چپتر 306: پایان روشنگری طولانی
0پایان روشنگری طولانی.
اولین چیزی که به محضانجام رسیدن به قلمرو دگرگونی حسلحظه کردم، یه بوی گند وحشتناک بود.
«اه...؟»
انگار با ورود بهقطرهای قلمرو دگرگونی، تمام ناخالصیهایموقع بدنم دفع شده بود.
«اول... بذار ببینم...آهن چه تغییراتی تودرونیام بدنم ایجاد شده...»
با چهرهای که حالا حتیانجام شفافتر هم شده بود، بیدلیللحظه شبیه یه مرد میانسال حرف میزد.
جین چون-هی با صدایدیگهاش تقتقی دستهایش را کشید واینکه بعد روی یک دست ایستاد.
نگه داشتن وزن بدنش فقط بابیاد یه انگشت، اونم با نوک ناخن، چیزیمیداد بود که قبلاً هم میتونست انجام بده.
اما این بار، حتیمیداد یه لحظه هم برایتقریباً پیدا کردن تعادلش مکث نکرد.
انگار از همون اولمیتونست تو این حالت بوده؛ کاملاًبار طبیعی و بدون هیچ زحمتی.
تو همون حالت،سعی آروم ماهیچهها و استخوانهاینیفتاد خودش رو بررسی کرد.
«قابلیتهای فیزیکیمبرسه قطعاً خیلیقطرهای بهتر شده.»
بوم!
با یه لگد خودشمیتونست رو به بالا پرتاب کردبار و پاهاش به سقف خورد.
و فرودش روی زمین.
نرم و بیصدا-
به بیصداییصدایی فرود اومدنمیداد یه پر بود.
«انگار هنرهایناخن خارجیم هممیتونست قویتر شده، نه؟»
با گفتن این حرف، با لبه دستش چی شمشیر ایجادقطرهای کرد و آروم سعی کرد دست دیگهاش رو ببره، اما حتیدرونیام یه خراش هم نیفتاد، چه برسه به اینکه قطرهای خون بیاد.
قیژ-
حتی موقع بریدنآهن گوشت هم، صداییدرونیام شبیه بریدن آهن میداد.
«انرژی درونیام هم انگارمیتونست بیشتر شده؟ تقریباً... همم...این ۳.۵ چرخه شصت ساله؟»
تو اصطلاحات دنیای رزمی، عبارتببره قشنگی برای این وجود داشت:قطرهای «سه و نیم چرخه شصت ساله.»
اما برای یهاینکه آدم مدرن، همونبیاد «نیم» خیلی راحتتر بود.
«سی سال انرژی درونی همینجوری مفتی اضافه شد. واو... یعنیچرخه واقعاً اینقدر شیرینه؟ به خاطر همینه که ملت تو جیانگهو اینقدرآدم برای رسیدن به روشنگری خودشون رو به آب و آتیش میزنن؟»
جین چون-هی بالاخره حس کرد میفهمهبده چرا جنگجوهای میانسال چهل، پنجاه سالهپیدا حاضرن اینطور تا پای مرگ پیش برن.
اگه حتی یه بار وسطببره مبارزه به روشنگری برسی، کلقطرهای زندگیت زیر و رو میشه.
«درسته. این واقعاًاینکه ارزشش رو داره کهقیژ جونت رو پاش بذاری.»
علاوه برصدایی این، ذهنش خیلیانرژی شفافتر شده بود.
مغزش خیلیناخن سریعتر ازمیتونست قبل کار میکرد.
البته، قبلاً هم میتونست با تکنیک الهی فعالسازیبرسه مبدأ به نهایت قدرت تفکر برسه، اما الانگوشت بدون هیچ زحمت خاصی میتونست این کار رو بکنه.
«حواسم همبرسه خیلی تیزترقطرهای و دقیقتر شده.»
حالا دویدن دوباره از توانرژی اون راهروی پر از تله،چرخه دیگه براش هیچ کاری نداشت.
«خب. به هر حال، برم یهبده دوش بگیرم. هنوز یکم وقت مونده، پسکردن هم خودم رو میشورم هم لباسام رو.»
شستن لباس تو اون آب چشمه لوکسنیفتاد که دستکمی از اکسیر نداشت، یکم عذابموقع وجدان بهش میداد، اما خب که چی.
یه سوراخ فاضلاب اونجاقطرهای بود، پس میتونست راحتموقع آب رو همونجا خالی کنه.
جین چون-هی یه کاسه طلاییانرژی بزرگ و لوکس رو کهچرخه معلوم نبود از کجا اومده، برداشت.
شینگ-
علیالقاعده باید به طرز وحشتناکی سنگین میبود،نیفتاد اما برای جین چون-هی که حالا به قلمروبریدن دگرگونی رسیده بود، مثل یه پر سبک بود.
علاوه بر این، وقتی بهش نور تابوند، حروفی باورنکردنیبریدن روی سطحش نوشته شده بود که نشون میداد این چیزچرخه هم به احتمال خیلی زیاد یه جور سلاح الهی بود.
«اما حالا کهآهن افتادی دست من، فقطبیشتر یه لگن لباسشویی هستی.»
اگه این رو با خودش میبردبده بیرون، صد درصد تو آینده براش دردسرکردن میشد، پس تصمیم گرفت همونجا ولش کنه.
فقط کارش روسعی میکرد، خوب خشکش میکردنیفتاد و میذاشتش سر جاش.
و اینگونه، جین چون-هی از گنجینهای که بر هفتمین مورد ازصدایی هشت تریگرام در بایگانی مخفی قصر امپراتوری حکومت میکرد، یعنی کاسهاصطلاحات سوترا مایتریا الماسی طلایی، به عنوان یه لگن ساده استفاده کرد.
ده روز موعود گذشته بود.
وقتی خواجه ارشد اومد تا جین چون-هینیفتاد رو ببره، جین چون-هی کتابی که داشتموقع میخوند رو پایین گذاشت و بلند شد.
«زمان موعود فرا رسیده.»
به محض اینکه بامیداد هم روبهرو شدن، خواجهتقریباً ارشد ناگهان ادای احترام کرد.
«این دستاورد بزرگقبلاً رو به شمابده تبریک میگم، ولینعمت!»
«آخه تو از کجا فهمیدی؟»
لباسهاش رو تمیز شسته بود.
حتی تمام مدارکآهن و شواهد رودرونیام هم پاک کرده بود.
اما نتونسته بودقبلاً چشمهای این خواجهبده رو گول بزنه.
انگار که ذهن جیندیگهاش چون-هی رو خونده باشه،برسه خواجه ارشد به حرف اومد.
«هاهاها. این پیرمرد روستایی شاید چیز زیادی ندونه، اما چشمهامگوشت معروفن به اینکه از همه تیزترن. فقط با نگاه کردنشصت به چی شما، میتونستم حس کنم که به دستاورد بزرگی رسیدید.»
«یعنی وقتی شهودت به اوجانرژی میرسه میتونی همچین چیزایی روچرخه ببینی؟ نه، نمیتونه این باشه.»
این حرفها یعنیقبلاً خواجه ارشدِ روبهروش هماما یه استاد قابلتوجه بود.
«شما لطف دارید.»
انکار کردنش تواینکه این نقطه فقطبیاد شک بیمورد ایجاد میکرد.
بهتر بود حقیقت رو بپذیره.
«نکنه به قلمرو دگرگونی رسیدید؟»
حالت چهرهاش مثل یه خواجه بود کهنیفتاد داره یه اتفاق خیلی شاد رو تبریک میگه،بریدن اما دیدنش باعث شد مورمورِ جین چون-هی بشه.
«آخه توبرسه از کجاقطرهای اینو میدونی؟»
حتی اگه میپرسیدآهن از کجا فهمیده، بعیدبیشتر بود جواب درستی بگیره.
احتمالاً فقط نیشخند میزد و میگفتبده این پیرمرد روستایی یه حدسی زدپیدا و از قضا درست از آب دراومد.
«یعنی برای اینکه محرمدیگهاش اسرار امپراتور باشی، بایدبرسه تا این حد خفن باشی؟»
«بله. کتابهای راهنمای هنرهایقطرهای رزمی تو بایگانی مخفیموقع قصر امپراتوری خیلی کمک کردن.»
«هاهاها، که اینطور.آهن این یه اتفاق فرخندهست.بیشتر یه اتفاق خیلی فرخنده.»
با گفتن این حرف،میتونست جین چون-هی رو بهاین سمت بیرون راهنمایی کرد.
در حالی که پشتدیگهاش سر خواجه ارشد راه میرفت،اینکه جین چون-هی نفس راحتی کشید.
«انگار در مورد برخوردمقطرهای با اژدهای بالدار چیزیموقع حدس نزده. چه خیالی راحتی...»
تا حدودی انتظارآهن داشت که سطحدرونیام قلمروش لو بره.
اما در نهایت، حتی خواجهانجام ارشد هم متوجه ردپای پایینلحظه رفتنش به زیرزمین کتابخونه نشده بود.
به هر قیمتی شده باید اون ردپاهانیفتاد رو مخفی میکرد، حتی اگه به قیمت ازبریدن دست دادن کلی وقت برای مطالعه تموم میشد.
«باید ماجرای روبهرو شدنقطرهای با اژدهای بالدار روموقع یه راز نگه دارم.»
دلیلش این بودآهن که هیچ ایدهای دربیشتر مورد این بدن نداشت.
با کنار هم گذاشتن داستانهایی که اژدهایاما بالدار بهشون اشاره کرده بود، کاملاً مشخص بودمکث که این بدن داستانهای زیادی برای گفتن داره.
«و نمیدونم چرا، حسدیگهاش میکنم این بدن درگیربرسه یه ماجرای پیچیده شده.»
بعضی وقتا نادونی نعمته.
حس میکرد اگه حقیقت روانرژی بفهمه، یه اتفاق به شدتچرخه رو اعصاب و دردسرساز میافته.
خواجه ارشد گفت.
«اعلیحضرت الان سرشونسعی شلوغه... برای همین بعیدهنیفتاد بتونید ایشون رو ببینید.»
چه بهتر.
کارم تموم شده، پسمیداد میتونم هر چه زودترتقریباً از اینجا بزنم بیرون.
«پس لطفاًناخن سلام منمیتونست رو بهشون برسونید.»
«حتماً این کار رو میکنم.»
«پس امیدوارمبرسه دوباره شماقطرهای رو ببینم.»
خوشبختانه، بدون اینکه کسیمیتونست جلوش رو بگیره، سریعاین از قصر امپراتوری بیرون اومد.
بعد از پس گرفتن تمام وسایلش،خراش به سمت مسافرخونهای رفت که از اولقیژ قرار بود با چون-و اونجا قرار بذاره.
از قضا، چون-و نزدیک ورودیخون بود؛ نودل سفارش داده بودگوشت و داشت یه لقمه میخورد.
«ها، هیونگ؟»
«آره!»
چشمهای چون-وشمشیر برای لحظهای گشادببره شد و پرسید.
«هیونگ، یهبرسه چیزی درقطرهای موردت عوض شده.»
«واقعاً؟»
جین چون-هیناخن خندید ومیتونست روبهروی چون-و نشست.
هاپ!
هوانگگو اونقدر خوشحال بود کهخون دمش رو با سرعتی تکونگوشت میداد که اصلاً دیده نمیشد.
جین چون-هی خندیدآهن و با دست محکمبیشتر روی سر هوانگگو کشید.
جیک، جیک!
تاندرکوئیک هم همینطور بود.
انگار که منتظر بوده باشه،خون روی سر جین چون-هی نشستگوشت و بالهاش رو به هم زد.
چون-و دهنش رو باز کرد.
«حس عجیبیه. وقتی اولین بار دیدمت، میتونستم بااین نگاه کردن به چیِ تو تا حدی قدرتتنکرد رو حدس بزنم، اما الان هیچی حس نمیکنم...»
درسته.
این طبیعیه.
خواجه ارشد کسیه که عجیبه.
«فکر کنمناخن به قلمرومیتونست دگرگونی رسیدم.»
با شنیدن اینسعی حرف، چشمهای چون-وخراش از تعجب گرد شد.
«واو! ازت همین انتظار میرفت، هیونگ!بیاد تبریک میگم! نمیتونیم همینجوری اینجا بشینیم. هیونگ،میداد چی دوست داری بخوری؟ غذای اینجا فوقالعادهست.»
با گفتن این حرف،میداد این و اون روتقریباً به پیشخدمت سفارش داد.
جین چون-هی واقعاً ممنون بود.
'درسته.
تو تمام این مدت فقط داشتم قرصهای پرهیز از غلاتِگوشت ساخت قصر امپراتوری رو میخوردم، برای همین اگه بتونم یهشصت غذای درست و حسابی بخورم، باید خدا رو شکر کنم.'
به عنوان یه قرص پرهیز از غلاتبیشتر بد نبود، اما اگه بپرسید که ازدنیای یه غذای واقعی خوشمزهتره یا نه، قطعا نه.
پیشخدمت ظرفهاناخن رو یکییکیمیتونست روی میز گذاشت.
برای گرم کردن معدهاش، جینببره چون-هی آبگوشتِ سوپ نودل مرغقطرهای رو یه ضرب سر کشید.
«آآه... چه میچسبه.»
«داغ نیست؟»
«نه. خیلی میچسبه. طعم دلچسبانجام یعنی همین. تمام مسیر گلوملحظه رو داره میسوزونه و پایین میره.»
چون-و سرش روسعی کج کرد وخراش بعد سر تکون داد.
به نظر میرسید فقط داره این قضیهقیژ رو میپذیره، با این فکر که هیونگشانرژی از همون اول هم آدم عجیبی بوده.
«حالا که من بهمیداد قلمرو دگرگونی رسیدم، توتقریباً هم به زودی بهش میرسی.»
با شنیدن اینقبلاً حرف، چهره چون-وبده برای لحظهای تاریک شد.
«...واقعاً میتونم؟»
چرا اینطوری میکرد؟ اون اعتمادبهنفسی کهبیاد تو مجمع اژدها و ققنوس از خودشمیداد نشون داده بود، دیگه اصلاً دیده نمیشد.
«تو این سن، همینقدر قوی بودن همبیشتر تو رو جزو ۱ درصد برتر قراردنیای میده. نه، احتمالاً جزو ۰.۱ درصد برتری.»
«هیونگ، داری اغراق میکنی.»
«نه. حقیقته.شمشیر چون-و. تودیگهاش میتونی انجامش بدی!»
تازه اونبرسه موقع بودقطرهای که متوجه شد.
چون-و، امپراتور مشتآهن وودانگ رو دردرونیام کنار خودش داشت.
اون یکی از دو امپراتور زیر آسمان بود، کسیبار که از سنین پایین تو مرحله پنجمش بینظیر بودحالت و هیچوقت با هیچ مانعی روبهرو نشده بود، اما...
با این حال، اوندیگهاش هنوز استادش بود، پسبرسه طبیعی بود که قوی باشه.
احتمالاً فکر میکرد که حتی اگهبیاد نتونه به اون سطح برسه، میتونه بهمیداد چیزی پایینتر از اون دست پیدا کنه.
و بعد، با شرکتمیداد تو مجمع اژدها و ققنوس،همم با جین چون-هی آشنا شد.
وقتی داشت فلسفه رزمی هیونگشانجام رو با تمام وجودش دریافتلحظه میکرد، چه فکری پیش خودش میکرد؟
و شمشیر یهو ها-ریون، ستاره قاتل آسمانی روبرسه به چشم دید و ساما هیون رو تماشا کردصدایی که با وجود رفتار راحتش، تو کارهاش بیرحم بود.
مردهایی که برادران قسمخوردهاش بودن.
اونها باصدایی هم در برابرانرژی یائو تیانجون جنگیدن.
البته کهناخن چون-و هممیتونست یه نابغه بود.
استعدادش توشمشیر هیچ زمینهایدیگهاش کم نمیآورد.
با این حال، یهو ها-ریونی وجود داشت که حتی قبل از پیوستنآهن به فرقه شیطانی با مردان سیاهپوش میجنگید و بعد از پیوستن بهرزمی اونجا، برای رسیدن به هر چیزی باید مدام جونش رو به خطر میانداخت.
ساما هیونی بود که با کندن پوست صورت آدمها توچرخه کوچهپسکوچهها از خانوادهاش محافظت میکرد و بعد از پیوستن بهنیم جناح خون طلایی، دستهاش کمتر از بقیه آلوده به خون نبود.
اجتنابناپذیر بود که مداممیتونست تفاوت بین خودش و اونبار دو نفر رو مقایسه کنه.
به نوعی، چشمهای تیزبیندیگهاش و عالی چون-و تبدیلبرسه به سم جونش شده بودن.
'همم... درسته.
وقتی آدمهای فوقالعادهایآهن دورت باشن، ناخودآگاهدرونیام اعتمادبهنفست ضربه میخوره.'
این شبیه همون احساساتی بود کهبده جین چون-هی تو گذشته ناخودآگاه نسبتپیدا به نامگونگ اون پیدا کرده بود.
البته، این حسیسعی نبود که از فلسفهنیفتاد رزمی نشأت گرفته باشه.
این همون احساسی بود که یه آدم معمولی نسبت به کسی داره کهمیداد با استعداد فوقالعاده و شخصیت عالی به دنیا اومده، تو یه محیط خوبقشنگی بزرگ شده و جوری اوج گرفته که انگار از همون اول هم حقش بوده.
با این حال، اون احساسانرژی و چیزی که تو قلبچرخه چون-و میگذشت، تفاوتی با هم نداشتن.
«باید سخت تلاش کنم. آره.»
سعی کرد با نشاطدیگهاش حرف بزنه، اما هیچبرسه جونی تو صداش نبود.
'همم... به نظراینکه میرسه چون-و نقاط قوتقیژ خودش رو خوب نمیشناسه...؟'
چون-و یه برتری محکم وانرژی منحصر به فرد داره که هیچشصت جنگجوی دیگهای نمیتونه به پاش برسه.
انگار هنوز متوجهش نشده.
چون-و پرسید.
«حالا میخوای چیکار کنی، هیونگ؟»
«باید برگردم به عمارت پزشکی. کارمدرونیام اینجا تموم شده. وقتی برگردم، یه کوهاصطلاحات کار ریخته سرم که باید انجام بدم.»
عمداً باناخن لحن سردیمیتونست جواب داد.
«فهمیدم. پسشمشیر منم باهاتدیگهاش میام عمارت پزشکی.»
«اشکالی نداره؟»
«نه! بهم گفت که حداقل برایدرونیام دو سال برم تو جیانگهو سفرساله کنم. حتی گفت تا اون موقع برنگردم.»
'واو... استاد امپراتور مشت.
دقیقاً همونطور که گفتی،دیگهاش واقعاً داری مثل یهبرسه علف هرز بزرگش میکنی.'
مانع چون-و، درون خودش بود.
مهم نبود استادشآهن چی بگه، ایندرونیام مشکل حل نمیشد.
در این صورت، به نظر میرسید اون رو انداخته بیرونلحظه و بهش گفته بره و تا میتونه تو نبردهای مرگکاملاً و زندگی شرکت کنه، حالا چه زنده بمونه چه بمیره.
'این راهشمشیر و رسم یهببره جنگجوی جناح متعارفه.
واقعاً همینطوره.'
تو این دو سال، اونانرژی یا از مانعش عبور میکرد یاشصت تبدیل به یه مشت خون میشد.
یکی ازناخن این دومیتونست اتفاق میافتاد.
البته، از دید جیندیگهاش چون-هی، چون-و به احتمال زیاداینکه از این مانع عبور میکرد.
هم ارادهاش رو داشتقطرهای و هم پسری بود کهبریدن استعداد این کار رو داشت.
'با اینصدایی حال، دومیداد سال زمان زیادیه.'
خونِ یه کرهایقبلاً نمیتونست همچین دورهایبده رو تحمل کنه.
'تا اونشمشیر موقع ازدیگهاش پیری میمیرم.
تنها کاری کهاینکه باید بکنه اینهبیاد که ازش عبور کنه.
فقط کافیه ازش عبور کنه!'