چپتر 753: نبرد با محافظان سلطنتی و باز شدن شش دروازه
0چاکراها.
اونم نه پنجتا، بلکه ششخونسردی دروازه! با باز شدن شش چاکرا،مغز قدرت واقعیاش تازه داشت آزاد میشد.
جین چون-هی هم اصولجیانگهو اولیه چاکراتانت را ازمثل ایلکانه یاد گرفته بود.
«خیلی قویه.»
در همان زمان، زمین شکافته شدعوضی و چهار مومیایی با کلاهخودهای یاکشا کهکردند در ویرانههای زیرزمینی دیده بود، بیرون پریدند.
«منو ببخش!شروع همه اینا یهخونسردی فداکاری برای کشوره!»
«خودتم دستکمیمناطق از یهجیانگهو دیوونه نداری.»
جین چون-هیجیانگهو با چهرهایمشت سرد جواب داد.
مومیاییهای جلویش کوچکتر ازهمیشه آنهایی بودند که دردستشون ویرانههای زیرزمینی دیده بود.
شاید حدود یک متر و هشتاد سانتتنها قد داشتند؟ و بدنهایشان لاغر بود، نه عضلانی؛توی به نظر میرسید اصلاً برای مبارزه مناسب نیستند.
اما یک جای کار میلنگید.
«باندهای سیاه؟»
و روی آنها،جیانگهو حروف طلسم با رنگمثل قرمز نوشته شده بود.
«اینا محافظان ردهبالای باستانی هستنخونسردی که از خانواده سلطنتی مامیخوام محافظت میکنن. بیسروصدا تسلیم شو.»
«آها، و اگه تسلیمجیانگهو شم، کارتو با قطع کردندستشون دست و پاهام شروع میکنی؟»
شاهزاده با خونسردیهمیشه به حرفهای جینمثل چون-هی جواب داد:
«تنها چیزیبیرونی که ازت میخوام،مشت مغز و زبونته.»
اصلاً هم انکارش نکرد.
«توی این سیاره دنیای رزمی، چه توعوضی مناطق بیرونی و چه تو جیانگهو، همیشه یهخنجرهای مشت عوضی مثل این قدرت رو دستشون میگیرن.»
چهار مومیایی از هرمشت چهار طرف همزمان بهمیگیرن جین چون-هی حمله کردند.
خنجرهای دوقلوی منحنیشان که بامشت گانگ چی آغشته شده بود،طرف مثل صاعقه به پرواز درآمدند.
«تو اینشروع وضعیت... باید باخونسردی تمام توانم بجنگم.»
با رسیدن به این فکر، جین چون-هی یکمثل بار چشمانش را بست و باز کرد ودوقلوی نور آبیرنگی با حالت انفجاری شروع به فوران کرد.
نیت قلبجیانگهو رزمی متعالی، پیشبینیعوضی مرگ و زندگی.
نیت قلببیرونی رزمی متعالی،همیشه تور بهشتی.
نیت قلبشروع رزمی متعالی،شاهزاده حاکمیت دنیوی.
سه هنرمناطق رزمی بینظیرجیانگهو همزمان اجرا شدند.
حجم عظیمی از بخارمشت از تمام بدن جینمیگیرن چون-هی به هوا برخاست.
این پدیدهای بود که وقتی نصفالنهارها و رگهایش جوری به جوشهمزمان میآمدند که انگار داشت از انرژی نخل یانگ سوزان استفاده میکرد، وباید بعد چی سرد بلافاصله آن گرما را میشست و میبرد، ایجاد میشد.
در عین حال، اینشاهزاده صدای غژغژ بدن او بودازت که استعداد رزمی چندانی نداشت.
«هوو، این یکی حسابی تنده.»
در میان لحظات زمان.
در خط زمانی زودگذری کهمشت برای انسانها ساخته نشده بود، پزشکهمزمان همهچیز را به وضوح احساس میکرد.
برگهای در حال سقوط، کف سنگیحرفهای در حال خرد شدن، و آخرینزبونته فریاد هوایی که داشت شکافته میشد.
حتی در این وضعیت، مورچهایهمیشه در حال خزیدن بود و جسدطرف حشرهای ناشناخته را با خود میکشید.
انگار داشتجیانگهو هنرمند رزمیمشت را مسخره میکرد.
انگار داشتبیرونی بشریت راهمیشه مسخره میکرد.
در حالی که جهان خرد راحرفهای حس میکرد، حالا حرکت ابرها رازبونته در آسمان تاریک شب احساس میکرد.
از آن زاویهبیرونی دید، یک انسان دقیقاًعوضی مثل همان مورچه بود.
آن واقعاً جهان کلان بود.
خرد و کلان.
با هنر الهی ذهنشاهزاده دوگانه، دنیای ذهن خود راازت به دو نیم تقسیم کرد.
با حس کردن همزمانجیانگهو دو دنیا، آن لحظه زودگذردستشون را شکافت، و دوباره شکافت.
او میدید که برگها به آرامیمثل به هوا میروند، سپس تا بینهایت کندخنجرهای میشوند، و دوباره آن را احساس میکرد.
این شبیه یکجیانگهو داستان ریاضی بود کهمثل در کودکی خوانده بود.
پارادوکس زنو.
این پارادوکس که یک اسب هرگز نمیتواند به هدفش برسد، چون اولهمزمان باید نیمی از مسافت را طی کند، بعد نیمی از مسافت باقیماندهباید را، و بعد نیمی از آن نیمه را، و همینطور تا ابد.
پارادوکسی که میشد به راحتی با یک سری هندسی بینهایتهمزمان ردش کرد، اما در میدان دید تکنیک الهی فعالسازی مبدأ، واقعاًوضعیت این حس را میداد که انگار آن لحظه هرگز فرا نمیرسد.
در آن زمانِ یخزده،همیشه بدنش احساس میکرد کهدستشون انگار در اعماق دریاست.
با این حال، مغزشاهزاده جین چون-هی حریصانه درچیزی حال بلعیدن اطلاعات اطراف بود.
«باندهای سیاهمناطق پر ازجیانگهو قدرت طلسم هستن.»
«قبلاً این حروفهمیشه رو تو متونمثل باستانی ندیده بودم؟»
«یعنی گانگ چی شیطان جسد باعوضی جذب انرژی محیط از طریق طلسمهاحمله ایجاد میشه؟ باید سر از کارش دربیارم.»
«اون یارو شاهزاده، استادشاهزاده دروازه ششم چاکراتانته. خودشوچیزی خوب قایم کرده بود.»
یک قدم به جلو.
«شمشیر منحنی چپ.»
قبل از اینکه شمشیر منحنی حتیعوضی بتواند شتاب بگیرد، جین چون-هی شمشیر کریستالکردند یخی را به مچ دست آن رساند.
فقط با همینمیکنی حرکت، بازوی شیطانحرفهای جسد قطع شد.
اما مقاومتمناطق بدنش کاملاًجیانگهو سنگین حس میشد.
«چی شمشیر بهش آسیبی نمیزنه.عوضی به اصطلاح جیانگهو، این همونهمزمان بدن مقاوم در برابر تیغهست؟»
«اما تا وقتی کههمیشه فرم انسانی داره، نقاطدستشون ضعفش هم مثل انسانه.»
«البته حسشروع نکردن درد،شاهزاده فرقش با انسانه.»
حتی با وجود قطع شدن مچ دستش،عوضی نه تنها فرار نکرد، بلکه به جلو هجومخنجرهای آورد و دست سالم دیگرش را تاب داد.
جین چون-هی به جای عقبنشینی ازمثل این موجود، یک قدم دیگر به جلوخنجرهای برداشت و وارد محدوده حمله آن شد.
سپس، تیغهای که مچ دستشمشت را قطع کرده بود، اینطرف بار به نرمی روی گردنش کشید.
نیازی بهشروع اعمال نیرویشاهزاده زیادی نبود.
شواش—
سر اولینجیانگهو شیطان جسدمشت قطع شد.
ناحیه قطع شده بههمیشه خاطر قدرت شمشیر کریستال یخیمیگیرن یخ زد و خرد شد.
لحظهای که قطعات پخششاهزاده شدند، او به نیمتنه بدونازت سر شیطان جسد ضربه زد.
بوم!
بدن شیطان جسد مستقیم بهعوضی سمت یک شیطان جسد دیگر پروازحمله کرد و با آن برخورد کرد.
بام!
یکی از دور خارج شد.
آن یکی همبیرونی برای لحظهای برمشت اثر ضربه بیحرکت شد.
دو تا موندن؟
تمام اینها در یک چشممشت به هم زدن اتفاق افتاد،طرف حتی یک ثانیه هم طول نکشید.
موجوداتی به مراتب قدرتمندترشاهزاده از شیطان جسدِ ویرانههای زیرزمینیازت داشتند به سمتش هجوم میآوردند.
باندهایی که این موجود پوشیده بود آنقدر نفرینشده بودند که زمینطرف اطرافشان در حال پوسیدن بود، و سمی چنان قوی که میتوانستدرآمدند تنها با یک خراش کوچک آدم را بکشد، از آن ساطع میشد.
فسس—
صخرههای اطراف نتوانستند درهمیشه برابر سم مقاومت کننددستشون و شروع به پوسیدن کردند.
در همان حال،میکنی افکار جین چون-هیحرفهای با آرامش ادامه داشت.
«همم، از اونجایی که محافظان سلطنتیمشت هستن، نزدیک شدن بهشون آسون نیست. حملهحمله غافلگیرانه هم دیگه جواب نمیده، مگه نه؟»
او با لبخندیهمیشه بر لب، بهمثل نرمی صحبت میکرد.
در همین لحظه،جیانگهو دست جین چون-هی بیصدامثل به جلو حرکت کرد.
اولین حرکت،شروع تلنگر سوراخکنندهشاهزاده آسمان بود.
و نه نسخهبیرونی نفوذیاش، بلکه شلیکمشت انفجاری با قدرت انفجاری.
در حالت عادی، او از یک شلیکدستشون فریبنده ضعیفشده استفاده میکرد تا حریف را نکشد،منحنیشان اما الان دیگر نیازی به این کار نبود.
از آنجایی که حریفهمیشه به هر حال انسان نیست،میگیرن پس به خاکستر تبدیل شو.
تلنگر سوراخکننده آسمان، قدرت انفجاری—!!
دستی که شمشیر کریستال یخیهمیشه را نگرفته بود، پشت سرمیگیرن هم ده قدرت انفجاری پرتاب کرد.
در حالی که گلولههای گانگ چی به اندازه نخودطرف با سرعت به پرواز درآمدند، شیطان جسد مومیایی یاکشاصاعقه سعی کرد با دو شمشیر خمیدهاش آنها را دور کند.
از اولبیرونی هم نقشهامهمیشه همین بود.
جین چون-هی شمشیر کریستال یخی را به سمت بدنش میکشدمیخوام و حتی قبل از اینکه شلیکهای انفجاری به شمشیرهای خمیدهمناطق آنها برسند، تیغهاش را برای یک ضربه نفوذی به جلو میراند.
این یکمناطق ضربه نفوذیجیانگهو ساده نیست.
یک بار آن رامشت به عقب میکشد ومیگیرن بعد به جلو میراند.
درون همین حرکت ساده،همیشه یک اصل رزمی مهیبدستشون و دستکاری انرژی نهفته است.
در همان لحظه.
بوم!
انفجاری رخ میدهد.
انگار خورشیدی بودجیانگهو که یک هنرمندعوضی انتزاعی نقاشی کرده باشد.
انفجاری خیرهکننده، اطراف راشاهزاده با نوری به رنگچیزی زرد کانولا پر میکند.
و نیروی فیزیکی ناشی ازهمیشه انبساط گانگ چی، دو شیطانمیگیرن جسد را در خود بلعید.
همین که حرکات شیاطین جسد محدود شد،دستشون جین چون-هی بلافاصله از فرم شمشیر جاودانه قطعکنندهمنحنیشان عالی، یعنی «ابر روان سوراخکننده آسمانها» استفاده کرد.
او سر یکی از شیاطینمشت جسد را طوری شکافت کهطرف انگار دارد پنیر توفو را میبرد.
قرچ— بوم!
سر شیطان جسد منفجر شد.
اما شمشیر جین چون-هیمشت نه تنها کند نشد،میگیرن بلکه شتاب بیشتری هم گرفت.
شمشیری که به صورت افقی تابعوضی خورده بود، حالا داشت گردن دومینحمله شیطان جسد مومیایی یاکشا را میبرید.
در همین حین، با دستخونسردی دیگرش انرژی را برای یکمیخوام شلیک انفجاری دیگر شارژ میکند.
پرنس رادان از اینجیانگهو تکنیکهای به هم پیوستهمثل و روان شگفتزده شده بود.
«در برابرجیانگهو چهار نگهبانمشت باستانی اینقدر سریع؟!»
جرینگ!
در حالی که دومین شیطان جسد به زحمت شمشیرازت خمیدهاش را برای دفاع در برابر حمله بالا آورده بود،رزمی شلیکهای انفجاری که تازه شارژ شده بودند، رویش آوار شدند.
در آن لحظه، بدن شیطان جسد که به خاطردستشون دفع شمشیر کریستال یخی بیدفاع مانده بود، با پنجگانگ شلیک انفجاری کوبیده شد و باندهای سیاهش منفجر شدند.
بوم!
«آره. انفجار یه هنره.»
دیوانه یکتا کلمات جنونآمیزی به زبان آوردتنها و بدنش را چرخاند تا از انفجارینکرد که خودش ایجاد کرده بود، جاخالی بدهد.
در یک چشم بهجیانگهو هم زدن، کار سهمثل شیطان جسد تمام شد.
او دید همانی که باعوضی پرتاب اولین جسد زمین خورده بود،حمله بالاخره بلند شد و غرش کرد.
اما در یک نبرد تنمشت به تن، او به هیچطرف وجه حریف جین چون-هی نمیشد.
«آخریش!»
شمشیر جین چون-هی، پر از سرعتمشت و چابکی، شیطان جسد باقیمانده راهمزمان با یک ضربه از پا درآورد.
بام—
بدن شیطانبیرونی جسد مثل یکمشت کوه فرو ریخت.
با دیدن اینمیکنی صحنه، پرنس رادان دندانهایشتنها را به هم سایید.
«هیولا...»
«همم؟ اینجیانگهو چیزیه کهمشت استادم زیاد میشنوه.»
«تو هم یه هیولایی!»
جین چون-هی برای لحظهای با خودش فکر کردچیزی که آیا باید از اینکه به عنوان یک شاگردسیاره همان توهین استادش را شنیده خوشحال باشد یا نه.
این تفکر، بیشتر از زمانیهمیشه که برای کشتن آن چهار شیطانطرف جسد صرف کرده بود، طول کشید.
«تو انسان نیستی! اما فکر میکنی من میبازم؟میگیرن من یه شاهزادهام! وظیفه منه که هر کاریگانگ لازمه بکنم تا این کشور قوی و مرفه بشه!»
«...مسیر تو اینه؟»
در جواب سؤالمیکنی تحقیرآمیز جین چون-هی،حرفهای شاهزاده دندانغروچهای کرد.
او نمیداند.
که چقدر برایهمیشه حفظ این پادشاهیمثل زحمت کشیده است.
و چقدر بهجیانگهو خاطر طاعون گاویعوضی عذاب کشیده است!
او میداند این مرد که با دانشی غیرقابل درکازت برای او، آن مشکل را به این راحتی حل کرده،رزمی هرگز نمیتواند در همان مسیری قدم بگذارد که او میرود.
او بایدمناطق آن دانشجیانگهو را کنترل کند.
اگر فقطجیانگهو میتوانست آن مغزعوضی را داشته باشد...!
«درخت گل اژدها! اوه، درخت گل اژدها!مثل به عنوان وارث برحق خانواده سلطنتی، ازخنجرهای تو تمنا دارم. به من قدرت بده!»
در آن لحظه، ریشههای درخت انگارحرفهای که زنده باشند بیرون جهیدند وزبونته مچ پاهای شاهزاده را سوراخ کردند.
«کوک!»
او احساسجیانگهو کرد مایع قدرتمندیعوضی وارد بدنش میشود.
بدنش شروعبیرونی به متورمهمیشه شدن کرد.
«این قدرت! بامیکنی این قدرت میتونمحرفهای دنیا رو فتح کنم!»
جین چون-هی تماشا میکرد کههمیشه چطور بدن او تا هشت،میگیرن نه، ده فوت قد میکشد.
او برایجیانگهو امتحان یکمشت مشت پرتاب کرد.
بوم!
گودالی بهشروع شکل مشت رویخونسردی زمین کنده شد.
قدرت شروع به فوران کرد.
«هاهاها! دیدی! من،همیشه من تو رومثل شکست میدم... اوغ؟!»
در آن لحظه، بدنهمیشه شاهزاده مثل یک کماندستشون به عقب خم شد.
عضلاتش شروعشروع به چروکیدهشاهزاده شدن کردند.
بدن غولپیکرش مثل یکجیانگهو سیب خشکیده داشت چروکمثل میخورد و پیر میشد.
«این چیه... چرا؟! چرا! چرا؟!»
جین چون-هی مدتجیانگهو طولانی به تقلاعوضی کردن شاهزاده خیره شد.
سپس کلماتی را کهشاهزاده استاد جادویش، جاشی، بهچیزی او گفته بود زمزمه کرد.
«همه جادوها بهایی دارن.»
«اما درخت الهی! درخت الهی!»
«درخت الهی فقط یه درخت الهیه. تماممثل این مدت، بقیه آدما داشتن بهای جادوهایخنجرهای تو رو میدادن. از طریق قربانی کردن انسانها.»
اما دیگر نه.
درخت ویرانههای باستانی که ازهمیشه طریق ریشهها متصل بود، توسط جینطرف چون-هی تطهیر و سوزانده شده بود.
تمام ارواحجیانگهو کینهتوز بهمشت آرامش رسیده بودند.
آنها بهبیرونی جایی کههمیشه تعلق داشتند بازگشتند.
پس حالا، چه کسیشاهزاده باید بهای جادوهایی کهچیزی شاهزاده استفاده میکند را بپردازد؟
«میفهمم. تو هیچوقتبیرونی هیچ کاری رو باعوضی دستای خودت انجام ندادی.»
«نگاه نکن.جیانگهو به من... بهعوضی من نگاه نکن!»
شاهزاده بدنبیرونی زشت وهمیشه بدترکیبش را میپوشاند.
«...»
اما جین چون-هی باجیانگهو چشمان آبیاش از بالامثل به او نگاه میکند.
بدون اینکهجیانگهو حتی لحظهایمشت نگاهش را برگرداند.
به آن ریاکاری که بیشتر از هر کسیدستشون از اهمیت دادن به مردمش حرف میزند، درمنحنیشان حالی که از بهای مرگ آنها تغذیه میکند.
درست در همان لحظه.
«تو بالاخره از حد گذروندی!»
صدای یک پیرمرد.
با نگاه بهجیانگهو پشت سر، پادشاهعوضی پیر آنجا ایستاده بود.
«پدر...»
«وقتی فهمیدم داری بدون اجازههمیشه از آثار مقدس ویرانههای باستانیمیگیرن استفاده میکنی، باید جلوتو میگرفتم...»
«شما... شما میدونستید...»
پادشاه پیربیرونی لنگلنگان بههمیشه سمت پسرش میرود.
«با اینکه پیرم، اماشاهزاده هنوز پادشاهم. فکر کردیچیزی نمیفهمم داری چیکار میکنی؟»
«پدر... خواهشمناطق میکنم، قربانی انسانی...همیشه لطفاً... نجاتم... بده...»
شاهزاده بهای جدیدی میخواست.
او میخواست کسیجیانگهو بهای جادویی که اجرامثل کرده بود را بپردازد.
پدرش، اگر پدرشمیکنی بود، میتوانست اینحرفهای کار را بکند.
او میتوانست به نگهبانان پشتهمیشه سرش دستور بدهد که ازمیگیرن هر کسی استفاده کنند، مگر نه؟
فقط یکجیانگهو کلمه، فقط یکعوضی کلمه کافی بود!
«...»
اما پادشاهشروع پیر هیچشاهزاده کاری نمیکند.
او فقطمناطق پژمرده شدن پسرشهمیشه را تماشا میکند.
«پـ-پدر؟ پدر؟»
در آن لحظه، پادشاههمیشه پیر طوری صحبت کرد کهمیگیرن انگار تصمیمش را گرفته است.
«اقلیت رو فدای اکثریت کن.»
«چی؟»
«اقلیت رو فدای اکثریت کن.»
«پـ-پدر!»
پدرش همان کلماتی راشاهزاده گفت که او در تمامازت عمرش به زبان آورده بود.
«تو آدمای زیادی رو کشتی.همیشه حالا، باید خودت رو فدامیگیرن کنی تا امپراتوری زنده بمونه.»
پس، اقلیتجیانگهو را فدایمشت اکثریت کن.