!»

همزمان، صدای یک‌مبارزات​ سری انفجار پشت‌سفت​ سر هم بلند شد.

صدها جنگجو‌گفتن​ با تعجب به‌کوچیکش​ بیرون هجوم آوردند.

«چه اتفاقی افتاده؟!»

«رئیس خانواده،‌همزمان​ به رئیس‌زاویه‌دار​ خانواده حمله شده!»

جنگجوها با سردرگمی فریاد می‌زدند.

«چی؟ یه رقاصه؟ یه رقاصه‌کوچیکش​ ناشناس رئیس خانواده رو کشته؟‌مثل​ آخه اون رقاصه کدوم گوری رفته؟!»

«رقاصه رو پیدا کنید!‌کمه​ حتماً یه قاتل بوده‌انگشت​ که تغییر قیافه داده!»

جنگجوها که تو اون هرج‌ومرج‌علاوه​ داشتن به خودشون می‌اومدن، شروع‌واقعی​ به داد و فریاد کردن.

همون‌طور که از مردان‌واقعی​ آموزش‌دیده انتظار می‌رفت، آرایش‌بدنی​ نظامیشون به سرعت بازیابی شد.

در بین اون‌ها،‌حرف​ یک نفر متوجه‌خون​ نکته اصلی شد.

«راستی، اون خدمتکاری که اول‌آها​ از همه جسد رئیس خانواده‌خون​ رو پیدا کرد کجا رفت؟»

اما او خیلی‌حالا​ وقت پیش بین‌اون​ جمعیت گم شده بود.

خدمتکار در حالی که‌انگشت​ از یک کوچه می‌گذشت،‌تازه​ آجرها رو یکی‌یکی بیرون می‌آورد.

تق-

از پشت‌همزمان​ آجر اول،‌زاویه‌دار​ یک بقچه.

تق-

از پشت‌گفتن​ آجر دوم،‌انگشت​ یک نامه.

سرعتش اون‌قدر بالا و قدم‌هاش اون‌قدر‌گفتن​ طبیعی بود که هیچ‌کس حتی متوجه‌تازه​ نمی‌شد بقچه‌ای تو دست خدمتکار ظاهر شده.

در نهایت، وقتی خدمتکار از کنار یک‌این‌ها​ درخت رد شد، به جای او، شخصی‌بدنی​ با لباس‌های سیاه در طرف دیگه ظاهر شد.

شخص سیاه‌پوش، لباس خدمتکاری‌واقعی​ رو که تازه درآورده‌بدنی​ بود، داخل لباس‌هاش پنهان کرد.

فقط با یک قدم.

نه تنها تو یک قدم به‌گفتن​ سرعت لباسش رو عوض کرد، بلکه فرم‌کشته​ بدنش هم تغییر کرد؛ یک تکنیک واقعی.

لباس مخفی‌کاری که‌حالا​ مرد پوشیده بود هم‌این‌ها​ یک لباس معمولی نبود.

برای یک لباس سیاه که مخصوص مخفی‌کاری دوخته‌بدنی​ شده بود، خطوط دوخت به طرز عجیبی ظریف بود‌تحمل​ و از بهترین ابریشم در اون استفاده شده بود.

این ولخرجی برای‌حرف​ یک لباس مخفی‌کاری یک‌بار‌مردی​ مصرف، غیرقابل باور بود.

مرد به سرعت روی‌کمه​ یک پشت‌بام پرید و‌انگشت​ در دوردست ناپدید شد.

رمزی تو‌همزمان​ نامه نوشته‌زاویه‌دار​ شده بود.

مکان بعدی که باید می‌رفت.

وقتی به اون مکان رسید،‌کوچیکش​ کاملاً امن بود و حتی یک‌سرخاب​ نگهبان هم اون اطراف پرسه نمی‌زد.

ساما هیون یک قرص‌کمه​ غلات عسلی بیرون آورد‌انگشت​ و اون رو جوید.

مزه محصول جدید فرقه خون‌علاوه​ طلایی رو می‌داد که توش‌واقعی​ تخمه آفتابگردان و دانه کاج داشت.

«خوبه. یه کار انجام‌واقعی​ شد~ ولی مگه اینجور کارا‌بیشتر​ وظیفه فرقه پنج قتل نیست؟»

شخص سیاه‌پوش‌گفتن​ دیگه‌ای بهش‌انگشت​ نزدیک شد.

نایب‌رئیس سالن‌دیده​ خون نقره‌ای،‌کمه​ ایم اون-هیون.

ساما هیون در اصل در بین سالن خون طلایی، سالن‌واقعی​ خون نقره‌ای، سالن خون آهنین و سالن خون مسین که همگی‌چربی​ زیرمجموعه فرقه خون طلایی بودن، مقام رئیس سالن نقره‌ای رو داشت.

الان هم‌عضلاتی​ همچنان همون‌واقعی​ مقام رو داشت.

اما علاوه بر اون، او ارباب‌خون​ جوان فرقه هم شده بود، جانشین‌گوشه​ بعدی فرقه‌ای به نام فرقه خون طلایی.

او همزمان هم رئیس‌کمه​ سالن نقره‌ای بود و‌انگشت​ هم ارباب جوان فرقه.

به همین خاطر، اوضاع همکار نزدیک‌اون​ و خواهر رزمی‌اش، ایم اون-هیون، هم‌سفت​ این روزها حسابی رو به راه بود.

ایم اون-هیون گفت:

«چون تو هم تو ترور کردن ماهری. گذشته از اون، امنیت این دشمن اون‌قدر بالا بود که‌قرمز​ حتی برای قاتل‌های درست و حسابی هم غیرممکن بود که نفوذ کنن. اصلاً تو دیگه چه جور‌زدن​ آدمی هستی؟ که تنهایی به عمارتی نفوذ می‌کنی که حتی قاتل‌های درجه یک هم نمی‌تونستن ازش رد بشن.»

«آه~ خب زیبایی من یه‌آها​ کم چشمگیره~ پوستم مثل یشم‌خون​ می‌مونه، مگه نه؟ خیلی لطیفه~»

با گفتن این‌حالا​ حرف، با شیطنت پشت‌این‌ها​ دستش رو نوازش کرد.

همین حرکت کوچیک کافی بود تا‌سفت​ جذابیتی عشوه‌گرانه ازش ساطع بشه و‌شمشیرزن​ ناخودآگاه نگاه‌ها رو به خودش خیره کنه.

ساما هیون که متوجه خیره‌کوچیکش​ شدن خواهر رزمی‌اش شد، نیشخندی زد‌سرخاب​ و ایم اون-هیون رو حرصی کرد.

«راستش رو بگو،‌می‌شد​ باز داری مردم‌گفتن​ رو بازی میدی!»

این بار، ساما‌حالا​ هیون مثل یک‌اون​ بچه‌ی شیطون خندید.

همون خنده‌ای که تا چند لحظه پیش شبیه‌بدنی​ خنده یک مار موذی و مکار بود، حالا‌اضافه​ تبدیل به خنده یک مرد جوان ساده شده بود.

به هر‌گفتن​ حال، او مرد‌کوچیکش​ غیرقابل درکی بود.

مردی که جلویش ایستاده بود.

او استعداد ذاتی‌حالا​ تو بازی کردن‌اون​ با توجه مردم داشت.

ایم اون-هیون فکر می‌کرد شاید این فقط استعدادش به‌بیشتر​ عنوان یک رقاصه و سرگرم‌کننده باشه، اما گاهی اوقات بصیرتی‌واقعاً​ از خودش نشون می‌داد که فراتر از این حرف‌ها بود.

حسی که انگار می‌تونست‌انگشت​ عمیق‌ترین و تاریک‌ترین بخش‌های‌تازه​ وجود یک آدم رو ببینه.

ساما هیون ذاتاً تو‌کمه​ بازی کردن با خواسته‌ها‌انگشت​ و هوس‌های مردم مهارت داشت.

به همین خاطر بود که می‌تونست با خیال راحت وارد‌واقعی​ اون عمارت نفوذناپذیری بشه که هیچ‌کس از فرقه پنج قتل‌ذره​ نمی‌تونست ازش عبور کنه، هدف رو ترور کنه و بیاد بیرون.

«و چون دستمزدم پایینه،‌واقعی​ استادم مدام ازم کار‌بدنی​ می‌کشه تا جونم دربیاد~»

«درسته. شاید استفاده از تو ارزون‌تر‌خون​ از استخدام یک قاتل رده‌بالا از‌گوشه​ فرقه پنج قتل باشه. البته، فعلاً این‌طوریه.»

این روزها، گاهی با خودش فکر می‌کرد که‌انگشت​ نکنه این "خدمت" او برای استادشون، پادشاه طلایی،‌گوشه​ فقط یک پله برای رسیدن به قدم بعدی باشه.

«با این حال~ استاد واقعاً ازم زیاد کار‌عضلاتی​ می‌کشه~ راستی، خواهر رزمی، چی شد که خودت شخصاً‌قاتل​ اومدی دیدنم؟ نامه رو هم خودت نوشته بودی، نه؟»

«آره. به دستور استاد اومدم.»

«اوه، حالا‌گفتن​ اون دستورات‌انگشت​ چی می‌تونن باشن~؟»

برای یک شاگرد،‌می‌شد​ او بیش از‌گفتن​ حد گستاخ بود.

اما ایم اون-هیون هیچ قصدی‌علاوه​ نداشت که به این پسر سرکش‌فشرده​ و ضد آیین کنفوسیوس چیزی بگه.

مگه در‌عضلاتی​ نهایت اون‌ها عضو‌فشرده​ جناح غیرمتعارف نبودن؟

آدم‌هایی مثل‌گفتن​ او اونجا‌انگشت​ زیاد پیدا می‌شدن.

فقط ترسناکیش به این بود که شخصی با‌انگشت​ مقام او، یعنی ارباب جوان فرقه خون طلایی،‌گوشه​ حتی حداقل‌های ادب و نزاکت رو هم رعایت نمی‌کرد.

ایم اون-هیون آب‌حالا​ دهانش را به‌اون​ سختی قورت داد.

سپس، با کشیدن‌مبارزات​ یک نفس عمیق،‌سفت​ با صدایی باوقار گفت:

«مقام تو به عنوان رئیس تالار نقره‌ای لغو‌تازه​ شده. گفتن باید به عنوان ارباب جوان فرقهِ‌تعجب​ جناح خون طلایی یه مأموریت ویژه رو انجام بدی.»

«اوه؟ به این ناگهانی؟‌کمه​ پس حدس می‌زنم تو‌انگشت​ قراره جامو بگیری، خواهر رزمی؟»

«... منو‌همزمان​ نکش. من‌زاویه‌دار​ اینو نمی‌خواستم.»

«منو شبیه یه قاتل می‌بینی؟ خواهر رزمی، بهم بگو.‌بیشتر​ آیا شبیه آدمی هستم که فقط به خاطر اینکه‌نمی‌کرد​ تالار خون نقره‌ای مورد علاقه‌ام رو گرفتی، گردنت رو بشکنه؟»

او در حالی که با دقت و بدون‌تازه​ پلک زدن خیره شده بود این حرف را زد،‌قرمز​ که باعث می‌شد حتی ترسناک‌تر هم به نظر برسد.

مخصوصاً از آنجایی که تازه یک‌گفتن​ ترور بزرگ را تمام کرده بود، مردمک‌کشته​ چشمانش بیشتر از حد معمول بی‌قرار بود.

«درسته. استاد‌همزمان​ اخیراً کارهای ترور‌علاوه​ زیادی بهش سپرده.»

هر روز، او این‌گونه مشغول کشتن آدم‌ها‌شده​ بود و نمی‌توانست کارهای پول‌سازی که ساما‌ذره​ هیون این‌قدر دوست داشت را انجام دهد.

خوشبختانه، به نظر‌حرف​ نمی‌رسید که از خود‌مردی​ ترور کردن بدش بیاید.

او حتی یک استعداد در سطح نابغه برای‌انگشت​ این کار کشف کرده بود، تا جایی که‌گوشه​ حتی قاتلان سطح بالا هم زبانشان بند می‌آمد.

اما از آنجایی که پول درآوردن چیزی بود‌عضلاتی​ که بیشتر از همه از آن لذت می‌برد، به‌قاتل​ نظر می‌رسید در نوعی حالت کلافگی به سر می‌برد.

«علاوه بر این، با افزایش تعداد مأموریت‌های‌شده​ ترور، این روزها هر وقت لبخند می‌زنه‌ذره​ می‌تونم سرمای خاص یه قاتل رو حس کنم.»

ساما هیون گفت:

«نه~ خواهر رزمی، گوش کن. ما با آموزه‌های جناح خون طلایی به هم وصلیم، که از خون هم غلیظ‌تره. من‌تعجب​ اصلاً از اون دسته آدمایی نیستم که فقط به خاطر اینکه یه کم از پشت بهم خنجر زدی، بکشمت. فقط‌گوش‌خراش​ می‌خوام بدونم چرا این اتفاق افتاد~ شاید خواهر رزمی‌مون یه کم طمعِ تالار خون نقره‌ای رو کرده باشه~ درک می‌کنم~»

ایم اون-هیون‌همزمان​ با خودش‌زاویه‌دار​ فکر کرد.

اگر امروز جواب اشتباهی‌واقعی​ می‌داد، این عوضی دیوانه ممکن‌بیشتر​ بود واقعاً او را بکشد.

«د، درسته. بهت اعتماد دارم.‌کوچیکش​ پس، می‌شه برای یه لحظه‌مثل​ دستت رو بذاری روی زمین؟»

«دستم؟ دستم چشه مگه~؟»

تق-

بند انگشتانش آهنگ ترسناکی نواختند.

«پـ، پس من هیچ نقشه‌ای پشت سرت نکشیدم.‌تازه​ نه، اصلاً کسی توی جناح خون طلایی نیست‌تعجب​ که بخواد پشت سرت نقشه بکشه! همه‌شون مردن!»

و تو همون‌می‌شد​ کسی بودی که‌گفتن​ همه‌شون رو کشتی!

«آره~ آره~ می‌دونم، خواهر رزمی~»

تق- ترق-

این صدای شکستن قولنج‌انگشت​ انگشتانش بود یا صدای‌تازه​ جویدن قرص دانه عسلی؟

ایم اون-هیون دیگر نتوانست‌کمه​ تحمل کند و فقط‌انگشت​ حقیقت را اعتراف کرد.

«این درخواستی از طرف امپراتوره.»

«همم؟»

تنها در آن زمان‌انگشت​ بود که ساما هیون‌تازه​ یک بار پلک زد.

پلک.

پلک، پلک.

منظره یک مرد خوش‌تیپ که زیر نور ماه فقط پلک می‌زد می‌توانست‌شمشیرزن​ کاملاً بامزه باشد، اما ایم اون-هیون فقط این میل را احساس کرد‌بعد​ که از او خیلی دور شود، صد لی دورتر از شعاع حضورش.

«امپراتور از قبیله هائو برای برادر قسم‌خورده‌اش،‌مردی​ جین چون-هی، یه محافظ مخفی درخواست کرده. و‌کمال​ به طور خاص تو رو در نظر داشته.»

«هییییییییییی؟! واقعاً؟!»

ساما هیون با‌حالا​ درآوردن یک صدای‌اون​ عجیب دیگر، لبخند زد.

مثل یک‌عضلاتی​ ماه در‌واقعی​ حال ذوب شدن.

روز بعد.

جین چون-هی کار خود را در نانجینگ،‌این‌ها​ که اکنون به عمارت ارباب ستون تبدیل‌بدنی​ شده بود، در کنار مارکیز یورنگ آغاز کرد.

جلسه عمارت‌عضلاتی​ ارباب ستون‌واقعی​ و فرمانداری بک‌رین.

برای اینکه زیردستان بتوانند بخش‌های خود‌خون​ را با هم ترکیب کنند، مقامات بالا‌چشمش​ باید ابتدا در مورد چیزی تصمیم می‌گرفتند.

اگر فقط به آن‌ها می‌گفتی که خودشان راه‌انگشت​ حلی پیدا کنند، چه در یک شرکت، چه در‌چشمش​ یک اداره یا یک سازمان، همه‌چیز به هم می‌ریخت.

در حالی که‌حالا​ برنامه‌ها را پیش‌نویس می‌کرد،‌این‌ها​ جین چون-هی آهی کشید.

«نانجینگ قطعاً جمعیت خیلی بیشتری نسبت به فرمانداری بک‌رین (شهرستان‌شبیه​ بک‌رین سابق) داره و مناطق زیادی هستن که هنوز به‌عضله​ درستی منطقه‌بندی نشدن، برای همین سختی ساخت و ساز خیلی بالاست.»

مخصوصاً زاغه‌ها.

بسیاری از مردم عادی به افراد فقیر‌حرف​ و بی‌بضاعت تبدیل شده بودند و این‌مثل​ منطقه به تدریج در حال گسترش بود.

قابل درک بود.

در این دوران که بیمه درمانی‌سفت​ وجود نداشت، اگر یکی از اعضای خانواده‌حتی​ بیمار می‌شد، تأمین هزینه داروها دشوار بود.

در نتیجه، آن‌ها یا انتخاب می‌کردند که فقط‌تازه​ بمیرند، یا برای درمان تلاش می‌کردند و به خاطر‌قرمز​ ناتوانی در پرداخت هزینه‌ها، به فقر و فلاکت می‌افتادند.

حداقل با وجود عمارت پزشکی‌آها​ فلس سفید، یارانه‌هایی وجود داشت، بنابراین‌مردی​ وضعیت هزینه‌های درمان کمی بهتر بود.

اگر کسی به عمارت پزشکی هواجو‌اون​ یا دیگر عمارت‌های پزشکی و درمانگاه‌ها‌سفت​ می‌رفت، کار حتی سخت‌تر هم می‌شد.

و حتی در عمارت پزشکی فلس سفید هم، اگر بیماری‌شبیه​ یک مرض مزمن داشت که نیاز به مدیریت مادام‌العمر داشت، حتی‌سریع​ با وجود یارانه‌ها باز هم تبدیل به یک چاه پول می‌شد.

«اگر یه فرد عادی‌انگشت​ از فرمانداری بک‌رین بودن،‌تازه​ وضعیتشون کمی بهتر بود.»

مردم عادی متعلق به فرمانداری بک‌رین بر اساس سه پیوند و پنج رابطه‌کشته​ حمایت دریافت می‌کردند: حمایتِ «پدر به عنوان راهنمای پسر» برای والدین، حمایتِ «نزدیکی بین‌صدای​ پدر و پسر» برای کودکان، و حمایتِ «حاکم به عنوان راهنمای رعیت» برای یتیمان.

او مزایای مربوط به غلات و گیاهان‌این‌ها​ دارویی را با ارائه توجیه‌هایی که به نظر‌بیشتر​ می‌رسید از جایی سر هم شده‌اند، فراهم می‌کرد.

چاره‌ای نبود.

بیمه درمانی یک سیستم است و تا زمانی‌تازه​ که کل امپراتوری هوآ اقدامی نکند، حتی جین‌تعجب​ چون-هی هم نمی‌تواند کاری در مورد آن انجام دهد.

در عوض، او چنین ترفندهایی به‌گفتن​ کار می‌برد تا حداقل از افتادن‌تازه​ مردم عادی به دام فقر جلوگیری کند.

دلیل نام‌گذاری خاص آن بر اساس سه‌این‌ها​ پیوند و پنج رابطه، یک عزم راسخ برای‌بیشتر​ مسدود کردن هجوم دادخواست‌ها از سوی وزیران بود.

اساس اداره‌عضلاتی​ یک ملت،‌واقعی​ مردم هستند.

و برای اینکه دائو‌انگشت​ کنفسیوس سقوط نکند، حداقلِ‌تازه​ غذا و پوشاک ضروری است.

«با این حال، بازم سخته.»

لحظه‌ای که یک بیمار‌زاویه‌دار​ در خانه‌ای پیدا می‌شود،‌عضلاتی​ زندگی آن خانواده متوقف می‌شود.

سایر شهرستان‌ها‌عضلاتی​ و فرمانداری‌ها، البته،‌فشرده​ چنین چیزی ندارند.

جمع‌آوری چنین بودجه‌ای دشوار است و برای امکان‌پذیر شدن آن، باید‌سرخاب​ استاندار، قاضی و پایین‌رتبه‌ترین مقامات را تا حد تبدیل شدن به یک‌صدای​ اسموتی رنده کرد، که در دنیایی بدون برق یک آرزوی طمع‌کارانه است.

به لطف این موضوع، نهنگ غول‌پیکری که‌حرف​ نانجینگ است، اکنون تعداد زیادی از افراد‌مثل​ فقیر را در خود جای داده است.

طبیعتاً، این مکان مملو از‌علاوه​ جنایات مختلفی مانند تریاک، سرقت،‌واقعی​ قاچاق انسان و قتل‌های قراردادی است.

«هاهاها، حتی پر‌مبارزات​ از پزشک‌های قلابی‌سفت​ و بدون مجوزه.»

سابقه‌ای وجود دارد که یک پزشک بدون مجوز که در‌مثل​ لیست عمارت پزشکی فلس سفید نبود، تلاش کرد واکسن آبله تزریق‌لحظه​ کند، اما در عوض فقط آبله را در همه‌جا پخش کرد.

طبق سوابق، به نظر می‌رسد‌آها​ که او در هیچ عمارت‌خون​ پزشکی دیگری نیز طبابت نخوانده بود.

«همم، بله. می‌فهمم.»

گرفتنش و شلاقش زدن،‌واقعی​ اما به نظر می‌رسه‌بدنی​ که اون تنها نفر نبوده.

«اگه گیر‌گفتن​ بیفتی می‌میری.‌انگشت​ ای شارلاتان!»

جین چون-هی‌دیده​ مشتش را‌کمه​ گره کرد.

اقدامات درمانی قلابی و بدون‌علاوه​ مجوز، دشمن قسم‌خوردۀ پزشکان هستند، چه‌فشرده​ روی زمین و چه در اینجا.

ناولها | novelha.net