---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 1211: آشپزی برای پرنس و سایه خیانت • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 1211: آشپزی برای پرنس و سایه خیانت

0

پونگ ها-اون گفت:‌اینکه​ «خواجه ارشد. بذار‌این‌جور​ ایم جونگ استراحت کنه.»

«چشم، والاحضرت.»

«تو هم همین‌طور،‌آشتی‌جویانه​ رهبر بزرگ. نمایش‌الان​ خوبی داشتی، می‌تونی بری.»

«لطف شما بی‌کرانه.»

رهبر بزرگ هم‌اینکه​ ادای احترام کرد‌این‌جور​ و بی‌سروصدا عقب کشید.

پرنس اون با‌یخی​ انگشت کوچیکش گوشش‌آدمی​ رو تمیز کرد.

جین چون-هی که داشت‌امید​ یواشکی خمیازه می‌کشید، با نگاه‌می‌کنم​ کردن بهش تو دلش گفت:

عجب آدم سبکی.

«دیگه وقت‌نزد​ غذاست. بیا بریم‌نبود​ یه چیزی بخوریم.»

حرفی از‌کریستال​ مصادره کردن شمشیر‌اینکه​ کریستال یخی نزد.

با اینکه پرنس اون‌امید​ آدمی نبود که این‌جور‌درست​ چیزها رو فراموش کنه.

«...»

بقیه خواجه‌ها و‌اینکه​ اعضای دفتر شرقی هم‌چیزها​ کمی جا خورده بودن.

جین چون-هی خودش رو‌نزد​ به اون راه زد‌این‌جور​ و ادای احترام کرد.

«چشم.»

اگه می‌خواست پسش‌غذایی​ بگیره، حتماً این‌درست​ کار رو می‌کرد.

«همون‌طور که از‌یخی​ بهترین سرآشپز زیر‌آدمی​ آسمون انتظار می‌رفت.»

«حتی اگه این‌طوری‌آشتی‌جویانه​ هم هندونه زیر بغلم‌دارم​ بذاری، چیزی گیرت نمی‌یاد.»

همون‌طور که حدس می‌زدم، اون پذیرایی مجلل قبل‌نریزم​ از اومدن به قصر امپراتوری، فقط یه مقدمه‌کمتر​ بود برای اینکه مثل گاو ازم کار بکشن.

یه جور اقدام پیشگیرانه و آشتی‌جویانه‌این‌جور​ بود، به این امید که تو غذایی‌شرقی​ که الان دارم درست می‌کنم سم نریزم.

شاید اگه استقبال امپراتور تو راهِ اومدن به اینجا‌چیزها​ حتی یک دهم گرم کمتر از حد عالی بود، می‌گفتم:‌خودش​ «اوه! دستم لیز خورد» و یه کم سم قاطیش می‌کردم.

خب، فقط دارم شوخی می‌کنم.

به عنوان یه‌غذایی​ پزشک، محال بود‌درست​ کسی رو مسموم کنم.

و تازه، من‌اینکه​ خیلی برای جون‌این‌جور​ خودم ارزش قائلم.

اما می‌تونم نمکش رو‌نزد​ بیشتر کنم. یه کم‌این‌جور​ طعم سدیم رو بچش. که‌هه‌هه‌هت!

جین چون-هی داشت همچین‌امید​ نقشه شرورانه و پیش‌پاافتاده‌ای‌درست​ رو تو سرش می‌پروروند.

پرنس اون پشت سرش نشسته‌دارم​ بود، دست‌هاش رو تکیه‌گاه کرده‌استقبال​ بود و با خوشحالی لبخند می‌زد.

«این دفعه دامپلینگ درست نمی‌کنی.»

«همون غذایی رو آماده‌نزد​ می‌کنم که تو مسابقات‌این‌جور​ جام یخچال یوهو ارائه دادم.»

«آها، منظورت‌پیشگیرانه​ جشنواره انبار‌امید​ یخ روباه یخیِ.»

«بله.»

اسمش این بود.

نودل سرد با‌یخی​ آب استخوان مرغ،‌آدمی​ گاو و گوسفند!

از اونجایی که پونگ ها-اون‌غذایی​ می‌خواست یه چیز جدید رو‌نریزم​ امتحان کنه، این رو انتخاب کرد.

معمولاً وقتی آدم‌ها می‌گن یه چیز متفاوت می‌خوان،‌نریزم​ منظورشون تغییری در حد اینه که به جای‌کمتر​ یه نودل تند و آتیشی، یه نودل ملایم‌تر بخورن.

منظورشون این‌نزد​ نیست که‌آدمی​ رامن نارنگی می‌خوان!

تو همچین مواردی.

انتخاب چیزی از بین طعم‌های‌غذایی​ آشنایی که احتمالاً تا حالا امتحان‌شاید​ نکردن، بیشترین شانس موفقیت رو داره.

سرو کردن یه‌غذایی​ چیز کاملاً جدید معمولاً‌می‌کنم​ به شکست ختم می‌شه.

یه مدتی که مشغول‌آدمی​ آشپزی بود، صدای پچ‌پچ و‌بقیه​ وراجی پشت سرش ساکت شد.

وقتی برگشت،‌کریستال​ دید پونگ ها-اون‌اینکه​ داره کتاب می‌خونه.

یه رمان رزمی جوانمردانه بود‌غذایی​ که اخیراً توسط عمارت پزشکی‌نریزم​ فلس سفید چاپ شده بود.

«قهرمان خفاش».

نمایش عروسکی سایه اون‌قدر‌آدمی​ خوب فروخته بود که‌فراموش​ نسخه رمانش هم منتشر شد!

این رمان در واقع مجموعه‌ای از فیلم‌نامه‌هایی بود که تو‌فراموش​ «قهرمان خفاش» استفاده شده بود و خود ساما هه، بر‌راه​ اساس چیزهایی که جین چون-هی دیکته کرده بود، نوشته بودتش.

به عبارت دیگه، حق‌امید​ چاپش متعلق به رئیس‌درست​ سالن بازسازیِ خودمون بود.

اونم یه‌امید​ موفقیت خیلی‌الان​ بزرگ بود.

اون‌قدر ترکوند که به محض انتشار،‌این‌جور​ از فروش یک ماهه تکنیک قلب‌دفتر​ برهمای نیلوفر بی‌کران هم جلو زد.

البته، تکنیک قلب برهمای نیلوفر‌اینکه​ بی‌کران خیلی وقت بود که‌فراموش​ تو بازار بود و می‌فروخت.

و با اینکه داشت تبدیل به کتابی می‌شد که اون‌قدر رایج بود‌استقبال​ که تقریباً هیچ روستایی تو دشت‌های مرکزی نبود که اون رو نداشته‌خورد​ باشه، اما جلو زدن ازش باز هم دستاورد بزرگی به حساب می‌اومد.

جای تعجب نداشت‌غذایی​ که بقیه رئیس‌های سالن‌ها‌می‌کنم​ یه کم حسودی می‌کردن.

جین چون-هی‌نزد​ همون‌طور که‌آدمی​ آشپزی می‌کرد، گفت:

«پرنس اون.»

«بله؟»

«فکر نمی‌کنم اون دوئل رو فقط‌درست​ برای رام کردن ایم جونگ ترتیب‌راهِ​ داده باشی... دلیل دیگه‌ش چی بود؟»

«اوه... متوجه شدی؟‌اینکه​ خب، از تو‌این‌جور​ یکی بعید نیست.»

«...تو که‌کریستال​ حتی سعی هم‌اینکه​ نکردی مخفیش کنی.»

«مخفی کردن؟ قصد لو دادنش‌غذایی​ رو هم نداشتم، برای همین یه‌شاید​ آدم معمولی راحت از کنارش می‌گذشت.»

خش—

صدای ورق خوردن یه‌آدمی​ صفحه به طرز عجیبی‌فراموش​ بلند به نظر رسید.

پرنس اون گفت:

«اما از اینجا به بعدش‌غذایی​ محرمانه‌ست. اگه بدونی، عمیقاً درگیر‌نریزم​ مسائل قصر امپراتوری می‌شی. بازم بگم؟»

«نه. اصلاً نباید می‌پرسیدم.»

یه جوابِ‌نزد​ فوری و‌آدمی​ بدون مکث.

صدای جلز و ولز‌نزد​ به همراه صدای تکون‌این‌جور​ دادن ماهیتابه به گوش رسید.

به نظر می‌رسید داره یه غذای دیگه‌دارم​ هم درست می‌کنه تا با نودل سردِ‌راهِ​ آب استخوان مرغ، گاو و گوسفند سرو کنه.

«...»

با جواب‌نزد​ سرد جین چون-هی،‌نبود​ پرنس اون گفت:

«می‌گم بهت. بهت‌یخی​ می‌گم! مگه بین‌آدمی​ ما پنهان‌کاری هم هست؟»

«مجبور نیستی بگی.»

به هر حال، از روی کنجکاوی‌درست​ پرسیده بود، اما با دیدن اون‌راهِ​ واکنش، احساس کرد خودش جواب رو می‌دونه.

با این حال، پرنس اون که فکر‌چیزها​ می‌کرد جین چون-هی علاقه‌اش رو از دست داده،‌خورده​ هول شد و شروع کرد به حرف زدن.

«در مورد قدرت تخت امپراتوری بهت گفته بودم، نه؟ اینکه به نسبت‌خواجه‌ها​ وفاداری و تلاش، رشد می‌کنه. حالا یه سؤال. اون وفاداری به امپراتوره؟‌بگیره​ یا به خط خونی که تو خانواده امپراتوری دست به دست شده؟»

«یعنی... کسایی که این قدرت‌غذایی​ رو به دست آوردن نمی‌تونن‌نریزم​ به اعلیحضرت امپراتور آسیبی برسونن؟ درسته؟»

«دقیقاً.»

«...و تو می‌خواستی ببینی که‌نبود​ آیا نمی‌تونن به اعضای خانواده‌خواجه‌ها​ امپراتوری هم آسیبی بزنن یا نه.»

«همون‌طور که از پرفکت جین انتظار می‌رفت. تو‌این‌جور​ یه چشم به هم زدن می‌گیری قضیه رو.‌کمی​ نه. نکنه از مکالمه قبلی‌مون این رو فهمیده بودی؟»

«فقط یه‌پیشگیرانه​ شک بود،‌امید​ نه یقین.»

اون دو‌امید​ نفر مستقیم در‌دارم​ موردش حرف نزدن.

اینکه تو عضوی‌اینکه​ از خانواده امپراتوری هستی،‌چیزها​ برادر تنی خود امپراتور.

اینکه شما خانواده‌اید.

مکالمه‌شون غیرمستقیم و پر‌امید​ از کنایه بود، اما معنی‌اش‌می‌کنم​ به یه جا ختم می‌شد.

«دلیلی که همچین آزمایشی انجام دادی...‌درست​ به خاطر اعضای خانواده امپراتوریه که با‌اینجا​ فرقه جاودانه خون دست به یکی کردن؟»

«یه چیزی تو‌اینکه​ همین مایه‌ها. هر‌این‌جور​ چی باشه، اونا خائنن.»

خائن...

چه فامیل‌پیشگیرانه​ باشن، چه خواهر‌غذایی​ و برادر ناتنی.

اما کسایی که به تخت امپراتوری طمع دارن‌نریزم​ و مردم رو تو بدبختی غرق می‌کنن، در‌کمتر​ نهایت خائن محسوب می‌شن و باید اعدام بشن.

دوباره خون‌نزد​ تو امپراتوری‌آدمی​ به راه می‌افته.

جین چون-هی‌کریستال​ تو دلش‌نزد​ آهی کشید.

باید در امان نگه‌امید​ داشتن فرمانداری بکرین و مردمم‌می‌کنم​ رو تو اولویت قرار بدم.

طوفانی تو راه بود.

اونم چه طوفان بزرگی!

به نظر می‌رسه اون دو‌اینکه​ تا امپراتور خیلی وقته که‌فراموش​ دارن برای این روز آماده می‌شن.

چند نفر قراره بمیرن؟

با دخالت فرقه‌غذایی​ جاودانه خون، قطعاً‌درست​ تعداد کمی نخواهد بود.

جین چون-هی آشپزی رو‌آدمی​ تموم کرد و یه‌فراموش​ کاسه گذاشت جلوی امپراتور.

جلوی نودل سردِ آب استخوان مرغ،‌آدمی​ گاو و گوسفند، گوشت خوک ترش‌خواجه‌ها​ و شیرین و مخلفات رو قرار داد.

با یه سوپ نودل خنک، یه غذای‌دارم​ سرخ‌کرده و داغ مکمل بی‌نظیری بود که‌راهِ​ باعث می‌شد آدم نتونه دست از خوردن بکشه.

و برای مخلفات، از‌الان​ اونجایی که یه کره‌ای بود،‌شاید​ چیزهای تند رو انتخاب کرد.

جین چون-هی‌نزد​ خیلی طبیعی‌آدمی​ روبه‌روی امپراتور نشست.

«خب، بفرمایید‌کریستال​ میل کنید.‌نزد​ منم همراهتون می‌خورم.»

«...»

پونگ ها-اون لبخند محوی زد.

تو حالت عادی، هیچ‌کس‌آدمی​ نمی‌تونست بدون اجازه امپراتور‌فراموش​ سر یه میز باهاش بشینه.

نشستنِ رودررو‌کریستال​ که دیگه اصلاً‌اینکه​ حرفش رو نزن.

با این حال،‌آشتی‌جویانه​ اینکه همین‌طوری بی‌خیال و‌دارم​ بدون اجازه گرفتن بشینی—

«دقیقاً مثل خونواده می‌مونه.»

گرچه اگه این‌اینکه​ رو بهش می‌گفت،‌این‌جور​ عمراً زیر بار می‌رفت.

احتمالاً دیگه‌کریستال​ هیچ‌وقت این‌طوری‌نزد​ روبه‌روی هم نمی‌نشستن.

به همین خاطر بود که‌غذایی​ پرنس اون چاپستیک‌هاش رو برداشت‌نریزم​ و اول شروع به خوردن کرد.

«کییییاه! همینه، خودشهههه!»

حتی مشتش‌نزد​ رو گره کرد‌نبود​ و ژست گرفت.

«انقدر خوشمزه‌ست؟»

«اوهوم!»

خیلی مسخره به نظر می‌رسید، طوری‌درست​ نودل‌ها رو هورت می‌کشید که انگار‌راهِ​ حتی حرف زدن هم وقت تلف کردنه.

مگه این همون آدمی نبود که همین‌چیزها​ چند لحظه پیش، داشت در مورد یه نقشه‌خورده​ دقیق و حساب‌شده برای سرکوب خائن‌ها بحث می‌کرد؟

و حالا، همون آدم کاملاً تو‌آدمی​ یه کاسه سوپ نودل غرق شده‌خواجه‌ها​ بود و مثل یه طوفان می‌بلعیدش.

«یعنی امپراتور بودن این‌طوریه؟»

در مقایسه‌امید​ با اون، پرنس‌دارم​ گوم بهتر بود.

رفتارش ثبات داشت و‌آدمی​ سرمای وجودش باعث می‌شد‌فراموش​ آدم کتش رو محکم‌تر بچسبه.

اما پرنس اون، با این تغییر‌آدمی​ حالت مدام بین حموم سرد و‌خواجه‌ها​ گرم، فقط آدم رو گیج می‌کرد.

چیزی که دردسرسازتر بود، این بود‌الان​ که این مرد جذبه‌ای داشت که‌استقبال​ آدم‌ها رو به سمت خودش می‌کشوند.

پوف.

ناخودآگاه خنده‌اش گرفت.

چاپستیک‌هاش رو‌کریستال​ برداشت و‌نزد​ یه لقمه خورد.

«ممم! خودم‌پیشگیرانه​ درستش کردم،‌امید​ ولی واقعاً خوشمزه‌ست.»

بعد، همون لحظه‌ای که یه تیکه گوشت خوک ترش و‌استقبال​ شیرین تازه سرخ‌شده رو گذاشت تو دهنش، صدای تردی شنید‌دستم​ و لایه بیرونیش خرد شد و تو دهنش آب شد.

یه بار دیگه جوید.

این بار، آب‌یخی​ گوشت بیرون زد و‌نبود​ زبونش رو مزه‌دار کرد.

«واو، گوشت خوک ترش‌امید​ و شیرین وقتی تازه‌درست​ سرخ شده باشه بهترین چیزه.»

به نظر‌امید​ می‌رسید قراره وعده‌دارم​ غذایی لذت‌بخشی باشه.

«می‌تونم یه کاسه دیگه بخورم؟»

بام!

پرنس اون از‌آشتی‌جویانه​ قبل کاسه‌اش رو‌الان​ تموم کرده بود.

جین چون-هی گفت:

«بیا یکم‌نزد​ ته‌دیگ برنج‌آدمی​ قاطیش کنیم.»

«همم؟»

«تو از این لذت بی‌خبری.»

یه کره‌ای هیچ‌وقت نباید‌الان​ یادش بره که برنج رو‌شاید​ با ته‌مونده غذاش قاطی کنه.

این قانونی بود که‌آدمی​ حتی روی سفال‌های طرح‌شانه‌ای‌فراموش​ عصر حجر هم پیدا می‌شد.

شاید پروسه آشپزی‌آشتی‌جویانه​ بوی خون می‌داد،‌الان​ اما غذا لذت‌بخش بود.

بعد از تموم کردن غذاشون.

«برای دسر، فقط نارنگی داریم.»

«نارنگی شکری؟»

«نه. فقط نارنگی.»

این رو گفت‌غذایی​ و یه نارنگی درسته‌می‌کنم​ رو پرت کرد طرفش.

«بیا خودمون‌نزد​ پوست بکنیم‌آدمی​ و بخوریم.»

«خیلی تنبلی‌کریستال​ که بخوای‌نزد​ چیزی بپزی.»

«نارنگی همین‌طوری هم خوشمزه‌ست.»

راست می‌گفت.

و خوردن نارنگی موقع‌آدمی​ خوندن یه رمان موردعلاقه،‌فراموش​ نور علی نور بود.

حتی بدون رمان هم،‌نزد​ گپ زدن با یه‌این‌جور​ آشنا این‌طوری خیلی می‌چسبید.

نارنگی برای‌پیشگیرانه​ هر دو‌امید​ موقعیت مناسب بود.

و این‌طوری شد که‌الان​ اون دو مرد نارنگی‌نریزم​ پوست کندن و حرف زدن.

اولین کسی که‌اینکه​ به حرف اومد‌این‌جور​ جین چون-هی بود.

«خب، کار‌کریستال​ من با‌نزد​ این تموم شد؟»

«یه چیز دیگه هم‌امید​ هست. اجازه رفتن به‌درست​ محراب بهشتی بهای سنگینی داشت.»

«مگه فرمانروای‌امید​ جاودان من رو‌دارم​ دعوت نکرده بود؟»

«درسته. اما من کسی بودم که اجازه‌اش رو دادم. در‌خواجه‌ها​ ضمن... می‌دونم که فرمانروای جاودان دستمزد خیلی خوبی بهت داده. بین‌پسش​ اون چیزها، آیتم‌هایی بود که خانواده امپراتوری هم توش سهم داشتن.»

همم، پس قرار‌یخی​ نبود به این‌آدمی​ آسونی‌ها باشه، نه؟

«می‌فهمم. چی هست؟»

«من به‌تازگی یه مقام‌الان​ آسمانی منصوب کردم. قبل‌نریزم​ از رفتنت برو ببینش.»

مقام آسمانی.

مقامی در دوران باستان برای کسی‌آدمی​ که حرکات آسمان‌ها رو مشاهده می‌کرد،‌خواجه‌ها​ پیش‌گویی می‌کرد و به امپراتور گزارش می‌داد.

در اصل یکی از مقام‌های قابل‌قیاس با‌دارم​ شش وزارتخونه بود، اما مقامی بود که‌راهِ​ بسته به امپراتور، ظاهر و ناپدید می‌شد.

اصلاً در وهله اول، اگه کسی که‌می‌کنم​ ادعا می‌کنه می‌تونه آینده رو ببینه نتونه‌دهم​ درست پیش‌بینی کنه، مگه فقط یه شیاد نیست؟

«یه مقام‌نزد​ آسمانی جدید‌آدمی​ منصوب کردی؟»

«یه چیزی تو همین مایه‌ها.‌اینکه​ امپراتوری داره به ثبات می‌رسه، اما...‌بقیه​ به‌زودی یه آشوب بزرگ رخ می‌ده.»

داشت از آخرالزمان حرف می‌زد؟

جین چون-هیِ گذشته، به‌الان​ ایده پیش‌گویی آینده با نگاه‌شاید​ کردن به ستاره‌ها پوزخند می‌زد.

اما، تو این دنیا،‌آدمی​ چیزی به اسم چی‌فراموش​ بهشتی واقعاً وجود داشت.

«بهتره برای هر چیزی آماده باشیم. راستی، فقط‌این‌جور​ ملاقات با یه مقام آسمانی به نظر بهای خیلی‌خورده​ کمی میاد. اون مقام آسمانی نباید آدم معمولی‌ای باشه.»

وقتی جین چون-هی با‌امید​ چشم‌های آبی‌اش این رو‌درست​ پرسید، پرنس اون گفت:

«همون‌طور که انتظار می‌رفت‌الان​ متوجه شدی. خیلی سخته که‌شاید​ چیزی رو ازت پنهان کرد.»

«...»

پرنس اون‌کریستال​ چونش رو مالید‌اینکه​ و بعد گفت:

«به‌هرحال، اون کسیه که خیلی‌غذایی​ دلش می‌خواد تو رو ببینه،‌نریزم​ پس برو و باهاش ملاقات کن.»

«خیلی دلش‌امید​ می‌خواد من‌الان​ رو ببینه؟»

یه جورایی‌نزد​ حس بدی‌آدمی​ بهش دست داد.

سکوی آسمانی.

این کلمه به معنی وسیله‌ای برای رصد‌می‌کنم​ آسمان‌ها بود و همچنین جایی بود که‌دهم​ مقام آسمانی توش اقامت داشت و پیش‌گویی می‌کرد.

سکوی آسمانی در‌اینکه​ اعماق کاخ امپراتوری‌این‌جور​ ساخته شده بود.

جین چون-هی توسط یه‌نزد​ خواجه ناشناس به سمت‌این‌جور​ سکوی آسمانی راهنمایی شد.

«همین‌جاست؟»

ناگهان، با دیدن‌غذایی​ سکوی آسمانی، قدم‌های‌درست​ جین چون-هی متوقف شد.

«!»

دلیلش این بود که‌نزد​ نیروی بسیار قدرتمندی از مقام‌چیزها​ آسمانی به بیرون ساطع می‌شد.

این نیرو اون‌قدر قوی‌امید​ بود که موهای ریز‌درست​ تمام بدنش سیخ شد.

«مشکلی پیش اومده؟»

اما، در کمال تعجب،‌آدمی​ به نظر می‌رسید خواجه اصلاً‌بقیه​ این انرژی رو حس نمی‌کنه.

«با اینکه این خواجه تو‌اینکه​ هنرهای رزمی کاملاً ماهره... نمی‌تونه‌فراموش​ این حضور رو حس کنه؟»

این یعنی مگر اینکه کسی یه جنگجوی‌دارم​ قوی‌تر باشه یا حس درک چی به‌شدت‌راهِ​ حساسی داشته باشه، این انرژی قابل‌تشخیص نبود.

جین چون-هی که کمی‌الان​ گیج شده بود، به‌نریزم​ خواجه گفت که چیزی نیست.

خواجه کمی خیالش راحت شد.

مردی که‌کریستال​ جلوش ایستاده بود،‌اینکه​ موردعنایت امپراتور بود.

ناراحت کردنش‌پیشگیرانه​ هیچ سودی‌امید​ براش نداشت.

خواجه گفت:

«این بنده تا همین‌جا می‌تونه بیاد. من‌چیزها​ اجازه ندارم برم داخل، پس لطفاً مراقب‌کمی​ باشید. این خواجه حقیر همین‌جا منتظر می‌مونه.»

تا کمر‌کریستال​ خم شد‌نزد​ و تعظیم کرد.

جین چون-هی به‌راحتی افکار‌امید​ درونی خواجه رو خوند‌درست​ و سر تکون داد.

بعد وارد سکوی آسمانی شد.

همین‌طور که می‌رفت‌اینکه​ داخل، صدای تق‌تقِ‌این‌جور​ چرخیدن چرخ‌دنده‌ها رو شنید.

و تو مرکز،‌یخی​ چیزی شبیه به‌آدمی​ یه محراب وجود داشت.

روی اون،‌پیشگیرانه​ مردی دراز کشیده‌غذایی​ و خوابیده بود.

به نظر می‌رسید‌غذایی​ تو اوایل تا‌درست​ اواسط دهه بیست‌سالگیش باشه.

هیکل درشتی داشت.

چهره‌اش قطعاً خوش‌قیافه بود،‌نزد​ اما یه زیبایی مصنوعی‌این‌جور​ مثل یه عروسک داشت.

لباسش عجیب بود، شبیه‌امید​ به ترکیبی از یه‌درست​ تائوئیست و یه محقق.

جین چون-هی بهش نزدیک شد.

بعد یهو جا‌اینکه​ خورد و سر‌این‌جور​ جاش خشکش زد.

«نفس نمی‌کشه؟!»

حتی قلبش هم نمی‌تپید.

«مرده؟ اما چرا اینجا...؟»

همون لحظه‌ای‌نزد​ که این فکر‌نبود​ از ذهنش گذشت.

سسسک—

پلک‌های مرد به‌آرومی باز شد.

«همم.»

انگار که از خواب‌آدمی​ بیدار شده باشه، چشم‌هاش رو‌بقیه​ باز کرد و به‌آرومی نشست.

اما بااین‌حال.

حتی ذره‌ای از‌آشتی‌جویانه​ حیات تو وجود‌الان​ این مرد حس نمی‌شد.

«این... نکنه یه جیانگشی باشه؟»

همون لحظه‌ای که این فکر‌نبود​ به ذهنش رسید، با دیدن چشم‌های‌اعضای​ مرد حرف خودش رو پس گرفت.

«نه. نیست.

این شخص...»

بعد صدایی شنید.

«خیلی وقته که شخصاً ندیدمت.»

تازه بعد از دیدن الگوهای‌اینکه​ عجیبی که تو چشم‌های مرد‌فراموش​ ظاهر شد، فهمید که اون کیه.

«ادای احترام می‌کنم،‌آشتی‌جویانه​ عالیجناب اژدهای بال‌دار.‌الان​ فرم انسانی گرفتید؟»

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

در متن انگلیسی در اواخر چپتر به جای «پرنس اون»، کلمه «امپراتور» نوشته شده که احتمالاً اشتباه تایپی نویسنده بوده، اما برای حفظ امانت دقیقاً همان «امپراتور» ترجمه شده است.