چپتر 275: ایلکانه و سرنوشت شوم
0با اینکه مثل بادبادکی بود کهخواب نخش پاره شده، آدم با خودش فکرناز میکرد حتماً بیوقفه دنبال پرنسس گمشده میگردند.
اما واقعیتداشت خیلی بیرحمتر ازنمیدید این حرفها بود.
مقامات سربازها رو فرستادند تا فقط ادای گشتن دنبال جسد پرنسس روحضور دربیارند. بعد، دو روز نگذشته، انگار که از خداشون باشه، اعلام کردندسلطنتی که طعمه درندگان شده و پروندهاش رو به عنوان یک کشته بستند.
دقیقاً همینطور بود.
اون کلهگندههای از خود راضی،هیچکس همگی از خداشون بود کهداستان اون سر به نیست بشه.
حالا دیگه مهم نبود ایلکانه چقدر تلاشکشوره کنه به قصر امپراتوری برگرده و مدارکریخت هویتیش رو به عنوان پرنسس نشون بده.
در هر صورتجای یه شیاد وچندشآور قلابی محسوب میشد.
جسدی شبیه به ایلکانه رو قبلاًچندشآور به سلطان نشون داده بودند وحضور حتی مراسم خاکسپاریاش هم تموم شده بود.
صورت جسد به خاطر دریده شدنخواب توسط درندگان اصلاً قابل تشخیص نبود،ظریف اما به اسم ایلکانه جا زده شد.
هر کسی هم که جرئتنمیدید میکرد این قضیه رو تکذیبظریف کنه، تا الان دیگه مرده بود.
حالا فقط یک دختر جوان باچندشآور یک جای زخم بزرگ و چندشآورحضور روی صورتش توی فرقه آدمکشی حضور داشت.
هیچکس حتی تو خوابزخم هم نمیدید که اینصورتش دختر، همون پرنسس یک کشوره.
داستان یه ارکیده ظریف که فقط تو ناز و نعمت قصرارکیده سلطنتی بزرگ شده، اما حالا صورت خودش رو تا این حد ازنمیشد ریخت انداخته و قسم انتقام خورده، حتی تو افسانهها هم پیدا نمیشد.
با این حال،هیچکس این ارکیده جوان یکمکشوره با بقیه فرق داشت.
به جای نوشیدن آب گوارایی که خانوادهروی سلطنتی به پاش میریختند، تصمیم گرفت خونهیچکس بنوشه و کینه و زهر تو دلش بپرورونه.
«پس مغزجوان متفکر ماجرازخم وزیر دفاعه... آره.»
انتخاب فرقهآدمکشی آدمکشی تصمیمداشت نسبتاً هوشمندانهای بود.
تو این دنیا هیچچیزی به اندازههمون درخواست قتل یه نفر توسط یهنعمت نفر دیگه، به اطلاعات دقیق نیاز نداره.
او بالاخره موفق شدزخم کسی رو که مادرشصورتش رو کشته بود پیدا کنه.
اما اون شخص مثلزخم ستارهای تو یه جایگاهصورتش خیلی دور و دستنیافتنی بود.
آیا واقعاً یه قاتلداشت تنها میتونست از پسهمون کشتن همچین آدمی بربیاد؟
«دلیل اینکه الان با همنمیدید روبهرو شدیم هم احتمالاً بخاطرظریف یه مأموریت از طرف فرقه آدمکشیه.»
تو رمان اصلی، در جریان یه درگیری باصورتش یهو ها-ریون، تصمیم میگیره آیندهاش رو روی قدرتنمیدید اون شرط ببنده و اینطوری با هم همسفر میشن.
البته، همونطور که از ویژگیهای رمان شیطان بهشتیصورتش متعالی انتظار میرفت و فقط شخصیت اصلی زندهنمیدید میموند، اون هم مدت زیادی دوام نیاورد و مرد.
تو تلهای که فرقه جاودانه خونخواب پهن کرده بود افتاد و به جایناز یهو ها-ریون به طرز وحشیانهای سلاخی شد.
یهو ها-ریون هم در حالی که جسد اون و بقیهظریف همراهاش رو تو آغوش گرفته بود، عقلش رو از دستپیدا داد و برای مدتی تو جنون و دیوانگی غرق شد.
اون بخش از داستان هم با این صحنه تمومتوی میشد که او برای آرامش روح مردگان، رهبران حکومت دینیداستان سلیم رو به جای ایلکانه میکشت تا انتقامش رو بگیره.
«آره. تو اون آرک داستانیبزرگ هم تنها کسی که زندهفرقه موند، خود یهو ها-ریون بود.»
مسیر شیطان بهشتی، مسیری کههیچکس با کوهی از جنازه وداستان دریایی از خون هموار شده بود!
دوست و دشمن فرقی نداشت،نمیدید خون همه میریخت تا اونظریف رودخونه خونین رو شکل بده!
خوندنش بهجوان عنوان یه داستانبزرگ خیلی سرگرمکننده بود.
یه حال و هوایزخم خاصی داشت که تو رمانهایتوی رزمی مدرن کمتر پیدا میشد.
ولی اگه میدونستم قراره خودمهیچکس وسط همچین دنیایی پرت بشم، احتمالاًارکیده حسم بهش یه مقدار فرق میکرد.
«حالا که بهش فکر میکنم، اون یهو ها-ریونِداستان لعنتی... اون موقع که تو داستان شیطان بهشتی متعالیانتقام داشت همه رو لت و پار میکرد، چی میگفت...؟»
مردمکهای چشم جینجای چون-هی هالهای از رنگروی آبی به خودشون گرفتند.
«آهان، یادم اومد. میگفت چون این دنیا پر ازتوی ریاکاری و شرارتهای توخالیه و هیچ عدالت یا نیکیکشوره واقعی توش پیدا نمیشه، گناهانشون رو با خون قضاوت میکنه.»
یه دیالوگ کلیشهای و تیپیکالهیچکس از یه قهرمان رمانهای رزمی بودارکیده که تو مسیر سلطهگری قدم برمیداشت.
خوندن این حرفهاهیچکس حس خنکی و تسکینکشوره خوبی به آدم میداد.
«اگه منطقی و بدون احساساتبزرگ به قضیه نگاه کنیم، یهو ها-ریونآدمکشی دقیقاً آدم صالح یا بافضیلتی نیست.»
آدمهای زیادی رو کشته بود.
البته، بینشون کسانی هم بودند که واقعاً حقشونهمون مرگ بود، اما کلی سیاهیلشکر بیگناه هم اون وسطانداخته درگیر ماجرا شده و جونشون رو از دست دادند.
البته، این دیدگاه کسی بود کههمون حالا خودش به یکی از ساکناننعمت این دنیای رزمی واقعی تبدیل شده.
اما برای یه خواننده که فقطچندشآور داشت متن رو میخوند، مثل یه رگبارداشت حسابی از تخلیه هیجانی و کاتارسیس بود.
«البته این دلیلجای نمیشه که بگیمچندشآور آدم شرور یا ریاکاریه.»
اصلاً همچین شخصیتیحضور نمیتونه قهرمان یهخواب رمان رزمی باشه.
مجازات کردن یه ارشد ریاکار از جناح متعارف خیلی حال میده ونعمت هیجانانگیزه، اما کتک زدن یه پیرمرد و پیرزن بیگناه برای دزدیدن وسایل باارزششونفرق چیزیه که باعث میشه خواننده کلاً رمان رو دراپ کنه و بذاره کنار.
اگه بخوام توصیفش کنم...
شرارت روجوان میبینه و ازبزرگ کوره در میره.
ریاکاری روآدمکشی میبینه و ازهیچکس کوره در میره.
به عبارتداشت دیگه، یهخواب نابودگر شرارت.
«میشه گفت استعداد ستاره قاتلبزرگ آسمانی که از طرف آسمانها بهشآدمکشی اعطا شده، ابزاری برای همین هدفه.
در نهایت، فرقهجای جاودانه خون به دستروی یهو ها-ریون نابود میشه.
البته تو این مسیر کلیهیچکس آدم میمیرن و بازم تنها کسیارکیده که زنده میمونه خود یهو ها-ریونه...»
کاملاً طبیعی بود کهخواب ایلکانه جذب همچین شخصیتیداستان مثل یهو ها-ریون بشه.
اون به روحیه شرستیزیش واکنش نشونچندشآور میده و با مجذوب شدن بهحضور قدرت ناشناختهاش، به همسفرش تبدیل میشه.
ایلکانه به عنوان عضوی از فرقه آدمکشی، از یهتوی هنر رزمی منحصربهفردِ همون فرقه به اسم چاکراتانت و یکیداستان از هنرهای مخفی و مرموزشون، یعنی حالت روحی استفاده میکنه.
همون تکنیکی که همینداشت الان برای عبور از بدنکشوره جین چون-هی استفاده کرده بود.
نقطه ضعفش اینه که تو حالت روحی، فقط میتونه از اجسامناز عبور کنه و نمیتونه حملهای انجام بده؛ برای همین درست قبلحال از حمله، تکنیک رو غیرفعال میکنه تا به حالت مادی دربیاد.
«برای کسی که اززخم این تکنیک بیخبر باشه،صورتش مقابله باهاش تقریباً غیرممکنه.»
تو حالت روحی، فقط هنرهای رزمیچندشآور تو سطح نیت قلبی رزمی میتونستند یهداشت ضربه درست و حسابی بهش وارد کنند.
«البته تا اونحضور لحظه، حریف هم نمیتونهنمیدید به من ضربهای بزنه.»
علاوه بر این، هنر رزمی منحصربهفردش، یعنی چاکراتانت، اصولیارکیده کاملاً متفاوت با هنرهای رزمی دشتهای مرکزی داشت؛ جاییخورده که افراد انرژی درونی رو تو دانتیان جمع میکنند.
تو رمان اشاره شده بود که اون عمدتاًصورتش از جفتخنجر استفاده میکنه و با اتکا بهنمیدید دو اصل عمیقِ سرعت و توهم مبارزه میکنه.
به عبارت دیگه،جای سرعتش بهطرز وحشتناکیچندشآور بالا و گیجکننده بود.
«ایلکانه... حضور اون اینجاداشت قطعاً به این معنیههمون که جنگ داره نزدیک میشه.»
از اونجایی که تو رمان شیطان بهشتی متعالیداستان به طرز خیلی تراژیکی کشته شده بود، بهقسم عنوان یه خواننده نسبت بهش احساس همدردی میکردم.
«حالا باید چیکار کنم...؟»
تق، تق.
جین چون-هی در حالی کههیچکس با انگشتهاش روی میز ضربهداستان میزد، به یه نتیجهای رسید.
«اول بایدداشت ببینم اوضاعخواب چطور پیش میره.»
همون موقع، صدایجای دویدن یه نفرچندشآور به گوشش رسید.
«استاد جوان عمارت! حالتون خوبه؟!»
بالاخره نگهبانهاآدمکشی داشتند خودشونداشت رو میرسوندند.
این یعنی کارهیچکس ایلکانه به طرز وحشتناکیکشوره مخفیانه و بیسروصدا بوده.
حتماً از قبل زمانزخم تعویض شیفت نگهبانها روصورتش به دقت بررسی کرده بود.
پرنس سومآدمکشی هنوز درداشت خواب عمیقی بود.
بدن او که به نصفالنهارهای قطع شده سه یینارکیده مبتلا بود، احتمالاً داشت تمام توانش را به کارخورده میگرفت تا حتی شده کمی بیشتر بهبود پیدا کند.
جین چون-هی هر از گاهیبزرگ نبضش را میگرفت و مدامفرقه وضعیتش را زیر نظر داشت.
نگهبانها طوری ایستاده بودندزخم که انگار کل اتاقصورتش را محاصره کرده بودند.
آرایششان شبیهآدمکشی یک دیوارداشت انسانی بود.
تلاش برای ترور پرنس.
این اتفاق خیلی راحتزخم میتوانست به گردن آنها بیفتدتوی و مسئولیتش با آنها باشد.
نباید اجازه میدادند این اتفاق برایچندشآور بار دوم بیفتد، برای همین حواسحضور همه به طرز وحشتناکی جمع بود.
درست همانآدمکشی موقع، پرنسداشت اون وارد شد.
«رئیس صنف اون!»
«بله.»
با اشاره پرنس، نگهبانها یکبزرگ قدم به عقب برداشتند وفرقه دوباره دور اتاق حلقه زدند.
وقتی داخل شد،حضور پرنس اون اشارهای کردنمیدید و در بسته شد.
این کار مانع از درز کردن صدا به بیرون میشد تاناز امنیت به خطر نیفتد، اما همان یک «سایه»ای که پرنس اون همراهیکم خودش داشت، از تمام نگهبانهای اینجا روی هم رفته خیلی قویتر بود.
با نگاه بهجای پرنس اون، آه آرامیروی از دهانش خارج شد.
«انگار سایههای پرنسجای فقط از خودچندشآور پرنس محافظت میکنن.»
وقتی به آن فکر میکردی چیز طبیعی و منطقیای بود، اماارکیده همین چند لحظه پیش وضعیتی پیش آمده بود که میتوانست باعثپیدا شروع یک جنگ شود، برای همین کمی بیانصافی به نظر میرسید.
والاحضرت پرنس اون که رنگ و رویش حسابی باز شدهظریف بود، با پاهای روی هم انداخته روی یک صندلی نشست، نگاهینمیشد به پنجره شکسته و چاکرام انداخت و بعد به حرف آمد.
«گفتی یه قاتل اومده بود؟»
«بله، یه قاتل ماهر. بابزرگ توجه به سلاحش، به نظرفرقه نمیاد اهل دشتهای مرکزی باشه.»
«پس باید کار حکومت مذهبی سلیم باشه...نمیدید که اینطور. اینکه اون دو تا جانور روحیسلطنتی که پیشت بودن الان نیستن، یعنی فرستادیشون دنبالش.»
«بله. شانسش پنجاههیچکس پنجاهه... اما ارزشهمون امتحان کردنش رو داشت.»
لبخندی رویجوان لبهای پرنسزخم اون نقش بست.
«حالا که هنر جراحی با موفقیت تمومروی شده، مگه کارت به عنوان یه پزشک تمومخواب نشده؟ چرا اینقدر خودت رو به دردسر میندازی؟»
سوال تیزی بود.
به نوعی، این سوالی بودنمیدید که مستقیماً به هسته اصلیظریف انگیزههای جین چون-هی نفوذ میکرد.
با این حال، اوزخم هیچ قصدی برای پنهانصورتش کردنش یا طفره رفتن نداشت.
«از جنگ متنفرم.»
«همم...»
«حالم به هم میخوره وقتی میبینم سقف خونهها تو آتیش میسوزه. متنفرم از اینکه میبینم مردم عادیانتقام توسط سربازهای ناشناس کشیده میشن، باهاشون بازی میشه و بعد کشته میشن. از دیدن بچههای کوچیکی کهبنوشه شمشیر به دست میگیرن بیزارم، و از دیدن سوختن تپههای گندم و بذر برنج حالم بد میشه.»
محکم، اما کاملاً واضح.
اما برخلاف صدای قاطعیزخم که از دهانش بیرونصورتش میآمد، دیدش دوباره کج شد.
جین چون-هی دید کهداشت کف اتاق به یکهمون طرف شیب پیدا کرده است.
این همداشت یک توهمخواب بود، نه واقعیت.
با دانستن این موضوع، هیچ نشانهایچندشآور از تعجب بروز نداد و بهحضور پرنسی که روبهرویش بود نگاه کرد.
پرنس اون کاملاً ناگهانی پرسید:
«فقط فرض کن. چیداشت میشه اگه من دلم یهکشوره جنگ بخواد؟ اونوقت چیکار میکنی؟»
او دید کههیچکس چشمهای پشت نقابهمون به آرامی خمیده شدند.
شوخی بود؟ یا جدی میگفت؟
طرف مقابلش یک امپراتور بود،بزرگ مردی که تمام زندگیاش را درآدمکشی میان توطئه و دسیسه گذرانده بود.
تلاش برای بازی روانی با چنین شخصینمیدید احتمالاً نتیجهای جز کشیده شدن به داخلنعمت صفحه بازیای که خودش چیده بود، نداشت.
به همین دلیلهیچکس است که سادگی،همون خود قدرت است.
جین چون-هی گفت:
«هر کاریجوان میکنم تا جلویبزرگ جنگ رو بگیرم.»
«هر کاری؟ حتی اگهداشت به قیمت آلوده کردن اونکشوره دستهای سفیدت به خون باشه؟»
جین چون-هیداشت به دستهایخواب خودش نگاه کرد.
پرنس مشخصاًجوان داشت دربارهزخم «خیانت» میپرسید.
او داشت پزشکی را که درمانشچندشآور میکرد امتحان میکرد تا ببیند آیاحضور افکار دیگری در سر میپروراند یا نه.
جواب درست در اینداشت موقعیت قطعاً این بود:همون «من اصلاً چنین افکاری ندارم.»
اما.
«اگه بتونم با کثیف کردن دوچندشآور تا دستای خودم جلوش رو بگیرم،حضور پس باید این کار رو بکنم.»
جین چون-هی قبلاًجای یک بار خودشچندشآور را رها کرده بود.
وقتی که همراه با ببرهیچکس سه مطلق وارد معبد زیرزمینیداستان و مخفی فرقه جاودانه خون شد.
وقتی آنداشت بچههای اسیرخواب شده را دید.
وقتی آنجوان چشمهای توخالی وبزرگ بیروحشان را دید.
جین چون-هیجوان خودش رازخم رها کرد.
او باورهایش را کنار گذاشت.
او غرورش را کنار گذاشت.
من کی بودم که اینقدر مهم باشم؟ با خودش عهدفرقه کرده بود که اگر بتواند با فقط یک بار شکستنارکیده خودش جلوی این اتفاق را بگیرد، حتماً این کار را میکند.
وقتی یک بار آن رابزرگ کنار گذاشته بود، چرا نتواند برایآدمکشی بار دوم این کار را بکند؟
«واقعاً منظورت همینه؟»
«هیچ دروغی در کار نیست.»
در همان لحظه،جای تیغهای سرد گردنشچندشآور را لمس کرد.
سایه امپراتور از قبلزخم تیغهای را زیر سیب آدمتوی جین چون-هی فشار داده بود.
با این حال،حضور جین چون-هی فقطخواب به امپراتور نگاه کرد.
نه برای جانش التماسخواب کرد و نه گفتداستان که منظورش این نبوده است.
«...»
در لحظهای که انگارزخم یک ابدیت طول کشید،صورتش امپراتور دستش را بالا آورد.
«کافیه. برو کنار. اگهداشت حتی یه انگشتت بههمون این بچه بخوره، نمیبخشمت.»
«...»
با کلمات تند امپراتور، سایه به آرامیروی تیغه را برداشت و طوری ناپدید شدهیچکس که انگار در دیوار نفوذ کرده است.
با دیدن ناپدیدجای شدن کامل او، آهیروی از سر تسکین کشید.
به نظر میرسید خود امپراتور از این وضعیتهمون که کسی از متوقف کردن او حرف میزد، حتیانداخته اگر به قیمت کشتنش تمام میشد، حسابی لذت میبرد.
«هاهاهاها، تو اولین کسی هستی که درست جلوی روی من ازناز خیانت حرف میزنه. البته که حق با توئه. اینکه یه جنگحال راه بندازم و بعد برای طب سوزنی بیام پیشت، دیوانگی محضه.»
امپراتور برای مدتیجای از ته دلچندشآور خندید و بعد گفت:
«آره. اژدهای دیوانه بودن یعنی همین. تهدید کردنصورتش من در حالی که جونم تو دستاته... و باهمون این حال، نمیدونم چرا، اما برام خیلی لذتبخش بود.»
در ظاهر، او با آرامش بهخواب خندههای امپراتور گوش میداد، اما عرقظریف سردی از زیر لباس روی کمرش میچکید.
کف اتاق هنوز کج بود.
«بهم لطف دارین.»
امپراتور باجوان دیدن پاسخ آرامبزرگ جین چون-هی گفت:
«شاید دیوانهوار به نظر برسه... اماخواب من واقعاً داشتنت رو آرزو میکنم. ولیناز تو هیچوقت مال من نمیشی، مگه نه؟»
«من بایدداشت بیمارانم روخواب درمان کنم.»
«آره. تو همچین آدمی هستی.بزرگ پس میتونی بری. وقتی پرنس سومآدمکشی بیدار شد، خودم باهاش صحبت میکنم.»
«اما...»
«احتمال اینکه وضعیتش یهو تغییر کنه الان خیلی کمه،کشوره اینطور نیست؟ تو هم باید بخوابی. این یه لطف نادرانتقام از طرف منه. که به فکر رد کردنش نیستی، هستی؟»
با صدای سرد او،خواب جین چون-هی بالاخره آهی کشیدارکیده و سرش را تکان داد.
«پس من میرم یه کمبزرگ استراحت کنم. با این حال،فرقه اگه وضعیتش یهو تغییر کرد...»
«آره. حتماً بهت خبر میدم.»
وقتی تا این حد حرفهیچکس زده بود، بهترین کار اینداستان بود که برود استراحت کند.
به هر حال قفسهخواب سینهاش هم از شدتداستان خستگی کمی احساس تنگی میکرد.
کف اتاق هنوز کج بود.
«وقتی بیدار بشم بهتر میشه.
این هم همینطور.»
با یک استراحتهیچکس مناسب، ادراک تحریفشدههمون به حالت عادی برمیگردد.
مگر قبلاً همجای چند بار اینچندشآور را تجربه نکرده بود؟
جین چون-هی سعی کرد مثلبزرگ یک آدم عادی راه برودفرقه تا مبادا وضعیتش را لو بدهد.
سپس، بدون اینکه با کسی خداحافظی کندنمیدید و بدون اینکه به پشت سرش نگاهینعمت بیندازد، مستقیم به سمت اتاق خوابش رفت.