---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تولد دوباره پزشک

چپتر 867: چپتر 867 • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 867: چپتر 867

0

وقتی چشمانش را‌کاری​ باز کرد، همه‌چیز‌مرگ​ در اطرافش قرمز بود.

«نه، یعنی‌کار​ دید خودم‌نوادگانش​ قرمز شده؟»

عجیب بود‌بی‌رحمانه​ که از این‌همه‌چرا​ خون‌ریزی نمرده بود.

و با این حال،‌بی‌رحمانه​ خون بدون اینکه زمین‌محو​ را خیس کند، ناپدید می‌شد.

می‌دانست این چیست.

بها.

در مرکز‌بی‌رحمانه​ ویرانه، نوری مثل‌چرا​ ماه شناور بود.

یک روح.

روح آن زن،‌کاری​ هرچند حتی اسمش‌مرگ​ را هم نمی‌دانست.

اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم، «پو».

در جیانگهو می‌گویند پو چیزی شبیه‌محو​ به ته‌نشین است؛ مثل خاطراتی که‌پرداخت​ بعد از رفتن «هون» باقی می‌ماند.

در نهایت،‌کارهایش​ جوهره اصلی روح‌بوده​ همان هون است.

می‌گویند پو که بعد از ناپدید‌مرگ​ شدن هون باقی می‌ماند، قبل از‌داده​ پراکنده شدن، در نُه آسمان سرگردان می‌شود.

اما پوی عظیم آن زن در‌داده​ جای خود باقی مانده بود و‌بی‌رحمانه​ داشت به ذرات ریزی تجزیه می‌شد.

زمانی کتابی خوانده‌بوده​ بود که زندگی را‌موجود​ به قاصدک تشبیه می‌کرد.

شاید به همین خاطر بود.

مثل بذرهای قاصدک که در‌بازی​ باد پخش می‌شوند، پوی او‌نوادگانش​ هم داشت در جایی پراکنده می‌شد.

پوی یک آدم‌محافظت​ معمولی با یک‌داده​ وزش باد ناپدید می‌شد.

اما برای چنین وجود عظیمی، حتی‌محو​ پراکنده شدن هم زمان زیادی می‌برد و‌خونش​ جین چون-هی مدتی به تماشای آن نشست.

کاری که آن زن‌بی‌رحمانه​ کرده بود، بازی با‌محو​ مرگ و زندگی بود.

ادعا می‌کرد این کار را برای محافظت از‌کار​ نوادگانش انجام داده، اما از دید آن‌ها، نمی‌شد‌کارهایش​ انکار کرد که کارهایش چقدر بی‌رحمانه بوده است.

و با‌کار​ این حال، حتی‌انجام​ کسی مثل او.

چرا محو شدن‌بوده​ چنین موجود عظیم و‌موجود​ بی‌رحمی این‌قدر زیبا بود؟

«چرا...؟»

بهایی که جین چون-هی پرداخت کرد،‌مرگ​ خونش و بخشی از موهایش بود‌داده​ و بقیه‌اش را یوهو به دوش کشید.

اما با این وجود، به‌انجام​ نظر می‌رسید این بها هنوز برای‌چقدر​ استفاده از قدرت ویرانه کافی نبود.

آن بها،‌بی‌رحمانه​ پوی آن‌کسی​ زن بود.

خودِ او.

او حرف زد.

نه، اصلاً‌کار​ «حرف زدن»‌نوادگانش​ کلمه درستی بود؟

افکاری که یک‌باره به بیرون سرازیر‌محو​ شدند، هم شبیه به یک هم‌سرایی بودند‌خونش​ و هم شبیه به یک سروصدای مبهم.

-در هر حال‌چقدر​ یکی از این‌کسی​ دو راه بود.

-یا تا آخرالزمان بمانم و گندکاری‌مرگ​ بچه‌ها را جمع کنم، یا به نیستی‌آن‌ها​ برگردم و با خیال راحت استراحت کنم.

-فقط می‌خواستم به آن‌ها‌نوادگانش​ هدیه‌ای بدهم، اما همه‌نمی‌شد​ از آن متنفر بودند.

-اما تو که‌بوده​ به‌زودی ناپدید می‌شوی،‌محو​ خیلی زیبا بودی.

روحت آن‌قدر زیبا بود که‌بوده​ آرزو کردم ای کاش من‌بی‌رحمی​ هم روزی مثل تو ناپدید شوم.

نمی‌توانست تمام حرف‌هایش را بفهمد.

اما فکر می‌کرد می‌تواند احساساتی را که آن‌نمی‌شد​ زن -کسی که فقط پویش باقی مانده بود-‌محو​ در طول زندگی ابدی‌اش تجربه کرده، درک کند.

او به‌بی‌رحمانه​ اندازه یک‌کسی​ کودک معصوم بود.

-جونگ-مو، اون‌کارهایش​ جونگ-مو، داشت‌بی‌رحمانه​ گریه می‌کرد.

بهم التماس می‌کرد که‌کرده​ برشان گردانم، می‌گفت متأسف‌کار​ است، می‌گفت اشتباه کرده.

مدام التماس می‌کرد.

-با هر نفس‌بوده​ بیشتر از ده‌محو​ بار التماس می‌کرد.

-من فقط‌کارهایش​ می‌خواستم به‌بی‌رحمانه​ او هدیه‌ای بدهم.

بله.

با این وضعیت،‌محافظت​ جونگ-مو از آخرالزمان جان‌آن‌ها​ سالم به در نمی‌برد.

آن زن نمی‌دانست.

اینکه یک انسان فقط با‌بوده​ قرار گرفتن در معرض وجود عظیمی‌این‌قدر​ مثل او، دیگر توانایی مقاومت ندارد.

مثل این بود که‌کرده​ یک انسان بخواهد با‌کار​ یک مورچه دست بدهد.

انسان فکر می‌کند دارد دست می‌دهد، اما‌آن‌ها​ در واقعیت، مورچه به سادگی با آن‌کسی​ نیرو له می‌شود و از بین می‌رود.

به نظر می‌رسید مدت‌ها تماشا کرده بود‌موجود​ که چطور اون جونگ-مو فریاد می‌کشد، در‌بخشی​ حالی که نمی‌توانست در برابر کلماتش مقاومت کند.

پو، هون نیست.

فقط زمان‌نشست​ زنده بودنش‌کرده​ را تقلید می‌کند.

مثل این است‌محافظت​ که پول داشته باشی‌آن‌ها​ اما نتوانی چیزی بخری.

این موجود‌بی‌رحمانه​ عظیم هم‌کسی​ همین‌طور بود.

حتی نمی‌توانست تشخیص دهد چیزی‌بوده​ که می‌بخشد یک «هدیه» است یا‌این‌قدر​ «یأسی» که به مرگ ختم می‌شود.

عظیم بود، اما‌کاری​ در نهایت فقط‌مرگ​ یک پو بود.

در نهایت،‌کار​ نگاهی به‌نوادگانش​ جین چون-هی انداخت.

-گفتی یک‌جوری درستش می‌کنی.

بله.

درست است.

و...

به تکه‌های‌بی‌رحمانه​ شکسته‌شده مجسمه‌کسی​ گِلی نگاه کرد.

به نظر‌کارهایش​ می‌رسید به‌بی‌رحمانه​ یوهو فکر می‌کند.

هویت یوهو را می‌دانست.

یوهو هم او را می‌شناخت.

-حمایت؟ یعنی می‌خواهی کنارش بمانی؟

«آره. احتمالاً.»

لبخند زد.

-پس من دیگر می‌روم بخوابم.

آن‌سوی آخرالزمان منتظرت‌بوده​ می‌مانم، پس تو‌محو​ هم، یک روز...

نور پخش‌کارهایش​ شد و‌بی‌رحمانه​ پراکنده گشت.

در همان لحظه.

پینگ-

احساسی به او دست‌کسی​ داد، انگار که یک‌بی‌رحمی​ نخ پاره شده باشد.

بها به‌کارهایش​ طور کامل‌بی‌رحمانه​ پرداخت شده بود.

ویرانه باستانی‌نشست​ خودبه‌خود شروع‌کرده​ به حرکت کرد.

کوگوگوک-

جین چون-هی طوری که انگار در‌محو​ آستانه مرگ باشد، یک دهان خون دیگر‌خونش​ بالا آورد و سپس روی زمین افتاد.

«برادر؟»

«برادـــــر!»

فریادهای برادران‌کار​ کوچکترش در‌نوادگانش​ فضا طنین‌انداز شد.

هوشیاری‌اش یک‌بی‌رحمانه​ بار دیگر‌کسی​ محو شد.

«برادر! برادر!»

ساما هیون جین‌محافظت​ چون-هی را که در‌آن‌ها​ حال افتادن بود، گرفت.

و در کنارش،‌بوده​ چون-و با حرکتی‌محو​ کمی کندتر نزدیک شد.

«کوچیکه. حالش چطوره؟»

«نبضش خوبه... اما وقتی‌کرده​ از اینجا رفتیم بیرون‌کار​ باید دقیق‌تر بررسیش کنیم.»

ساما هیون در حین جواب دادن،‌داده​ متوجه شد که بخشی از موهای‌بی‌رحمانه​ جین چون-هی از بین رفته است.

طوری کوتاه شده‌بوده​ بود که انگار‌محو​ با چاقو بریده باشند.

کوتاه شدن مو در‌بی‌رحمانه​ مبارزه چیز عجیبی نبود،‌محو​ اما این فرق داشت.

طوری ناپدید شده بود که‌بازی​ انگار یک شخص نامرئی آن را‌انجام​ بریده و با خود برده بود.

علاوه بر این، خونی که‌انجام​ برادرشان بالا آورده بود، به‌کارهایش​ محض برخورد با زمین ناپدید شد.

جوان باهوش‌بی‌رحمانه​ بلافاصله فهمید چه‌چرا​ اتفاقی افتاده است.

این یک جهش منطقی بدون پایه و اساس‌محو​ یا مدرک بود، اما او به سادگی رشته‌های استنتاج‌موهایش​ را به هم بافت و تصویری جالب‌تر ترسیم کرد.

«تچ. به نظر می‌رسه برادر طلسمی اجرا‌ادعا​ کرده و بهاش رو پرداخته... ظاهراً این‌نمی‌شد​ کار رو برای نجات ما انجام داده.»

«داری در‌کار​ مورد چی‌نوادگانش​ حرف می‌زنی؟»

صدای چون-و سنگین شد.

«خیلی وقت پیش بود... یه روز، برادر... یهو یکی از انگشت‌هاش رو‌زیبا​ از دست داد. طبق گفته یه شاهد تو اون زمان، درست بعد از‌استفاده​ اون اتفاق، ادعا کرد که آینده رو می‌دونه و راه رو نشون داد.»

«...»

«بعدش، اطلاعاتی به دست آوردم که‌داده​ نشون می‌داد خونریزی شدیدی داشته. عجیب اینه‌بوده​ که تمام اون خون ناپدید شده بود.»

این اتفاق درست بعد‌کسی​ از این افتاد که برادرشان‌این‌قدر​ از ناکجاآباد ظاهر شده بود.

این تمام اطلاعاتی بود‌بی‌رحمانه​ که او از فرقه‌محو​ خون طلایی جمع‌آوری کرده بود.

ساما هیون تنها با تکیه بر‌مرگ​ شهودش، شروع به کنار هم گذاشتن‌داده​ این اطلاعات پراکنده و تکه‌تکه کرد.

«بنابراین، مطمئن نیستم، اما مگه نقشه برادر چیزی شبیه به این نیست؟ او تحت شرایط‌چرا​ خاصی یه "معجزه" ایجاد می‌کنه و در ازاش چیزی رو از دست میده؟ شرخری و وصول‌می‌رسید​ بدهی هم تقریباً همین‌طوری کار می‌کنه، مگه نه؟ هرچند اون معجزه‌ایه که با پول انجام میشه.»

«اگه این‌طور باشه.»

«آره. اگه این‌طور باشه، برادر سوم، وقتی‌چرا​ مجبور بشه معجزه‌ای انجام بده که حتی‌پرداخت​ با پول هم نمیشه خریدش، چه اتفاقی می‌افته؟»

چون-و نتوانست جوابی بدهد.

فقط به پایین‌محافظت​ و به برادر‌داده​ خسته‌اش نگاه کرد.

«اجرای یه طلسم باید با پرداخت یه بها همراه باشه. پس کاملاً طبیعیه. در واقع، خیلی هم جای تعجب داره. برای‌می‌رسید​ معجزه‌ای به این بزرگی، بهاش فقط یه بخش از موهاش و یه مقدار خون بود؟ حتی اگه ویرانه، پو، و یه‌یکی​ چیز دیگه‌ای که من ازش خبر ندارم بخشی از این بار رو به دوش کشیده باشن، باز هم معامله خیلی پرسودیه.»

صدای غیرمنتظره‌ای به گوش رسید.

صدا ادامه داد.

«...شاید اون بدن‌محافظت​ ارزش جادویی‌ای داره‌داده​ که ما ازش بی‌خبریم.»

چون-و بلافاصله گارد گرفت‌کسی​ و با جسارت قدمی‌بی‌رحمی​ به سمت صدا برداشت.

در همین حین، ساما هیون‌بوده​ با بدنش از پشت سپر جین‌این‌قدر​ چون-هی شد و نگاهش را برگرداند.

«رئیس خانواده اون گون!»

«برام جالبه بدونم، آیا من‌انجام​ هم مثل اون جونگ-مو با کنار‌چقدر​ هم قرار گرفتن تیکه‌ها بازسازی شدم~؟»

اون گون.

او با چهره‌ای‌چقدر​ به رنگ‌پریدگی یک‌کسی​ جسد آنجا ایستاده بود.

لباس‌هایش پاره‌پوره بود،‌کاری​ اما بدنش سالم‌مرگ​ به نظر می‌رسید.

اما او‌کار​ یک جیانگشی بود؟‌انجام​ یا یک انسان؟

کدامشان بود؟

«من اون‌طوری بازسازی‌چقدر​ نشدم. ویرانه خانواده‌کسی​ اصلی دیگه نابود شده.»

رئیس خانواده اون‌کاری​ گون با نگاهی بی‌تفاوت‌ادعا​ به اطراف نگاه کرد.

«او... همه ما‌محافظت​ اعضای خانواده اصلی‌داده​ رو نجات داد.»

«منظورت از این حرف چیه؟»

«اگه بخوام ساده بگم، اون قدرت ویرانه رو معکوس کرد. قدرتی که زنده‌ها رو به‌خونش​ مرده تبدیل می‌کرد تا جیانگشی بسازه رو وارونه کرد و این بار، مرده‌ها رو به زنده‌اصلاً​ تبدیل کرد. هاه... حتی اگه معکوس کردن هم باشه، هیچ‌وقت تصور نمی‌کردم چنین چیزی ممکن باشه...»

با شنیدن حرف‌های رئیس‌کرده​ خانواده اون گون، چشمان‌کار​ ساما هیون سرد شد.

«پس به خاطر همینه که برادر‌داده​ خون بالا آورد و مقداری از‌بی‌رحمانه​ موهاش رو از دست داد... همینه؟»

«اون قسمتش حتی حیرت‌انگیزتره. در حالت عادی، تمام بدنش، حتی روحش‌بهایی​ باید به عنوان بها پرداخت می‌شد و باز هم ممکن بود‌هنوز​ کافی نباشه... با این حال، فقط مقداری خون و مو بود.»

«واو... این‌کارهایش​ پیرمرد واقعاً داره‌بوده​ می‌ره رو اعصابم.»

ساما هیون دیگه حتی تظاهر به‌مرگ​ نشون دادن حداقل احترام به اون‌داده​ گون رو هم کنار گذاشته بود.

دست‌هاش رو مشت کرده بود‌انجام​ و کاملاً مشخص بود که‌کارهایش​ می‌خواد یارو رو کتک بزنه.

«کوچیک‌تره. آروم باش.»

«تو عصبانی نیستی، برادر سوم~؟»

«برادر بزرگمون‌نشست​ هنوز به هوش‌بازی​ نیومده. آروم باش.»

در حالی که‌محافظت​ این دو نفر‌داده​ داشتن حرف می‌زدن.

دررررر-

زمین شکافت‌کارهایش​ و چیزی از‌بوده​ زیرش بیرون زد.

یک ناقوس غول‌پیکر بود.

ناقوسی بزرگ‌تر از یک انسان.

لحظه‌ای که دو برادر قسم‌خورده اون‌محو​ ناقوس ترک‌خورده رو دیدن، هم‌زمان حس‌پرداخت​ شومی و قداست بهشون دست داد.

«هاه. همون‌طور که‌چقدر​ انتظار می‌رفت، تقریباً‌کسی​ خراب شده. خب پس...»

رئیس خانواده،‌نشست​ اون گون،‌کرده​ نزدیک شد.

و بدون اینکه کسی جلوش‌انجام​ رو بگیره، دستش رو دراز کرد‌چقدر​ و ناقوس خانواده رو خرد کرد.

کواررررنگ!

ناقوس تکه‌تکه شد.

ناقوسی که مدت‌ها پیش به خاطر‌مرگ​ نسل‌های آینده ساخته شده و پر از‌آن‌ها​ آرزو و امید بود، دیگه کار نمی‌کرد.

«بالاخره... بالاخره‌کار​ از سلطه این‌انجام​ ویرانه آزاد شدیم.»

ارتباط با ویرانه قطع شد.

حقایقی که به‌طور‌چقدر​ طبیعی می‌دونستن، کم‌کم‌کسی​ رو به فراموشی رفت.

اما چرا؟

هم‌زمان، شروع کردن‌محافظت​ به فاصله گرفتن‌داده​ از اون جنون.

وقتی اون گون برگشت و‌چرا​ به جین چون-هی نگاه کرد،‌زیبا​ چشماش کاملاً شفاف و هوشیار بود.

«اوممم...»

بدنش داشت تکون می‌خورد.

وقتی آروم پلک‌هاش رو باز کرد،‌محو​ دیدش یه‌جورایی بالا بود و پشت‌پرداخت​ سر چون-و رو از خیلی نزدیک می‌دید.

«برادر، بیداری؟!»

با شنیدن حرف‌کاری​ ساما هیون، جین‌مرگ​ چون-هی به حرف اومد:

«آه... آره.‌کار​ چرا... یکی‌نوادگانش​ منو کول کرده؟»

«از هوش رفتی،‌بوده​ واسه همین کولت کردیم.‌موجود​ البته زیاد طول نکشید.»

«آره. قبل از اینکه غش‌بوده​ کنم، قبل از اینکه پو پراکنده‌این‌قدر​ بشه. فکر کنم... یه چیزی دیدم.»

چیزهای کوچیک‌نشست​ و زرد‌کرده​ رنگی دیده بود.

تو حالت عادی باید بانمک‌انجام​ می‌بودن، اما بنا به دلایلی،‌کارهایش​ به طرز وحشتناکی ترسناک بودن.

تا جایی که‌بوده​ با خودش فکر‌محو​ کرد نکنه کابوس دیده.

«یادم نمیاد چی بود.

کوچیک و زرد...‌کاری​ جوجه؟ مگه تو کابوس‌ادعا​ آدم جوجه هم میاد؟»

تا اونجایی‌کار​ یادش بود که‌انجام​ یوهو کشوندشون بیرون.

همین و بس.

«آها، گفت‌کارهایش​ نباید تسلیم‌بی‌رحمانه​ جنون بشم.»

در این صورت،‌کاری​ یعنی با جنون‌مرگ​ خودش روبه‌رو شده بود؟

جین چون-هی از خودش پرسید.

عمیقاً فکر کرد، اما فقط‌چرا​ سرش جوری شروع به درد گرفتن‌بهایی​ کرد که انگار می‌خواست متلاشی بشه.

هیچی یادش نمیومد.

انگار که‌نشست​ از همون اول‌بازی​ اصلاً وجود نداشته.

«چقدر بی‌هوش بودم؟»

«یه مدت‌بی‌رحمانه​ کوتاه؟ دیگه رسیدیم‌چرا​ به خروجی، برادر.»

با حرف‌کارهایش​ چون-و، جین چون-هی‌بوده​ سر تکون داد.

«خیلی خب. بذارینم زمین.»

«فعلاً همین‌جوری بمون،‌محافظت​ برادر. به نظر میاد‌آن‌ها​ خیلی بهت فشار اومده.»

«درسته. پس‌زدگی قرارداد هنوز‌کسی​ نباید تموم شده باشه،‌بی‌رحمی​ پس بهتره استراحت کنید.»

این صدای‌کارهایش​ رئیس خانواده،‌بی‌رحمانه​ اون گون بود.

جین چون-هی با تعجب برگشت.

یک چهره آشنا اونجا بود.

«اوه... زنده‌اید؟»

«مگه خودتون نجاتم ندادید؟»

«عقلم می‌دونست،‌نشست​ ولی تا لحظه‌بازی​ آخر مطمئن نبودم.»

«اینکه حتی بعد از انجام یه کار به‌نمی‌شد​ این بزرگی بازم مطمئن نبودید... دقیقاً شبیه خودتونه.‌محو​ با این حال، همه‌چیز خوب پیش رفت، مگه نه؟»

صدای رئیس‌بی‌رحمانه​ خانواده اون‌کسی​ گون می‌لرزید.

«صداتون... آروم شده.»

«جنون از بین رفته، پس‌بازی​ معلومه که آروم می‌شه. ما‌نوادگانش​ حالا از سلطه ویرانه آزاد شدیم.»

«خاطراتتون...؟»

«انگار یه کابوس دیدم. یه چیزایی رو یادمه، یه چیزایی‌زیبا​ رو نه، هی میاد و میره. در هر صورت، فقط‌نظر​ ازتون ممنونم. و اینکه فکر کنم جد ما همچین کاری کرده...»

صدایش لرزید.

مگه تمام عمرش رو صرف‌بازی​ محافظت از خانواده و احترام‌نوادگانش​ عمیق به اجدادش نکرده بود؟

طبیعی بود که‌محافظت​ پایه و اساس‌داده​ باورهاش به لرزه دربیاد.

-امیدوارم همه از آخرالزمان جون‌چرا​ سالم به در ببرن... امیدوارم بچه‌ها‌بهایی​ بتونن از پایان زمان فراتر برن...

صدای «او»‌کارهایش​ به ذهنش‌بی‌رحمانه​ خطور کرد.

زنی بدون نام.

آخرالزمان دیگه چه کوفتی بود؟

چه جور دنیایی باعث می‌شه‌چرا​ تبدیل شدن به یه همچین چیزی،‌بهایی​ رستگاری و موهبت به حساب بیاد؟

جین چون-هی چشماش رو بست.

«کی می‌دونه. عشق پدر و مادر‌مرگ​ همینه، مگه نه؟ پدر و مادرهای زیادی‌آن‌ها​ نیستن که بدونن بچه‌هاشون واقعاً چی می‌خوان.»

خوردن، نوشیدن، نفس کشیدن‌نوادگانش​ و در آغوش گرفتن‌نمی‌شد​ چیزهایی که دوستشون داریم.

ما به زندگی ادامه می‌دیم.

وقتی تعریف اون زن از زندگی با‌چرا​ تعریف بچه‌هاش این‌قدر متفاوت بود، طبیعی نبود‌پرداخت​ که هدیه‌اش هم جور دیگه‌ای برداشت بشه؟

بالاخره به بالای پله‌ها رسیدن.

نور اون‌قدر کورکننده‌محافظت​ بود که جین چون-هی‌آن‌ها​ چشماش رو تنگ کرد.

بیرون دیگه صبح شده بود.

توی اون نور‌چقدر​ درخشان، اولین چیزی که‌چرا​ حس کرد صدا بود.

همهمه مردم،‌نشست​ صدای هق‌هق گریه‌بازی​ و صدای فریاد.

بعد، صداها قطع شد.

وقتی بیناییش برگشت و به‌چرا​ اطراف نگاه کرد، تمام افراد‌زیبا​ خانواده اون همونجا جمع شده بودن.

با دیدن‌کارهایش​ جین چون-هی،‌بی‌رحمانه​ فریاد زدن:

«ادای احترام‌نشست​ می‌کنیم به‌کرده​ ولی‌نعمت خانواده اون.»

یک نفر‌کار​ به نشانه احترام‌انجام​ به خاک افتاد.

بعد، انگار که از قبل هماهنگ‌محو​ کرده باشن، همه شروع کردن به‌پرداخت​ پیروی از اون و ابراز قدردانی کردن.

«ادای احترام می‌کنیم‌چقدر​ به قهرمان بزرگ، جین‌چرا​ چون-هی، ولی‌نعمت خانواده اون!»

«ادای احترام می‌کنیم‌کاری​ به قهرمان بزرگ... جین‌ادعا​ چون-هی، ولی‌نعمت خانواده اون!»

«ادای احترام می‌کنیم‌محافظت​ به ولی‌نعمت خانواده اون،‌آن‌ها​ قهرمان بزرگ جین چون-هی!»

حتی با وجود اینکه همه به‌محو​ خاک افتاده بودن، هیچ نشونه‌ای از‌پرداخت​ بی‌نظمی نبود؛ همه‌چیز روان و مرتب بود.

با اینکه صداهاشون از شدت احساسات‌کسی​ می‌لرزید، اما نحوه به خاک افتادن‌زیبا​ اون جمعیت زیاد، بی‌نقص و یکپارچه بود.

جین چون-هی با‌کاری​ تماشای این صحنه،‌مرگ​ با خودش فکر کرد.

«آه، پس خانواده‌محافظت​ اون جینجو همیشه این‌قدر‌آن‌ها​ خونسرد و منظم بودن.»

خونسردیشون به‌بی‌رحمانه​ خاطر جیانگشی‌کسی​ بودنشون نبود.

مثل یک موج،‌چقدر​ با ولی‌نعمتشون با عمق‌چرا​ و وقار رفتار می‌کردن.

در نهایت، رئیس خانواده، اون گون،‌مرگ​ جلوی جین چون-هی روی یک زانو نشست‌آن‌ها​ و آخرین احترامش رو به جا آورد.

«قهرمان بزرگ، جین چون-هی. از اونجا که‌آن‌ها​ شما جون ما رو نجات دادید، ما‌کسی​ با نهایت وفاداری به شما خدمت خواهیم کرد.»

یه‌جورایی خجالت کشید.

جین چون-هی گفت:

«آه، اِهم... لطفاً بلند‌کرده​ شید. نیازی به این کارا‌محافظت​ نیست. من واقعاً حالم خوبه.»

ساما هیون و چون-و با‌انجام​ دیدن دستپاچگی اون و گوش‌هاش که‌چقدر​ سرخ شده بود، زدند زیر خنده.

بعد از تمام‌بوده​ اتفاقاتی که افتاده‌محو​ بود، با وجود همه‌چیز.

برادرشون هنوز‌کارهایش​ همون برادر‌بی‌رحمانه​ خودشون بود.

و در همون لحظه، جین‌بازی​ چون-هی ناگهان دوباره خون سرفه‌نوادگانش​ کرد و از پشت چون-و افتاد.

«برادر، برادر!»

«به نظر میاد فشار‌کسی​ روی بدنش خیلی زیاد‌بی‌رحمی​ بوده. پزشک! اینجا پزشک نداریم؟!»

جین چون-هی در حالی‌بی‌رحمانه​ که هوشیاریش داشت محو‌محو​ می‌شد، با خودش فکر کرد.

«چرا سرویس‌نشست​ بازسازی این‌کرده​ ویرانه این‌قدر افتضاحه؟»

مگه نباید بعد از به‌انجام​ بار آوردن همچین گندی، خودش‌کارهایش​ همه‌چیز رو اتوماتیک بازسازی کنه؟

«آه، به لطف‌بوده​ هنر بازسازی خودمه که‌موجود​ تا الان دووم آوردم.»

اینکه می‌تونست این‌همه خونریزی‌بی‌رحمانه​ کنه و نمیره، همه‌اش باید‌موجود​ به لطف هنر بازسازی باشه.

این قدرت کی-آرت بزرگ بود.

بی‌دلیل نبود که هنر‌نوادگانش​ اژدهای بهاری توی آرشیو‌نمی‌شد​ مخفی کاخ امپراتوری نگهداری می‌شد.

«آدم باید‌بی‌رحمانه​ همه‌چیز رو‌کسی​ یاد بگیره.

همینم از خودم انتظار می‌رفت.

هاه...! فوق‌العاده‌ست.»

افکار دیوانه‌وارش زودگذر بودن.

دوباره از هوش رفت.

دیدش قرمز شد.

«آاااه! برادر!‌نشست​ برادر! به‌کرده​ خودت بیا!»

«یه پزشک، اینجا‌محافظت​ هیچ پزشکی نیست؟! ولی‌نعمت!‌آن‌ها​ ولی‌نعمت از حال رفت!»

«این دیوونه‌کننده‌ست، برادر، حالت‌کسی​ خوبه؟ خواهش می‌کنم، به‌بی‌رحمی​ خودت بیا. برادر. خواهش می‌کنم.»

خانواده اون جینجو‌چقدر​ هم تو وضعیت وحشت‌چرا​ و آشوب افتاده بودن.

ولی‌نعمتی که همین الان‌کرده​ اون‌ها رو از جیانگشی‌کار​ شدن نجات داده بود.

دقیقاً همون لحظه‌ای که داشتن‌انجام​ ازش تشکر می‌کردن، خون سرفه‌کارهایش​ کرده و از حال رفته بود.

«آاااه! حالتون‌بی‌رحمانه​ خوبه؟! ولی‌نعمت‌کسی​ بی‌هوش شده!»

«هووووه!»

با پشت سر‌کاری​ گذاشتن شوک و‌مرگ​ جیغ و فریاد همه.

حالت چهره جین چون-هیِ‌نوادگانش​ نقش بر زمین، یه‌جورایی مغرورانه‌انکار​ و پر از افتخار بود.

«اینکه آدم‌بی‌رحمانه​ بعد از این‌همه‌چرا​ اتفاق بازم نمیره...

من، کسی که‌چقدر​ هنر اژدهای بهاری رو‌چرا​ به استادی رسونده، برنده‌ام.»

این یه‌نشست​ فکر کاملاً‌کرده​ دیوانه‌وار بود.

ناولها | novelha.net